داستان سکسی سرگذشت عروس افغانی که پرده بکارت نداشت!

 

عروس خانمی که پرده بکارت نداشت!!!
عروس خانمی که پرده بکارت نداشت!!!

این داستان از دختری حکایت می کند که در شب اول عروسی پرده بکارت نداشت.
فرستنده، کرشمه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

نام من کرشمه است، سنم ۲۳ ساله می باشد، وزن و قد مناسب دارم، جلدم گندمی و موها با چشمان سیاه دارم، متهل هستم و یک تا فرزند دارم و زیبایی چهره ام متوسط می باشد، اما از نظر شوهرم زیبا هستم، مکتب را تا صنف ۱۲ خوانده ام، اما همین که عروسی کردم دیگر به درس هایم ادامه داده نتوانستم با وجودی که شوهرم را خیلی تشویقم کرد که درس هایت ادامه بده، شوهرم را بسیار دوست دارم، زنده گی ام خوب به پیش می رود و اقتصاد ما خوب می باشد.
می خواهم داستان را خیلی کوتاه و عامیانه بنویسم.
پدرم با برادرش پیش از تولد من یک جا زنده گی می کردند و نیز می کنند، من فرزند سوم خانواده ما هستم، همین که من تولد شدم، دختر کاکایم (اناهیتا) نیز بعد از چهار ماه از تولد من او نیز به دنیا آمد، ما در یک خانه به سرعت بزرگ می شدیم، همین که هفت ساله شدیم یک جا و در یک مکتب و در یک صنف ما را شامل کردند، خیلی باهم دوستان نزدیک و صمیمی بودیم، همیشه هر کار ما باهم یک جا بود، درس خواندن باهم، خنده کردن باهم، قصه کردن باهم، بازی کردن باهم، مهمانی رفتن باهم، خلاصه همه چیز زنده گی ما باهم بود، حتا به خواهش ما یک رنگ لباس هم می پوشیدیم، گفتن این چیزها داستان را دراز خواهد کرد و تنها می خواهم همین قدر برای تان بگویم که ما باهم دو دوست جانی جانی بودیم.
زمان به سرعت می گذشت و ما هم به سرعت بزرگ می شدیم و سن ما هفده ساله شده بود که روی مسایل سکسی و از کارهای که بین زن و شوهر رخ می داد باهم گپ می زدیم و در این باره فکر می کردیم، کم کم از لذت شهوت آگاهی پیدا می کردیم و خیلی باهم روی این موضوع باهم گفت و گو می کردیم، در همین زمان بود که ما به شبکه اجتماعی فیس بوک نیز دست رسی پیدا کردیم و شبانه روی مسایل سکسی به ویژه روی عکس های سکسی تحقیق و جست و جو می کردیم، داستان کوتاه.
فیس بوک لعنتی ما را بسیار شهوت کرد و در بین من و اناهیتا برخی کارها هم رخ داد، نمی خواهم آن کارها را برای تان بنویسم، چون می شرمم، اما فقط می خواهم بنویسم که برخی شب ها من و اناهیتا در سر یک تُشک و زیر یک لحاف برهنه در آغوش هم دیگر می خوابیدیم و از هم دیگر بسیار لذت می بریدیم، شهوت لعنتی ترس را از بین می بَرَد، یعنی نمی ترسیدیم که کسی ما را گیر نکند، راستش من و اناهیتا درباره پرده بکارت می دانستیم که آن پرده را دخترها و دوشیزه ها دارند و اگر آن پرده پیش از عروسی پاره شود برای عروس از طرف داماد مشکل ایجاد می شود، اما باز هم در این باره بسیار بی تفاوت بودیم.
یک شب باز باهم درباره سکس کنج کاوی می کردیم و کاش آن شب در زنده گی ما نمی بود، ما از طریق فیس بوک چند تا فیلم سکس پیدا کردیم و آن ها را خیلی با هیجان و تشنه گونه دیدیم و از جریان سکس کردن زن و شوهر مکمل آگاه شدیم که در نتیجه بسیار شهوتی شده بودیم، من کوسم را به شدت مالش می دادم چون، بی خود شده بود، ناخودآگاه انگشتم داخل کوسم شده بود و من ندیده بودم و پرده ام پاره شد، چون شهوتی شده بودم که درد پاره شدنش را هم حس نکردم و از آن خون جاری شده بود که ناگهان اناهیتا جیغ زد و گفت، کرشمه چه کردی پرده ات را پاره کردی!!!.
وقتی که دیدم خیلی ترسیدم و دستم را به سرعت دور کردم، اما بسیار دیر شده بود، چون پرده ام پاره شده بود.
آن شب خیلی گریه کردم و بی اندازه ترسیده بودم، چون فکر می کردم که زنده گی ام تباه شد و آبروی خود و از خانواده ام را برده ام، کار از کار گذشته بود چیزی از دست ما ساخته نبود و اناهیتا بسیار زیاد مرا دل داری می داد که به این مشکل یک راه حل پیدا می کنیم و از ترس زیاد حتا به مادرم هم چیزی گفته نمی توانستیم، چون او ممکن بود مرا خیلی لت و کوب می کرد و شاید مرا به شوهر هم نمی داد.
کم تر از یک ماه به همین گونه گذشت و کم کم برایم عادی شده می رفت، بعد از آن شب من با اناهیتا این کارهای احمقانه را نکردیم و به فیس بوک لعنتی پشت پا زدیم و روی مشکل ایجاد شده فکر می کردیم که چه گونه از این بلاه نجات پیدا کنم، نمی دانستیم که دُکتُرها به این مشکل کدام راه چاره را یاد دارند و حتا نمی دانستیم که شاید آن ها بتوانند پرده ام را دوباره بدوزند، هم چنان ما آزادی درست هم نداشتیم که پنهانی نزد دُکتُر برویم.
من با این مشکل یک سال و پنج ماه درگیر بودم، همین که مکتب را تمام کردم نمی دانم از بخت خوبم بگویم و یا از بخت بدم، برایم یک خواستگار پیدا شد، چون آن پسر و خانواده اش با شخصیت بودند و پدر و مادرم بدون مشوره با من خیلی زود برای شان شیرینی دادند و من مفت و رایگان نامزد شدم. سراپایم را وحشت فرا گرفته بود، چون فکر می کردم که به زودی این راز را همه می دانند و شاید داماد در شب اول بعد از این که بداند من پرده ندارم مرا از خانه اش بیرون کند، جرئت خود را از دست داده بودم و به هیچ کس چیزی گفته نمی توانستم و کاملا زبانم بسته شده بود، سر به خود گریه می کردم و حتا اناهیتا نیز با من گریه می کرد، کاملا ناامید شده بودیم و حتا از ترس برای خواهر شوهر دارم نیز چیزی گفته نمی توانستم و تاریخ عروسی ام روز به روز نزدیک تر می شد، از ترس حتا در موبایل با نامزدم هم چنان گپ زده نمی توانستم.
یک شب هیچ خوابم نمی برد که ناگهان نور خدا در قلبم تابید و خودم را به خدا سپردم و به او پناهنده شدم و گفتم که، من دختر بد نیستم که با زنا کردن پرده ام را از دست داده باشم، فقط اشتباهی این کار شده است، بگذار آینده هر چه که شد شود و زمان و زمین از خداست و هر کاری که خواست بکند و خودم را صد در صد به خدا تسلیم کردم و بعد از آن گفتم که، خدایا تو خدا هستی و از هر چیز این دنیا آگاه می باشی و هر کاری که دلت خواست همان را انجام بده و به نماز خواندن نیز شروع کردم که بعد از آن خیلی راحت شدم.
قصه کوتاه، محفل عروسی ام خیلی با استرس و اضطراب به پایان رسید، ثانیه به ثانیه شب اول نزدیک تر می شد، در اتاق عروس و داماد در لب تخت نشسته بودم که جمشید (شوهرم) داخل اتاق شد، با دیدن او حرارت بدنم بالا رفته بود، ضربان قبلم تمام بدنم را تکان می داد، پُر از استرس و اضطراب بودم و مثل این بود که عزراییل را دیده باشم از ترس می لرزیدم، آمد کنارم نشست و بعد از کمی درنگ با لب خند گفت، کرشمه جان چرا این قدر ترسیدی و رنگت را مانند لاله سرخ شده است؟ من با صدای لرزان گفتم که هیچ و هر عروس در این شب حالت عادی نمی داشته باشد، بعد از آن گفت، راحت باش من نمی خواهم که ترا کباب کنم و بخورمت، از من این قدر نترس و من نزدیک ترین انسان در دنیا به تو هستم و این قدر از من ترسیدی؟ بعد از آن دستانم را گرفت و بوسید و خیلی گپ های منطقی می زد و از دیدن چشمانم بسیار لذت می بُرد و زمان بسیار به تُندی سپری شد و ساعت یک شب شده بود و جمشید نازنین فقط چند تا بوسه از زنخ گرفت و گفت، امروز من و تو زیر فشار روحی بودیم که خیلی خسته شده ایم و فردا شب به گپ ها و با خنده گفت که با کارهای ما ادامه می دهیم و خوابیدیم.
من آن شب فکر کردم که جمشید یک پسر باسواد و منطقی می باشد و خیلی ساده دل هم معلوم می شد و با خود گفتم که شاید داستان پاره شدن پرده بکارتم را باور کند و با همین افکار بودم و یک بار نگاهش کردم که خیلی یک پسر پاک و عالی به چشمم خورد و خیلی با خوشی و آرامش خوابم بُرد و آن شب از خوابم بعد از بسیار زمان طولانی لذت بردم.
فردا که شد مادر جمشید آمد و گفت کجاست دستمال خون آلود؟ جمشید گفت مادر جان تو آدم باسواد و منطقی هستی چرا پشت این چیزها می گردی؟ گفت، هر چه نباشد باید عروسم دختر باشد، بعد از آن جمشید گفت من نمی خواهم آن دستمال خون آلود را به تو نشان بدهم و مادر جمشید از دست مال خون آلود سرسری گذشت و دیگر درباره آن چیزی نگفت، آن روز بسیار راحت شده بودم که این خانواده مردم باسواد هستند و به این چیزها فکر نمی کند.
شب دوم که شد جمشید مرا دعوت به سکس کردن کرد و من ناچار شدم دعوتش را بپذیرم و بعد از عشق زیاد خواست که پرده ام را پاره کند و بسیار به سرعت دانست که من پرده ندارم، بعد از سکس گفت، کرشمه پرده ات کجاست؟ من با گریه همه چیز را برایش اقرار کردم، خنده اش گرفت و گفت، با این دروغ جالبت بیا یک ماچ بده، راستش من تعجب کردم و بعد از آن گفت که، کرشمه راحت باش، من به پرده ات اهمیت نمی دهم چون اگر تو دختر بد می بودی به راحتی می توانستی پرده ات را دوباره بدوزی و مرا به بسیار آسانی فریب بدهی، همین از ساده دلی ات و از پاک بودنت بود که پرده ات را دوباره ندوختی، من از تو خوش هستم و من به اخلاق پاک دخترها اهمیت می دهم نه به پرده بکارت شان چون، برخی دخترها هستند که مادر زاد پرده بکارت ندارند و یا در اثر عوامل طبیعی پرده شان را از دست می دهند و برخی ها مانند تو بی گناه می باشند پس این دلیل به بد بودن آن ها نمی باشد و من به اخلاق خانواده گی ات ارزش می دهم نه به پرده بکارتت.
بعد از شنیدن آن گپ ها احساسی را داشتم که قبلا آن را حس نکرده بودم و می خواستم از خوشی پرواز کنم که خدا مرا با چنین مرد عالی رو به رو کرده است و ناخودآگاه خودم را در آغوشش انداختم.
از آن زمان ایمانم به خدا بیش تر شد و دانستم که هر زمانی که انسان به او رجوع کند و به او پناهنده شود بسیار به راحتی نجاتش می دهد.
این خبر خوش را به سرعت به اناهیتا در موبایل گفتم و او از خوشی گریه می رکرد. من اکنون از زنده گی با جمشید و با دخترکم بسیار لذت می برم و فکر می کنم در بهشت هستم و یک چیز که مرا همیشه خنده می دهد یک گپ جمشید است که بعد از چند شب از روز عروسی ام برایم گفته بود، او گفت، کرشمه تو بسیار ظالم هستی، گفتم چرا؟ گفت، آروزی پاره کردن پرده بکارت را از دست تو به گور بردم و به جای این که پرده ات را به من می گذاشتی آن را با آن دوست ۴۲۰ ات پاره کردی خو خیر باشد امشب با تو کار دارم جیغت را که نکَشَم نمی مانمت.
من به همه دخترها هُشدار می دهم که با دیدن عکس ها و فیلم های سکسی خودتان را تباه نکنید و مانند من و اناهیتا درباره سکس زیاد کنج کاوی نکنید و باهم هم جنس بازی هم نکنید.
شوهر من آدم باسواد و منطقی است که با من این گونه رفتار کرد و شاید دیگر پسرها و مردها این گونه نباشند و شما را بی گناه با نداشتن پرده بکارت از خانه ی شان دور بیندازند.
من بعد از عروسی دوباره رو به فیس بوک آوردم و از آن استفاده سالم می کنم و با دیدن این صفحه جالب و پندآمیز خواستم که من هم داستانم را برای تان پُست کنم.
سپاس از این که داستانم را تا پایان خواندید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دوستان، شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان، شوهر باسواد و منطقی بود و حتا خانواده ی با شخصیت نیز بود.
دیدگاه های تا را در کُمنت بنویسید.

داستان سکسی زن کاکایم خیلی شهوتی بود

زن کاکایم خیلی شهوتی بود!!!
فرستنده، سهراب، ناشناس!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت داستان های سکسی افغانی!
پیش از شروع داستان می خواهم بنویسم که، شوهرها باید زنان شان را از نگاه شهوت سرد بسازند در غیر آن، آن ها به شوهران خویش خیانت سکسی می کنند و هرگاه زنی که حامله دار نشد شوهر نباید با او دشمنی کند چون، گناه زن در این مشکل نیست.
نامم سهراب، سنم ۲۴ ساله، قدم میانه، جلدم گندمی رنگ، موهایم سیاه و زیبا نیز هستم و اقتصادم متوسط می باشد.
من آدم بسیار کنج کاو و کتاب خوان هستم، ما در یکی از ولایت های دور دست زنده گی می کنم، اما بعد از امتحان دادن کانکور به دانشگاه پایتحت کام یاب شدم، من ره سپار پایتخت شدم، تا شروع درس هایم من در خانه کاکایم مهمان شدم، چون کاکایم در پایتخت خانه و وظیفه دارد، او بسیار یک آدم ساده دل است، بیش تر از بیست سال از عروسی اش گذشته است اما تا حال فرزنددار نشده است، او فروشگاه سامان آلات برقی دارد و وضع اقتصادی اش خوب است.
زن کاکایم یک زن سنده (عقیم یا نازا) است و حامله دار نمی شود، آن ها از تنهایی خیلی خسته شده اند، وقتی که من به خانه شان رفتم بسیار خوش شده بودند و از من خوب پذیرایی کردند، بیش از یک هفته در خانه شان مهمان بودم.
نام زن کاکایم فرشته است و او نسبتاً یک زن چاق، سفید، نمکی، با سینه ها و کون برآمده، قد کوتاه و با موهای قهوه یی است، بعد از گذشت زمان من با او مانند کاکایم خوب صمیمی شدم، باهم خوب قصه های خنده دار می کردیم.
درس هایم شروع شد و من رفتم به خوابگاه یا لیلیه دانشگاه باشنده شدم، در هر هفته تنها شب های جمعه به خانه شان می رفتم، اما زنده گی در خوابگاه دانشگاه برایم خوب نمی گذشت، نه غذای خوب داشت و نه آدم های خوب، من از زنده گی در آن جا خسته شده بودم، یک شب به خانه شان مهمان بودم که ناخواسته از دهنم بیرون شد که، خوابگاه ما هیچ خوب نیست، گویا آن ها منتظر همین گپ من بودند، خیلی اصرار یا شله گی کردند که، بیا تا ختم دانشگاه ات با ما که تنها هستیم زنده گی کن، زاری کردن های شان مرا رام کرد و خود من هم از این کار راضی بودم و من هم پذیرفتم و برایم یک اتاق مجهز آماده کردند.
داستان کوتاه؛ هر روز با زن کاکایم نزدیک تر می شدم، من اصلاً در فکر چیز های بد نبودم، اما فرشته خیلی آدم شهوتی بود چون رابطه جنسی خوبی با کاکایم نداشت و از بی فرزندی زنده گی تلخ را می گذشتاندند، از سوی دیگر کاکایم نمی توانست که شهوت فرشته را صد در صد رفع کند، یعنی او خیلی تشنه کیر مانده بود.
با این که با من سکس داشته باشد در دنیای دو دله گی بود، یعنی فکر می کرد که من به خواستش جواب منفی دهم و برایش آبرو ریزی کنم، او پیش از این کار در نبود کاکایم شروع کرد به تحریک کردن و امتحان کردن من.
وقتی که از دانشگاه می آمدم کون و سینه های خود را در راه رفتن نمایش می داد و گاهی لباس های بسیار تنگ و چسب می پوشید که خیلی مرا تحریک هم می کرد اما من هم از دل پاک سرم را پایین می انداختم.
یک روز کالا شویی (لباس شویی) داشت، لباسی که به تن کرده بود یخن یا یخه اش بسیار بزرگ بود، وقتی که خم می شد تا چیزی را از زمین بردارد تقریباً بیش تر از نیم سینه های سفیدش دیده می شد و به خاطر من و در رو به روی من بیش تر خودش را خم می کرد تا من سینه هایش را ببینم، راستی من هم از دیدن سینه های سفیدش بسیار کیف می کردم، از همان روز من دیوانه بدن سفیدش شدم، خودش خوب می دانست که من چه حال دارم و منتظر جواب مثبت من بود، راستش من هم در دنیای دو دله گی بودم فکر نمی کردم که از این کارها را به خاطر من می کند فکر می کردم این کارها از دل پاکش است.
روزهای زیادی به همین گونه گذشت، یک روز دیگر از این هم فراتر رفت، یعنی در حمام یا تشناب بود به بهانه ی فراموش کردن جان پاک (حوله حمام) مرا صدا زد و گفت، سهراب، جان پاک را برایم بده، وقتی که جان پاک را برایش می دادم دروازه تشناب را قصداً نیمه باز کرد و سینه چپش کاملاً دیده شد، خیلی یک سینه جذاب و زیبا داشت، چاق و گرد مانند، درست مانند انار بود با نوک های به رنگ قهوه یی.
من از دیدن سینه اش کاملاً آتش گرفته بودم و او آخرین تلک (تله) خود را برایم گذاشته بود، ذهنم کاملاً غرق در فکر او بود، باخود گفتم، اگر حالت این گونه ادامه یابد در دانشگاه ناکام خواهد ماندم، یعنی خیلی به او فکر می کردم و به فکر راه چاره بودم اما من نمی دانستم که او با سکس کردن با من راضی می شود یا نه!!!
در فکر همین چیزها بودم که سرم را بسیار درد گرفت، دیدم که بعد از حمام کردن به اتاقم آمد و در کنارم نشست، گفت، سهراب در این روزها بسیار چرتی (در فکر غرق شده) هستی چه فکر می کنی؟ من گفتم، هیچ به درس هایم فکر می کنم، دید که چیزی حاصل نشد و رفت من به خواب روزانه بعد از چاشت رفتم. شب که شد باز بدن سفیدش به یادم آمد، رفتم در اینترنت به عکس های سکسی و از دیدن شان بدن او را تصور می کردم و خوب شهوتی شده بودم که، ناگهان دروازه اتاقم را وا کرد و داخل اتاقم شد و گفت، بیا که نان شب آماده شده است و او یک عکس کاملاً سکسی را خوب واضیح دید، من وارخطا یا سراسیمه شدم و آن را زود از صفحه کُمپیوتر بسته کردم.
بدون هیچ گپ رفتیم بر سر دسترخوان نشستیم، من بسیار شرمنده شده بودم، اما او در چرت فرو رفته بود و خیلی خیالاتی به نظر می رسید.
فردا که شد کاکایم به فروشگاه خویش رفت و من هم به دانشگاه رفتم.
بعد از این که از دانشگاه آمدم و بعد از چاشت که شد به اتاقم آمد و گفت، سهراب من همان عکس دیروز را می خواهم باز ببینم، گفتم، کدام عکس؟ گفت، خودت خوب می دانی و خودت را به کوچه حسن چپ نزن، از شله گی زیاد گفتم درست است، من هم از فرصت استفاده کرده همه عکس های سکسی که داشتم برایش نشان دادم، هر دوی مان بسیار زیاد شهوتی شده بودیم، گفت، فیلم سکس داری؟ گفتم بله دارم، گفت برایم نشان بده، من هم یک فلم بسیار خوب سکسی آمریکایی را برایش نشان دادم، برای اولین بار بود که عکس و فلم سکسی دیده بود، کاملاً آتش گرفته بود.
من فرصت را مناسب دیدم به مالیدن سینه هایش شروع کردم، چون دیدن آن فیلم هر دوی ما را بی خود کرده بود یک دیگر را نمی شناختیم، دیدم که کاملاً تسلیم شده است، همان روز خوب زیاد دو بار گاییدمش.
بعداً گفت، سهراب بیا تا ختم دانشگاه باهم خوب زیاد از هم دیگر لذت ببریم، من گفتم، درست است این کار را می کنیم، بعداً گفت، من با کاکایت رابطه خوب سکسی نداریم بیا مرا خوب سرد کن.
بعد از همان روز، هر روز بعد از چاشت برایش فلم سکس نمایش می دادم بعد از آن خوب می گایدمش، چون فیلم سکس دید و چشمش وا شد و به رازهای بردن لذت بیش تر از من هم آشنا شد.
یک روز از دانشگاه آمدم، بعد از دیدن فلم سکس گفت، سهراب بیا امروز از هم دیگر خوب زیاد لذت ببریم، گفتم، درست است این کار را می کنیم.
اول خوب زیاد یک دیگر را در آغوش گرفتیم، بعداً یک دیگر را بوسه کردیم، بعداً لب ها و گردن یک دیگر را بوسه و چوشیدیم، بعداً هر دوی ما همه لباس های خود را بیرون کردیم و یک دیگر خود را برهنه در آغوش گرفتیم، بعداً او همه بدنم را مالش و بوسه کرد بعداً من همه بدنش را بوسه و مالش کردم، بعداً سینه ها و نوک های سینه هایش را خوب زیاد چوشیدم، با این کار بسیار شهوتی و دیوانه شده بود، دیدم که کیرم را تا بیخ می چوشد، با این کار من هم دیوانه شده بودم به چوشیدن کوسش شروع کرده بودم و از لب های کوس بزرگش به آهسته گی دندان می گرفتم که با این کار بسیار لذت می برد و از شدت لذت خودش را پیچ و تاب می داد، بعداً به حالت های گوناگون او را گاییدم، از شدت لذت کاملاً بی خود شدیم، یعنی کارهای می کردم که نمی شود آن ها را نوشت و نوشتن آن ها بسیار سخت و پیچیده می باشد.
یک روز دیگر آمد، یک فیلم سکس را برایش نمایش دادم که یک مرد یک زن را کون می کرد ، گفت، سهراب بیا امروز مزه کون دادن را برایم نشان بده، من گفتم، درست است این مزه را هم برایت می دهم، اول خوب زیاد شهوتی ساختمش تا درد کونش را از یاد ببرد، بعداً با واسیلین هم کونش را و هم کیرم را خوب زیاد چرب کردم، شروع کردم به کون کردن، به سختی کله کیرم داخل کونش شد اما کونش بسیار از گوشت نرم ساخته شده بود و بسیار زود کونش کشاد شد و به کیرم عادت کرد و تا بیخ کیرم را داخل کونش می کردم و بیرون می کردم، بعد از آن، همه آب کیرم را به فشار زیاد داخل کونش ریختم.
من تا پایان دانشگاه ام او را گاییدم بدون این که کاکایم اندکی به ما شک کند، اما در زمستان این کار را نمی کردیم چون من به خانه خود ما باز می گشتم، یعنی من همه شهوت ذخیره شده بدن فرشته را به مصرف رساندم و خیلی او را از نگاه شهوت سرد ساختم.
بعد از ختم دانشگاه در ولایت خود ما کار پیدا کردم و عروسی هم کردم.
از این که این داستان را با جمله های سکسی نوشتم معذرت و پوزشم را بپذیرید.
پایان/ بهار ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان، اگر مرد زنش را از نگاه شهوت سرد نسازد، زن به شوهر خیانت می کند و فرشته هم چنین کرد، پس مردان باید زنان شان را از نگاه شهوت سرد بسازند و هم چنان به شما مشوره می دهم که، نباید با دیدن روش های فیلم های سکس باهم سکس کنید، چون کاملاً غیر عقلانی می باشد و نباید انسان پسر مجرد را تنها با یک زن در خانه تنها گذاشت چون، نفر سوم در بین شان شیطان می باشد و نیز کاکایم نباید به من و زنش این قدر اعتماد می کرد و کاش به این اندازه کاکایم ساده دل نمی بود، چون ساده دلی او باعث شد که ما به گناه آلوده شویم.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان بفرستید، نشر می شود.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

داستان سکسی افغانی بچه بازی های فریبا جان

دختر و پسر مجرد را نباید در خانه تنها گذاشت!!!
بچه بازی های فریبا!!!
فرستنده، آرش، ناشناس!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت نشر کننده داستان های سکسی افغانی
آرش گر چه که نویسنده نیست اما داستانش سکسی اش را خیلی جالب نوشته است، خوب است داستانش را یک بار بخوانید؛ او داستانش را چنین برایم نوشت:
نامم آرش است، سنم ۲۰ ساله می باشد، با قد میانه، پوست گندمی، بدن جذاب درشت ورزشی، با موها و چشمان سیاه، وزنم ۷۲ کیلوگرام است و چهره ام نیمه زیبا می باشد و مجرد هستم.
ما یک خانواده کوچک چهار نفری هستیم، پدر و مادرم و خواهر و خودم، همشیره ام پنج سال پیش عروسی کرد و پشت بخت خویش رفت، من با پدر و مادرم زنده گی می کنم، پدر و مادرم آدم های باسواد هستند و در یکی از ادارات دولتی کارمند می باشند و اقتصاد ما به گونه ی نسبی خوب است.
این داستان از بدبختی کاکایم از جای شروع شد که او فرزند نداشت و یک تا دخترک یک ساله را به نام فریبا به فرزند خوانده گی گرفتند، کاکایم از این هم بدبخت تر شد، یعنی او با زنش در یک رخ داد ترافیکی کشته شدند و فریبای ۲۵ ساله ی مجرد تنها ماند، پدرم ناچار شد که فریبا را به خانه ما بیاورد و بقیه عمر خود را در خانه ما بگذراند.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من ۱۶ ساله بودم و شاگرد مکتب.
می خواهم کمی درباره فریبا برای تان بگویم، او دختر زیبا نیست اما به گونه ی واقعی جذاب است، با قد کوتاه، کمی چاق، موهای خُرمایی، پوست سفید مایل به سرخی، کون گِرد بزرگ، سینه های بزرگ انار مانند، ناف عمیق جذاب، بدن بی مو، گوشت بدن سخت و با چشمان قهوه یی رنگ می باشد.
فریبا بسیار یک دختر حساس و کنج کاو است و هم بسیار مهربان می باشد و خیلی شهوتی نیز است، او دختر مکتب خوانده و روشن فکر می باشد و در مضمون های ریاضی و فیزیک مهارت عالی دارد.
داستان کوتاه؛ خانه ما دو طبقه یی یا دو منزله می باشد، در طبقه بالا اتاق پدر و مادرم می باشد و در طبقه پایین اتاق های من و خواهرم است، چون خواهر عروسی کرده است و اتاقش خالی بود و فریبا بعد از آمدن به خانه ما در اتاق همشیره ام جا به جا گردید.
من آدمی هستم که بلوغیت زود رس داشتم، یعنی در سن پانزده ساله گی بالغ و شهوتی شده بودم و بسیار آدم کنج کاو در امور جنسی شدم، از ابتدای بلوغیت از زن ها و دخترها خیلی خوشم می آمد و آرزوی دست زدن به بدن شان را می کردم.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من در جوش نوجوانی خویش بودم.
فریبا نسبت به من نزدیک ده سال بزرگ تر می باشد و من هیچ گاه به چشم بد به سوی او نمی دیدم و او همیشه مرا برادرک می گفت، اما در دلش به من نقشه ها کشیده بود، یعنی من نمی دانستم که او می خواهد سر من بچه بازی کند و مرا مورد استفاده جنسی خویش قرار بدهد و منتظر فرصت برای اجرای این برنامه خود می باشد، از سوی دیگر او ۲۵ ساله بود و در اوج شهوت خود قرار داشت و نیاز داشت تا کسی شهوت او را فرو نشاند.
بیش تر از دو ماه از آمدنش به خانه ما گذشته بود و ما با او عادت می کردیم و بسیار با من صمیمی نیز گردید و در کارهای خانه با مادرم به کمک کردن شروع کرد، راستی، وقتی که با من خنده و شوخی می کرد خیلی خوشم می آمد و کم کم از او بسیار خوشم آمده بود، چون او ده سال بزرگ تر از من بود و پدر و مادر ساده دلم به ما اعتماد داشتند و مزاحم ما نیز نمی شدند که ما چه کارهای می کنیم.
یک روز سر نان خوردن بودیم من از یاد نگرفتن مضمون ریاضی به پدرم شکایت کردم تا با من کمک کند و یا برایم آموزشگاه بگیرد، فریبا ناگهان و به سرعت مداخله کرد و گفت، من مضمون ریاضی را خوب بلد هستم و می توانم تُرا در یاد گرفتن آن کمک کنم، راستی اول من به او شک کردم اما بعداً برایم روشن شد که او در این مضمون بسیار معلومات دارد، اما افسوس که پدرش یک آدم مرتجع بود و او را نگذاشته بود تا تحصیلات عالی خود را ادامه بدهد و به دانشگاه برود.
او با این کارش خود را به من نزدیک تر کرد تا مرا مورد استفاده خود قرار بدهد، یعنی تیرش به هدف خورد، بعد از همان روز هر شب تا دیر وقت در اتاقم می بود و باهم فورمول های ریاضی و فیزیک کار می کردیم، با این کار ما بسیار باهم نزدیک و دوست های آتشین شده بودیم و بدون هم دیگر تحمل نداشتیم، چون پدر و مادرم کارمند بودند و من با فریبا بعد از آمدن از مکتب تنها می بودیم.
قصه کوتاه، او بعد از گذشت بیش تر از یک ماه نقشه خود را عملی کرد، یک شب در هنگام درس خواندن بودیم، دیدم که بسیار زیاد خودش را به من نزدیک کرده است، یعنی کاملاً به من چسبیده است، به بهانه ی دستم را در دستانش گرفت و آن را فشار داد، دستانش بسیار گرم و نرم بودند، بعد از چند ثانیه من دستم را دور کردم. نخستین باری بود که بدن جنس مخالف را در بدنم حس کردم و من این کارش را عادی فکر کردم و آن را جدی نگرفتم و فکر کردم که شاید از دل پاک این کار را کرده باشد، کمی بعد بازویش را به بازوی من چسباند و نرمی بازویش را نیز حس کردم، با این کارش من تکان خوردم و برخی چیزهای عجیب به فکرم خطور کرد، یک بار به چشمانش دیدم که با نگاه های بسیار شهوتی به من می بیند، گفت، آرش، از بوی عطری که زده ام خوشت می آید؟ گفتم بله، من به بهانه ی درس خواندن خودم را مصروف کردم، همان شب همین قدر که خودش را به من نزدیک کرده بود برایش کافی بود و بعد از درس دادن به اتاقش رفت، اما گرمی و نرمی دستانش مرا آتش زده بود.
من انتظار چنین کار را از او نداشتم، بیش تر از دو ساعت در بسترم بیدار بودم و افکار پراکنده ذهنم را می چرخاند، با این افکار خوابم خراب شده بود، بدنم داغ آمده بود، ضربان قلبم افزایش یافته بودند و راستی نیکرم نیز نزدیک کفیدن یا ترکیدن بود، چون با آن اندیشه ها کیرم خیلی بزرگ بیدار شده بود.
سرانجام به خودم گفتم که او شاید این کار را از دل پاک انجام داده باشد و کدام نیت بد نخواهد در مغزش باشد.
با همان اندیشه ها خوابم بُرد و روز شد.
همین که با من رو به رو شد یک لب خند معنادار به من زد، باز دلم ناآرام شد و نیکرم بزرگ شد، تا شب کارهایش در چشمانم گردش می کردند.
شب شد و من بعد از نان خوردن به اتاقم رفتم، دیدم که بر طبق معمول برای درس دادن به اتاقم آمد و در کنارم نشست، راستی من منتظرش نیز بودم، در جریان درس خواندن دیدم که گاهی در فکر غرق می باشد و در دنیای دو دلی به سر می برد.
درس تمام شد، پیش از رفتن به اتاقش گفت، آرش، تا حال کدام دختر را بوسیدی؟ من تکان خوردم و رنگم سرخ شد و با خجالتی و با کمی سکوت گفتم، نه، خنده غیر واقعی کرد و گفت، بسیار آدم خجالتی هستی، گناهت نیست چون در زنده گی ات کدام دختر نیست که با او این کارها را انجام بدهی، بعد از آن گفت، آرش، اگر یک چیز را برایت بگویم آن را به کسی نمی گویی؟ من گفتم چه می خواهی که بگویی؟ گفت، اول وعده بده که به کسی نگویی، من گفتم درست است وعده است به کسی نمی گویم، گفت، آرش بیا مرا ببوس چون تا حال کسی مرا نبوسیده است و بوسیده شدن را تا حال حس نکرده ام، بعد از شنیدن این گپ حسی داشتم که در جمله ها گفتن آن ناممکن است و در فکر فرو رفتم و البته عرق نیز کرده بودم، گفت، چه فکر می کنی، می شرمی؟ راستی من هم شرمیده بودم و هم ترس داشتم، روی خود را پیش آورد و گفت، ببوس دیگر! من گفتم، مادرم داخل نیاید! گفت آن ها خوابیده اند و آن ها هیچ گاه مزاحم درس خوانده ما نشده اند و چرا این جا بیاید؟ آن ها به ما اعتماد دارند، من از بی پروایی های او بسیار ترسیده بودم و واقعاً بی خود شده بود، بعد از چند ثانیه گفت، وقتی که تو مرا نمی بوسی من ترا می بوسم، به چشمانش دیدم و دانستم که این دختر در حال دیوانه شدن است، گفت، آرش، نترس من فقط می خواهم که ترا تجربه کنم.
ناگهان دستان نرم و گرمش را در گردنم حس کردم و شروع کرد به بوسیدنم، بسیار لب های نرم و داغ داشت، فکر کنم بیش تر بیست دانه بوسه از لب و رویم گرفت، راستی من هم کم کم جرئت پیدا کردم و از بوسیدن هایش لذت می بردم و خیلی یک حس عجیب داشتم، بعد از آن گفت، آرش، بسیار مزه دار هستی و بوسیدن بسیار لذت بخش است، بعد از آن ادامه داد که، برای امشب همین قدر بس است و رفت به اتاقش.
بعد از آن شب، معتاد یک دیگر شده بودیم، هم درس می خواندیم و هم از هم دیگر لذت می بردیم.
بعد از گذشت چهار سال امروز حس می کنم که او مرا مورد بچه بازی خویش قرار داده بود و از من بسیار لذت ها را بُرد و چَشید.
می خواهم ادامه داستان را برای تان بنویسم.
بعد از آن شب وقتی که درس خواندن ما تمام می شد، مرا در آغوشش می گرفت و از تمام صورتم بوسه می زد، بعد از آن، به بوسیدن لب هایم شروع می کرد، از این هم فراتر می رفت و به چوشیدن و لیسیدن زنخم شروع می کرد، وقتی که زنخم و لب هایم را می چوشید بسیار کیف می کردم، مرا به شدت در آغوشش می فشرد، یعنی مرا در سینه هایش فشار می داد و من از نرمی سینه هایش آتش می گرفتم و کیرم نزدیک انفجار شدن می بود اما من نمی گذاشتم که او متوجه کیرم شود، یک هفته به همین گونه گذشت.
یک روز از مکتب آمدم و بعد از نان خوردن گفت، آرش تا آمدن پدر و مادرت بیا یک کار کنیم، گفتم چه کار؟ گفت بیا بدن های برهنه یک دیگر خویش را ببینیم، من حیران ماندم! راستی من انتظار این روز را نیز می کشیدم، گفتم درست است، گفت، اول من لباس هایم را می کشم و خودم را به تو نشان می دهم بعد از آن تو لباس هایت را بکش و بدنت را به من نشان بده، گفتم درست است. خیلی به آهسته گی و دانه به دانه لباس های خویش را کشید و کاملاً خود را برهنه کرد، آن قدر یک بدن زیبای سکسی داشت که گفتن جزئیات بدنش بسیار سخت است، نیکر و سینه بند سرخ داشت، برای اولین بار بود که چنین صحنه ی را از نزدیک می دیدم، خیلی هیجانی شده بودم و برای اولین بار بود که کیرم بسیار بزرگ شده بود، ناگهان متوجه کیرم شد و گفت، آرش، کیرت برخاسته است؟ با کمی شرم گفتم، بله، گفت بعداً می خواهم آن را ببینم، راستی من از هیجان زیاد به خود می لرزیدم، بعداً گفت، آرش از بدنم خوشت آمد؟ من گفتم، صد در صد خوشم آمد، بعداً گفت، می خواهی بدنم را لمس کنی؟ گفتم، بله، گفت بیا، دراز کشید و گفت، همه بدنم را مالش کن، من به مالیدن شروع کردم، از دست زدن به بدنش نزدیک دیوانه شدن بودم، چون خیلی بدن سکسی، نرم، داغ و لیز یا لشم داشت، بعد از ده دقیقه یا بیش تر از آن گفت، آرش بس است که پدر و مادرت از کار نیایند و به سرعت دوباره لباس هایش را دانه به دانه پوشید و از پوشیدن لباس هایش نیز خیلی لذت بُردم، بعد از آن گفت، آرش، اکنون نوبت توست تا لباس هایت را بکَشی و بدنت را برایم نشان بدهی، راستی من بسیار شهوتی شده بودم و به گپش کردم و من هم دانه به دانه همه لباس هایم را کشیدم و از دیدن بدن درشت ورزشی ام و از دیدن کیر و خایه های بزرگم حیران مانده بود و گفت، وااای آرش، کیرت بسیار بزرگ و زیباست می خواهم که آن را لمس کنم، آمد با دست راستش از کمر کیرم گرفت و گفت، وااااای آرش خیلی داغ آمده است و خیلی نرم می باشد واقعاً تجربه عالی است، وااای عجب کله کیری داری! بعداً خایه هایم را لمس کرد، من از شهوت زیاد آتش گرفته بودم، گفتم، فریبا می خواهم که کوست کنم! گفت آرش من دختر هستم و پرده بکارت دارم، گفتم نمی شود من آتش گرفته ام، گفت، نه نمی شود، بعداً گفت، اما من می توانم آب کیرت را بیرون کنم، گفتم چه؟ گفت، بله، من گفتم، درباره آب کیر معلومات داری؟ و از کجا می دانی که مردها آب کیر دارند؟ گفت، من در مکتب با هم صنفی هایم در موبایل فیلم های سکس می دیدیم از آن جا معلومات دارم، چون این گونه فیلم ها در اینترنت و فیس بوک بی شمار است، من گفتم، پس اکنون چه گونه آب کیرم را بیرون می کنی؟ گفت، کیرت را بعد از تُف زدن مالش می دهم که بعد از چند مدت آب کیرت بیرون می شود، راستی من هم فیلم سکس دیده بودم و چند بار در خواب هم جنُب شده بودم و بیرون شدن آب کیر را تجربه کرده بودم و درباره آب کیر معلومات داشتم و گاهی احتلام نیز می شدم و مرا شیطان برخی شب ها هم بازی می داد.
دیدم که زانو زد و کیرم را تف زد و با دستان نرمش به مالیدن کیرم شروع کرد، بعد از دو و یا سه دقیقه مالش دادن آب کیرم در حال آمدن بود، گفتم آب کیرم می آید، گفت می خواهم آن را ببینم و بپاشش روی چادرم من چادرم را بعداً می شویم، من به فشار زیاد همه آب کیرم را روی چادرش پاش دادم و از دیدن آب کیرم خیلی لذت می بُرد و خیلی خوش هم بود، چون آب کیر را از نزدیک دیده بود.
من سرد شدم و دوباره لباس هایم را پوشیدم، هر دوی ما بسیار خنده کردیم، بعداً گفت، آرش، نمی دانم که کسی به خواستگاری من می آید یا نه!؟ اما تو تا زمانی که عروسی می کنی می خواهی از هم دیگر لذت ببریم؟ من گفتم درست است این کار را می کنیم.
بعد از همان روز بوسیدن بود، چوشیدن بود، مالیدن بود، در آغوش گرفتن بود، برهنه در آغوش گرفتن بود، خندیدن بود، مالیدن سینه ها و پله های کون بود، مالیدن و چرب کردن کوس و کیر با وازلین یا واسیلین بود.
بعد از آن، عادت کرد که کله کیرم را چرب کند و آن را در درز کوسش مالش بدهد و از بردن لذت زیاد ناله هایش بلند می شد.
یک روز یک رخ داد عالی اتفاق افتاد، یعنی بسیار شهوتی شده بود و گفت، آرش می خواهم امروز کونم کنی، راستی من منتظر این روز بودم، هم کونش را و هم کیرم را خوب زیاد با واسیلین چرب کردم، بعد از آن گفتم، زانو بزن و خودت را خم کن، زمانی که خودش را خم کرد دیدن کونش سفیدش حالم را خیلی خراب کرده بود، من پیش از داخل کردن کیرم در سوراخ کونش اول انگشتم را چرب کردم و آن را داخل سوراخ کونش کردم، چون این کار تحمل درد کیر را می توانست، بعداً کله کیرم را خوب زیاد چرب کردم و در سوراخ کونش گذاشتم و خیلی آهسته فشار دادم همین که کله کیرم داخل سوراخ کونش شد ناله هایش نیز بلند شد و در پهلوی نالیدن می گفت، آرش کونم را پاره کردی و بسیار درد دارد، واقعاً می سوزد، هم چنان از شهوت زیاد می گفت، همه کیر داغت را تا بیخ داخل کونم کن می خواهم امروز بمیرم و کونم را با آن کیر لعنتی ات پاره کن، این گپ هایش مرا بیش تر شهوتی می کرد و من هم همه هست و بود کیرم را تا بیخ داخل کونش فشار دادم، یعنی او در حال نالیدن و گپ زدن بود و من از این فرصت استفاده کردم.
زمانی که کیرم تا بیخ داخل سوراخ کونش گردید من فکر کردم که در یک دنیا دیگر رفته ام. زمانی که کیرم را دوباره بیرون کردم کاملاً سرخ و داغ آمده بود.
با وجودی که کیرم بیرون از سوراخ کونش بود اما، خیلی لذت بخش بود.
زمانی که کیرم را دوباره در سوراخ کونش فشار دادم چون، کونش کشاد بود این بار زود داخل شد و زمانی که داخل شد صدای فَشت را داد و زمانی که کیرم تا آخر داخل شد و یک بار فکر کردم که، وااای، چون من در آن زمان در آسمان ها بودم و رفت و آمد کیرم در کونش بسیار زیبا به نظر می رسید و از ناله کردن هایش بسیار کیف می بردم، دو بار دیگر کیرم را مکمل بیرون کردم و چربش کردم و دوباره ادامه دادم، بعد از ۲۵ یا ۳۰ بار درون و بیرون کردن کیرم، آب کیرم در حال آمدن بود و من همه آب کیرم را تا آخرین قطره ی آن داخل کونش پاش دادم و اولین بار بود که گاییدن واقعی را تجربه کردم، همین که کیرم را از کونش بیرون کردم کونش وا مانده و کشاد شده بود و داخل کونش درست دیده می شد که به رنگ سرخ بود و کیرم من هم بسیار چرب شده بود و داغ آمده بود و در بزرگ ترین شکل خود در آمده بود.
گفت آرش، دیگر برایت کون نمی دهم چون بسیار درد را دیدم و بسیار کونم سوزش می کند، من گفتم درست است.
فریبا مرا چهار سال مورد استفاده جنسی خود قرار داد و از من انواع و اقسام لذت های جنسی را دید و حس کرد و به اندازه کافی سر من بچه بازی کرد و معلومات جنسی خود را سر من تکمیل کرد و با من تجارب جنسی اش را افزایش داد؛ حتا یک روز من از مکتب آمدم و برایش گفتم که برو نان چاشت را بیاور، اما او گفت که، اول بیا یک کار را برایم کن، من گفتم، چه کار؟ گفت، بیا شکمم را بچوش، من به سرعت راضی شدم، او دامنش را بلند کرد و من زانو زدم و شروع کردم به چوشیدن شکمش، چون من گرسنه شده بودم که خیلی چوشیدن شکمش لذت بخش بود، یعنی نرمی و خوش بویی شکمش خیلی با لذت بود.
شروع سال پنجم بود که عروسی کرد و از هم جدا شدیم.
اکنون او دو پسر دارد به نام های هارون و همایون و هر گاه که فریبا به خانه ما می آید و از دیدنش همان روزهای آتشین به یاد می آید و تا رفتنش در دنیای افسوس غرق می باشم.
پایان/ پاییز یا خزان سال ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان، پسر و دختر مجرد را هیچ گاه نباید تنها گذاشت و حتا آن ها را در یک خانه هم نگذارید، چون آن ها شهوت ذخیره دارند حتماً شیطان در ذهن شان نفوذ می کند و اگر از این گفته اذیت نشوید حتا خواهر و برادر بالغ را هم چنان تنها نگذارید که از این تفاقات بد جلوگیری شود، چون برخی ها در نوجوانی چه پسر باشد و یا چه دختر خیلی شهوتی می باشند و تازه بالغ می باشند و به شدت به این چیزها کنج کاوی می کنند و این هُشداری بود به پدرها و مادرها.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان برایم بفرستید نشر می شود.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.
لایک کردن از یادتان نرود.

داستان سکسی پند آموز ایرانی

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم؛ او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد، غم و ناراحتی را در چشمانش خوب می‌دیدم.

یک دفعه نفهمیدم چه طور دهانم را باز کردم، اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم، به آرامی موضوع را مطرح کردم، به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم، این باعث شد عصبانی شود، ظرف غذایش را به کناری زد و سرم جیغ کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم، او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زنده گی‌اش آمده است، اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم، من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه و پارچه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰ در صد از سهم کارخانه‌ام را بردارد؛ نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد، زنی که ۱۰ سال زنده گی اش را با من گذرانده بود برایم به بیگانه‌ای تبدیل شده بود؛ از این که وقت و انرژی اش را برای من به هدر داده بود متأسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زنده گی برگردم چون، عاشق یک نفر دیگر شده بودم، آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم؛ برای من گریه او نوعی رهایی بود، فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، اکنون محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد؛ شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم بُرد چون، واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم، وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود؛ توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود:
هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود، او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زنده گی نُرمال داشته باشیم؛ دلایل او ساده بود:
وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او به خاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود؛ اما یک چیز دیگر هم خواسته بود، او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم؛ از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم، فکر می‌کردم که دیوانه شده است، اما برای این که روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ و نیرنگی هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانی که طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم، وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم.
پسرم به پشتم زد و گفت اوه پدر را ببین مادر را بغل کرده؛ اول او را از اتاق خواب به اتاق نشیمن آورده و بعد از آن جا به سمت در ورودی بردم؛ حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتمِ کمی ناراحت بودم، او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس و سرویسش شود که به سر کار برود؛ من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم؛ به سینه من تکیه داد، می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم؛ فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست؛ چین و چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود؛ یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است؛ این آن زنی بود که ۱۰ سال زنده گی خود را صرف من کرده بود؛ در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است، چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم؛ هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد؛ این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی به تن کند؛ چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد، آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد و کلان شده‌اند؛ یک دفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم این قدر راحت‌تر بلندش کنم.

یک دفعه ضربه ی به من وارد شد؛ به خاطر همه این درد و غصه‌هاست که این طور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که، پدر وقتش است که مادر را بغل کنی و بیرون بیاوری؛ برای او دیدن این که پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود.
همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیک تر شود و او را محکم در آغوش گرفت؛ صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم؛ بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت دروازه بردم؛ دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود، من هم او را محکم در آغوش داشتم، درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد، در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم؛ پسرم به مدرسه رفته بود، محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد؛ سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتا دروازه ماشین و موتر را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تأخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها و زینه ها بالا رفتم؛ معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود دروازه را به رویم باز کرد و به او گفتم که متأسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم و دور کردم؛ گفتم متأسفم، من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زنده گی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم، نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم؛ حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم.
معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است، یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد، از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم، سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم؛ فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم، لب خند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گل ها دست‌هایم و لب خندی روی لب هایم پله‌ها را تُند تُند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!!!
او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من این قدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم؛ او می‌دانست که خیلی زود خواهد مُرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان به خاطر طلاق حفظ کند؛ حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زنده گی مهم ترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، موتر، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیستند؛ این ها فقط محیطی برای خوش بختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوش بختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دست تان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
پایان/ بهار ۱۳۹۱
فرستنده؛ ایرانی.

پسرهای افغانی که معلومات کم جنسی دارند بخوانند!!!

پسرهای افغانی که معلومات کم جنسی دارند بخوانند!!!
اول شما این فکاهی را بخوانید!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

یک پسر ساده دل عروسی کرد و او درباره بدن زنش هیچ معلومات نداشت و در شب اول عروسی، او سوراخ اصلی زنش را گم کرده بود و هیچ آن سوراخ را پیدا نمی توانست، اول ناف زنش را فکر کرد بلاگی است و بلاگی خود را در ناف زنش فشار داد، وقتی که زنش دید که داماد بی تجربه است و از شرم نام بلاگی خود را گرفته نتوانست گفت، داماد عزیز، از ناف یک بلست (وجب) برو پایین آن جا سوراخ اصلی است، چون دست های داماد بزرگ بود و بلستش نیز بزرگ بود و زمانی بلست کرد بلستش در سوراخ مقعد زنش رسید و بلاگی خود را در سوراخ مقعد زنش فشار داد، در همین زمان بود جیغ زنش برآمد و گفت، احمق، دو انگشت بیا بالا؛ خلاصه؛ آن داماد ساده دل، بسیار به سختی سوراخ اصلی را پیدا کرد.
پس؛ ای پسرها، لطفاً شما مانند آن پسر ساده دل، نباشید و شما پیش از عروسی باید درباره بدن زنان معلومات داشته باشید، کتاب بخوانید، مطالعه کنید، جستُ جو کنید، پرسُ پال کنید و نیازهای جسمی، روحی و عاطفی زنان را بدانید، چون در این صورت زنده گی زناشویی تان بسیار خوب می گذرد.

داستان سکسی افغانی من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم جدید

من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم!!!
دُکتُران چه گونه باهم سکس می کنند؟!!!
فرستنده، مهرویه، ناشناس، از کابُل!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

نام دیگر این داستان (بدن شوهرم خیلی زیاد آب منی تولید می کنید) می باشد.
این داستان را کسانی که مجرد هستند نخوانند، چون خیلی تحریک کننده می باشد و اگر خودشان را کُنترُل می توانند بهتر است بخوانند و این داستان برای کسانی که متأهل هستند خیلی پندآمیز و معلوماتی می باشد، چون جریان سکس کردن دو تا دُکتُر را برای تان نشان می دهد.
مهرویه داستان عشقی و شهوتی‌‌‌ اش را چنین برایم نوشت.
پیش از شروع داستان می خواهم بنویسم که، مرا یک زن بی ادب فکر نکنید، چون این صفحه با همین بی ادبی هایش خیلی چیزهای پندآمیز را برای جوانان آماده می کند، من به عنوان یک دُکتُر به شما پیشنهاد می کنم که این صفحه را حمایت کنید و از این صفحه برای مشوره جنسی تان استفاده کنید و من شخصاً از صاحب صفحه جناب فرهاد جان سپاسمند هستم.
گر چه گفتن این داستان سکسی دو دُکتُر در این صحفه سکسی مناسب نیست اما خوب است بدانید که دُکتُرها چه گونه باهم سکس می کنند؟!
کوشش می کنم که داستان را با جمله های عامیانه بنویسم تا همه درک کنند.
من یک زن باسواد هستم، من از دانشگاه طبی کابُل فارغ شده ام و بخش زنان و زایمان (نسایی و ولادی) را خوانده ام، من با شوهرم در دانشگاه باهم آشنا شدیم و بعد از فراغت از دانشگاه با هم عروسی کردیم و شوهرم بخش استخوان و یا ارتوپیدی را خوانده است، اقتصاد ما خیلی خوب است و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم، ما در یک آپارتمان مدرن و پیش رفته زنده گی مدرن خویش را به پیش می بریم، ما تصمیم داریم که بعد از شهوت رانی و یا اگر بهتر بگویم بعد از این که هر دوی ما آماده فرزند دار شدن شدیم من حامله می شویم، ما چون هر دوی ما دُکتُر هستیم خیلی بدن های صحتمند داریم و می دانیم که چه گونه از صحت و بهداشت خویش مراقبت کنیم، ما هر دو به خوراک و نوشاک، آب و هوا، خواب و آرامش، ورزش و بهداشت و تفریح و سرگرمی خویش خیلی توجه ی جدی داریم و خیلی خوب راه های جلوگیری از بارداری را می دانیم.
در شب اول من با شوهرم به هم وعده دادیم که به یک دیگر هیچ گاه خیانت نمی کنیم، به یک دیگر دروغ نمی گویم، باهم دعواها نمی کنیم، در زنده گی مشترک ما باید خشونت جای نداشته باشد، خیلی با هم صمیمی می باشیم، تا آخر عمر مانند دو دوست خوب می باشیم، در خوشی و غم هم دیگر شریک می باشیم، یک دیگر خویش را با کسی مقایسه نمی کنیم، از دو و یا سه تا فرزند بیش تر نمی داشته باشیم، فرزندان عالی را تقدیم جامعه خویش می کنیم، خدمتگار مردم خویش هستیم و ارزش پول های را که پیدا می کنم می دانیم.
بهتر است که خودم و شوهرم را خیلی کوتاه برای تان به معرفی بگیرم، چون این صفحه سکسی است و به همین دلیل نام اصلی و آدرسم را برای تان نمی گویم.
نامم مستعارم مهرویه می باشد، سنم ۲۹ ساله شده است، قدم کمی کوتاه می باشد، وزنم ۶۵ کیلوگرام می باشد، چون ورزش می کنم وزنم در کُنترُل است، رنگ پوستم سفید می باشد، رنگ موهایم قهوه یی کم رنگ می باشد، رنگ چشمانم مشکی هستند، زیبایی ام متوسط می باشد اما، شوهرم عاشق چهره و عاشق بدنم می باشد، من یک بدن بی مو دارم که تنها کمی مو در زیر شانه هایم دارم و هم یک کمی در بالا فرجم و یا شرمگاهم دارم و موهای شرمگاهم خیلی نازک به رنگ قهوه یی هستند و هر زمانی که سکس می کنیم موهای بلاگی ام را با موی بر می زنم، چون در بدنم پروتین زیاد است به همین دلیل گوشت بدنم سخت می باشد، سینه هایم سخت و بزرگ انار مانند می باشند و نوک سین هایم به رنگ جگری کم رنگ می باشند، کمرم طبیعی باریک می باشد، چون من در هنگام ورزش چندین روش ورزشی شکم را یاد دارم به همین سبب شکمم گوشت اضافی ندارد و خیلی یک شکم سکسی دارم و در وسط شکمم خیلی یک ناف زیبا قرار دارد، ران های خیلی گوشتی و ضخیم هستند، خود صفتی نشود خیلی یک بلاگی سکسی دارم، بلاگی ام مانند پنیر سفید است، چون تا حال طفیلی به دنیا نیاورده ام خیلی یک بلاگی تنگ و عالی دارم، لب های بلاگی ام خیلی بزرگ و مانند پنبه نرم هستند، بلاگی ام خیلی عمیق است و بلاگی شوهرم را زنده قورت می کند، ههههه، زبانک بلاگی ام خیلی بزرگ است و بلاگی ام در هنگام عشق بازی خیلی زیاد آب لشم و لیز تولید می کند،…
اکنون می خواهم شوهرم را برای تان کوتاه به معرفی بگیرم.

نامش رازبان است، سنش ۳۱ ساله شده است، قدمش میانه می باشد، وزنش ۸۲ کیلوگرام می باشد، پوست بدنش گندمی می باشد، رنگ موها و رنگ چشمانش سیاه هستند، چون ورزش پرورش اندام را پیش می برد خیلی یک بدن قوی و عضلاتی دارد، در پوست بدنش برخی موهای نازک سیاه دارد که این موها بیش تر در سینه ها، ران ها، پله های کون و بالای بلاگی اش تمرکز شده اند و من از دیدن و از لمس کردن آن موها خیلی لذت می برم، خیلی یک بلاگی جذاب و بزرگ دارد، درازی بلاگی اش ممکن ۱۷ سانتی متر باشد، زمانی که بلاگی اش بیدار می شود خیلی عالی به نظر می رسد و رنگ کله بلاگی اش گلابی و یا صورتی می شود و خیلی پُر خون می شود، دو تا بیضه بزرگ مانند تخم مرغ در زیر بلاگی اش قرار دارد و آن بیضه ها خیلی اسپرم و آب منی زیاد و سفید را تولید می کنند و اگر در یک هفته سکس نکنیم ممکن در زمان سکس کردن از بلاگی اش نیم پیاله آب منی بیرون شود، چون ما هر دو دُکتُر هستیم و کدام بیماری جنسی نداریم و شوهرم بیماری زود انزالی نیز ندارد و آب بلاگی اش خیلی به دیری می پرد، من خیلی دوست دارم که با بلاگی شوهرم بازی کنم و آن را نوازش بدهم یعنی، بلاگی اش را ورزش بدهم، ههههه، زمانی که با بلاگی اش با دستان نرمم بازی می کنیم شوهرم خیلی لذت می برد و من گاهی با دست چپم از کمر بلاگی اش می گیرم و با دست راستم کله بلاگی اش را با ژل لوبریکانت چرب می کنم که خیلی برای ما لذت بخش تمام می شود، بلاگی اش کمی به طرف بالا متمایل است که خیلی دیدنش یک منظره عالی را می سازد، ما هفته دو و یا سه بار با هم سکس می کنیم و شوهرم پیش از سکس کردن موهای اضافی بدنش را می تراشد، شوهرم به چیزی معتاد نیست و او حتا سگرت دود نمی کند، من گر چه پرده بکارت داشتم اما این پرده در نزدم شوهرم بی معنا می باشد، چون او به این باور است که، اگر دختر پاک دامن نباشد پرده بکارتش را برای شوهرش حفظ می کند اما دیگر کارهای خیلی زشت را را انجام می دهد، یعنی معیار پاک دامن بودن دخترها را پرده بکارت نه بل که قلب پاک شان قرار می دهد و من هم حتا کُشته هم شوم به او خیانت نمی کنم.
من خیلی یک زن شهوتی هستم و همین اکنون که من این داستان را می نویسم از بلاگی ام آب جریان دارد و نیکرم را تر کرده است، زبانک و لب های بلاگی ام پندیده و یا آماس کرده اند،…
می خواهم جریان سکس ما را که پریشب رخ داد برای تان بنویسم.
ما ساعت ۱۱ شب با هم سکس می کنیم، چون زمانی که معده ما خالی باشد این کار خوب است و شبی که باهم سکس می کنیم شوهرم این غذاها را می خورد، یک تا تخم مرغ جوشانده شده، یک تا پیاز، سه قاشق عسل، بادام زمینی و یا جلغوزه پاکستانی، یک لقمه گوشت گوساله، کمی پنیر و برخی دیگر غذاهای قوی و انرژی زا.
بعد از آن که سه ساعت از خوردن نان گذشت ما هر دو یک جا حمام می کنیم، چون ما بدن های یک دیگر را می چوشیم به همین دلیل خود را خیلی خوب با صابون شُستُ شو می دهیم و در هنگام حمام کردن خیلی کیف هم می بریم، یعنی من بدن او را صابون می زنم و او بدن مرا، گر چه که بلاگی اش در حمام بیدار می شود اما ما سر تخت خواب ما سکس می کنیم.
بعد از این که حمام کردیم و بدن های خود را خشک کردیم این کارها را باهم می کنیم.
سر تخت خواب خود یک دیگر برهنه در آغوش می گیریم و ما خیلی هم دیگر را به هم فشار می دهیم و حرارت بدن های ما به یک دیگر منتقل می شود، بعد از این، من در سر تخت دراز می کشم و رازبان تمام بدنم را مالش و ماساژ می کند و زمانی که پله های کونم (باسنم) را مشت می کند خیلی کیف می برم، بعد از این، او از تمام بدنم بوسه می گیرد حتا از پله های باسنم بوسه می گیرد، بعد از این، او تمام بدنم را می لیسد و زبانش را در همه نقاط بدنم کش می کند و تمام بدنم را غرق در آب دهنش می کند، زمانی که شکم و سینه هایم را می لیسد خیلی کیف می کنم و زبانش را در سینه ها و شکمم می چرخاند و من از شدت کیف نفسم بند بند می شود، گاهی زبانش را در درز سینه هایم کش می کند، زمانی که من خوب زیاد شهوتی شدم در لب تخت می نشیند و مرا در سر ران هایش می نشاند و من پاهایم را در دور کمرش حلقه می کنم و خودم را به او فشار می دهم و من داغی بلاگی اش را در درز باسن خود احساس می کنم و او شروع می کند به چوشیدن لب ها، زنخ و گردنم و در آخر من زبانم را مکمل بیرون می کنم و او آن را مانند چوشک می چوشد و آب دهنم را می خورد و زمانی که زبانم را می چوشد یک تا سیب را به چهار بخش تقسیم می کند و هر بخش سیب را هر دوی ما در دهن خود می گذاریم و مشترکاً می خوریم، … بعد از این، او دراز می کشد و من هم بدنش را سرتاپا مالش، بوسه و می لیسم و در آخر تمرکزم سر بلاگی و بیضه هایش می باشد، یعنی من با ژل لوبریکانت بلاگی اش را خیلی زیاد چرب می کنم و دو دستم را مانند سوراخ فرج (آلت تناسلی زن) حلقه می کنم و بلاگی اش (آلت تناسلی) اش را مالش می کنم، در این زمان بلاگی اش خیلی داغ می باشد و من عاشق داغ بودن بلاگی اش می باشم، بعد از این، کمی هم بیضه هایش را مالش می کنم و بیضه هایش خیلی سنگین و وزن دار می باشند.
من با شوهرم یک قرارداد بسته ایم، یعنی او به من گفته است که از هر چیزی که لذت می برم و او همان چیزها را انجام می دهد و من هم به او گفته ام که از هر چیزی که لذت می برد من برایش همان کارها را انجام می دهم.
اکنون نوبت سکس کردن می رسد و ما سه حالت و یا سه پوزیشن را دوست داریم، اول من به پشت می خوابم و پاهایم را سر شانه هایش می گذارم و او بلاگی بزرگش را در لب های بلاگی ام می گذارد و با یک ضربه آهسته دورازه بلاگی ام را وا می کند و زمانی که بلاگی اش داخل بلاگی ام می شود صدای (فَشت) را می دهد، چون بلاگی های هر دوی ما غرق روغن لوبریکانت و یا دیگر روغن ها می باشد و خیلی لشم و لیز می باشند و هم چنان در هنگام عشق کردن از بلاگی ام خیلی آب لشم و لیز لب ریز می شده باشد و بلاگی ام خیلی داغ و نرم می باشد؛ برای این که شوهرم بیش لذت ببرد من خیلی ناله های سکسی می دهم مانند، آه، واه، اخخ، اوخ، آخ، وااای و نفس های عمیق می کشم، آهسته جیغ می زنم و برایش می گویم که، رازبان عزیز، بلاگی ات را تا بیخ داخل بلاگی عمیقم کن، چون من آتش گرفته ام و بلاگی ام را با بلاگی ات پاره کن؛ در همین زمان خیلی ما هیجانی می باشیم، ضربان قلب ما به شدت می تپد، بدن های خیلی داغ می آیند، عرق تمام پوست ما را می پوشاند، خیلی پُر تحرک می باشیم و حس لامسه ما خیلی خوب فعالیت می کنند؛ بعد از این، شوهرم وقفه می گیرد و من زانو می زنم و باسن خود را بالا می کنم و سرم را پایین می گیرم و پاهایم را کمی وا می گیرم و شوهرم از پشت بلاگی بزرگش را داخل بلاگی ام می کند و من رفت و آمد کله بلاگی اش را در سوراخ بلاگی ام خیلی خوب حس می کنم؛ بعد از این، او دراز می کشد و من سر می شوم و بلاگی اش را در داخل بلاگی ام هدایت می کنم و دستانم را روی سینه هایش می گذارم و من شروع به سکس کردن می کنم، که بعد از چند دقیقه سکس کردن ناگهان خیلی زیاد هیجانی می شود و نفس هایش بند بند می شود و همه آب بلاگی اش در داخل بلاگی ام می ریزد، چون خیلی زیاد بدنش آب منی تولید می کند زمانی که بلاگی اش را از بلاگی ام بیرون می کنم بلاگی اش مکمل تر و خیس از آب منی اش می باشد و حتا از بلاگی ام نیز آب بلاگی اش قطره قطره پایین می آید، حتا بعد از چند ساعت هم نیکرم از آب منی اش تر می باشد، چون قطره قطره روان می باشد و من عاشق بو، رنگ و مقدار آب منی اش هستم.
ما در هنگام سکس کردن خیلی خون سرد می باشیم، چون سکسی که با خون سردی انجام شود خیلی لذت بخش می باشد.
بعد از این سکس ما تمام می شود یک یک پیاله شیر با عسل می خوریم و به هم دیگر لب خند رضایت از هم دیگر را می زنیم و به خواب خوش و عمیق فرو می رویم.
من با شوهرم خیلی خاطرات جالب سکسی داریم و ما گاهی در حمام سکس می کنیم، گاهی در آش پز خانه سکس می کنیم، گاهی در زیر نور آفتاب کنار پنجره اتاق، گاهی روزهای جمعه سکس می کنیم، گاهی در اتاق پذیرای آپارتمان سکس می کنیم، گاهی روی قالی (قالین)، گاهی روی دراز چوکی و یا کاناپه و زمانی که نو عروسی کرده بودیم یک شب هفت بار سکس کردیم.
چون نور آفتاب برای استخوان خیلی مهم است و ما روزهای جمعه کاملاً برهنه در کنار پنجره اتاق زیر نور آفتاب بدن های یک دیگر را با روغن زیتون چرب می کنیم و زیر نور افتاب دراز می کشیم، …
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ زن و شوهر باسواد خیلی زیاد از زنده گی و از روابط جنسی شان لذت می برند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
لایک و کُمنت دادن از یادتان نرود.

آیا دختران و زنان افغان پول پرست هستند؟

پسرها و مردهای آگاه باید بخوانند!!!
جواب یک سؤال مهم را بخوانید، اما سؤال چه است؟

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سوال این است که، آیا دختران و زنان پول پرست هستند؟
تا پایان بخوانید جواب را پیدا می کنید، لطفاً تا پایان بخوانید.
دخترها و زن ها پول پرست و یا پول دوست نیستند، یعنی، آن ها به آدم های زحمت کش و پُر تلاش عاشق هستند، از دید دخترها، اگر یک مرد زحمت کش نباشد و راه پول پیدا کردن را یاد نداشته باشد به هیچ دردی نمی خورد و شاید حتا او را مرد ندانند، به همین دلیل مردم فکر می کنند که دخترها و زن ها عاشق پول هستند، یا دخترها و زن ها مردی که راه پول پیدا کردن را یاد دارد با شخصیت و هوشیار می پندارند و مردی که پول پیدا نمی تواند او را کم ظرفیت می دانند، یعنی، عقل یک مرد را قسمی مورد برسی قرار می دهند که او چه گونه پول پیدا می کند.
دخترها معمولاً از نگاه اقتصاد انسان های وابسته هستند و آروزهای اقتصادی شان را از طریق شوهرشان برآورده می کنند که به همین دلیل یکی از آروزهای که از شوهر آینده شان دارند این است که، شوهرشان راه و روش پول پیدا کردن را یاد داشته باشد، البته راه پول پیدا کردن حلال را.
پس، شما پسرها؛ دخترها و زن ها را انسان های پول پرست فکر نکنید، چون گناه شان نیست و آن ها پول پسرها را نمی پرستند بل که، پسرهای پول دار را به خاطری دوست دارند که راه پول دار شدن را بلد هستند، اگر کدام دختر شما را به خاطر فقیر بودند رد کرد، او شما را ممکن بی شخصیت فکر کند، چون شما راه پول پیدا کردن را یاد ندارید، یعنی، پسری که پول پیدا نمی تواند در دیگر راه های زنده گی نیز کام یاب نمی باشد و از نظر دخترها، پول خوش بختی نمی آورد بل که، راه خوش بختی را هموار می کند؛ اما تعداد کمی از دخترها و زن ها هستند که، بیش تر از شوهرشان به پول شوهرشان ارزش می دهند و این گونه زنان خیلی زود قابل شناسی هستند.
من به شما پسرها یک مشوره می دهم که، شما کوشش کنید که راه پول پیدا کردن حلال را پیدا کنید، چون، معیار شخصیت یک مرد با غیرت امروزی نظر به پول او سنجیده می شود، پس شما زحمت بکشید، تنبلی نکنید و پول های تان را بی جا به مصرف نرسانید و شما می توانید از پول کم با یک مفکوره خلاقانه خیلی زود سرمایه دار شوید و این نکته را هیچ گاه فراموش نکنید که، ما باید خرج خود را نسبت به درآمد ما عیار کنیم و چیزهای که ضروری نیستند آن ها راهرگز نخریم و هم چنان ما نباید قرض های بی معنا کنیم.
در بازار در کتاب فروشی ها صدها جلد کتاب درباره راه پول پیدا کردن وجود دارد و شما با مطالعه آن ها اقتصاد خود را خوب کنید.
امروز آمریکایی ها بر جهان حکومت می کنند چون، آن ها در امور مالی و اقتصادی خیلی تفکر می کنند و در جستُ جوی پول پیدا کردن هستند.
ما در کشور ما چند فرهنگ زشت داریم که، پول های ما را بی معنا و خیلی ظالمانه به مصرف می رسانیم، مانند.
یک پسر باید در محفل عروسی اش حد اقل هفت صد هزار روپیه به مصرف برساند و شاید نیم آن را قرض گرفته باشد و آن پول را شاید با مزدورکاری پیدا کرده باشد، کاش این گونه پسرها مصارف عروسی شان را با ده هزار روپیه به پایان برسانند و با بقیه پول و با یک فکر ناب اقتصادی سرمایه دار شوند، در حالی که آن پسر بعد از عروسی دوباره به مزدورکاری می پردازد تا قرض عروسی اش را بپردازد؛ اما در آمریکا چه گونه است؟ به دقت بخوانید؛ کسی که شبکه اجتماعی فیس بوک را ساخته است، او نزدیک به پنجاه میلیارد دالر سرمایه دارد و در روز عروسی اش کم تر از سی دوستش را خبر کرده بود و برای مهمان ها فقط یک نوشابه خوب فرمایش داده بود.
پس موضوع پول را جدی بگیرید، چون پول انسان را به راه خوش بختی رهنمایی می کند، یعنی، خود پول انسان را خوش بختی نمی کند، اما یک محیط خوش بختی را برای زنده گی کردن انسانی هموار می کند.
اگر راه پول پیدا کردن را یاد داشتی این گونه می شَوی.
اگر پول داشتی با شخصیت هستی.
اگر پول داشتی با قدرت هستی.
اگر پول داشتی باحترام و باعزت هستی.
اگر پول داشتی مردم تُرا هوشیاز فکر می کنند.
اگر پول داشتی یک زنده گی خوش بخت را برای خانواده اش آماده می کنی.
اگر پول داشتی صحتمند می باشی.
اگر پول داشتی زیبا هستی.
اگر پول داشتی به آروزهای اقتصادی ات می رسی.
اگر پول داشتی بیش تر عمر می کنی.
اگر پول داشتی قانون می سازی.
اگر پول داشتی فرزندان سالم و تکمیل می داشته باشی.
اگر پول داشتی وقت کافی برای تفکر درباره معنویات می داشته باشی.
اگر پول داشتی درباره رازهای کیهان فکر می کنی.
اگر پول داشتی آینده داری.
اگر پول داشتی به کشورت، به وجدانت، به عقیده ات و … خیانت نمی کنی.

و اگر فقیر بودی ارزش انسانی ات را در جامعه از دست می دهی.
این موضوع را برای این نوشتم که، شما باید به راز و به جادوی پول پی ببرید و آن را بی ارزش تصور نکنید و آن را بی جا به مصرف نرسانید.

مردان و زنان افغان چه گونه تحریک می شوند؟

مردان و زنان افغان چه گونه تحریک می شوند؟
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

به طور کلی، مردان هم آسان تر و هم زودتر از زنان تحریک می شوند، البته این امر متأسفانه در بعضی از جوامع آن طور که باید و شاید جا نیفتاده و افراد مخصوصاً خانم ها دید منفی به تحریک پذیری زود مردان دارند، اما این یک امر خدادادی می باشد که در ژن جنس مذکر قرار داده شده است، اما برخی رفتارها و یا بلوغ زودرس و یا دیرس باعث تغییراتی در نوع تحریک پذیری افراد به وجود می آورد؛ به عنوان مثال، برخی مردان با لمس کردن قسمتی از بدن جنس مخالف خود تحریک می شوند و یا حتا بعضی دیگر با لمس آنی جنس مخالف چیزی فرارتر از تحریک به وجود می آید و آن ارضأ شدن است؛ البته من اسم این نوع ارضأ شدن را ارضأ منفی تلقی می کنم، این گونه افراد بدون آن که در اراده آن ها باشند علاقه مند به لمس کردن جنس مخالف خود هستند، مشکل این گونه افراد ارسال پیام های عصبی زود رس به غده هیپوتالاموس مغز می باشد و باعث تحریک شدن زود رس می شود.
مردان از چه رفتارهای برای تحریک شده از سوی همسرشان لذت می برند؟
همیشه گفتم باز هم می گویم، زن موجودی لطیف پاک و قابل احترام است، البته تمامی این ها دلیلی بر این نمی باشد که، اگر کسی به همسر خود احترام بگذارد به آن لفظ زن ذلیل را بچسبانیم، اگر شما به عنوان یک زن می خواهید همسر خود را تحریک کنید، پیشنهاد می کنم رفتارهای زیر را انجام دهید.
بکار گیری لطافت زنانه؛ مثل طرز صحبت کردن؛ نوع الفاظی که به کار می برید تا آن جا که می توانید با صدای نرم آهسته شمرده و شیوا صحبت کنید پوشیدن لباس های آزاد که تمامی برجسته گی های بدن شما پیدا باشد، کمی ناز کردن عشوه گری لمس کردن بوسه های آنی و کوتاه؛ هرگز هنگام برقراری رابطه جنسی بلافاصله تمام لباس های خود از تن در نیارید مو زدائی فراموش نشود و پاکی.
انتظارات زنان از مردان در روابط زناشویی!
نکته که آقایان باید حتماً به آن توجه داشته باشند این است که، بر خلاف تفکر به وجود آمده زنان نیز به رابطه جنسی گرایش زیادتری دارند، شاید تعجب کنید اما منظور زنان از رابطه جنسی آن چیزی نیست که بلافاصله بعد از شنیدن رابطه جنسی در ذهن مردان پدیدار می شود؛ به کارگیری عشق در رابطه جنسی از سوی زنان فوق العاده اهمیت بالایی دارد، همسر خود را به آرامی لمس کنید، تمامی اندام آن را کامل نظاره کنید، با موهای آن بازی کنید، لازم به ذکر است که، بدانید رابطه جنسی فقط دخول نیست، به زنان خود احترام بگذارید، توجه داشته باشید که اگر به همسر خود کمی توجه داشته باشید همسر شما بیش از دو برابر ان مایه ای که شما برای آن گذاشتید برای شما مایه می گذارد و زنان از طرز صحبت کردن شوهرشان لذت می برند، به آرامی صحبت کنید متین و با وقار مطمئن باشید، زنان در بعضی مواقع داغ ترین موجودات روی زمین می شوند؛ به طوری که حتا با حرف زدن شوهرشان تحریک می شوند؛ این بسته گی به خودتان دارد.
اکثر زن ها؛ از موهای موجود در سینه شوهرشان لذت می برند، شاید این از نظر شما پوچ باشد اما … هیچ موقع عجله نکنید متانت متانت متانت آرام و با آرامش …

داستان سکسی افغانی بچه بازی های شوهرم

بچه بازی های شوهرم!!!
فرستنده، شکوفه، ناشناس!!!

بچه گک دو طرفه هراتی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت پخش کنند داستان های سکسی افغانی!
نامم شکوفه است، سنم ۳۵ ساله شده است، سه تا فرزند دارم، بدنم معمولی است، مکتب را تا صنف دهم خوانده ام و ما در یک ولایت دور دست زنده گی می کنیم.
پدرم خیلی قرض دار شده بود و او ناچار شد که مرا به یک مرد پول دار بدهد و از او تویانه زیاد بگیرد تا به قرض دارانش بدهد.
خلاصه گپ، من با یک مردی که بیش تر از هشت سال بزرگ از من است عروسی کردم، شوهرم خیلی پول دار و زمین دار است و خیلی جایداد دارد، اما او یک عادت خیلی بد دارد، یعنی، بچه باز است و او مرا به خاطری گرفته است تا به مردم ثابت کند که یک مرد است و فرزند دارد، یعنی، او زن را تنها یک ماشین چوچه کشی فکر می کند و اصلاً او از کون کردن پسرها لذت می برد نه از کوس زنان.
همه مردم قریه از این عادت بد شوهرم خبر دارند اما به خاطر پولی که دارد همه به او احترام می کنند و به آن عادت های بدش توجه نمی کنند.
شوهرم در هر ماه دو سه بار در خانه ما محفل بچه بازی را ترتیب می دهد و خودش هم پسرهای نوجوان را کون می کند و خیلی عاشق بچه بی ریش ها است.
یک روز، روز جمعه بود، یک دوست شوهرم برای شوهرم یک پسر نوجوان را آورد و شوهرم آن پسر را در اتاقش بُرد و بعد از چند لحظه آن پسر از اتاق بیرون شد و آن پسر دگمه های پیراهنش را بسته می کرد و من صد در صد دانستم که شوهرم آن پسر بی چاره را کون کرده است؛ چون شوهرم خیلی یک مرد بی شعور است و من از ترس زیاد نمی توانم که در برابر این چنین کارهایش مخالفت کنم.
داستان خیلی دراز است و من خیلی زیاد از شوهر نادانم شکایت دارم و نمی خواهم که سرتان به درد آید و فقط همین قدر برای تان می گویم که، خدا این گونه مردان بی عقل را از روی زمین گم کند و من بیوه گی را نسبت به این متأهلی می پسندم.
لعنت خدا بر چنین مردان بچه باز خوک صفت.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ مرد خوک صفت بچه باز بود.
شما هم داستان پندآمیز روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

هسر خوب افغانی چه باید بکند؟!!!

هسر خوب افغانی چه باید بکند؟!!!

الله صرف کیر مالی کنی همسر
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

در زنده گی متاهلی، گاهی کار زیاد، فرزندان و یا حتا فعالیت های روزمره باعث می شوند که شما زمان بسیار کمی برای نشان دادن عشق خود نسبت به همسرتان داشته باشید.
هرگز در جمع، اشکالات و اشتباهات او را به او گوشزد نکنید، او را تمسخر و یا طرد نکنید؛ اگر او مرتکب اشتباهی می شود حتماً به طور خصوصی به او بگویید .
در زنده گی متاهلی، گاهی کار زیاد، فرزندان و یا حتا فعالیت های روزمره باعث می شوند که شما زمان بسیار کمی برای نشان دادن عشق خود نسبت به همسرتان داشته باشید.
اما لازم نیست کار زیادی انجام دهید و وقت زیادی صرف کنید، چند روش ساده وجود دارد که با استفاده از آن ها می توانید به همسرتان نشان دهید که دوستش دارید.
اول- همسرتان را در الویت قرار بدهید!
اگر با همسرتان طوری رفتار کنید که بفهمد برای شما در الویت است کاملاً می فهمد که چه قدر دوستش دارید. برای مثال، وقتی همسرتان بعد از یک روز کاری به خانه بر می گردد، آش پزی را متوقف کنید، اجازه بدهید بچه ها با وسایل خودشان بازی کنند، کامپیوتر را خاموش کنید و حتا تلویزیون را هم خاموش کنید و فقط به همسرتان و خواسته های او توجه کنید، با او سلام و احوال پرسی کنید، او را در آغوش بگیرید، ببوسید و درباره روزی که پشت سر گذاشته از او سئوال کنید؛ این توجه خاص حتا اگر چند دقیقه هم باشد کافی است.
دوم- همسرتان را هرگز با دیگران مقایسه نکنید!
مردها اصلاً دوست ندارند با دیگران مقایسه شوند.
سوم- همیشه به او احترام بگذارید!
هرگز در جمع، اشکالات و اشتباهات او را به او گوشزد نکنید، او را تمسخر و یا طرد نکنید؛ اگر او مرتکب اشتباهی می شود حتماً به طور خصوصی به او بگویید؛ این کار شما باعث می شود او کاملاً حس کند که شما در هر جمعی پشتیبان او هستید و از او حمایت می کنید. علاوه بر این، هرگز اجازه ندهید که خانواده و دوستان شما به او بی احترامی کنند.
چهارم – وقتی با دیگران صحبت می کنید از همسرتان تعریف کنید و سعی کنید همسرتان بشنود که شما در حال تعریف کردن از او هستید!
اگر همسر تان کار بسیار خوبی انجام داده و یا کار خاصی برای شما انجام داده است آن را برای دیگران هم تعریف کنید؛ وقتی همسرتان این ها را می شنود احساس می کند که خیلی مهم است و کارهایش برای شما ارزش دارد.
پنجم- برای او یک یادداشت عاشقانه بنویسید و روی میزش و یا روی دستکولش بگذارید تا صبح که از خواب بیدار می شود آن را ببیند!
این یادداشت محبت آمیز باعث می شود قبل از این که او روزش را آغاز کند به یاد بیاورد که شما عاشقانه او را دوست دارید؛ مهم نیست که در آن روز چه اتفاقاتی برای او می افتد و چه مشکلاتی در محل کارش برایش پیش می آید، این یادداشت باعث می شود که او در تمام طول روز به یاد داشته باشد که شما دوستش دارید.