ذخیره کردن آفتاب!!!

زیتو کوس ها فکر نمیکدم داخل وطن پیدا شوه
gap3xy زیتو کوس ها فکر نمیکدم داخل وطن پیدا شوه

پیش از شروع فکاهی می خواهم برای تان بگویم که، ملا نصرالدین وفات کرده است و پسرش کارهای او را ادامه می دهد و نام پسرش (ملا بچه) است.
یک هفته شده بود که زن ملا بچه به مهمانی رفته بود که ناگهان بلاگی زنش به یادش آمد و خودش را به یاد آن بلاگی به در و دیوار می زد که، سرانجام یک فکر در کله اش گشت.
یعنی برای این که با زن همسایه سکس کند این کار را کرد.
سر بام رفت و تنبانش را بیرون کرد و کون خود را به طرف آفتاب گرفت، در همین زمان بود که زن همسایه او را دید و گفت، وای ملا بچه چه می کنی؟ جواب داد که، خاله من برای زمستان آفتاب ذخیره می کنیم، آن زن گفت، بسیار خوب، اما زنان نسبت به مردان به آفتاب بیش تر ضرورت دارند و امکان دارد که من هم انرژی آفتاب ذخیره کنم؟ ملا بچه جواب داد که بله.
آن زن رفت در گنار ملا بچه تنبانش را بیرون کرد و کون خود را به طرف آفتاب گرفت؛ بعد از گذشت چند دقیقه آن زن گفت، ملا بچه من مانده شدم تا چه وقت کونم را بالا بگیرم؟ ملا بچه جواب داد، من زیاد انرژی ذخیره کرده ام و می خواهم یک مقدارش را در در بدن تو روان کنم، آن زن پرسید، چه گونه؟ گفت، بسیار آسان من از سوراخ بلاگی ات آن انرژی ها را روان می کنم، آن زن گفت، انرژی دادن مانند گاییدن است؟ ملا بچه جواب داد، آفرین تو زن بسیار هوشیار برآمدی، بعد از آن، آن زن جواب داد که، پس بیا انرژی هایت را در بدن من روان کن که من کار دارم و همه کارهای خانه مانده اند؛ تیر ملا بچه به هدف خورد و در سر بام زدن زدن و کندن کندن با آن زن شروع شد و همین که آب منی ملا بچه داخل بدن آن زن پاشیده شد آن زن جواب داد که من آن انرژی که در داخل بدنم ریختاندی آن را حس کردم.
ماجرا به پایان رسید.
آفرین به این هوشیاری ملا نصرالدین با این پسر تربیه کردنش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + 20 =