داستان سکسی سرگذشت عروس افغانی که پرده بکارت نداشت!

 

عروس خانمی که پرده بکارت نداشت!!!
عروس خانمی که پرده بکارت نداشت!!!

این داستان از دختری حکایت می کند که در شب اول عروسی پرده بکارت نداشت.
فرستنده، کرشمه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

نام من کرشمه است، سنم ۲۳ ساله می باشد، وزن و قد مناسب دارم، جلدم گندمی و موها با چشمان سیاه دارم، متهل هستم و یک تا فرزند دارم و زیبایی چهره ام متوسط می باشد، اما از نظر شوهرم زیبا هستم، مکتب را تا صنف ۱۲ خوانده ام، اما همین که عروسی کردم دیگر به درس هایم ادامه داده نتوانستم با وجودی که شوهرم را خیلی تشویقم کرد که درس هایت ادامه بده، شوهرم را بسیار دوست دارم، زنده گی ام خوب به پیش می رود و اقتصاد ما خوب می باشد.
می خواهم داستان را خیلی کوتاه و عامیانه بنویسم.
پدرم با برادرش پیش از تولد من یک جا زنده گی می کردند و نیز می کنند، من فرزند سوم خانواده ما هستم، همین که من تولد شدم، دختر کاکایم (اناهیتا) نیز بعد از چهار ماه از تولد من او نیز به دنیا آمد، ما در یک خانه به سرعت بزرگ می شدیم، همین که هفت ساله شدیم یک جا و در یک مکتب و در یک صنف ما را شامل کردند، خیلی باهم دوستان نزدیک و صمیمی بودیم، همیشه هر کار ما باهم یک جا بود، درس خواندن باهم، خنده کردن باهم، قصه کردن باهم، بازی کردن باهم، مهمانی رفتن باهم، خلاصه همه چیز زنده گی ما باهم بود، حتا به خواهش ما یک رنگ لباس هم می پوشیدیم، گفتن این چیزها داستان را دراز خواهد کرد و تنها می خواهم همین قدر برای تان بگویم که ما باهم دو دوست جانی جانی بودیم.
زمان به سرعت می گذشت و ما هم به سرعت بزرگ می شدیم و سن ما هفده ساله شده بود که روی مسایل سکسی و از کارهای که بین زن و شوهر رخ می داد باهم گپ می زدیم و در این باره فکر می کردیم، کم کم از لذت شهوت آگاهی پیدا می کردیم و خیلی باهم روی این موضوع باهم گفت و گو می کردیم، در همین زمان بود که ما به شبکه اجتماعی فیس بوک نیز دست رسی پیدا کردیم و شبانه روی مسایل سکسی به ویژه روی عکس های سکسی تحقیق و جست و جو می کردیم، داستان کوتاه.
فیس بوک لعنتی ما را بسیار شهوت کرد و در بین من و اناهیتا برخی کارها هم رخ داد، نمی خواهم آن کارها را برای تان بنویسم، چون می شرمم، اما فقط می خواهم بنویسم که برخی شب ها من و اناهیتا در سر یک تُشک و زیر یک لحاف برهنه در آغوش هم دیگر می خوابیدیم و از هم دیگر بسیار لذت می بریدیم، شهوت لعنتی ترس را از بین می بَرَد، یعنی نمی ترسیدیم که کسی ما را گیر نکند، راستش من و اناهیتا درباره پرده بکارت می دانستیم که آن پرده را دخترها و دوشیزه ها دارند و اگر آن پرده پیش از عروسی پاره شود برای عروس از طرف داماد مشکل ایجاد می شود، اما باز هم در این باره بسیار بی تفاوت بودیم.
یک شب باز باهم درباره سکس کنج کاوی می کردیم و کاش آن شب در زنده گی ما نمی بود، ما از طریق فیس بوک چند تا فیلم سکس پیدا کردیم و آن ها را خیلی با هیجان و تشنه گونه دیدیم و از جریان سکس کردن زن و شوهر مکمل آگاه شدیم که در نتیجه بسیار شهوتی شده بودیم، من کوسم را به شدت مالش می دادم چون، بی خود شده بود، ناخودآگاه انگشتم داخل کوسم شده بود و من ندیده بودم و پرده ام پاره شد، چون شهوتی شده بودم که درد پاره شدنش را هم حس نکردم و از آن خون جاری شده بود که ناگهان اناهیتا جیغ زد و گفت، کرشمه چه کردی پرده ات را پاره کردی!!!.
وقتی که دیدم خیلی ترسیدم و دستم را به سرعت دور کردم، اما بسیار دیر شده بود، چون پرده ام پاره شده بود.
آن شب خیلی گریه کردم و بی اندازه ترسیده بودم، چون فکر می کردم که زنده گی ام تباه شد و آبروی خود و از خانواده ام را برده ام، کار از کار گذشته بود چیزی از دست ما ساخته نبود و اناهیتا بسیار زیاد مرا دل داری می داد که به این مشکل یک راه حل پیدا می کنیم و از ترس زیاد حتا به مادرم هم چیزی گفته نمی توانستیم، چون او ممکن بود مرا خیلی لت و کوب می کرد و شاید مرا به شوهر هم نمی داد.
کم تر از یک ماه به همین گونه گذشت و کم کم برایم عادی شده می رفت، بعد از آن شب من با اناهیتا این کارهای احمقانه را نکردیم و به فیس بوک لعنتی پشت پا زدیم و روی مشکل ایجاد شده فکر می کردیم که چه گونه از این بلاه نجات پیدا کنم، نمی دانستیم که دُکتُرها به این مشکل کدام راه چاره را یاد دارند و حتا نمی دانستیم که شاید آن ها بتوانند پرده ام را دوباره بدوزند، هم چنان ما آزادی درست هم نداشتیم که پنهانی نزد دُکتُر برویم.
من با این مشکل یک سال و پنج ماه درگیر بودم، همین که مکتب را تمام کردم نمی دانم از بخت خوبم بگویم و یا از بخت بدم، برایم یک خواستگار پیدا شد، چون آن پسر و خانواده اش با شخصیت بودند و پدر و مادرم بدون مشوره با من خیلی زود برای شان شیرینی دادند و من مفت و رایگان نامزد شدم. سراپایم را وحشت فرا گرفته بود، چون فکر می کردم که به زودی این راز را همه می دانند و شاید داماد در شب اول بعد از این که بداند من پرده ندارم مرا از خانه اش بیرون کند، جرئت خود را از دست داده بودم و به هیچ کس چیزی گفته نمی توانستم و کاملا زبانم بسته شده بود، سر به خود گریه می کردم و حتا اناهیتا نیز با من گریه می کرد، کاملا ناامید شده بودیم و حتا از ترس برای خواهر شوهر دارم نیز چیزی گفته نمی توانستم و تاریخ عروسی ام روز به روز نزدیک تر می شد، از ترس حتا در موبایل با نامزدم هم چنان گپ زده نمی توانستم.
یک شب هیچ خوابم نمی برد که ناگهان نور خدا در قلبم تابید و خودم را به خدا سپردم و به او پناهنده شدم و گفتم که، من دختر بد نیستم که با زنا کردن پرده ام را از دست داده باشم، فقط اشتباهی این کار شده است، بگذار آینده هر چه که شد شود و زمان و زمین از خداست و هر کاری که خواست بکند و خودم را صد در صد به خدا تسلیم کردم و بعد از آن گفتم که، خدایا تو خدا هستی و از هر چیز این دنیا آگاه می باشی و هر کاری که دلت خواست همان را انجام بده و به نماز خواندن نیز شروع کردم که بعد از آن خیلی راحت شدم.
قصه کوتاه، محفل عروسی ام خیلی با استرس و اضطراب به پایان رسید، ثانیه به ثانیه شب اول نزدیک تر می شد، در اتاق عروس و داماد در لب تخت نشسته بودم که جمشید (شوهرم) داخل اتاق شد، با دیدن او حرارت بدنم بالا رفته بود، ضربان قبلم تمام بدنم را تکان می داد، پُر از استرس و اضطراب بودم و مثل این بود که عزراییل را دیده باشم از ترس می لرزیدم، آمد کنارم نشست و بعد از کمی درنگ با لب خند گفت، کرشمه جان چرا این قدر ترسیدی و رنگت را مانند لاله سرخ شده است؟ من با صدای لرزان گفتم که هیچ و هر عروس در این شب حالت عادی نمی داشته باشد، بعد از آن گفت، راحت باش من نمی خواهم که ترا کباب کنم و بخورمت، از من این قدر نترس و من نزدیک ترین انسان در دنیا به تو هستم و این قدر از من ترسیدی؟ بعد از آن دستانم را گرفت و بوسید و خیلی گپ های منطقی می زد و از دیدن چشمانم بسیار لذت می بُرد و زمان بسیار به تُندی سپری شد و ساعت یک شب شده بود و جمشید نازنین فقط چند تا بوسه از زنخ گرفت و گفت، امروز من و تو زیر فشار روحی بودیم که خیلی خسته شده ایم و فردا شب به گپ ها و با خنده گفت که با کارهای ما ادامه می دهیم و خوابیدیم.
من آن شب فکر کردم که جمشید یک پسر باسواد و منطقی می باشد و خیلی ساده دل هم معلوم می شد و با خود گفتم که شاید داستان پاره شدن پرده بکارتم را باور کند و با همین افکار بودم و یک بار نگاهش کردم که خیلی یک پسر پاک و عالی به چشمم خورد و خیلی با خوشی و آرامش خوابم بُرد و آن شب از خوابم بعد از بسیار زمان طولانی لذت بردم.
فردا که شد مادر جمشید آمد و گفت کجاست دستمال خون آلود؟ جمشید گفت مادر جان تو آدم باسواد و منطقی هستی چرا پشت این چیزها می گردی؟ گفت، هر چه نباشد باید عروسم دختر باشد، بعد از آن جمشید گفت من نمی خواهم آن دستمال خون آلود را به تو نشان بدهم و مادر جمشید از دست مال خون آلود سرسری گذشت و دیگر درباره آن چیزی نگفت، آن روز بسیار راحت شده بودم که این خانواده مردم باسواد هستند و به این چیزها فکر نمی کند.
شب دوم که شد جمشید مرا دعوت به سکس کردن کرد و من ناچار شدم دعوتش را بپذیرم و بعد از عشق زیاد خواست که پرده ام را پاره کند و بسیار به سرعت دانست که من پرده ندارم، بعد از سکس گفت، کرشمه پرده ات کجاست؟ من با گریه همه چیز را برایش اقرار کردم، خنده اش گرفت و گفت، با این دروغ جالبت بیا یک ماچ بده، راستش من تعجب کردم و بعد از آن گفت که، کرشمه راحت باش، من به پرده ات اهمیت نمی دهم چون اگر تو دختر بد می بودی به راحتی می توانستی پرده ات را دوباره بدوزی و مرا به بسیار آسانی فریب بدهی، همین از ساده دلی ات و از پاک بودنت بود که پرده ات را دوباره ندوختی، من از تو خوش هستم و من به اخلاق پاک دخترها اهمیت می دهم نه به پرده بکارت شان چون، برخی دخترها هستند که مادر زاد پرده بکارت ندارند و یا در اثر عوامل طبیعی پرده شان را از دست می دهند و برخی ها مانند تو بی گناه می باشند پس این دلیل به بد بودن آن ها نمی باشد و من به اخلاق خانواده گی ات ارزش می دهم نه به پرده بکارتت.
بعد از شنیدن آن گپ ها احساسی را داشتم که قبلا آن را حس نکرده بودم و می خواستم از خوشی پرواز کنم که خدا مرا با چنین مرد عالی رو به رو کرده است و ناخودآگاه خودم را در آغوشش انداختم.
از آن زمان ایمانم به خدا بیش تر شد و دانستم که هر زمانی که انسان به او رجوع کند و به او پناهنده شود بسیار به راحتی نجاتش می دهد.
این خبر خوش را به سرعت به اناهیتا در موبایل گفتم و او از خوشی گریه می رکرد. من اکنون از زنده گی با جمشید و با دخترکم بسیار لذت می برم و فکر می کنم در بهشت هستم و یک چیز که مرا همیشه خنده می دهد یک گپ جمشید است که بعد از چند شب از روز عروسی ام برایم گفته بود، او گفت، کرشمه تو بسیار ظالم هستی، گفتم چرا؟ گفت، آروزی پاره کردن پرده بکارت را از دست تو به گور بردم و به جای این که پرده ات را به من می گذاشتی آن را با آن دوست ۴۲۰ ات پاره کردی خو خیر باشد امشب با تو کار دارم جیغت را که نکَشَم نمی مانمت.
من به همه دخترها هُشدار می دهم که با دیدن عکس ها و فیلم های سکسی خودتان را تباه نکنید و مانند من و اناهیتا درباره سکس زیاد کنج کاوی نکنید و باهم هم جنس بازی هم نکنید.
شوهر من آدم باسواد و منطقی است که با من این گونه رفتار کرد و شاید دیگر پسرها و مردها این گونه نباشند و شما را بی گناه با نداشتن پرده بکارت از خانه ی شان دور بیندازند.
من بعد از عروسی دوباره رو به فیس بوک آوردم و از آن استفاده سالم می کنم و با دیدن این صفحه جالب و پندآمیز خواستم که من هم داستانم را برای تان پُست کنم.
سپاس از این که داستانم را تا پایان خواندید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دوستان، شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان، شوهر باسواد و منطقی بود و حتا خانواده ی با شخصیت نیز بود.
دیدگاه های تا را در کُمنت بنویسید.

عکس سکسی داغ زنان آسیایی

عکس های سکسی شهوانی و مقبول زنان آسیایی

برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!

داستان سکسی زن کاکایم خیلی شهوتی بود

زن کاکایم خیلی شهوتی بود!!!
فرستنده، سهراب، ناشناس!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت داستان های سکسی افغانی!
پیش از شروع داستان می خواهم بنویسم که، شوهرها باید زنان شان را از نگاه شهوت سرد بسازند در غیر آن، آن ها به شوهران خویش خیانت سکسی می کنند و هرگاه زنی که حامله دار نشد شوهر نباید با او دشمنی کند چون، گناه زن در این مشکل نیست.
نامم سهراب، سنم ۲۴ ساله، قدم میانه، جلدم گندمی رنگ، موهایم سیاه و زیبا نیز هستم و اقتصادم متوسط می باشد.
من آدم بسیار کنج کاو و کتاب خوان هستم، ما در یکی از ولایت های دور دست زنده گی می کنم، اما بعد از امتحان دادن کانکور به دانشگاه پایتحت کام یاب شدم، من ره سپار پایتخت شدم، تا شروع درس هایم من در خانه کاکایم مهمان شدم، چون کاکایم در پایتخت خانه و وظیفه دارد، او بسیار یک آدم ساده دل است، بیش تر از بیست سال از عروسی اش گذشته است اما تا حال فرزنددار نشده است، او فروشگاه سامان آلات برقی دارد و وضع اقتصادی اش خوب است.
زن کاکایم یک زن سنده (عقیم یا نازا) است و حامله دار نمی شود، آن ها از تنهایی خیلی خسته شده اند، وقتی که من به خانه شان رفتم بسیار خوش شده بودند و از من خوب پذیرایی کردند، بیش از یک هفته در خانه شان مهمان بودم.
نام زن کاکایم فرشته است و او نسبتاً یک زن چاق، سفید، نمکی، با سینه ها و کون برآمده، قد کوتاه و با موهای قهوه یی است، بعد از گذشت زمان من با او مانند کاکایم خوب صمیمی شدم، باهم خوب قصه های خنده دار می کردیم.
درس هایم شروع شد و من رفتم به خوابگاه یا لیلیه دانشگاه باشنده شدم، در هر هفته تنها شب های جمعه به خانه شان می رفتم، اما زنده گی در خوابگاه دانشگاه برایم خوب نمی گذشت، نه غذای خوب داشت و نه آدم های خوب، من از زنده گی در آن جا خسته شده بودم، یک شب به خانه شان مهمان بودم که ناخواسته از دهنم بیرون شد که، خوابگاه ما هیچ خوب نیست، گویا آن ها منتظر همین گپ من بودند، خیلی اصرار یا شله گی کردند که، بیا تا ختم دانشگاه ات با ما که تنها هستیم زنده گی کن، زاری کردن های شان مرا رام کرد و خود من هم از این کار راضی بودم و من هم پذیرفتم و برایم یک اتاق مجهز آماده کردند.
داستان کوتاه؛ هر روز با زن کاکایم نزدیک تر می شدم، من اصلاً در فکر چیز های بد نبودم، اما فرشته خیلی آدم شهوتی بود چون رابطه جنسی خوبی با کاکایم نداشت و از بی فرزندی زنده گی تلخ را می گذشتاندند، از سوی دیگر کاکایم نمی توانست که شهوت فرشته را صد در صد رفع کند، یعنی او خیلی تشنه کیر مانده بود.
با این که با من سکس داشته باشد در دنیای دو دله گی بود، یعنی فکر می کرد که من به خواستش جواب منفی دهم و برایش آبرو ریزی کنم، او پیش از این کار در نبود کاکایم شروع کرد به تحریک کردن و امتحان کردن من.
وقتی که از دانشگاه می آمدم کون و سینه های خود را در راه رفتن نمایش می داد و گاهی لباس های بسیار تنگ و چسب می پوشید که خیلی مرا تحریک هم می کرد اما من هم از دل پاک سرم را پایین می انداختم.
یک روز کالا شویی (لباس شویی) داشت، لباسی که به تن کرده بود یخن یا یخه اش بسیار بزرگ بود، وقتی که خم می شد تا چیزی را از زمین بردارد تقریباً بیش تر از نیم سینه های سفیدش دیده می شد و به خاطر من و در رو به روی من بیش تر خودش را خم می کرد تا من سینه هایش را ببینم، راستی من هم از دیدن سینه های سفیدش بسیار کیف می کردم، از همان روز من دیوانه بدن سفیدش شدم، خودش خوب می دانست که من چه حال دارم و منتظر جواب مثبت من بود، راستش من هم در دنیای دو دله گی بودم فکر نمی کردم که از این کارها را به خاطر من می کند فکر می کردم این کارها از دل پاکش است.
روزهای زیادی به همین گونه گذشت، یک روز دیگر از این هم فراتر رفت، یعنی در حمام یا تشناب بود به بهانه ی فراموش کردن جان پاک (حوله حمام) مرا صدا زد و گفت، سهراب، جان پاک را برایم بده، وقتی که جان پاک را برایش می دادم دروازه تشناب را قصداً نیمه باز کرد و سینه چپش کاملاً دیده شد، خیلی یک سینه جذاب و زیبا داشت، چاق و گرد مانند، درست مانند انار بود با نوک های به رنگ قهوه یی.
من از دیدن سینه اش کاملاً آتش گرفته بودم و او آخرین تلک (تله) خود را برایم گذاشته بود، ذهنم کاملاً غرق در فکر او بود، باخود گفتم، اگر حالت این گونه ادامه یابد در دانشگاه ناکام خواهد ماندم، یعنی خیلی به او فکر می کردم و به فکر راه چاره بودم اما من نمی دانستم که او با سکس کردن با من راضی می شود یا نه!!!
در فکر همین چیزها بودم که سرم را بسیار درد گرفت، دیدم که بعد از حمام کردن به اتاقم آمد و در کنارم نشست، گفت، سهراب در این روزها بسیار چرتی (در فکر غرق شده) هستی چه فکر می کنی؟ من گفتم، هیچ به درس هایم فکر می کنم، دید که چیزی حاصل نشد و رفت من به خواب روزانه بعد از چاشت رفتم. شب که شد باز بدن سفیدش به یادم آمد، رفتم در اینترنت به عکس های سکسی و از دیدن شان بدن او را تصور می کردم و خوب شهوتی شده بودم که، ناگهان دروازه اتاقم را وا کرد و داخل اتاقم شد و گفت، بیا که نان شب آماده شده است و او یک عکس کاملاً سکسی را خوب واضیح دید، من وارخطا یا سراسیمه شدم و آن را زود از صفحه کُمپیوتر بسته کردم.
بدون هیچ گپ رفتیم بر سر دسترخوان نشستیم، من بسیار شرمنده شده بودم، اما او در چرت فرو رفته بود و خیلی خیالاتی به نظر می رسید.
فردا که شد کاکایم به فروشگاه خویش رفت و من هم به دانشگاه رفتم.
بعد از این که از دانشگاه آمدم و بعد از چاشت که شد به اتاقم آمد و گفت، سهراب من همان عکس دیروز را می خواهم باز ببینم، گفتم، کدام عکس؟ گفت، خودت خوب می دانی و خودت را به کوچه حسن چپ نزن، از شله گی زیاد گفتم درست است، من هم از فرصت استفاده کرده همه عکس های سکسی که داشتم برایش نشان دادم، هر دوی مان بسیار زیاد شهوتی شده بودیم، گفت، فیلم سکس داری؟ گفتم بله دارم، گفت برایم نشان بده، من هم یک فلم بسیار خوب سکسی آمریکایی را برایش نشان دادم، برای اولین بار بود که عکس و فلم سکسی دیده بود، کاملاً آتش گرفته بود.
من فرصت را مناسب دیدم به مالیدن سینه هایش شروع کردم، چون دیدن آن فیلم هر دوی ما را بی خود کرده بود یک دیگر را نمی شناختیم، دیدم که کاملاً تسلیم شده است، همان روز خوب زیاد دو بار گاییدمش.
بعداً گفت، سهراب بیا تا ختم دانشگاه باهم خوب زیاد از هم دیگر لذت ببریم، من گفتم، درست است این کار را می کنیم، بعداً گفت، من با کاکایت رابطه خوب سکسی نداریم بیا مرا خوب سرد کن.
بعد از همان روز، هر روز بعد از چاشت برایش فلم سکس نمایش می دادم بعد از آن خوب می گایدمش، چون فیلم سکس دید و چشمش وا شد و به رازهای بردن لذت بیش تر از من هم آشنا شد.
یک روز از دانشگاه آمدم، بعد از دیدن فلم سکس گفت، سهراب بیا امروز از هم دیگر خوب زیاد لذت ببریم، گفتم، درست است این کار را می کنیم.
اول خوب زیاد یک دیگر را در آغوش گرفتیم، بعداً یک دیگر را بوسه کردیم، بعداً لب ها و گردن یک دیگر را بوسه و چوشیدیم، بعداً هر دوی ما همه لباس های خود را بیرون کردیم و یک دیگر خود را برهنه در آغوش گرفتیم، بعداً او همه بدنم را مالش و بوسه کرد بعداً من همه بدنش را بوسه و مالش کردم، بعداً سینه ها و نوک های سینه هایش را خوب زیاد چوشیدم، با این کار بسیار شهوتی و دیوانه شده بود، دیدم که کیرم را تا بیخ می چوشد، با این کار من هم دیوانه شده بودم به چوشیدن کوسش شروع کرده بودم و از لب های کوس بزرگش به آهسته گی دندان می گرفتم که با این کار بسیار لذت می برد و از شدت لذت خودش را پیچ و تاب می داد، بعداً به حالت های گوناگون او را گاییدم، از شدت لذت کاملاً بی خود شدیم، یعنی کارهای می کردم که نمی شود آن ها را نوشت و نوشتن آن ها بسیار سخت و پیچیده می باشد.
یک روز دیگر آمد، یک فیلم سکس را برایش نمایش دادم که یک مرد یک زن را کون می کرد ، گفت، سهراب بیا امروز مزه کون دادن را برایم نشان بده، من گفتم، درست است این مزه را هم برایت می دهم، اول خوب زیاد شهوتی ساختمش تا درد کونش را از یاد ببرد، بعداً با واسیلین هم کونش را و هم کیرم را خوب زیاد چرب کردم، شروع کردم به کون کردن، به سختی کله کیرم داخل کونش شد اما کونش بسیار از گوشت نرم ساخته شده بود و بسیار زود کونش کشاد شد و به کیرم عادت کرد و تا بیخ کیرم را داخل کونش می کردم و بیرون می کردم، بعد از آن، همه آب کیرم را به فشار زیاد داخل کونش ریختم.
من تا پایان دانشگاه ام او را گاییدم بدون این که کاکایم اندکی به ما شک کند، اما در زمستان این کار را نمی کردیم چون من به خانه خود ما باز می گشتم، یعنی من همه شهوت ذخیره شده بدن فرشته را به مصرف رساندم و خیلی او را از نگاه شهوت سرد ساختم.
بعد از ختم دانشگاه در ولایت خود ما کار پیدا کردم و عروسی هم کردم.
از این که این داستان را با جمله های سکسی نوشتم معذرت و پوزشم را بپذیرید.
پایان/ بهار ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان، اگر مرد زنش را از نگاه شهوت سرد نسازد، زن به شوهر خیانت می کند و فرشته هم چنین کرد، پس مردان باید زنان شان را از نگاه شهوت سرد بسازند و هم چنان به شما مشوره می دهم که، نباید با دیدن روش های فیلم های سکس باهم سکس کنید، چون کاملاً غیر عقلانی می باشد و نباید انسان پسر مجرد را تنها با یک زن در خانه تنها گذاشت چون، نفر سوم در بین شان شیطان می باشد و نیز کاکایم نباید به من و زنش این قدر اعتماد می کرد و کاش به این اندازه کاکایم ساده دل نمی بود، چون ساده دلی او باعث شد که ما به گناه آلوده شویم.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان بفرستید، نشر می شود.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

عکس های سیکسی افغانی و ایرانی

عکس های سیکسی افغانی و ایرانی
برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!

داستان سکسی افغانی بچه بازی های فریبا جان

دختر و پسر مجرد را نباید در خانه تنها گذاشت!!!
بچه بازی های فریبا!!!
فرستنده، آرش، ناشناس!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت نشر کننده داستان های سکسی افغانی
آرش گر چه که نویسنده نیست اما داستانش سکسی اش را خیلی جالب نوشته است، خوب است داستانش را یک بار بخوانید؛ او داستانش را چنین برایم نوشت:
نامم آرش است، سنم ۲۰ ساله می باشد، با قد میانه، پوست گندمی، بدن جذاب درشت ورزشی، با موها و چشمان سیاه، وزنم ۷۲ کیلوگرام است و چهره ام نیمه زیبا می باشد و مجرد هستم.
ما یک خانواده کوچک چهار نفری هستیم، پدر و مادرم و خواهر و خودم، همشیره ام پنج سال پیش عروسی کرد و پشت بخت خویش رفت، من با پدر و مادرم زنده گی می کنم، پدر و مادرم آدم های باسواد هستند و در یکی از ادارات دولتی کارمند می باشند و اقتصاد ما به گونه ی نسبی خوب است.
این داستان از بدبختی کاکایم از جای شروع شد که او فرزند نداشت و یک تا دخترک یک ساله را به نام فریبا به فرزند خوانده گی گرفتند، کاکایم از این هم بدبخت تر شد، یعنی او با زنش در یک رخ داد ترافیکی کشته شدند و فریبای ۲۵ ساله ی مجرد تنها ماند، پدرم ناچار شد که فریبا را به خانه ما بیاورد و بقیه عمر خود را در خانه ما بگذراند.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من ۱۶ ساله بودم و شاگرد مکتب.
می خواهم کمی درباره فریبا برای تان بگویم، او دختر زیبا نیست اما به گونه ی واقعی جذاب است، با قد کوتاه، کمی چاق، موهای خُرمایی، پوست سفید مایل به سرخی، کون گِرد بزرگ، سینه های بزرگ انار مانند، ناف عمیق جذاب، بدن بی مو، گوشت بدن سخت و با چشمان قهوه یی رنگ می باشد.
فریبا بسیار یک دختر حساس و کنج کاو است و هم بسیار مهربان می باشد و خیلی شهوتی نیز است، او دختر مکتب خوانده و روشن فکر می باشد و در مضمون های ریاضی و فیزیک مهارت عالی دارد.
داستان کوتاه؛ خانه ما دو طبقه یی یا دو منزله می باشد، در طبقه بالا اتاق پدر و مادرم می باشد و در طبقه پایین اتاق های من و خواهرم است، چون خواهر عروسی کرده است و اتاقش خالی بود و فریبا بعد از آمدن به خانه ما در اتاق همشیره ام جا به جا گردید.
من آدمی هستم که بلوغیت زود رس داشتم، یعنی در سن پانزده ساله گی بالغ و شهوتی شده بودم و بسیار آدم کنج کاو در امور جنسی شدم، از ابتدای بلوغیت از زن ها و دخترها خیلی خوشم می آمد و آرزوی دست زدن به بدن شان را می کردم.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من در جوش نوجوانی خویش بودم.
فریبا نسبت به من نزدیک ده سال بزرگ تر می باشد و من هیچ گاه به چشم بد به سوی او نمی دیدم و او همیشه مرا برادرک می گفت، اما در دلش به من نقشه ها کشیده بود، یعنی من نمی دانستم که او می خواهد سر من بچه بازی کند و مرا مورد استفاده جنسی خویش قرار بدهد و منتظر فرصت برای اجرای این برنامه خود می باشد، از سوی دیگر او ۲۵ ساله بود و در اوج شهوت خود قرار داشت و نیاز داشت تا کسی شهوت او را فرو نشاند.
بیش تر از دو ماه از آمدنش به خانه ما گذشته بود و ما با او عادت می کردیم و بسیار با من صمیمی نیز گردید و در کارهای خانه با مادرم به کمک کردن شروع کرد، راستی، وقتی که با من خنده و شوخی می کرد خیلی خوشم می آمد و کم کم از او بسیار خوشم آمده بود، چون او ده سال بزرگ تر از من بود و پدر و مادر ساده دلم به ما اعتماد داشتند و مزاحم ما نیز نمی شدند که ما چه کارهای می کنیم.
یک روز سر نان خوردن بودیم من از یاد نگرفتن مضمون ریاضی به پدرم شکایت کردم تا با من کمک کند و یا برایم آموزشگاه بگیرد، فریبا ناگهان و به سرعت مداخله کرد و گفت، من مضمون ریاضی را خوب بلد هستم و می توانم تُرا در یاد گرفتن آن کمک کنم، راستی اول من به او شک کردم اما بعداً برایم روشن شد که او در این مضمون بسیار معلومات دارد، اما افسوس که پدرش یک آدم مرتجع بود و او را نگذاشته بود تا تحصیلات عالی خود را ادامه بدهد و به دانشگاه برود.
او با این کارش خود را به من نزدیک تر کرد تا مرا مورد استفاده خود قرار بدهد، یعنی تیرش به هدف خورد، بعد از همان روز هر شب تا دیر وقت در اتاقم می بود و باهم فورمول های ریاضی و فیزیک کار می کردیم، با این کار ما بسیار باهم نزدیک و دوست های آتشین شده بودیم و بدون هم دیگر تحمل نداشتیم، چون پدر و مادرم کارمند بودند و من با فریبا بعد از آمدن از مکتب تنها می بودیم.
قصه کوتاه، او بعد از گذشت بیش تر از یک ماه نقشه خود را عملی کرد، یک شب در هنگام درس خواندن بودیم، دیدم که بسیار زیاد خودش را به من نزدیک کرده است، یعنی کاملاً به من چسبیده است، به بهانه ی دستم را در دستانش گرفت و آن را فشار داد، دستانش بسیار گرم و نرم بودند، بعد از چند ثانیه من دستم را دور کردم. نخستین باری بود که بدن جنس مخالف را در بدنم حس کردم و من این کارش را عادی فکر کردم و آن را جدی نگرفتم و فکر کردم که شاید از دل پاک این کار را کرده باشد، کمی بعد بازویش را به بازوی من چسباند و نرمی بازویش را نیز حس کردم، با این کارش من تکان خوردم و برخی چیزهای عجیب به فکرم خطور کرد، یک بار به چشمانش دیدم که با نگاه های بسیار شهوتی به من می بیند، گفت، آرش، از بوی عطری که زده ام خوشت می آید؟ گفتم بله، من به بهانه ی درس خواندن خودم را مصروف کردم، همان شب همین قدر که خودش را به من نزدیک کرده بود برایش کافی بود و بعد از درس دادن به اتاقش رفت، اما گرمی و نرمی دستانش مرا آتش زده بود.
من انتظار چنین کار را از او نداشتم، بیش تر از دو ساعت در بسترم بیدار بودم و افکار پراکنده ذهنم را می چرخاند، با این افکار خوابم خراب شده بود، بدنم داغ آمده بود، ضربان قلبم افزایش یافته بودند و راستی نیکرم نیز نزدیک کفیدن یا ترکیدن بود، چون با آن اندیشه ها کیرم خیلی بزرگ بیدار شده بود.
سرانجام به خودم گفتم که او شاید این کار را از دل پاک انجام داده باشد و کدام نیت بد نخواهد در مغزش باشد.
با همان اندیشه ها خوابم بُرد و روز شد.
همین که با من رو به رو شد یک لب خند معنادار به من زد، باز دلم ناآرام شد و نیکرم بزرگ شد، تا شب کارهایش در چشمانم گردش می کردند.
شب شد و من بعد از نان خوردن به اتاقم رفتم، دیدم که بر طبق معمول برای درس دادن به اتاقم آمد و در کنارم نشست، راستی من منتظرش نیز بودم، در جریان درس خواندن دیدم که گاهی در فکر غرق می باشد و در دنیای دو دلی به سر می برد.
درس تمام شد، پیش از رفتن به اتاقش گفت، آرش، تا حال کدام دختر را بوسیدی؟ من تکان خوردم و رنگم سرخ شد و با خجالتی و با کمی سکوت گفتم، نه، خنده غیر واقعی کرد و گفت، بسیار آدم خجالتی هستی، گناهت نیست چون در زنده گی ات کدام دختر نیست که با او این کارها را انجام بدهی، بعد از آن گفت، آرش، اگر یک چیز را برایت بگویم آن را به کسی نمی گویی؟ من گفتم چه می خواهی که بگویی؟ گفت، اول وعده بده که به کسی نگویی، من گفتم درست است وعده است به کسی نمی گویم، گفت، آرش بیا مرا ببوس چون تا حال کسی مرا نبوسیده است و بوسیده شدن را تا حال حس نکرده ام، بعد از شنیدن این گپ حسی داشتم که در جمله ها گفتن آن ناممکن است و در فکر فرو رفتم و البته عرق نیز کرده بودم، گفت، چه فکر می کنی، می شرمی؟ راستی من هم شرمیده بودم و هم ترس داشتم، روی خود را پیش آورد و گفت، ببوس دیگر! من گفتم، مادرم داخل نیاید! گفت آن ها خوابیده اند و آن ها هیچ گاه مزاحم درس خوانده ما نشده اند و چرا این جا بیاید؟ آن ها به ما اعتماد دارند، من از بی پروایی های او بسیار ترسیده بودم و واقعاً بی خود شده بود، بعد از چند ثانیه گفت، وقتی که تو مرا نمی بوسی من ترا می بوسم، به چشمانش دیدم و دانستم که این دختر در حال دیوانه شدن است، گفت، آرش، نترس من فقط می خواهم که ترا تجربه کنم.
ناگهان دستان نرم و گرمش را در گردنم حس کردم و شروع کرد به بوسیدنم، بسیار لب های نرم و داغ داشت، فکر کنم بیش تر بیست دانه بوسه از لب و رویم گرفت، راستی من هم کم کم جرئت پیدا کردم و از بوسیدن هایش لذت می بردم و خیلی یک حس عجیب داشتم، بعد از آن گفت، آرش، بسیار مزه دار هستی و بوسیدن بسیار لذت بخش است، بعد از آن ادامه داد که، برای امشب همین قدر بس است و رفت به اتاقش.
بعد از آن شب، معتاد یک دیگر شده بودیم، هم درس می خواندیم و هم از هم دیگر لذت می بردیم.
بعد از گذشت چهار سال امروز حس می کنم که او مرا مورد بچه بازی خویش قرار داده بود و از من بسیار لذت ها را بُرد و چَشید.
می خواهم ادامه داستان را برای تان بنویسم.
بعد از آن شب وقتی که درس خواندن ما تمام می شد، مرا در آغوشش می گرفت و از تمام صورتم بوسه می زد، بعد از آن، به بوسیدن لب هایم شروع می کرد، از این هم فراتر می رفت و به چوشیدن و لیسیدن زنخم شروع می کرد، وقتی که زنخم و لب هایم را می چوشید بسیار کیف می کردم، مرا به شدت در آغوشش می فشرد، یعنی مرا در سینه هایش فشار می داد و من از نرمی سینه هایش آتش می گرفتم و کیرم نزدیک انفجار شدن می بود اما من نمی گذاشتم که او متوجه کیرم شود، یک هفته به همین گونه گذشت.
یک روز از مکتب آمدم و بعد از نان خوردن گفت، آرش تا آمدن پدر و مادرت بیا یک کار کنیم، گفتم چه کار؟ گفت بیا بدن های برهنه یک دیگر خویش را ببینیم، من حیران ماندم! راستی من انتظار این روز را نیز می کشیدم، گفتم درست است، گفت، اول من لباس هایم را می کشم و خودم را به تو نشان می دهم بعد از آن تو لباس هایت را بکش و بدنت را به من نشان بده، گفتم درست است. خیلی به آهسته گی و دانه به دانه لباس های خویش را کشید و کاملاً خود را برهنه کرد، آن قدر یک بدن زیبای سکسی داشت که گفتن جزئیات بدنش بسیار سخت است، نیکر و سینه بند سرخ داشت، برای اولین بار بود که چنین صحنه ی را از نزدیک می دیدم، خیلی هیجانی شده بودم و برای اولین بار بود که کیرم بسیار بزرگ شده بود، ناگهان متوجه کیرم شد و گفت، آرش، کیرت برخاسته است؟ با کمی شرم گفتم، بله، گفت بعداً می خواهم آن را ببینم، راستی من از هیجان زیاد به خود می لرزیدم، بعداً گفت، آرش از بدنم خوشت آمد؟ من گفتم، صد در صد خوشم آمد، بعداً گفت، می خواهی بدنم را لمس کنی؟ گفتم، بله، گفت بیا، دراز کشید و گفت، همه بدنم را مالش کن، من به مالیدن شروع کردم، از دست زدن به بدنش نزدیک دیوانه شدن بودم، چون خیلی بدن سکسی، نرم، داغ و لیز یا لشم داشت، بعد از ده دقیقه یا بیش تر از آن گفت، آرش بس است که پدر و مادرت از کار نیایند و به سرعت دوباره لباس هایش را دانه به دانه پوشید و از پوشیدن لباس هایش نیز خیلی لذت بُردم، بعد از آن گفت، آرش، اکنون نوبت توست تا لباس هایت را بکَشی و بدنت را برایم نشان بدهی، راستی من بسیار شهوتی شده بودم و به گپش کردم و من هم دانه به دانه همه لباس هایم را کشیدم و از دیدن بدن درشت ورزشی ام و از دیدن کیر و خایه های بزرگم حیران مانده بود و گفت، وااای آرش، کیرت بسیار بزرگ و زیباست می خواهم که آن را لمس کنم، آمد با دست راستش از کمر کیرم گرفت و گفت، وااااای آرش خیلی داغ آمده است و خیلی نرم می باشد واقعاً تجربه عالی است، وااای عجب کله کیری داری! بعداً خایه هایم را لمس کرد، من از شهوت زیاد آتش گرفته بودم، گفتم، فریبا می خواهم که کوست کنم! گفت آرش من دختر هستم و پرده بکارت دارم، گفتم نمی شود من آتش گرفته ام، گفت، نه نمی شود، بعداً گفت، اما من می توانم آب کیرت را بیرون کنم، گفتم چه؟ گفت، بله، من گفتم، درباره آب کیر معلومات داری؟ و از کجا می دانی که مردها آب کیر دارند؟ گفت، من در مکتب با هم صنفی هایم در موبایل فیلم های سکس می دیدیم از آن جا معلومات دارم، چون این گونه فیلم ها در اینترنت و فیس بوک بی شمار است، من گفتم، پس اکنون چه گونه آب کیرم را بیرون می کنی؟ گفت، کیرت را بعد از تُف زدن مالش می دهم که بعد از چند مدت آب کیرت بیرون می شود، راستی من هم فیلم سکس دیده بودم و چند بار در خواب هم جنُب شده بودم و بیرون شدن آب کیر را تجربه کرده بودم و درباره آب کیر معلومات داشتم و گاهی احتلام نیز می شدم و مرا شیطان برخی شب ها هم بازی می داد.
دیدم که زانو زد و کیرم را تف زد و با دستان نرمش به مالیدن کیرم شروع کرد، بعد از دو و یا سه دقیقه مالش دادن آب کیرم در حال آمدن بود، گفتم آب کیرم می آید، گفت می خواهم آن را ببینم و بپاشش روی چادرم من چادرم را بعداً می شویم، من به فشار زیاد همه آب کیرم را روی چادرش پاش دادم و از دیدن آب کیرم خیلی لذت می بُرد و خیلی خوش هم بود، چون آب کیر را از نزدیک دیده بود.
من سرد شدم و دوباره لباس هایم را پوشیدم، هر دوی ما بسیار خنده کردیم، بعداً گفت، آرش، نمی دانم که کسی به خواستگاری من می آید یا نه!؟ اما تو تا زمانی که عروسی می کنی می خواهی از هم دیگر لذت ببریم؟ من گفتم درست است این کار را می کنیم.
بعد از همان روز بوسیدن بود، چوشیدن بود، مالیدن بود، در آغوش گرفتن بود، برهنه در آغوش گرفتن بود، خندیدن بود، مالیدن سینه ها و پله های کون بود، مالیدن و چرب کردن کوس و کیر با وازلین یا واسیلین بود.
بعد از آن، عادت کرد که کله کیرم را چرب کند و آن را در درز کوسش مالش بدهد و از بردن لذت زیاد ناله هایش بلند می شد.
یک روز یک رخ داد عالی اتفاق افتاد، یعنی بسیار شهوتی شده بود و گفت، آرش می خواهم امروز کونم کنی، راستی من منتظر این روز بودم، هم کونش را و هم کیرم را خوب زیاد با واسیلین چرب کردم، بعد از آن گفتم، زانو بزن و خودت را خم کن، زمانی که خودش را خم کرد دیدن کونش سفیدش حالم را خیلی خراب کرده بود، من پیش از داخل کردن کیرم در سوراخ کونش اول انگشتم را چرب کردم و آن را داخل سوراخ کونش کردم، چون این کار تحمل درد کیر را می توانست، بعداً کله کیرم را خوب زیاد چرب کردم و در سوراخ کونش گذاشتم و خیلی آهسته فشار دادم همین که کله کیرم داخل سوراخ کونش شد ناله هایش نیز بلند شد و در پهلوی نالیدن می گفت، آرش کونم را پاره کردی و بسیار درد دارد، واقعاً می سوزد، هم چنان از شهوت زیاد می گفت، همه کیر داغت را تا بیخ داخل کونم کن می خواهم امروز بمیرم و کونم را با آن کیر لعنتی ات پاره کن، این گپ هایش مرا بیش تر شهوتی می کرد و من هم همه هست و بود کیرم را تا بیخ داخل کونش فشار دادم، یعنی او در حال نالیدن و گپ زدن بود و من از این فرصت استفاده کردم.
زمانی که کیرم تا بیخ داخل سوراخ کونش گردید من فکر کردم که در یک دنیا دیگر رفته ام. زمانی که کیرم را دوباره بیرون کردم کاملاً سرخ و داغ آمده بود.
با وجودی که کیرم بیرون از سوراخ کونش بود اما، خیلی لذت بخش بود.
زمانی که کیرم را دوباره در سوراخ کونش فشار دادم چون، کونش کشاد بود این بار زود داخل شد و زمانی که داخل شد صدای فَشت را داد و زمانی که کیرم تا آخر داخل شد و یک بار فکر کردم که، وااای، چون من در آن زمان در آسمان ها بودم و رفت و آمد کیرم در کونش بسیار زیبا به نظر می رسید و از ناله کردن هایش بسیار کیف می بردم، دو بار دیگر کیرم را مکمل بیرون کردم و چربش کردم و دوباره ادامه دادم، بعد از ۲۵ یا ۳۰ بار درون و بیرون کردن کیرم، آب کیرم در حال آمدن بود و من همه آب کیرم را تا آخرین قطره ی آن داخل کونش پاش دادم و اولین بار بود که گاییدن واقعی را تجربه کردم، همین که کیرم را از کونش بیرون کردم کونش وا مانده و کشاد شده بود و داخل کونش درست دیده می شد که به رنگ سرخ بود و کیرم من هم بسیار چرب شده بود و داغ آمده بود و در بزرگ ترین شکل خود در آمده بود.
گفت آرش، دیگر برایت کون نمی دهم چون بسیار درد را دیدم و بسیار کونم سوزش می کند، من گفتم درست است.
فریبا مرا چهار سال مورد استفاده جنسی خود قرار داد و از من انواع و اقسام لذت های جنسی را دید و حس کرد و به اندازه کافی سر من بچه بازی کرد و معلومات جنسی خود را سر من تکمیل کرد و با من تجارب جنسی اش را افزایش داد؛ حتا یک روز من از مکتب آمدم و برایش گفتم که برو نان چاشت را بیاور، اما او گفت که، اول بیا یک کار را برایم کن، من گفتم، چه کار؟ گفت، بیا شکمم را بچوش، من به سرعت راضی شدم، او دامنش را بلند کرد و من زانو زدم و شروع کردم به چوشیدن شکمش، چون من گرسنه شده بودم که خیلی چوشیدن شکمش لذت بخش بود، یعنی نرمی و خوش بویی شکمش خیلی با لذت بود.
شروع سال پنجم بود که عروسی کرد و از هم جدا شدیم.
اکنون او دو پسر دارد به نام های هارون و همایون و هر گاه که فریبا به خانه ما می آید و از دیدنش همان روزهای آتشین به یاد می آید و تا رفتنش در دنیای افسوس غرق می باشم.
پایان/ پاییز یا خزان سال ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان، پسر و دختر مجرد را هیچ گاه نباید تنها گذاشت و حتا آن ها را در یک خانه هم نگذارید، چون آن ها شهوت ذخیره دارند حتماً شیطان در ذهن شان نفوذ می کند و اگر از این گفته اذیت نشوید حتا خواهر و برادر بالغ را هم چنان تنها نگذارید که از این تفاقات بد جلوگیری شود، چون برخی ها در نوجوانی چه پسر باشد و یا چه دختر خیلی شهوتی می باشند و تازه بالغ می باشند و به شدت به این چیزها کنج کاوی می کنند و این هُشداری بود به پدرها و مادرها.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان برایم بفرستید نشر می شود.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.
لایک کردن از یادتان نرود.

عکس های سکسی جذاب زنان افغانی و ایرانی

عکس های سکسی جذاب زنان افغانی و ایرانی

برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!