دگروال غلام رسول مایل لغمانی داستان سکسی افغانی

ادامه رسوایی جنسی؛ واکنش جنرالی که عکسش در صفحات اجتماعی نشر شده+ویدیو
ادامه رسوایی جنسی؛ واکنش جنرالی که عکسش در صفحات اجتماعی نشر شده+ویدیو

💦💋سایت فقط Gap3xy.com💋💦

سلام او احترامونه ملگرو

فیلم سکسی دگروال غلام رسول مایل لغمانی

اسم من دگروال غلام رسول مایل لغمانی و سرطبیب قوای هوایی اردوی ملی افغانستان هستم سن من بالای پنجاه است. یک داستان داشتم گفتم برای شما بگم شاید خوشتان بیایه البته این داستان بیشتر به واقعیت شباهت داره تا یک داستان خیالی که یک نفر بیکار نوشته کده باشه اما به هرصورت امید که خوشتان بیایه و لذت ببرید.
مدتی بود که چند بست خالی در ریاست ما به رقابت آزاد گذاشته شده بود که شامل آقایان و خانم ها میشد چراکه این روزها باید به خانم ها باید فرصت داده شود تا خود شان را ثابت کنند، تعداد شرکت کننده ها در این رقابت بسیار زیاد بود و ما فقط چند بست محدود خالی داشتیم که این خودش رقابت را بسیار سخت میکرد تا بهترین ها از همه نظر استخدام شوند، روز امتحان شد و همه امتحان دادند. چند دختر خانم هم شرکت کرده بودند در هنگام مصاحبه نوبت یکی شان شد وقتی داخل اتاق آمد از طرز نگاه و رفتارش معلوم بود که به هر قیمت میخواهد این شغل را به دست بیاورد رو به رویم نشست و بعد از سلام احوال پرسی کرد؛
-نام شما چی است؟
-دگروال صاحب اسم من شکیلا میباشد
-میزان تحصیلات؟
-فارغ رشته فارمسی از پوهنتون رنا استم و چند مدت سابقه کاری در یک دواخانه دارم
-چرا میخواهی اینجا بیایی و این کار پر جنجال را بگیری؟
-دگروال صاحب از خردی شوق داشتم نظامی شوم و به مردم خود خدمت کردم ضمن اینکه وضعیت اقتصادی ما زیاد خوب نیست پیش خودم میگم باید هر رقم شده این شغل را به دست بیارم
-بله آ درک میکنم بیکاری زیاد است در چند بست را به رقابت ماندیم بالاتر از ده ها نفر برای گرفتن این بست ها آمدن، البته خوشم میایه که آدم فهمیده استی همه چیز یک قیمت داره قیمت را که بدی کار را به دست میاره تشویش نکو کار از خودت است.
بعد از اتمام مصاحبه شماره موبایل خودم را دادم و گفتم فردا بیا باز گپ میزنیم تو اگر قیمت را بدی کار را بدون رقابت برت میدم. گفت: دگروال صاحب مقصد تان چیست؟ یعنی چطور قیمت را بدم که شما اینقدر مصمم گپ میزنید؟
گفتم: باز بیا گپ میزنیم مقصد کسی از این موضوع خبر نکنی.
فردا شد و سکرتر گفت خانم شکیلا آمده با شما کار داره گفتم روانش کو داخل، وقتی داخل آمد دیدم واه واه چه یک پری وار زیبا شده بود دل آدم میشد که بخورش خودم را کنترل کردم و برش گفتم: شکیلا جان تو باش حالی وقت اداری خلاص میشه میریم خانه باز اونجه مفصل در مورد کار گپ میزنیم. اول دلش نبود که خانه من بره فکر میکنم ته دلش خبرداره شده بود که چه برنامه برش جور کرده بودم اما بعد از چند دقیقه راضی شد. خانمم همرای اولادا به لغمان رفته بودند از همین فرصت استفاده کرده به خانه بردمش…
روی زمین نشستیم چای آوردم گفت: دگروال صاحب قیمت چقدر میشه که باید بپردازم؟
گفتم جانم قیمت پیسه نیست باید خدمت کنی یعنی باید دعایم را بگیری؟
گفت: چه رقم خدمت دگروال صاحب؟
نزدیکش شدم دستم را روی لنگهایش ماندم نوازش کرده گفتم: قندم باید بگایمت البته اگر کار را نمیخوای و تا آخر عمر کاسه شویی مردم را بکنی میتانی امیالی اینجا را ترک کنی.
اول بسیار رنگ و رویش را گشتاند، خودش را پاک نشان میداد و پس تیلایم داد اما بازم گفتم که اگر این خواسته را قبول نکنی دگه باید پشت کدام کار دگه باشی بسیار با حالت قهر فکر کرد و بلاخره گفت: خو صحیح است مقصد فکرت باشه که فقط یک دست میدمت دگه خلاص، به پشت خواباندمش و شلوارش را لُچ کردم یک تف زدم و کیرم را درون کردم اما نفر دائم جنجال میکرد که آرام تر هرچند از ما خو بیخی چوملوک شده هیچ صحیح داخل نمیشه دخترک بسیار جنجال میکرد و صحیح دلش نبود که بگایمش اما با هزار جنجال کیرم را درون کردم که ناگهان یک نفس بلند کشید و دگه جنجال نمیکرد معلوم بود که شهوتش بالا زده بود من هم تلمبه زدن را سرعت بخشیدم که آه و ناله او بلند شد و لذت میبرد بسیار لنگ هایش سفید بود و کسش هم تنگ من هم پس و پیش کردن را هر لحظه سریعتر میکردم هم زمان سینه هایش را مشت و مال میکردم سینه هایش زیاد کلان نبود اما بسیار سخت و چوشیدنی بود که اجازه نمیداد بچوشم شان و اجازه نمیداد لبش را بچوشم فقط اجازه کس کردنش را داشتم که درحال انجام وظيفم بودم…
بعد از پانزده دقیقه آبم آمد و به روی کسش خالی کردم.
زود رفت حمام کرد و آمد گفت که باید به وظیفه مقررش کنم اگرنه باز خوب نمیشه برش گفتم: جانم هیچ تشویش نکو از دیگه هفته میتانی سرکارت بیایی.
حالی چند ماه میشه کار را گرفته اما شله است که اگر به بست های بالاتر مقررش نکنم رسوایم میسازه 😐
تشکر خواندید امید که لذت برده باشید و نظر یادتان نره!
پ ن: آنچه را خواندید حاصل ذهن مشوش نویسنده ما میباشد، افراد این داستان وجود خارجی ندارند و این داستان کاملا یک داستان خیالی است!