چه چیزها شهوت و آب منی افغان ها را زیاد می کنند؟

چه چیزها شهوت و آب منی افغان ها را زیاد می کنند؟
و چه چیزها شهوت و آب منی را کم می کنند؟

منی پاشان و جلق زنی افغانی
gap3xy منی پاشان و جلق زنی افغانی

چه چیزهایی شهوت و آب منی را زیاد میکند؟

برای این که شهوت تان زیاد شود و از سکس کردن لذت ببرید شما باید پیاز خام، نیش پیاز خام و سیر خام را باید در هر وعده غذایی تان در چاشت و شب اضافه کنید و اگر بوی بد آن ها شما را آزار داد شما می توانید بعد از غذا تا سی عدد نخود را بخورید و خوب بجویید و نخود بوی بد آن ها را خیلی خوب بر طرف می کند و هم چنان خوردنی های زیر نیز برای شهوت و زیاد کردن آب منی مفید می باشند مانند؛ لوبیا، گوشت، جگر، تخم مرغ، ممپلی (جلغوزه یا بادام زمینی)، نخود، تخم گُل آفتاب پرست، عسل، کله و پاچه، میوه های تازه، میوه های خشک، کبابی که گوشت حیوان نر پُخته شده باشد و برخی دیگر عذاها.

پس چه چیزها شهوت را کم می کنند؟

آن چه که شهوت را کم می کند و انسان از سکس کردن لذت نمی برد این ها هستند؛ تنبلی و بی ورزشی، نداشتن خواب کافی، معتاد بودن به نسوار، چرس، سگرت، پان، شراب و مواد مخدر هستند که شهوت را صفر می کنند، اما با تأسف کسانی که به یکی از این ها معتاد هستند به این موضوع پی نمی برند.
زنده باد عقل و خِرَد.

تاریکی و برادر ملا نصرالدین!!!

gap3xy

(فکاهی)
برادر ملا نصرالدین دوست نداشت در تاریکی با زنش سکس کند اما، زنش همیشه در هنگام سکس کردن چراغ را خاموش می کرد و اتاق را کاملاً تاریک می کرد که این کار شوهرش را عذاب می داد، در نتیجه آن مرد تصمیم گرفت که از این بُن بست و از این مشکل خودش را نجات بدهد، که سرانجام، تصمیمش این بود.
شبی که قرار بود که آن ها باهم سکس کنند و برای این که زنش دیگر چراغ را خاموش نکند یک کار خیلی جالب کرد، یعنی زمانی که هر دوی شان برای سکس کردن آماده شدند و زن کونش را بالا گرفت و شوهرش در پشتش زانو زد و مرد به جای این که کیرش را در سورخ کوس زن خود فشار بدهد در سوراخ کونش فشار که در نتیجه جیغ زنش برآمد و گفت، او کیر لعنتی را بکَش که در کونم داخل شده، شوهرش گفت، می بخشی تاریکی بود و سوراخ ها را از هم تشخیص داده نتوانستم، به همین شکل دو بار دیگر هم قصداً کیرش را داخل سوراخ کونش کرد و زنش دیگر تحمل درد کون دادن را نداشت و سر از همان شب در زیر روشنایی چراغ باهم سکس و زدن زدن می کردند.
نتیجه؛ برای این که لذت سکس کردن زیاد شود باید یک چراغ کم نور روشن باشد، یا حداقل یک شمع روشن باشد که مردها سوراخ ها را از هم تشخیص داده بتواند.
پایان

زن زمستانی!!!

بدن سکسی سهیلا جان
gap3xy

فرستنده، بهزاد، ناشناس!!!
دختران و پسرانی که بیش از اندازه لاغر اندام هستند باید این داستان را بخوانند.
منظور از زن زمستانی یعنی، زنی که کمی چاق باشد و در زمستان زیر یک لحاف با شوهرش بخوابد و به بخاری و دیگر ابزار گرم کن نیاز نباشد چون، زن چاق بسیار زود زیر لحاف را گرم می کند و زمستان خیلی معتدل و خوب سپری می شود.
این داستان را تا پایانش بخوانید شاید از آن یک چیز مهم را یاد بگیرید و خودتان را نجات بدهید.
مهم نیست که خودم را برای تان معرفی کنم، فقط می خواهم بگویم که، من آدمی هستم که از نگاه روحی و روانی آرام هستم و از زنده گی ام خیلی لذت می برم؛ همین مطالعه کتاب های اجتماعی مرا این گونه آرام کرده است، به ویژه از نویسنده گانی که در رابطه به زنده گی بهتر در کتاب های روان شناسی شان مرا خیلی کمک کردند.
داستان از جای آغاز شد که من به سن و سالی رسیدم که باید عروسی می کردم و مادر و پدرم خواستند به من زن بگیرند و حتا بدون مشوره من رفتند دختر عمه ام را با من نامزد کردند، نام آن دختر شایسته است و از هر نگاه خوب است اما یک عیب داشت و آن خیلی لاغری او بود و در بدنش بسیار کم گوشت وجود داشت؛ اما من از زنان چاق خوشم می آمد و دوست داشتم که با یک دختری که نسبتاً چاق باشد عروسی کنم، اما سرنوشت مرا با شایسته لاغر اندام رو به رو کرد؛ البته من مشکل اقتصادی آن زمان داشتم و اگر پول دار می بودم با پولم می توانستم یک دختر به دلم را می گرفتم و عمه ام چون خواهر پدرم است و آن ها خیلی با پول بسیار کم عروسی ام را برگزار کردند.
زمانی که من بدن شایسته را در شب اول دیدم هیچ خوشم نیامد؛ چون انسان نباید به این اندازه لاغر باشد و این لاغری بیش از حدش مربوط به برخی بیماری روحی و جسمی او بود و زمانی که او را دیدم به سرعت دانستم که او ممکن به انواع بیماری های جسمی و روحی دچار باشد، گر چه که پیش از عروسی او را می دیدم اما فکر نمی کردم که دیدن بدن برهنه اش نیز این اندازه لاغر باشد.
شب اول گذشت در این شب خیلی باهم قصه کردیم و من تکلیف پرده بکارت را به شب دیگر گذاشتم، فردا که شد خیلی زیاد باهم قصه کردیم که در نتیجه موضوع سر لاغری او آمد و من بعد از چند سوال به سرعت پی بردم که او را بیماری روحی دچار لاغری شدید کرده است و شایسته برایم گفت که، من برای حل لاغری خود تا حال پیش چندین دُکتُر داخله رفته ام اما نتیجه نداد، یعنی مشکل شایسته بیماری جسمی نبود، بل که مشکل اصلی شایسته بیماری های روحی بود؛ تصادفاً یکی از دوستانم که در کوچه ما زنده گی می کند روان شناسی خوانده است، سرانجام من با شایسته لاغر اندام شب دوم را به پاره کردن پرده بکارتش گذراندیم اما من متوجه بودم که شایسته حامله نشود چون، با این بدن ضعیف که داشت ممکن در هنگام زایمان و ولادت نوزاد دچار مشکل شود و من تصمیم گرفتم که تا زمانی که موضوع لاغری بیش از حدش و بیماری های او حل نشود من او را حامله و باردار نمی کنم.
در نتیجه من با معلوماتی که از بیماری های روانی چون، استرس، اضطراب، تشویش، نگرانی و افسرده گی که داشتم پی بردم که شایسته نیز از این بیماری ها رنج می بَرَد، به ویژه از بیماری استرس؛ استرس یک نوع بیماری روحی است که انسان همیشه از درون به روح خود فشار می آورد و همیشه بی قرار و تشویشی است، استرس خیلی زیاد به بدن انسان زیاد می زند مانند، خواب را خراب می کند، اشتها را خراب می کند، تمرکز روحی را خراب می کند، انسان را به بیماری افسرده گی شدید دچار می کند، باعث وسواس می شود، به همه دستگاه بدن زیان بار است به ویژه دستگاه هاضمه را خیلی زیاد دچار اختلال می کند، مثلاً کسانی که استرس دارند دایم یا قبضیت یا یبوست دارند و یا اسهالات دایمی دارند که در نتیجه انسان را دچار زخم معده می کند و رنگ مدفوع گاهی سرخ و گاهی هم سیاه می باشد چون، با بودن زخم معده خون وارد روده ها می شود.
با داشتن خیلی از بیماری روحی که شایسته داشت که از همه ی آن بیماری؛ بیماری استرس او خیلی شدید بود و او را به زخم معده دچار کرده بود که باعث لاغری شدید او شده بود.من زمانی که به بیماری های شایسته پی بردم واقعاً دلم برایش سوخت و تصمیم گرفتم که حتماً باید او را نجات بدهم؛ بعد از گذشت ده روز از عروسی ما من او را به همان دوست روان شناسم نشان دادم و او نیز بعد از معاینه به سرعت به داشتن بیماری های زخم معده و استرس در بدن او پی بُرد و او برایش داروی مربوطه را داد، یعنی، تا نود در صد بیماری های هاضمه به ویژه زخم معده مربوط به استرس و فشار روحی می باشد و کسانی که به بیماری زخم معده دچار هستند اول باید خودشان را به یک روان شناس نشان بدهند تا به یک دُکتُر داخله، اگر روشن تر بگویم بسیاری از مشکلات معده مربوط به ناراحتی های روحی است و اگر انسان آرامش روحی داشته باشد به زخم دچار نمی شود و بعد از این که شایسته داروی ضد استرس را خورد تغییراتی در بدنش آمد که باعث حیرانی ام شد، یعنی، روز به روز، شادتر، خوش حال تر، چاق تر، اجتماعی تر، خنده رو تر، صحتمندتر می شد و خواب و خوراکش نیز به سرعت خوب تر می شد و رنگ جلدش روشن می شد، یعنی سابق کم خونی داشت و رنگش زرد دیده می شد و من او را پنج بار به نزد دُکتُر روان شناس بُردم و او کاملاً صحت مند شد و باور کنید که پیش از عروسی وزنش ۴۷ کیلوگرام بود اما، بعد از گذشت پنج ماه وزنش تا ۶۵ کیلوگرام افزایش یافت، یعنی، وزنش حدوداً بیست کیلوگرام افزایش یافت و دُکتُر برایم گفت که برای این که او دوباره به این بیماری های جسمی و روحی دچار نشود باید که تو کوشش کنی که استرس و تشویش او را کنترُل کنی و برای این که او دوباره افسرده نشود باید به تفریح او توجه نشان بدهی و همیشه برای بالا بردن اعتماد به نفسش باید او را خواندن و نوشتن را یاد بدهی تا کتاب ای هنر زنده گی کردن را بخواند.
دوستان باور کنید که، از عروسی ام هشت ماه می گذرد و تغییراتی که در بدن شایسته در این هشت ماه آمده مرا حیران کرده است و اکنون زمستان است و من بدن چاقش را در زیر لحاف در بغلم می گیرم که به سرعت درجه حرارت زیر لحاف مانند بخاری بالا می رود و خیلی گرم می شود و من به آن آروزی دیرینه ام که با یک زن چاق در زیر لحاف باشم رسیدم.
پایان/ بهار ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ لاغری بیش از اندازه را با دُکتُران روان شناس درمان کنید.

هُشدار به مردانی که، در سکس کردن خودخواه می باشند!!!

گایدن مژده جان
gap3xy

اغلب مردان هنگام رابطه جنسی آن چیزی نیستند که وانمود می کنند.
متأسفانه این مشکل در کشور ما رواج فراوانی دارد و زنان پس از انجام رابطه جنسی به این موضوع پی می برند که، مردی که ادعا می‌کرد که هم در رابطه جنسی تواناست و هم با گذشت است، خلاف آن را ثابت کرده است.
اما زنان چاره‌ای ندارند جز آن که در میدان عمل مرد را بیازمایند؛ چگونه؟
۱- مرد حتماً قبل از رابطه جنسی به نظاقت و تمیزی آلت تناسلی، موی زیر بغل ، بوی بد دهان و اندام خود رسیده گی کند؛ همان گونه که از زن چنین انتظاری دارد.
۲- مرد باید سعی کند در انجام رابطه جنسی پیش‌قدم شود؛ این از نظر زنان مطلوب بوده و آن ها نیز تمایل به ابراز بی‌علاقه‌گی دارند تا اشتیاق مرد را بسنجند؛ همچنین ناز کردن و عشوه آمدن از خصوصیات دلچسب زنان می‌باشد.
البته ناگفته نماند که برای تنوع زنان هم بهتر است هر از چندی، پا پیش گذاشته و مردشان را سرحال بیاورند.
۳- مرد باید در آغاز رابطه جنسی ذهن و فعالیت خود را متوجه تحریک و آماده کردن زن نماید.
۴- مرد با استفاده از حرف ها و کلمات عاشقانه به زن آرامش و اشتیاق بدهد؛ چنانچه زن لذت ببرد می‌توان از کلمات رکیک و زشت سکسی هم استفاده کرد.
۵- مرد کوشش کند عمل دخول را به اواخر رابطه جنسی موکول نماید مگر آنکه زن به اصرار تقاضا کند.
۶- نوازش کردن زن از مهمترین کارها در رابطه جنسی است.
۷- ماساژ و مالش تمامی اندام زن به او نیرو، آرامش و لذت می‌دهد و مرد را برای رابطه جنسی حریص‌تر می‌سازد.
۸- مرد هر چه بیش تر بتواند با مهارت زن را تحریک کند زن در ادامه هر کاری مرد طالب باشد انجام می‌دهد.
۹- هنگام دخول باید به هر روشی که زن دوست دارد بخوابند و از روش هایی که زن متنفر است یا رنجور می‌شود بپرهیزد.
۱۰- هنگام دخول بهترین کارها: بوسیدن و لیسیدن و مکیدن و چوشیدن لب ها، زبان، گردن، لاله گوش و سینه‌ها است.
۱۱- زمان دخول بهترین زمان برای سخنان محبت‌آمیز است.
۱۲- بهتر است با زن خود از قبل هم آهنگی کنید که اسپرم خود را در کجا بریزد او لذت خواهد برد.
۱۳- تا زمانی که مطمئن نشدید که زن به اوج لذت و ارضا شدن نزدیک نشده از ارضای خود جلوگیری کنید.
۱۴- به محض شروع ارضا از طرف زن، مرد نیز می‌تواند خود را ارضا کند، بهترین شیوه ارضا‌ شدن، هم زمانی آن بین طرفین است.
۱۵- مهم ترین قسمت: معمولاً مردها پس از ارضاشدن یا می‌خوابند، یا پشت به زن می کنند و از او دوری می‌کنند؛ در صورتی که کاری که باید انجام دهند این است که شروع به بغل کردن و نوازش زن کنند و به او آرامش دهند تا استراحت کند.
۱۶- برای او به آهسته گی حرف های محبت‌آمیز بزنند و از او تشکر نمایند، چون زمانی که مرد سرد می شود، دیگر سکس دلش نمی شود و جنس مخالف را رد می کند، اما او باید کمی دیگر هم صبر کند تا زنش هم سرد شود و او را برای چند دقیقه برهنه در آغوشش فشار بدهد.
۱۷- شایسته است که نوشیدنی گوارایی تهیه نموده و برای همسر خود بیاورد.
ای مردان؛ فراموش نکنیم که، هیچ یک از این رفتارها چه هنگام رابطه جنسی و چه در حالت های دیگر زنده گی از جانب زن بدون پاسخ نخواهد ماند و آن ها حتماً جبران می کنند، چون زنان خیلی به زنده گی و محبت علاقه دارند.
یک تذکر به خانم ها:
اگر مردی به این نکات بالا توجه نکرد، شک نکنید که در رابطه جنسی توانا نیست و خودخواه می‌باشند و شما باید بفهمانید که متوجه این کارها باشند.
راستی؛ آقایان پا به سن گذاشته و بزرگ سالی که نزدیک پیری هستند حتماً بعد از سکس کردن ادرار خود را تخلیه کرده و آلت خود را شستُ شو دهند تا پروستات شان معیوب نگردد.
در آخر بعد از انجام رابطه جنسی بهتر است از هم دیگر خود سپاسمند باشید، چون انسان بعد از سکس کردن خیلی احساس آرامش می کند.
ای مردان و زنان؛ زنده گی خیلی زیباست، پس لطفاً نکات بالا را هیچ گاه فراموش نکنید.
سپاس از همه آنسان های روشن فکر.

(ادامه داستان شماره پنجاه و دوم، بخش دوم)

بدن سکسی سهیلا جان
gap3xy بدن سکسی سهیلا جان

(آتش شهوت و کون پُر گوشت زن کاکایم)
و زمانی که پشتش به طرف من می بود به هر بهانه ی خودش را خم می کرد تا من کونش را درست ببینم که با این کارهایش مرا در کوره آتش می انداخت، فکر کنم او هم علاقه داشت تا با من رابطه داشته باشد، اما می ترسید که من به کسی نگویم و زمانی که دانست من قصد رابطه دارم او هم به این کار علاقه پیدا کرد و ترسش از بین رفت.
رفتم به باغ و برای نا خوردن دوباره به خانه آمدم، بعد از نان خوردن رفتم به اتاقم تا کمی بخوابم اما خوابم نبُرد، دیدم که مادرم در خواب نیمه روزی به سر می بَرَد، روی هویلی را دیدم که رخسار نبود، ناخودآگاه و به آهسته گی رفتم به اتاقش دیدم که خوابش برده است، چون فصل تابستان بود خیلی آزاد خوابیده بود، پشتش به طرف من و به پهلوی چپ خوابیده بود و کون گوشتی با پله های اش زده بود بیرون که خیلی یک منظره سکسی را ساخته بود، نزدیکش رفتم اما خودم را کنترُل کردم، چند لحظه به دقت به کونش نگاه می کردم و به آهسته گی آب دهنم را قورت می کردم، خواستم که بیرون شوم اما او آمدنم را حس کرده بود و سایه ام را نیز تشخیص داده بود و شاید به من فکر می کرد، همین که می خواستم بیرون شوم که صدایش آمد، شادمان!!! من دست و پاچه شدم و ایستاد شدم، گفت، شادمان، چه شده و چه می خواهی؟ من با دودلی و با صدای لرزان گفتم که، هیچ زن کاکا، گفت، تو به اتاقم آمدی حتماً چیزی می خواهی بگو می شنوم؟ گفتم، کاکایم چه وقت می آید؟ دروغم را به سرعت حس کرد و گفت، اولین بار است که این را برایم گفتی و تو با کاکایت چه کار داری؟ گفتم، پشتش دق شده ام، خنده اش گرفت و گفت، من طفل نیستم که دروغت را ندانم تو آمدی تا به چشم سفیدی بدنم را نگاه کنی؟ گفتم نه این طور نیست زن کاکا، گفت، بس کن احمق و لوده، من یک هفته است که متوجه شده ام که تو با چشم سفیدی به من نگاه می کنی و فکر می کنی من طفل هستم که این کارها را ندانم؟ من نزدیک ۳۰ سال از تو بزرگ تر هستم و آن چه که در ذهنت است آن را می خوانم، بچه چشم سفید، گفتم، زن کاکا غلط درک کردی من این گونه نیستم، با تمسخر گفت، بله غلط درک کردم این هم دروغ است وقتی که حمام می کردم تو مرا از سوراخ دروازه نگاه می کردی، گفتم، از کجا می دانی این دروغ مطلق است؟ گفت، وقتی که حمام کردنم تمام شد و دوباره لباس هایم را می پوشیدم نفس هایت را شنیدم و سوراخ های دروازه تاریک بود و همین که رفتی همه سوراخ ها روشن شدند، با شنیدن این گپ رنگم مانند لاله سرخ شد و برایش زاری کردم که لطفاً این را به کسی نگویی و اگر پدر و مادرم از این گپ خبر شوند مرا از خانه بیرون می کنند، خنده اش گرفت و گفت، من با تو شوخی کردم و خواستم کمی بترسانمت، با شنیدن این گپ راحت شدم، گفتم، خیلی مزاح بد بود و در دلم گفتم، کیرم در کونت با این شوخی ات، بعد از آن گفت، راستی وقتی که حمام می کردم از دیدن بدنم خوشت آمده بود؟ باز رنگم سرخ شد و چیزی گفته نتوانستم، گفت، شادمان، می دانم که بالغ شده یی و دلت زن می خواهد، درست است من کمکت می کنم تا که زن می گیری برخی چیزها را برایت یاد می دهم، من به دقت به گپ هایش گوش می دادم، پیش آمد و از صورتم سه بوسه گرفت و گفت، اکنون فرصت مناسب نیست و هر وقت که فرصت مناسب شد خودم برایت اشاره می کنم باز من و تو با هم هستیم.
من دوباره به سرعت رفتم به باغ، در جریان کار بوسه هایش به یادم می آمد و دلم مانند آب می ریخت، چون لب هایش خیلی داغ و نرم بودند و نرمی لب هایش مانند پنبه نرم بود، خیلی خوش بودم و آهنگ می خواندم.
دو روز منتظر ماندم اما فرصت مناسب نشد، در حالی که فرصت بود، یعنی پدر و مادرم در یک اتاق می خوابیدند و من هم در اتاقم و رخسار هم در اتاق خودش می خوابید به راحتی من می توانستم به اتاقش بروم و یا او به اتاقم شبانه بیاید، اما من صبر می کردم و منتظر تصمیم او بودم.
یک روز پدر و مادرم خرید رفتند به شهر و من رفتم به باغ همین که پدر و مادرم رفتند من دوباره به خانه آمدم و با رخسار اولین بار بود که درباره سکس باهم گپ زدیم و تا آمدن پدر و مادرم او خیلی معلومات های سکسی به من گفت، در پایان برایش گفتم که، رخسار امشب وقتی که پدر و مادرم را خواب بُرد من به اتاق می آیم، گفت نه، می خواهم اولین سکس ما در روز باشد تا بدنت را درست ببینم، من ناامیدانه گفتم، درست است.
چند روز بعد پدرم سر زمین ها بود و مادرم به خانه یکی از خویشاوندان ما رفت و من و رخسار در خانه تنها ماندیم، من دروازه کوچه را قفل کردم و رخسار به من اشاره کرد که بیا به اتاقم و من به سرعت رفتم به اتاقش، گفت، شادمان، وقت کم است بیا که شروع کنم، گفتم، من این کارها را یاد ندارم چه را شروع کنم؟ گفت، درست است من شروع می کنم، مرا در پهلویش نشاند و شروع کرد به بوسیدنم، بعد از آن گفت، اکنون تو مرا ببوس، من همه صورت و گردنش را بوسیدم، آن زمان آن گونه احساس داشتم که بیان کردن آن یک کتاب را در بر می گیرد، گفت، شادمان، وقت کم است شاید مادرت بیاید می خواهم بدنت را ببینم، گفتم، درست است، من همه لباس هایم را بیرون کردم، از دیدن بدنم به ویژه از دیدن کیرم حیران مانده بود، گفت، وااای چه یک کیر نوجوان و نلغه، خیلی کیر نورس داری، با دستان نرمش آن را مالش می داد و نفس هایم بند بند می شد، بعد از آن، شورع کرد به معاینه کردن خایه هایم، راستی دستانش خیلی نرم بودند و خیلی کیف می کردم، بعد از آن گفت، لباس هایت را بپوش، چون خیلی می ترسید که کسی نیاید، وقتی که لباس هایم را دوباره پوشیدم گفت، اکنون نوبت من است، به سرعت همه لباس هایش را بیرون کرد و من از نزدیک آن بدن سفید را می دیدم، گفت، شادمان، لمسم نمی کنی؟ من به همه نقاط بدنش دست کشیدم که خیلی بدن نرم و گرم داشت و از شهوت به خودم می لرزیدم، لمس کردن سینه ها، پله های کون و کوسش قلبم را ایستاد می کرد، بعد از آن گفت، برای حالا بس است چون، شاید کسی گیر ما کند، شب که شد از این کارها زیاد می کنیم و اکنون نوبت گاییدن است، بعد از آن لباسش را پوشید اما تنبانش را نپوشید و دامنش را بالا کرد و زانو زد و خودش را خم کرد، گفت، کیرت را تف بزن و آن را داخل کوسم کن، چون من جریان سکس کردن خر و گاو را دیده بودم و کمی می دانستم که چه گونه عمل کنم، من کیرم را تف زدم و هم کوسش را تف زدم و در پشتش زانو زدم و کله کیرم را در سوراخ کوسش برابر کرد و فشار دادم و در این زمان حس کردم که همه ی کیرم داخل کوسش شده است، وااای چه حسی داشتم چون، کیرم در سوراخ گوشتی که خیلی نرم بود داخل شده بود، آن گونه حس داشتم که قبلاً تجربه اش نکرده بودم، به شدت کیرم را درون و بیرون می کردم و ناله های که رخسار که از شدت لذت از خود می کشید بیش تر مرا کیف می داد، نمی دانم چند دقیقه طول کشید که آب کیرم به فشار داخل کوسش پاشیده شد، با ریخته شدن آب کیرم خیلی آرام شدم، گفت، شادمان، آب کیرت آمد؟ گفتم بله، تنبانش را پوشید و من هم پوشیدم، گفت، برو به باغ که کسی شک نکند.
بعد از آن، پاهایم سست شده بودند و احساس خواب آبوده گی داشتم و در باغ به جای کار کردن خوابیدم، بعد از خواب خیلی حس آرامش داشتم.
سه روز بعد برایم گفت که، امشب ساعت یک به اتاقم بیا، سر ساعت رفتم و کارهای کردیم که گفتن آن ها یک داستان دیگر نیاز دارد، کم تر از یک ماه خیلی از هم لذت بردیم که در همین زمان یک حادثه خیلی بد رخ داد و آن این بود که، من یک شب بعد از سکس کردن از اتاق رخسار بیرون می شدم و مادرم آن شب دندان درد بود و خوابش نبرده بود و هم زمان من زمانی که از اتاق رخسار بیرون می شدم مادرم به اتاق رخسار پشت دوای دندان آمد و مرا در دهن دروازه اتاق رخسار دید و صد در صد دانست که من با رخسار سکس کرده ام، خیلی با عصبانیت گفت، شادمان، تو در این وقت شب در اتاق رخسار چه می کنی؟ من از دست سراسیمه گی جواب درست داده نتوانستم و همین سوال را از رخسار نیز کرد و او نیز درست جواب داده نتوانست و درد دندانش را فراموش کرد و شروع کرد به سرزنش کردن من و رخسار، بعد از آن به رویم خیلی یک سیلی محکم زد و گفت، می روم این گپ را به پدرت می گویم تا شما را اصلاح کند، من محکمش گرفتم و خیلی برایش زاری کردیم و گفتم که این نقشه رخسار بود، سرانجام گفت، در این باره فردا باهم گپ می زنیم.
فردا که شد خیلی مرا سرزنش کرد و بعد از آن رفت به اتاق رخسار و با او نیز جنگ و دعوا کرد و در نتیجه تصمیم گرفتیم پیش از این که پدرم و کاکایم از این گپ خبر شوند این موضوع را تا ابد فراموش می کنیم.
خیلی خوش بودم که از این حادثه جان به سلامت برده بودم، بعد از آن پدر و مادرم برای این که آبروی شان را در قریه نریزانم برایم زن دادند و دیگر به بدن سکسی رخسار ندیدم، کاش پدر و مادرم مرا درک می کردند و زمانی که دانسته بودند که من بالغ شده ام به من زن می دادند و این حادثه ی بد هرگز رخ نمی داد.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، اگر پدر و مادر فرزندان خویش را چه پسر باشد و یا چه دختر زود به همسر بدهند هیچ گاه به گناه آلوده نمی شود.
شما هم اگر داستان دارید بفرستید، نشر می شود.

کیر بزرگ و خوب تراش!!! زنی که از شوهر دومش حامله شد.

زنکه حامله ی افغان در برلین جرمنی
زنکه حامله ی افغان در برلین جرمنیgap3xy

فرستنده، فرزانه، ناشناس!!!

(داستان کوتاه شماره پنجاهم)
این داستان از یک واقعیت تلخ مردی حکایت می کند که زنش را جامله نمی توانست، این داستان گرچه که کمی دراز است اما ارزش خواندن یک بار را دارد و از خواندن آن هرگز پشیمان نمی شوید.
نامم فرزانه است، سنم۳۱ ساله می باشد، چون قدم ۱۵۵ سانتی متر است پس قد کوتاه هستم، وزنم ۷۲ کیلوگرام می باشد، جلدم سفید و موهایم سیاه هستند، من زیاد زیبا نیستم اما چشمان و جلدم بسیار شفاف و روشن هستند و اگر در غذا خوردن افراط کنم خیلی زود چاق می شوم، من اکنون متهل هستم و دوبار است که عروسی کرده ام، من از شوهر دومم یک تا دخترک شیرین دارم.
من در یک خانواده خیلی فقیر به دنیا آمده ام، پدرم مزدور کار بود، من چهار ساله بودم که پدرم از روی خوازه یا همان داربست از سه طبقه یک ساختمان پایین افتاد و شهید شد و من و مادرم را تنها گذاشت و رفت، من با مادرم خیلی روزهای بد را دیدیم که گفتن آن ها به خواننده درد می دهد که گفتن آن ها نیاز نیست.
دو سال بعد از مرگ پدرم، مادرم دوباره عروسی کرد و زنده گی تازه ی را شروع کردیم، گرچه پدر اندرم آدم ظالمی است اما برخی کارهای منطقی نیز دارد، مثلاً مرا مجبور کرد که مکتب را تا صنف دوازدهم بخوانم، همین که سنم ۱۸ ساله شد مرا به پسر یکی از دوستانش به شوهر داد، نام آن پسر فرزاد بود که یک خانواده کوچک پنج نفری داشت، وظیفه فرزاد نظامی بود، او افسر پولیس بود که در ابتدای عروسی خیلی باهم خوش بودیم، اما همین که من باردار نشدم از من دل سرد شد و از من بدش آمد حتا با من به سختی گپ می زد، فرزاد همیشه مرا می گفت که، تو سرم را پیش مردم خم کردی و مردم مرا نامرد می دانند چون، نمی توانم که ترا حامله کنم، او خیلی آدم بی شعور بود و بعد از این که از من بدش آمد با زنان بدکاره رابطه پنهانی برقرار کرد، چون او شغل نظامی داشت گاهی حتا تا ۱۵ روز در خانه نمی بود و همین که به خانه می آمد در یک بستر با من نمی خوابید و این کارش مرا سخت آزار می داد چون، من آدم پُر شهوت هستم.
من به خاطر حامله شدن خیلی تلاش می کردم اما هیچ نتیجه نمی داد، پدر و مادر فرزاد خیلی آدم های خوب هستند و بسیار آدم های ساده دل نیز هستند، مرا خیلی پیش دُکتُرها بردند اما ناامید شدند.
راستش من آدم خیلی بدبخت بودم، از زنده گی خویش هیچ روز خوش را ندیده بودم، شوهرم دو تا خواهر داشت که یکی آن عروسی کرده بود و یکی دیگرش مجرد بود و نامش صدف بود، من با او خیلی دوست های صمیمی بودیم، من همیشه با او درددل می کردم، حتا با او در یک بستر زیر یک لحاف می خوابیدیم، اما او هم عروسی کرد و مرا تنها گذاشت و رفت، با رفتن صدف خیلی تنها شدم، اما یک امید داشتم و آن فرودس برادر کوچک شوهرم بود، فردوس ۱۱ سال از من کوچک تر می باشد، اما فردوس اکنون شوهر دوم می باشد، این که او چه گونه شوهرم شد بعداً برای تان می نویسم، راستش فردوس پسر خیلی خوب است، خیلی آدم زحمت کش، درس خوان و کنج کاو می باشد و همیشه کوشش می کند که با کتاب خواندن رازهای زنده گی را کشف کند، برای گفتن خوبی های فردوس یک داستان دراز نیاز است، خلاصه تلاش کردم که فردوس را مانند صدف دوست جدیدم انتخاب کنم که به این کار مؤفق هم شدم، من و فردوس باهم دوست شدیم، فردوس هیچ شباهتی با فرزاد ندارد، خیلی باهم متفاوت هستند، یعنی از لحاظ روحی، جسمی و اخلاقی باهم خیلی فرق دارند.
فردوس گرچه که خیلی از من کوچک تر است اما خیلی افکار عالی دارد، از زمانی که با او دوست شدم غم هایم در حال فراموش شدن بودند، او مرا به کتاب خواندن تشویق کرد و زمانی که بی کار می بودم کتاب های او را مطالعه می کردم که خیلی مصروف می شدم و خیلی احساس راحتی می کردم، راستی که انسان به راحتی می تواند غم هایش را با کتاب خواندن فراموش کند و از خواندن کتاب هایش خیلی کیف می کردم، از یک چیز جالب که او مرا آگاه کرد، یعنی از رازهای پنهان ورزش کردن بود، او برای این که من از بیماری های روحی و جسمی مانند، چاقی، افسرده گی، استرس، اضطراب، بی خوابی و برخی دیگر نجات پیدا کنم برایم یک ماشین ورزشی دَوَش خرید که با شروع کردن ورزش خیلی بانشاط شدم، از وقتی که با فردوس دوست شدم به کارهای احمقانه فرزاد ذهنم را مصروف نمی کردم و او را به حال خودش گذاشته بودم.
می خواهم درباره مشخصات بدنی فردوس برای تان چند جمله بنویسم، فردوس آدم قد بلند و چهارشانه است، ورزش زیبایی اندام را به پیش می بَرد، خیلی بدن بزرگ جذاب ورزشی دارد، او خیلی خوش لباس می باشد، پوست بدنش سفید و موهایش سیاه متمایل به خُرمایی هستند و رنگ چشمان بزرگش قهوه یی است، راستش چهره نسبتاً زیبا هم دارد، چشمانش بسیار پاک دارد و زمانی که حمام می کند و یا از خواب برمی خیزد چشمانش بسیار زیبا و درخشش پیدا می کنند، او یک بچه گُل است، خلاصه از نظر من هیچ عیبی ندارد و خیلی آدم با منطق نیز می باشد، خیلی آدم شوخ و خنده رو است، با او زنده گی بسیار لذت بخش و خوش آیند می باشد، من اصلاً به چشم بد به او نمی دیدیم و هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم که او روزی شوهرم شود.
سال اول فردوس در دانشگاه در رشته روان شناسی بود که شوهرم در کابُل در یک حمله انتحاری کشته شد، راستش فرزاد هرچه بود شوهرم بود و مرگش مرا خیلی درد داد، مادرم فشار عصبی داشت که با شنیدن مرگ دامادش به سکته مغزی دچار شد و به کوما رفت که بعد از بودن دو هفته در کوما او هم وفات کرد که در نتیجه هم زمان من هم شوهرم را و هم چنان مادرم را از دست دادم، این غم ها غیر قابل تحمل بودند، حتا به بیماری روحی دچار شده بودم.
آن زمان من نه پدر، نه مادر و نه شوهر داشتم، کاملاً تنهای تنها شده بودم، تنها دو برادر اندر دارم که آن ها به آلمان هستند، فکر کردن به آینده مرا سخت سردرد می کرد و همیشه فکر می کردم که من چه کنم و به کجا بروم، خیلی حالت روانی ام خراب شده بود چون، همه بدبختی ها را دیده بودم و اکنون باید بدبختی بیوه گی را نیز بر دوش خود بکشم، پدر و مادر فردوس آدم های مسلمان هستند، آن ها می دانستند که جز ما به من دیگر کسی نمانده است و همیشه مرا مانند دختر بزرگ شان می دیدند و من امیدی نداشتم که دوباره عروسی کنم چون، در این زمانه در هر خانه سه و چهار تا دختر مجرد است و من بیوه را کی خواهد گرفت و از عروسی دوباره دست شسته بودم.
پنج ماه از بیوه گی ام گذشته بود که پدر و مادر فردوس برایم نقشه کشیده بودند که مرا به فردوس نکاح کنند، آن ها در غیاب من فردوس را به بسیار سختی راضی کرده بودند، چون پدر و مادر فردوس آدم های سنتی هستند و از گپ های مردم می ترسیدند که یک زن بیوه با یک پسر مجرد جوان در خانه دارند.
یک شب مادر فردوس به اتاقم آمد و به من گفت که، تو باید با فردوس نکاح کنی، من از این گپش خیلی حیران ماندم، من گفتم، خاله نمی شود چون، فردوس از من یازده سال کوچک تر است این چه طور امان دارد و از سوی دیگر او با این کار راضی نمی شود، گفت، ما فردوس را راضی کرده ایم، بعد از گفتُ گوی زیاد من گفتم که می خواهم در این باره فکر بعداً تصمیمم را برای تان می گویم، راستی فردوس خیلی از من کوچک تر است و دوست داشت با یک دختر کوچک تر از خودش عروسی کند نه با یک زن بیوه بزرگ تر از خودش و بزرگ ترین آرزوی یک انسان مجرد عروسی با همسر دل خواهش می باشد و به نظر می رسید که فردوس در دل راضی نیست و او را مجبور کرده بودند که با من عروسی کند، راستش به فردوس دلم بسیار سوخت و به مادرش جواب رد دادم، اما پدر و مادر فردوس دو پا را در یک موزه کرده بودند که، جز عروسی تو با فردوس دیگر راهی وجود ندارد، وقتی که حالت را این گونه دیدم خودم شخصاً با فردوس در این باره گپ زدم.
دیدم که فردوس از این حالت خیلی ناراحت می باشد، برایش گفتم که، فردوس حالا هم ترا و هم مرا مجبور به این کار کرده اند باید به گپ شان کنم و برای این که فردوس راحت شود برایش گفتم که، همین که از دانشگاه فارغ شدی خودم برایت زیباترین دختر را پیدا می کنم و ترا با او عروسی می کنم، با این گپم خیلی عصبانی تر شد و گفت، من از آن مردانی نیستم که دو سه تا زن می گیرند و من به یک تا زن خوب و با وفا نیاز ندارم نه چند تا، بعد از فکر کردن برایش گفتم که، تو با من فقط نکاح کن و از ظاهر باهم زن و شوهر می باشیم و تو با من هیچ کاری نداشته باش تا دهن مردم از گپ های بی هوده بسته شود و پدر و مادرت هم از هر دوی ما خوش باشند، با این گپم کمی راحت شد و در فکر فرو رفت و من از اتاقش بیرون شدم.
چند روز بعد در یک محفل مختصر من با فردوس نکاح کردیم، گرچه به خاطر پدر و مادر فردوس که به ما شک نکنند در یک اتاق و در یک بستر می خوابیدیم، اما به یک دیگر هیچ دست نمی زدیم، در گذر زمان این حالت برایم غیر قابل تحمل بود، چون من آدم شهوتی هستم و نمی توانستم از فردوس نوجوان و جذاب بگذرم و هر شب او با بدن ورزشی اش در کنارم می خوابید که سخت مرا شهوتی می کرد، چون شوهر قبلی ام نتوانسته بود مرا از نگاه شهوت سیر کند و دلم برای فردوس بسیار می تپید، راستش فردوس هر چه نبود او اکنون شوهر قانونی ام بود، به همین گونه بیش تر از دو ماه گذشت و دوباره من با فردوس صمیمی شدم و او در حال آرام شدن بود و کم کم عادت می کرد تا مرا مانند زنش ببیند.

چرا کیر مردان داغ می آید؟!!!

کیر شق ملا احمد جان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

زمانی که یک مرد تحریک می شود فعل و انفعالات بدنش بسیار بالا می رود، مثلاً، ضربان قلبش به شدت می تپد، نفس هایش خیلی تُندتر می شود، آب دهنش بیش تر می شود، صورتش سرخ می شود، خیلی با انرژی و سرح حال می شود، خیلی مست و بی خود می شود، خون در رگ هایش به جوش می آید، اعصابش خیلی تحریک می شود، حس لامسه اش به ویژه پوست بلاگی اش و کله بلاگی اش خیلی فعال می شود و آن چه که خیلی لذت بخش است درجه حرارت بدنش می باشد، یعنی بدنش خیلی گرم و داغ می شود و این حرارت داغی بیش تر در بلاگی اش جمع و متمرکز می شود، مثلاً، اگر شما چیزی پلاستیکی و چرمی را می خواهید که سوراخ کنید اول یک میخ را با آتش داغ می کنید، به همین شکل بلاگی مرد هم است یعنی، تا که داغ نیاید نمی تواند بلاگی زنش را سوراخ کند؛ اکنون زمستان است، اگر یک زن با دستان سردش در هنگام سکس کردن از کمر بلاگی شوهرش بگیرد دستش به سرعت داغ می آید و یک حس بهشتی را می کند و اگر این بلاگی یعنی شاخ گوشتی داغ داخل بدنش فرو رود از شدت لذت مانند مانند ماهی که از آب بیرون شده باشد به خود می پیچد و از طریق آن شاخ گوشتی حرارت و گرمی بدن مرد به بدن زن وارد می شود، کاملاً مانند آب جوشی عمل می کند که سطل پُر از آب را به جوش می آورد، یعنی همان گونه که آب جوشی سطل را به جوش می آورد بلاگی مرد زن را به جوش می آورد که در پایان سکس مرد دوباره سرد می شود اما زن داغ می شود و با آن بدن داغ و با اعصاب آرام خوابش می بَرَد و اگر شما زن تان را در این هنگام از پشت بغل کنید می دانید که به چه اندازه بدنش داغ آمده است، حتا می سوزید به ویژه پله های کونش خیلی داغ می باشند.
دید دوستان، که زنده گی بسیار زیباست، پس چرا ما آن را با تشویش و غم و با کارهای احمقانه و بی هوده سپری کنیم.
بروید و از همسرتان لذت ببرید و به آن هم لذت بدهید و خیلی خنده کنید.
سپاس

با مردان شهوت ران چه باید کرد؟!!!

پیش از شروع بحث اول یک داستان تاریخی را بخوانید.
در زمان های گذشته یک پادشاه وفات کرد و از آن پادشاه دو پسر به جا ماند، بر طبق معمول پسر بزرگ پادشاه و جانشین پدرش شد، اما این پادشاه هیچ علاقه ی به حکومت نداشت و همیشه به بلاگی زنان و دختران فکر می کرد و خیلی به این بلاگی شان اهمیت می داد، به برادرش گفت که، من پادشاه هستم و تو معاومنم باش و امور حکومت داری را تو به پیش ببر و مرا بگذار که از زنده گی ام لذت ببرم؛ بعد از آن، پادشاه از سراسر کشور زیباترین دختران را جمع کرد و در یک قصر خیلی عالی آن دختران را ساکن ساخت.
این پادشاه چهار تا کار داشت که در هر شبانه روز این کارها را می کرد؛ سر شب خیلی غذاهای عالی و دواهای گیاهی سکسی می خورد تا بلاگی اش قوی شود، نیمه های شب چندین تا دختر را سر تخت خوابش می آورد و از آن ها انواع و اقسام لذت های جنسی را می بُرد و آخر شب را تا نیمه های روز می خوابید و فردا که می شد این کار را می کرد؛
او در باغچه قصر خود خیلی یک حوض بزرگ را ساخته بود و داخل آن حوض را رنگ کبود کرده بود و آن را پُر از آب صاف می کرد و در آن حوض بیش تر پنجاه دختر را مکمل برهنه می کرد و آن ها را مجبور می کرد تا آب بازی کنند و خودش به چهار گِرد حوض می گذشت و آن دختران را تماشا می کرد و بلاگی اش هم در دست راستش می بود.
سرانجام برادر کوچکش از این حالت به تنگ آمد و تصمیم گرفت که به این حالت پایان بدهد، در نتیجه با کمک درباریان در برابر برادرش کودتا کرد، کودتا یعنی تغییر ناگهانی و زمانی که یک نفر به واسطه زور قدرت را از یک پادشاه بگیرد و خودش پادشاه شود و برادرش را زندانی کرد.
اما بازهم از برادرش ترسید که کدام روز فرار نکند و او را کشته نیز نمی توانست چون پدرش وصیت کرده بود که یک دیگر ار نکُشید و با مشوره با دانشمندان دربار تصمیم گرفت که خایه های برادرش را ببُرد که دیگر به فکر پادشاهی نباشد و زمانی که خایه هایش بریده شد تا زمان مرگش بلاگی اش بیدار نشد و او تا زمان مرگش در کتاب خانه قصر کتاب می خواند.
پس امروز هم در جامعه ما برخی مردان هستند که به زنان و دختران تجاوز جنسی می کنند و بودن این گونه مردها در جامعه ما بسیار خطرناک است، پس بهترین راه حل همین است که خایه های شان بریده شود تا این زیان را کسی نبیند، این گونه مردها به بیماری افراط در امور جنسی گرفتار هستند.

ذخیره کردن آفتاب!!!

زیتو کوس ها فکر نمیکدم داخل وطن پیدا شوه
gap3xy زیتو کوس ها فکر نمیکدم داخل وطن پیدا شوه

پیش از شروع فکاهی می خواهم برای تان بگویم که، ملا نصرالدین وفات کرده است و پسرش کارهای او را ادامه می دهد و نام پسرش (ملا بچه) است.
یک هفته شده بود که زن ملا بچه به مهمانی رفته بود که ناگهان بلاگی زنش به یادش آمد و خودش را به یاد آن بلاگی به در و دیوار می زد که، سرانجام یک فکر در کله اش گشت.
یعنی برای این که با زن همسایه سکس کند این کار را کرد.
سر بام رفت و تنبانش را بیرون کرد و کون خود را به طرف آفتاب گرفت، در همین زمان بود که زن همسایه او را دید و گفت، وای ملا بچه چه می کنی؟ جواب داد که، خاله من برای زمستان آفتاب ذخیره می کنیم، آن زن گفت، بسیار خوب، اما زنان نسبت به مردان به آفتاب بیش تر ضرورت دارند و امکان دارد که من هم انرژی آفتاب ذخیره کنم؟ ملا بچه جواب داد که بله.
آن زن رفت در گنار ملا بچه تنبانش را بیرون کرد و کون خود را به طرف آفتاب گرفت؛ بعد از گذشت چند دقیقه آن زن گفت، ملا بچه من مانده شدم تا چه وقت کونم را بالا بگیرم؟ ملا بچه جواب داد، من زیاد انرژی ذخیره کرده ام و می خواهم یک مقدارش را در در بدن تو روان کنم، آن زن پرسید، چه گونه؟ گفت، بسیار آسان من از سوراخ بلاگی ات آن انرژی ها را روان می کنم، آن زن گفت، انرژی دادن مانند گاییدن است؟ ملا بچه جواب داد، آفرین تو زن بسیار هوشیار برآمدی، بعد از آن، آن زن جواب داد که، پس بیا انرژی هایت را در بدن من روان کن که من کار دارم و همه کارهای خانه مانده اند؛ تیر ملا بچه به هدف خورد و در سر بام زدن زدن و کندن کندن با آن زن شروع شد و همین که آب منی ملا بچه داخل بدن آن زن پاشیده شد آن زن جواب داد که من آن انرژی که در داخل بدنم ریختاندی آن را حس کردم.
ماجرا به پایان رسید.
آفرین به این هوشیاری ملا نصرالدین با این پسر تربیه کردنش.

خودم ۳۹ ساله بودم که عاشق پسر ۲۵ ساله شدم!!!

کون سکسی بانو ستاره آرین
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

فرستنده، پاکیزه، ناشناس!!!

لطفاً این داستان را تا پایانش بخوانید و از آن همراه با لذت چند چیز مهم دیگررا نیز یاد بگیرید و فکر کنم که این داستان یک داستان استثنایی می باشد، یعنی کم تر این گونه داستان ها در دنیا رخ داده است و اگر با خواند این داستان به جمله های سکسی رو به رو شدید لطفاً مرا بخشید، چون برای این که داستان لذت بخش شود من باید داستان را به جمله های سکسی بنَگارم، از سوی دیگر این صفحه با همین ویژه گی سکسی که دارد مورد علاقه همه قرار گرفته است و از این صفحه انسان با لذت بردن یک چیز نو و خوب را نیز یاد می گیرد که اگر درست درک شود.
گر چه که این داستان کمی دراز است اما، ارزش یک بار خواندنش را دارد.
من از همه مردان و پسران خواهش می کنم که بعد از خواندن این داستان مانند شوهر من شوند و از زنده گی شان مانند ما نهایت لذت را ببرند.
برای این که داستان را بیش تر درک کنید مجبور هستم خودم را کمی معرفی کنم.
نامم پاکیزه است، سنم ۴۳ ساله شده است، وزنم کمی زیاد است، قدم میانه می باشد، رنگ پوستم گندمی است، رنگ چشمان و موهایم قهوه یی است، یعنی به گونه ی عمومی رنگ چشمان بیش تر مردم کشور ما قهوه یی است، زیبایی ام زیاد نیست و در حد متوسط است و زیبایی ام هر چه که است همین زیبایی ام را شوهرک من دوست دارد و عاشق من می باشد، چهار سال از عروسی ام گذشته است و یک تا دخترک دارم، من آدم با درک و حساس هستم و دوست دارم رفتار، گفتار و پندارم را در اداره خود داشته باشم که همین سه ویژه ام را شوهرم خیلی دوست دارد، یک تا فرزند دارم و دُکتُران می گویند که، هرگاه زنان سن شان بالاتر از چهل سال برود دیگر باردار نمی شوند که دلیل این کار قطع شدن دوران عادت ماهوار شان است، اما من امیدوارم هستم که روزی بار دوم باردار شوم؛ من استاد تاریخ در یکی از مکتب های شهر بودم، پدر و مادرم دو تا فرزند دارند یکی من هستم و دیگرش برادرم است که با کاکایم چندین سال پیش به کشور آسترالیا مهاجرت کرده است، پدر و مادرم نیز به عنوان استاد کارمند بودند که آن ها بعد از این که خیلی پیر شدند وفات کردند، زمانی که من تنها شدم برادرم خیلی کوشش کرد که مرا هم به آسترالیا ببرد اما من آن زمان ۳۹ ساله بودم و اگر آن جا می رفتم ممکن شوهر پیدا نمی تواستم و من از رفتن به آن جا منصرف شدم، مگر تا زمانی که عروسی نکنم.
من دو بار در نامزدی ام شکست خوردم، بار اول نامزدم در اثر حادثه ترافیکی کشته شد و بار دوم نامزد دیگرم در در مین پاکی کار می کرد که در جریان کار در اثر انفجار شدن یک مین او هم کشته شد، که این دو بار شکست خوردن در عروسی کردن مردم مرا بد قدم فکر می کردند و می گفتند که پاکیزه یک دختر شوم و بدبخت است و فکر می کردند که، اگر کسی او را بگیرید حمتاً به کدام بلا گیر می ماند که همین دلیل باعث شد که دیگر کسی به خواستگاری ام نیایند و من حتا تا سن ۳۹ ساله گی مجرد ماندم، به ویژه همه زنان خیلی این گپ را دامن می زدند که کسی پاکیزه را به پسرش نگیرد که او یک دختر نکبت و بد شگون است و نامزد کُش است، این حالت خیلی مرا رنج می داد؛ اما من در کار استادی خویش مصروف بودم و کم تر به این چیزها فکر می کردم.
داستان از جای آغار می شود که، بعد از وفات پدر و مادرم من در خانه تنها ماندم و در کشور ما زنده گی کردن یک دختر به شکل تنهایی خوب نیست و من دختر خاله ام را که تازه عروسی کرده بود و در خانه های کرایی زنده گی می کرد او را خواستم که کوچش را به خانه ما بیاورد و هم من از تنهایی نجات پیدا کنم و هم آن ها از پرداخت کرایه راحت شوند که سرانجام من با آن ها زنده گی نو شروع کردیم.
خاله ام پسر مجردی داشت به نام شاه پور که آن زمان در دانشگاه رشته روان شناسی می خواند را و هر روز جمعه به خانه خواهرش یعنی به خانه ما می آمد.
می خواهم کمی درباره شاه پور کمی به شما بنویسم؛ شاه پور پسر زیاد زیبا نیست اما نسبتاً جذاب است و هم چنان خیلی خودش را دوست و یک پسر مُد روز است و خیلی دوست دارد که بدنش جذاب جلوه کند و همیشه به لباس، به ورزش و به اخلاق اجتماعی توجه دارد و خیلی یک پسر سخت کوش و زحمت کش است و نمی خواهد مانند دیگر پسرها وقتش را تلف کند و هرگاه بیکار می شود خودش را به کتاب خواندن مصروف می کند و می خواهد که هر لحظه یک چیز نو را یاد بگیرید، فکر کنم رشته ورزش مشت زنی یا بوکس را پیش می بَرَد و خیلی دوست دارد که حالت های روحی انسان ها را مورد بررسی قرار بدهد که به همین دلیل رشته روان شناسی را خوانده است؛ خلاصه گپ شاه پور یک مرد واقعی است و او خوب می داند که اگر کسی در بین ران هایش خایه داشته باشد باید مرد واقعی باشد؛ هستند مردانی که خایه دارند اما هیچ خاصیت مردانه گی را ندارند و اگر خوبی های شاه پور جان عسل مانند را برای تان بنویسم شاید داستان خیلی دراز شود.