داستان شوهر افغانی که زن نو را می گایید اما زن کهنه را نمی گایید

مردی که با گرفتن زن دوم کُشته شد!!!
این داستان تکان دهنده است!!!
شوهر افغانی که زن نو را می گایید اما زن کهنه را نمی گایید!!!
فرستنده، زیبا، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هشتاد و هشتم)
این داستان را یک پولیس زن برایم فرستاده است و این پُلیس داستان یک زن زندانی را برایم فرستاده است و آن زندانی حتا خواهش هم کرده که این داستان را
من پُست کنم تا همه پند بگیرند به ویژه مردان باید بدانند و بفهمند که چند زن گرفتن گاهی زنده گی آن ها را تباه می کند و خودشان این را نمی دانند.
این داستان خیلی دراز است اما کوشش می کنم که آن را خیلی کوتاه برای تان بنویسم و ارزش خواندنش را دارد.
آن زندانی زن برای آن پولیس زن چنین قصه کرده بود.
نامم، بهشته است، سنم ۴۲ ساله شده است با بدن معمولی و من بی سواد هستم.
من در یک خانواده پُر تعداد و فقیر به دنیا آمده ام و زمانی که سنم ۱۸ ساله شده بود من عروسی کردم و از زنده گی مشترک و جدیدم و از شوهرم خیلی راضی بودم، اما در ابتدا نمی دانستم که شوهرم یک مرد خیلی بی عقل و بی شعور می باشد و یک سال زنده گی ما خیلی به خوشی سپری شد؛ راستش شاید شرم هم باشد که، من خیلی یک زن شهوتی هستم و نهایت لذت را از کیر و از بدن شوهرم می بُردم.
بدبختی ما از جای شروع شد که، چهار سال از عروسی ما گذشت، اما ما صاحب فرزندی نشدیم و منُ شوهرم پیش دها دُکتُر سکسولوژی رفتیم و در همه معاینه ها مرا بیمار نشان می داد و شوهرم را سالم نشان می داد، یعنی، مشکل از هم بود و شوهر مشکلی نداشت و من بودم که بیماری سنده گی یا بی فرزندی را داشتم و ما هزاران راه و روش گاییدن را تجربه کردیم و خیلی دواها را خوردم اما من هیچ حامله نشدم.
در کشور ما، زمانی که یک زن حامله نمی شود مردم فکر می کنند که شوهر آن زن نامرد و یا ایزک است و زنش را حامله نمی تواند و همیشه مردم حتا اعضای خانواده شوهرم به او ریش خند می زدند که تو ایزک هستی و زنت را باردار نمی توانی و شوهرم خیلی می رنجید و مرا گناه کار می گفت و همیشه با من دعوا می کرد که از خاطر تو مردم به من ریش خند می زنند و زنده گی ما بی جهت به دوزخ تبدیل می شد و همیشه شوهرم با من جنگ می کرد و اگر جوابش را می دادم حتا مرا لت و کوب می کرد.
داستان کوتاه؛ شوهرم خیلی با من دشمن شد و از شرم مردم مرا طلاق هم نمی داد، یعنی، در فرهنگ ما اگر کدام مرد زنش را طلاق بدهد آن مرد را باز هم بی غیرت می گویند.
زمانی که شوهرم با من دشمن شد، خیلی کم با من سکس می کرد و من از شهوت زیاد نزدیک انفجار می بودم و هر روز رابطه سکسی ما بد و بدتر می شد، چون شوهرم بسیار به راحتی می توانست با زنان فاحشه رابطه بر قرار کند و شهوت خود را سیر کند، اما من جرئت خیانت را به شوهرم را نداشتم و هیچ گاه به فکر سکس کردن با بیگانه ها را در سر نداشتم و من خوب می دانستم که شوهرم پول خود را به زنان فاحشه مصرف می رساند و آن ها را کوس می کند.
مادر شوهرم، نیز خیلی یک زن بد بود و به شوهرم گفته بود که، تو تا کی بی فرزند زنده گی می کنی و تا کی با آن زن سنده می باشی؟ تو پول هایت را جمع کن و من برایت زن دوم می گیرم تا برایت فرزند به دنیا بیاورد و از سر خمی نجات پیدا کنی؛ در نتیجه شوهرم برای گرفتن زن دوم به جمع آوری پول شروع کرد.
آن زمان از عروسی ما ۱۵ سال گذشته بود.
شوهرم، بسیار به راحتی می توانست که پول زنده گی اش را پیدا کند و همیشه کارهای آزاد می کرد چون، او بی سواد بود از کارهای باسوادی بی زار بود، اما در دیگر کارها خیلی زیرک و چالاک بود.
داستان کوتاه؛ اکنون زنده گی ام تاریک می شود؛ سرانجام، شوهرم با کمک خانواده اش زن دوم گرفت و من شدم انباق دار و شوهرم شد مرد دو زنه.
نام انباقم سیمین بود، او خیلی یک زن بد و شیطان بود و کارهای با من می کرد که حتا شیطان را گریه می گرفت، زمانی که شوهرم بیرون از خانه می بود به هر بهانه با من دعوا می کرد، چون من آدم خیلی باحوصله هستم و خیلی در برابرش گذشت می کردم و شب که می شد که به شوهرم شکایت می کردم که، بهشته با من هر روز بی معنا دعوا و جنگ می کند، چون سیمین زن نو بود و شوهرم همیشه به او باور می کرد و مرا لت و کوب می کرد…
زنده گی ام خیلی بد سپری می شد و آن قدر از زنده گی ام بدم آمده بود که حتا حاضر به خودکُشی بودم و سیمین و شوهرم هر گونه ستم را به من اجام دادند و اگر آن بدرفتاری ها، ظلم ها و ستم های شان را برای تان بنویسم داستان خیلی دراز می شود؛ اما یکی از ستم های که به من خیلی زجرآور عذاب دهنده بود این بود.
از زمانی که، سیمین به خانه ما آمد شوهرم با من هیچ سکس نمی کرد و در ابتدای عروسی هر صبح آن ها غسل می کردند و اگر شوهرم غسل نمی کرد سیمین برای این که مرا شکنجه روحی بدهد او غسل می کرد و به من می گفت که، ما هر شب با هم سکس می کنیم. خانه ما با دیگر تجهیزاتش دو تا اتاق داشت، سیمین با شوهرم در اتاق خواب ما می خوابیدند و من در اتاق مهمانه خانه می خوابیدم.
دشمنی بین من و سیمین هر روز شدت می گرفت و سیمین برای این که مرا از طرف شب عذاب بدهد زمانی که با شوهرم سکس می کرد خیلی ناله های بلند سکسی می کرد تا مرا شکنجه بدهد و راستش من واقعاً از این حالت شکنجه روحی می شدم، چون من خیلی یک زن شهوتی و سکس دوست هستم.
ناله های سکسی سیمین مرا دیوانه می کرد و هر روز من بیماری افسرده گی ام زیاد می شد.
زنده گی ام زمانی تاریک شد که، سیمین حامله شد و شوهرم با سیمین خیلی خوش بود و زمانی که پسرشان به دنیا آمد راستش من هم خیلی خوش بودم چون، یک عمر بی فرزندی را دیده بودم، اما شوهرم با سیمین کارهای کردند که من از تولد شدن آن پسر خوش نباشم.
بعد از تولد رستم، شوهرم همیشه به من طعنه می داد که، تو هیچ زن نیستی و آن کوست هیچ ارزش ندارد، سیمین بعد از یک سال به من پسری به دنیا آورد اما تو در نزدیک بیست سال حتا یک طفل هم نتوانستی که بزایی.
رستم سه ساله شده بود و در این سه سال من بیست سال پیر تر نسبت به سنم دیده می شدم.
خلاصه؛ زنده گی کردن برایم خیلی تلخ شده بود و دیگر نمی توانستم که به آن گونه زنده گی ادامه بدهم که، به شوهرم گفتم که طلاقم را بدهد، اما او طلاق دادن را ننگ می دانست و او می خواست که من تا آخر عمر مانند کنیزها به او آش پزی و دیگر کارهای خانه را انجام بدهم.
زمانی که دانستم طلاق گرفتن ناممکن است تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم، اما ناگهان یک چیز خیلی شیطانی به ذهنم رسید و آن این بود که، پیش از مُردن باید از سیمین و از شوهرم انتقام بگیرم که در نتیجه، خیلی یک تصمیم ظالمانه گرفتم، یعنی من یک شب در دیگ عذا زهر ریختم که در نتیجه، سیمین، شوهرم و رستم هر سه شان از بین رفتند، دیدن مرده های آن ها خیلی یک صحنه ترسناک را ساخته بود.
می خواستم که من هم خودکُشی کنم، اما پیش از خودکُشی چندین جیغ بلند زدم، آن قدر جیغ زدم که حتا از بینی ام خون جاری شد و از شدت فشار روحی حتا بی هوش شدم، زمانی که به هوش آمدم، دیدم که در شفاخانه هستم و زن همسایه ما در اتاقم است، چون آن ها نمی دانستند که گپ شده است و همه ما را به شفاخانه آورده بودند.
زمانی که من بی هوش شده بودم، همسایه چپ ما خیلی دوستان خوب شوهرم بودند و آن ها خیلی دست و پاچه شده بودند و آن ها هر قدر که به دروازه تک تک کرده بودند کسی دروازه وا نکرده بود و آن ها با مشوره دیگر همسایه ها از روی ناچاری از سر دیوار به خانه ما پایین شده بودند و دیده بودند که همه ی ما بی هوش هستیم.
خلاصه، دُکتُران به سرعت تشخیص دادند که، آن سه نفر به واسطه زهر از بین رفته اند و پای پولیس به شفاخانه رسید و در پایان من شدم زندانی، چون همه چیز را دانه به دانه به قاضی اقرار کردم؛ زمانی که همه چیز را به قاضی گفتم خیلی یک احساس آرامش به من دست داد و از خودکُشی کردن منصرف شدم.
اما اکنون داستان کمی جالب تر می شود؛ زمانی که من زندانی شدم، برای این که غم های زنده گی ام را فراموش کنم در آش پز خانه زندان کار می کردم و کارم شُستن ظرف ها و پاک کاری آش پز خانه بود؛ به گذر زمان، شاید بعد از گذشت دو هفته من با یک پولیس مرد آشنا شدم، آن پولیس در بخش لوژستیک کار می کرد و راننده موتر عذایی بود و برای آش پز خانه مواد غذایی خام می آورد، آن مرد خیلی یک مرد خوب است و خیلی به سرعت با من دوست شد، راستش او قصد نداشت تا با من سکس کند، اما من سه سال شده بود که سکس نکرده بودم و دلم به خاطر کیر خیلی تنگ شده بود و هم چنان آن مرد خیلی جذاب هم است و نگذاشتم که از دستم سالم برود و من او را دعوت به سکس کردم، چون مردها از نگاه جنسی خیلی زود تحریک می شوند و خیلی زود پیشنهادم را قبول کرد و خودم فکر می کردم که، من سنده هستم و باردار نمی شوم، یک روز خیلی زیرکانه با آن پُلیس در آش پز خانه در پشت دو تا دیگ بزرگ چنیدن بار در دو ماه باهم سکس کردیم، اما آن چه که خیلی برایم تعجب برانگیز است این است که، من از آن پُلیس در سن ۳۹ ساله گی حامله شدم؛ چون من درمان شده بودم، یعنی بیماری سنده گی ام درمان شده بود، اما در اواخر شوهرم با من سکس نمی کرد تا من حامله شوم، در زندان باز هم من با موج از انتقادها رو به رو شدم که، من از کی حامله شده ام و من خیلی زیرکانه به مردم گفتم که، من چند روز پیش از زندانی شدنم و چند روز پیش از قتل شوهرم با او سکس کرده بودم و این طفلی که در شکمم است از شوهرم می باشد که در نتیجه، مردم پشتم را رها کردند.
اما من یعنی، زیبا همان پولیس زن از روز اول به بهشته شک کرده بودم که، او می خواهد با آن مرد پولیس راننده رابطه برقرار کند.
بهشته چنین ادامه داد: زمانی که من حامله شدم خیلی غمگین شدم، چون اگر شوهرم باعقل می بود و زن دیگر نمی گرفت و من از او حامله می شدم، نه من زندانی می شدم و نه او می مُرد و خیلی هر دوی ما خوش می بودیم؛ اگر من حامله می شدم نمی دانم به چه اندازه شوهرم خوش می شد؟ اکنون من یک دخترک سه ساله دارم و تا اندازه ی غم های زندان را بار دخترکم فراموش کرده ام.
این بود داستان غم انگیز بهشته که خواندید و از زنده گی مردان دو زنه و یا چند زنه پرده برداشت.
کاش شوهر بهشته او را طلاق می داد و یا کودکی را به فرزند خوانده گی می گرفتند و این فجایع هرگز رخ نمی داد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داستان؛ در دنیای مدرن امروزی، زنده گی دو زنه و یا چند زنه چنین فجایع را شاید در برداشته باشد، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن را فراموش نکنید.

عشق دهاتی و پسر ۴۲۰ افغان، داستان جدید سکسی افغانی

سوراخ کون تنگ بچه افغان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

عشق دهاتی و پسر ۴۲۰ افغان، داستان جدید سکسی افغانی!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
پسر خاله ام خیلی عشقی و ۴۲۰ بود!!!
فرستنده، پروین، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هشتاد و دوم)
این داستان از یک پسر در گرفته و یا آتش گرفته حکایت می کند که، پروین را سرتاپا می چوشید و از او خیلی لذت می بُرد.
خلاصه این داستان خیلی عشقی است و خوب است که این را یک بار تا پایان بخوانید.
پروین چنین برایم نوشت:
نامم پروین است، سنم ۲۳ ساله است، قدم کوتاه است، وزنم کمی زیاد است، موها و چشمانم سیاه هستند، رنگ پوستم گندمی است، خود صفتی نشود سینه ها و کون بزرگ دارم و کمر هم باریک است، یعنی بدن سکسی دارم که پسرها را در می دهم و نافم خیلی عمیق می باشد، متهل هستم اما تا اکنون فرزندی ندارم، مکتب را تا صنف هشت خوانده ام و همین که بالغ شدم پدرم دیگر مرا نگذاشت که به مکتب رفتن ادامه دهم چون، این قانون دِه ها و قریه هاست.
ما در یک ولایت دور دست زنده گی داریم، پدرم اقتصاد خوب ندارد و زمین های زراعتی زیاد نیز ندارد و پدرم در یک خانه که کمی بزرگ است زنده گی می کند و نیم هویلی ما را برای پرورش و تربیه گاو و گوسپند استفاده می کنیم و از فروش گوسفند و شیر زنده گی خود را به پیش می بریم.
من دو سال پیش عروسی کرده ام؛ مادر یک زن سنده می باشد، یعنی طفل دار نمی شود و پدرم اقتصاد خوب نداشت تا زن دوم بگیرد و پدر و مادرم ناچار شدند که در سن ۴۰ ساله گی مرا از یک زایشگاه به فرزند خوانده گی بگیرند و من پدر و مادر اصلی ام را نمی شناسم.
داستان کوتاه؛ من ۱۸ ساله شده بودم و شهوت در بدنم موج می زد و زمانی که گاوها و گوسپندهای ما باهم سکس می کردند من خیلی با کنج کاوی به آن ها نگاه می کردم و ما یک تا گاو نر خوش نژاد داریم و برای همین گاو نر شش تا گاو ماده داریم، یعنی گاو نر ما شش تا زن دارد و آن ها را به نوبت می گاید و آن ها را حامله می کند و به همین شکل گوسپندان ما نیز می باشند.
هم چنان ما یک تا خر نر نیز داریم و گاه گاه کیر خر ما بیدار می شود و خیلی بزرگ می شود و کیر و خایه های خر ما خیلی سیاه هستند، یک روز من با مادرم در باغ بودیم که خر ما یک خر ماده همسایه مرا گایید و خر ما آن کیر بزرگ و سیاهش را در کوس بزرگ خر ماده داخل کرد و من برای اولین بار بود که درباره سکس کردن کمی معلومات پیدا کردم و دلم می خواست که کیر انسان را نیز ببینم.
به هر حال، اکنون داستان تغییر می کند؛ خانه خاله ام در همسایه گی ماست، خاله ام شش تا دختر دارد و یک تا پسر و نام آن پسر فرهاد می باشد، فرهاد یک پسر نازدانه است، اما آن زمان خیلی شهوتی و ۴۲۰ بود و اکنون عروسی کرده است.
در خانه ما پسری نبود تا با پدرم در کارها همکاری کند و پدرم را کمک کند و پدرم به کمک فرهاد برخی کارهای ثقیل را انجام می داد و فرهاد خیلی آزادانه به خانه ما رفت و آمد می کرد و هم چنان مادرم خیلی زیاد فرهاد را دوست دارد و او را مانند پسرش می داند.
فرهاد یک سال از من کوچک تر است، یعنی من آن زمان ۱۹ بودم و فرهاد ۱۸ ساله، فرهاد از ظاهر خیلی یک پسر باادب و بااحترام دیده می شد، اما در باطن خیلی چشم سفید و سکسی بود، یعنی موبایل و فیلم های سکسی او را خیلی چشم پاره و بی ادب کرده بود و کیرش به خاطر کوس ناله می کرد، به همین شکل نقشه کشیده بود تا مرا بچوشد، البته درباره پرده بکارت هم خیلی معلومات داشت.
راستش دوستان عزیز، من هم خیلی یک دختر شهوتی هستم و آن زمان خیلی با دوستانم درباره سکس گفتُ گو می کردیم، گپ می زدیم و پرسُ پال می کردیم.
من فکر نمی کردم که فرهاد یک پسر شهوتی است.
پدر و مادرم خیلی انسان های قدیمی و ساده دل هستند و زمانی که من در سن ۱۹ ساله گی رسیده بودم آن ها بیش تر از ۶۰ سال از عمرشان را خورده بودند و خیلی پیر شده بودند.
قصه کوتاه؛ فصل تابستان بود، پدرم حیوانات را برای چراندن به باغ و زمینش بُرده بود، مادرم در اتاق خیاطی می کرد و من در آش پز خانه نان چاشت را می پُختم، در همین زمان بود که من صدای آهسته وا شدن دروازه کوچه را شنیدم، از آش پز خانه بیرون شدم، دیدم که فرهاد است، نزدیکم آمد و گفت، پروین پدرت کجاست؟ گفتم، حیوانات را به چراندن بُرده است، گفت، مادرت کجاست؟ گفتم، در اتاق پشت خیاطی دارد؛ از دستم گرفت و مرا در گاوخانه بُرد، آهسته گفتم، چه می کنی فرهاد؟ گفت، پروین جان، بیا که کمی عشق کنیم، گفتم، فرهاد نمی شود من دختر هستم، گفت، من به پرده بکارتت زیان نمی زنم فقط عشق می کنیم؛ در همین زمان بود که کم کم تسلیم شدم و او مرا به شدت در آغوشش گرفت و فشار داد که خیلی لذت بخش بود، بعد از آن، سینه هایم را مالش داد، بعد از آن، به بوسیدن صورت، زنخ و لب هایم شروع کرد و زمانی که زنخم را می چوشید از شدت کیف به خود می لرزیدم.
حدود پانزده دقیقه عشق بازی ما ادامه داشت و من به هوش آمدم و گفت، فرهاد بس است که کسی گیر ما نکند و فرهاد خیلی به سختی از من جدا شد و رفت. شب شد، آن کارهای فرهاد که به یادم آمد خیلی شوقی و شهوتی شدم و من شدم یک دختر چشم سفید؛ بعد از آن، من و فرهاد به هم معتاد شده بودیم و گاوخانه بهترین جای برای عشق بازی ما بود، یک روز فرهاد دستم را گرفت و آن را داخل تنبانش بُرد و من برای اولین بار بود که کیر داغ فرهاد را در دستم حس کردم، بعد از آن به مالیدن خایه هاش شروع کرد، با این کارها هر دوی ما خیلی لذت می بُردیم.
یک روز دیگر فرهاد تنبانم را پایین کرد و از پشت مرا در بغلش گرفت و کیرش را در بین ران هایم گذاشت و آن را مالش داد که ناگهان یک گونه آب سفید از کیرش پرید و یک روز دیگر کیرش را در درز کونم مالش داد و آب کیرش را در درز کونم پاش داد.
بعد از آن، فرهاد پنهانی برایم موبایل خرید و در آن موبایل فیلم های سکسی هم انداخته بود، که آن فیلم ها مرا به یک دختر متخصص در بخش سکس و عشق بازی تبدیل کرده بود.
دو ماه به همین گونه گذشت؛ در این دو ماه ما از چوشیدن، از لیسیدن، از بوسیدن، از لب شق زدن و از مالیدن هیچ سیر نمی شدیم.
زمانی که مرا بغل می کرد من کوسم را در کیرش مالش می دادم که خیلی لذت بخش می بود.
بعد از آن گپ کلان شد، یعنی، پدر و مادرم در یک اتاق می خوابیدند و من در اتاق خودم، چون خانه ما با خانه خاله ام همسایه و پهلو به پهلو است و فرهاد در اتاق بالاخانه شان می خوابید و در یک هفته یک شب از راه بام شان به بام ما می آمد و خیلی پنهانی به خانه ما پایین می شد، چون من و فرهاد خیلی شهوتی بودیم از کسی نمی ترسیدیم و فرهاد از ساعت یک شب تا ساعت سه شب در زیر لحافم با من می خوابید و نزدیک آذان صبح می رفت، در زیر لحاف اول فیلم های سکسی می دیدیم بعد از آن، آن قدر یک دیگر خود را می چوشیدیم که کاملاً تر و خیس می شدیم، کارهای می کردیم که شیطان حیران می ماند و به شدت عشق بازی می کردیم؛ در پایان عشق بازی من کیر فرهاد را تُف می زدم و آن را مالش می دادم که ناگهان آب کیرش در دستانم پاشیده می شد و من دستانم را با آن آب خوش بو و لشم چرب می کردم، بعد از آن که هر دوی ما سرد می شدیم فرهاد دوباره از راه بام خیلی زیرکانه به اتاقش می رفت.
فرهاد خیلی یک پسر شهوتی بود، حتا گاهی کوسم را ماچ می کرد، اما کمی وجدان داشت، یعنی هیچ گاه مرا کون نکرد.
دو سال به همین گونه گذشت و همیشه برایم می گفت که، پروین جان، من می خواهم با تو عروسی کنم و مادرم را پشتت به خواستگاری روان می کنم.
یک روز خاله ام به مادر گفت که، من به فرهاد زن می گیرم و من فکر کردم که به من خواستگاری آمده است که در نتیجه خاله ام از یک دختر بیگانه گپ می زد، دلم نزدیک بود که انفجار کند، چون فرهاد به من دروغ گفته بود و او از من استفاده بد کرد و مرا از خود دور انداخت و من فهمیدم که فرهاد یک پسر فریب کار برآمد و دیگر حتا به چهره فرهاد نگاه نکردم و هیچ گاه دوباره با او گپ هم نمی زنم و خدا طرف دارم بود که فرهاد پرده بکارتم را پاره نکرده بود، چون در دلش بدی بود که این کار را نکرده بود.
به هر حال؛ خدا را شُکر گزار هستم که، بعد از عروسی فرهاد به من هم خواستگار پیدا شد و من هم عروسی کردم.
به هر صورت، من تجربه کردم که، دخترها نباید به پسرهای لُچک و ۴۲۰ اعتماد کنند، چون آن ها خیلی فریب کار و خاین هستند و از راست گویی و از راست کاری خالی هستند.
من یک سال پیش به فیس بوک دست رسی پیدا کردم و تصادفی به این صفحه سر خوردم و خواستم که من هم داستان سکسی ام را برای تان پُست کنم و اگر بی ادبی کرده باشم بخشش باشد.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ به پسرهای ۴۲۰ و لُچک اعتماد نکنید بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغان جدید، نزدیک بود که برادرم مرا تباه کند!!!

شرکت لوله کشی برادران جلقی افغانستان
gap3xy شرکت لوله کشی برادران جلقی افغانستان

داستان سکسی افغان جدید، نزدیک بود که برادرم مرا تباه کند!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
فرستنده، هنگامه، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هشتاد و سوم)
این داستان را یک بار بخوانید، چون ارزش خواندن را دارد.
از شما خواهش می کنم که مرا دختر بی شرم و بی حیا تصور نکنید، چون این صفحه با همین زبان عامیانه ی که دارد خواننده دارد و اگر من هم بی ادبی کردم پوزشم را بپذیرید؛ یعنی من دختری هستم که در ذهن خود چشم سفید هستم نه در ظاهر و من با شوهرم چشم سفیدی می کنم نه با بیگانه ها و باز هم می گویم که، این داستان را یک بخوانید چون، ارزش خواندن را دارد.
نامم هنگامه است، سنم ۲۵ ساله شده است، بدن معمولی دارم، نژادم شرقی است و خیلی یک دختر زیرک و کنج کاو هستم، مکتب را تمام کرده ام، چون در رشته دل خواهم کام یاب نشدم آن را نخواندم و اکنون زن خانه هستم، پنج سال پیش عروسی کرده ام و اکنون دو تا دخترک دارم، اقتصاد شوهرم خوب است و از زنده گی ما خیلی لذت می بریم.
من در خانواده ی هفت نفری زنده گی می کردیم، پدر و مادرم، برادر بزرگم، دو تا خواهر کوچکم و یک تا برادر خُردترکم؛ من دختر بزرگ خانواده هستم، پدرم بسیار پول دار است و در حکومت کار می کند، معاشش ده هزار است، اما نمی دانم که این قدر پول را از کجا پیدا کرده است؟ شاید رشوه می گیرد.
خانه ما بزرگ و پیش رفته است، برای من و برادر بزرگم اتاق های جداگانه داده بودند و باید اقرار کنم که، ما در شهر کابُل زنده گی می کنیم.
دوره کودکی ام با دوستانم خیلی خوش می گذشت و از مکتب رفتن خیلی لذت می بُردم، سنم ۱۳ و یا ۱۴ ساله شده بود که، یک صبح از خواب بیدار شدم دیدم که تنبانم کمی خون آلود شده است، خیلی ترسیدم و حتا به گریه کردن شروع کردم؛ مادرم گریه کردنم را دید و به سرعت پرسید که، هنگامه دخترم چه گپ شده است؟ من برایش اقرار کردم و با خنده گفت، دخترم نترس، زمانی که دخترها بالغ می شوند یک عادت جدید پیدا می کنند و آن عادت به نام عادت ماهوار یاد می شود که هر ماه دخترها یک مقدار خون می بینند؛ گفتم، بالغ شدن چه معنا دارد؟ گفت، اکنون اگر برایت بگویم درک نمی توانی، وقتی که خوب بزرگ شدی برایت معلومات می دهم.
از مادرم خیلی خوش شده بودم، چون ترسم را از بین بُرده بود و با بودن مادرم از خدا شُکر گزاری کردم و بعد از آن من به طرف زن شدن روان شدم، یعنی سینه هایم به بزرگ شدن شروع کردند، استخوان کونم بزرگ شد، خلاصه همه بدنم به سرعت در حال بزرگ شده بودند.
صنف یازده شده بودم و سنم در نیمه های هفده ساله گی بود که، یک شب مادرم به اتاقم آمد و گفت، هنگامه دخترم، امشب می خواهم با تو بخوابم، من با تعجب گفتم، چرا؟ گفت، دخترم، اگر یادت باشد که به تو وعده داده بودم که درباره بلوغیت به تو معلومات می دهم و اکنون وقتش رسیده است؛ من با حس شدید کنج کاوی که داشتم به سرعت گفتم، درست است مادر جان.
مادرم اول درباره بدن زنان برایم معلومات داد، دوم، درباره بدن مردان معلومات داد، سوم، درباره حامله شدن، چهارم، درباره پرده بکارت و پنجم، مرا از دو چیز ترساند، اول از پسرها، یعنی گفت، تو باید از پسرها دوری کنی، نشود که کدام پسر تُرا فریب بدهد و بدنامت کند و دیگر این که از پاره شدن پرده بکارتم مرا ترساند، گفت، تو باید متوجه پرده بکارتت باشی و آن را هیچ گاه دست نزنی؛ در پایان گفت، انسان باید تنها با همسرش سکس کند و تو زیبا هستی بسیار زود عروسی می کنی و این چیزها را به خاطری برایت گفتم که، تو گمراه و منحرف نشوی و هر مادر به دخترش این چیزها را می گوید؛ آن شب خیلی باهم گپ زدیم و این چیزها خلاصه گپ هایش بود که خواندید.
مادرم یک چیز دیگر را نیز گفت که اکنون به یادم آمد و آن این بود، گفت، پدرت درباره بلوغیت به برادرت نیز معلومات داده است تا برادرت نیز گمراه نشود و سرانجام در پایان یک جمله ی گفت که خیلی برایم تعجب انگیز بود، یعنی گفت، هنگامه جان، تو هیچ گاه کوست را مالش نکنی که به این کار معتاد می شوی و خیلی ضرر و زیان دارد.
من به همه گفته های مادرم توجه کردم، چون او مادرم است و خوبی مرا می خواست و از او خیلی سپاس گزار بودم که مرا در این باره آگاه کرده بود.
راستش بعد از آن شب، من درباره بلوغیت و سکس معلومات پیدا کردم و با دوستانم نیز در این باره خیلی کنج کاوی و گفتُ گو می کردیم.
برادر بزرگم دو سال از من بزرگ تر است و آن زمان او مجرد بود و سال اولش در دانشگاه خصوصی بود، اما او را دوستانش گمراه کرده بودند، یعنی، او معتاد به دیدن فیلم های سکسی شده بود و هم چنان معتاد به جلق و خود ارضایی نیز شده بود.
داستان کوتاه؛ سنم ۱۸ ساله شده بود و صنف ۱۲ مکتب بودم، چون به آموزشگاه زبان انگلیسی و کُمپیوتر می رفتم، پدرم قبلاً به برادرم کُمپیوتر و موبایل خریده بود به من هم خرید و خیلی از این دو چیز خوب استفاده می کردم. برادرم آن زمان، خیلی بد خُلقی می کرد و هر چیز را به زورش به دست می آورد و پدر و مادرم به هر نازش جواب مثبت می دادند و همیشه به همه ما جیغ می زد که، کسی داخل اتاقم نشود و همه ما می ترسیدیم و به اتاقش نمی رفتیم، حتا اگر بیرون از خانه هم می بود؛ من امروز فکر می کنم که، پدر و مادرم در تربیه برادرم کوتاهی کرده بودند و روش تربیه پسر را نمی دانستند.
یک روز، روز جمعه بود، پدر و برادرم رفته بودند به خانه عمه ام، چون عمه ام ختم قرآن شریف داشتند؛ بعد از چاشت شده بود، مادرم به خواب نیمه روزی رفته بود و خواهران کوچکم با برادر کوچکم غرق بازی های کودکانه شان بودند؛ من خیلی کنج کاو شدم که، چرا برادرم از اتاقش این قدر محافظت می کند و کسی را به اتاقش نمی ماند و همه را منع می کند؟ من فکر کردم که، او حتماً چیزی را از ما پنهان می کند و خیلی با ترس و لرز به اتاقش رفتم، به اطراف نگاه کردم، دیدم که همه چیز سر جایش است؛ خیلی با احتیاط شروع به پالیدن و به جستُ جو کردم؛ قسمی می پالیدم که به چیزی تغییر وارد نشود، چون به من شک می کرد.
هرچه پالیدم چیزی نیافتم، رفتم سراغ کُمپیوترش، دیدم که کُمپیوترش کُد و یا پاسورد دارد، دوباره آن را خاموش کردم؛ ناخودآگاه جیب های بیگ کُمپیوترش را پالیدم و در آن جا سه تا فلش را پیدا کردم؛ فلش ها را گرفتم و رفتم در کُمپیوتر خودم انداختم، در دو تای اول آن درس های دانشگاه اش بود، زمانی که فلش سوم را وا کردم مکمل از فیلم ها و عکس های سکسی پُر و لب ریز بود؛ از دیدن آن ها، تا آن زمان آن قدر هیجانی نشده بودم؛ من به سرعت همه آن ها را در در کُمپیوتر خودم کُپی کردم و کُمپیوترم را پاسورد زدم و دوباره فلش ها را سر جای شان گذاشتم.
خلاصه گپ؛ آن عکس ها و فیلم ها مرا دیوانه کرده بودند و خودم را کاملاً گم کرده بودم و خود را به خاطر کیر به زمین و زمان می زدم، یعنی من معتاد پنهان شده بودم؛ خلاصه دلم می خواست که، کیر را از نزدیک ببینم، لمس کنم، ببوسم، حس کنم، بچشم و آن را بمالم.
چندین ماه به همین گونه گذشت، باز هم یک روز جمعه شده بود و برادرم رفت به حمام، شیطان در مغزم گفت که، هنگامه، برو بدن برهنه برادرت را ببینم که چه گونه است؟ در راه بودم که، ضربان قلبم افزایش یافتند، بدنم داغ آمد و پاهایم نیز کمی سُست شدند.
زمانی که چشم راستم را در سوراخ کلید چسباندم، من کاملاً بدن برهنه برادرم را دیدم، او بدنش را می شُست و من به او نگاه می کردم و پی در پی آب دهانم را قورت می کردم، از دیدن آن صحنه آن چنان حس داشتم که گفتن آن خیلی مشکل است، اما همین قدر می خواهم برای تان بنویسم که، زمانی که بدنش را صابون می زد کیرش تا حد آخر بیدار شده بود، راستش کیرش خیلی زیبا هم شده بود و زمانی که کیرش را با صابون می شُست مرا دیوانه می کرد؛ اما در آخر می دانید که چه کار کرد؟ من برای تان می گویم، کیرش را با صابون مالش داد، مالش داد و مالش داد که ناگهان از کیرش یک گونه آب سفید از کیرش به هوا پرید و با پریدن آن آب ناله هایش نیز بلند شد، که کاملاً مانند فیلم های سکسی که در فلشش داشت به نظرم رسید.
خلاصه گپ، من زمینُ زمان، شرقُ غرب، شمالُ جنوب و سیاهُ سفید را نمی شناختم، یک زمان حس کردم که کوسم در مشتم است که، ناگهان گپ مادرم به یادم آمد که گفته بود، هنگامه دخترم، هیچ گاه کوست را مالش نکنی که معتاد این کار می شوی…
من دختر بد نبودم، مادرم مرا درست رهنمایی کرده بود و خیلی خوب بزرگ می شدم اما برادرم مرا گمراه کرده بود که در نتیجه، من از طریق فیس بوک لعنتی با یک پسر جذاب آشنا شدم و آن پسر حتا عکس های کیر و خایه هایش را به من می فرستاد؛ خداوند را میلیارد بار شُکر گزار هستم که، یک هفته مانده بود که با آن پسر بر خلاف نصیحت های مادرم فرار کنم که، پشتم از یک خانواده خیلی خوب به خواستگاری ام آمدند و من آن دوست پسر لعنتی فیس بوکی ام را به سرعت فراموش کردم و از تباهی خدا مرا نجات داد.
اگر خدا نا خواسته من از خانه فرار می کردم برادرم صد در صد گناه کار بود و من هیچ گاه او را نمی بخشیدم، چون گمراهی او مرا نیز گمراه کرده بود.
من اکنون با عزت با شوهر و دو دخترکم زنده گی بهشتی را سپری می کنیم و من اکنون یک دختر خدا شناس نیز شده ام، چون خدا مرا از یک فاجعه ی خیلی بزرگ نجات داد.
این داستان هُشداری به پدرها بود، چون آن ها نمی دانند که پسرهای شان گمراه شده اند و دیگر اعضای خانواده را نیز گمراه می کنند و آن ها از اینترنت و از کُمپیوتر استفاده بد می کنند. اگر کدام پسر از اتاقش به شدت محافظت کرد بدانید که گمراه شده است و هم چنان اگر موبایل، کُمپیوتر و فلش هایش نیز پاسورد داشت نیز از جمله گمراهان به شمار می رود و پدرها در گمراهی آن ها با بی توجهی شان دست مستقیم دارند و آن بیچاره ها معتاد به جلق و خود ارضایی نیز هستند، که این معتادی خطرناک ترین معتادی قرن به شمار می رود، چون جلق زدن زنده گی آینده جوان را نابود می کند.
پدر و مادر بودن خیلی یک کار سخت است، هر کس نمی تواند که فرزندان سالم و به راه داشته باشد، به خصوص پدر و مادرهای بی سواد و انسان باید به جای ده تا فرزند ناتکمیل دو تا فرزند تکمیل داشته باشد و پیش از تولد فرزند پدر و مادر باید درباره راه و روش تربیه کودک کتاب مطالعه کنند.
پایان/ زمستان ۱۳۹۵
شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان؛ پدر در گمراهی پسر نقش مستقیم دارد.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

مریم، بیگناه تباه شد داستان سکسی افغانی جدید

آب منی بالای کون رئیس مریم
آب منی بالای کون رئیس مریمgap3xy

مریم، بیگناه تباه شد!!!
فرستنده، مریم، ناشناس، یک دختر بیگناه ایرانی!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من مریم است، شانزده سال دارم، چهار ماه پیش از خانه مسکونی ام از شهرستان … فرار کردم؛ می پرسید که چرا فرار کردی؟ برای تان می گویم، من فرزند بزرگ خانواده هستم و به غیر از من دو فرزند دیگر نیز داشتند.
یک روز زودتر از ساعت مقرر، مدرسه ما تعطیل شد و من زود به خانه آمدم و با تعجب دیدم که پدرم در خانه است، چون پدرم کارمند بود و در آن موقع روز برایم حیرت آور بود که در خانه باشد، وقتی از پدرم پرسیدم برایم گفت، یک تلویزیون دیگر برای مادرت خریده ام که در اتاقش ببیند و مزاحم شما نشود، با تعجب در دلم گفتم که، مگر مادرم تا حال مزاحم ما بود؟
بعد از گذشت دو شب، همه گی خواب بودند و من با تعجب می دیدم که چراغ اتاق خواب پدر و مادرم هنوز روشن است، خیلی برایم عجیب بود، چون پدرم دیگر شب ها در این ساعات شب خواب خواب بود.
اتاق خواب پدر و مادرم چسبیده به اتاق خواب من و برادر و خواهر کوچک ترم بود و من در بخش سالون پذیرایی خانه مشغول در خواندن بودم، سکوت در خانه حکم فرما بود و من هنوز متعجب بیداری پدرم بودم؛ دقایق بعد صداهای خاص که قبلاً برایم ناآشنا بودند به گوشم آمد مثل، ناله کردن، نفس نفس زدن، آه و واه کردن کسی به گوشم متواتر می آمد و گاهی با واژه گان زبان انگلیسی همراه بود، یعنی پدر و مادرم فیلم های سکسی آمریکایی می دیدند.
خیلی کنج کاو شده بودم و یواشکی و آهسته به حیاط (هویلی) رفتم و از پنجریه (کلکین) که در هویلی بود و از میان پرده های شکل توری و یا جالی جالی مانند بود من تصاویر شرم ناک و فیلم سکس را که در تلویزیون پدر و مادرم پخش می شد دیدم و پدر و مادرم کارهای آن فیلم ها را تقلید می کردن و مانند آن فیلم ها یک دیگر خود را … می دانید که چه می کردند، حتا آن ها مانند آن فیلم ها دستگاه تناسلی یک دیگر خود را می مکیدند (می چوشیدند).
بعد از دیدن آن صحنه ها مرا خشک زده بود، نه می توانستم چشم بردارم و نه می توانستم برگردم.
آن شب من تا صبح بیدار ماندم و به صدای تپش قلبم گوش می دادم، سرم گیج می رفت و حالت تهوع (دل بدی) داشتم.
خلاصه فردا شب، فردا شب و شب های دیگر آن صحنه ها تکرار شد و من هوشمندانه به اتاق خوابم می رفتم و وقتی که خیال پدر و مادرم راحت می شد، می رفتم در هویلی و ساعت ها بدون آن که بدانند فیلم ها و جریان سکس پدر و مادرم را نگاه می کردم.
چندین روز به همین گونه گذشت، نمی دانستم چه کار کنم و با کی حرف بزنم؟
خلاصه، یک روز به ناهید که هم کلاسی ام بود و شنیده بودم که در زنگ های تفریح سیگار (سگرت) می کشد و چندین تا دوست پسر دارد، برایش این موضوع را گفتم و او با خنده چنین گفت، خاک بر سرت تو هم می توانی از این حالت حال کنی و لذت ببری و بیا که برایت تا چند تا فیلم های سکس باحال بدهم و در اتاقت آن را ببین و حال کن و کیف ببر.
من با تعجب به او نگاه کردم و ناخودآگاه چند فیلم سکس از او در موبایلم کُپی کردم، آن زمان من شده بودم گمراه و بیگناه به سوی تباهی سوق داده می شدم.
بعد از یک هفته، ناهید برایم گفت که، فردا روز جمعه است و ما مهمانی داریم بیا به خانه ما.
من با هر زحمتی که بود مادرم را راضی کردم و به مهمانی رفتم؛ برایم خیلی جالب بود در آن مهمانی خیلی از پسرها و دخترها حضور داشتند.
وقتی که به آن پسرها نگاه می کردم به یاد آن فیلم ها و به یاد جریان سکس پدر و مادرم می افتادم.
خلاصه ناهید مرا با یک پسر خوشگل آشنا کرد و من با اولین لب خند در دستان او جا گرفتم و او اولین دوست پسر برایم بود.
آن پسر برایم یک نوشیدنی را آورد و با آن نوشیدنی یک تا قرص (گولی) هم داد و گفت، این قرص را بخور، پرسیدم این قرص چه خاصیتی دارد؟ با خنده گفت، نترس، بخور نمی میری!
آن قرص را خوردم؛ لحظات بعد، یک احساس عجیبی داشتم و می خواستم که پرواز کنم و از خوشی داد و جیغ بزنم؛ بعد از آن خودتان می دانید که من با آن پسر چه کار شرم آوری را انجام دادم و من معتاد آن مهمانی ها شدم.
من زمانی که خودم را در آیینه می دیدم که صاحب یک فرزند نامشروع در شکمم شده ام، اول خواستم که خودم را بکُشم اما جرئتش را نتوانستم.
خلاصه حرف، یک روز من و ناهید تصمیم گرفتیم که از خانه فرار کنیم.
از غیبت و از نبود مادرم در خانه استفاده کردم، مقداری پول و طلاهای او را برداشتم و با ناهید و دو پسری که دوستان جدید ما بودند به تهران آمدیم.
ناهید خیلی زرنگ بود و ما را به طرف شمال شهر بُرد و در آپارتمانی ساکن شدیم.
صبح روز بعد…
از شدت خسته گی نفهمیدم که چند ساعت خوابیده ام، هوا روشن شده بود و نور آفتاب در اتاق آمده بود.
سکوت عجیبی در اتاق حکم فرما بود، دلم شور می زد و ناهید را صدا کردم اما هیچ کس جوابم را نداد و با خود گفتم، حتماً رفته اند به خرید و من با آرامش فراوان صبحانه را خوردم. ساعت دو بعد از ظهر شده بود و دلم شور می زد.
ناگهان صدای چرخیدن کلید دروازه را شنیدم و با شتاب رفتم دروازه را وا کردم، که ناگهان دو تا مرد بزرگ هیکل را در برابر چشمانم دیدم و با حیرت پرسیدم که شما کی هستید؟
یکی از آن مردها سیلی محکمی به صورتم زد و گفت، خفه شو عوضی! تو از امروز مال ما هستی و من زدم زیر گریه…
آن ها مرا در آن جا بیش تر یک هفته زندانی کرده بودند و مرا مجبور به انواع سکس های خشن کردند، حتا آن ها مرا مجبور کردند تا کیرشان را مک بزنم، بلیسم و بچوشم و هم چنان آن ها کُس را کنار بگذار که کونم نیز می کردند و با همین خشونت ها بود که طفلم سقط شود.
بیش تر از یک هفته به همین گونه گذشت؛ هفته بعد از آن، من از صبح تا شام مردان و زنان مختلفی را پذیرایی می کردم به ویژه مردان خوک صفت با کیرهای بزرگ شان مرا خیلی اذیت می کردند.
از قیافه خودم بدم می آمد، خیلی گریه می کردم.
سرانجام تصمیم گرفتم که از این جهنم فرار کنم و از غفلت زندان بان استفاده کردم و هر چه در توان داشتم دویدم و سرانجام سر از کلانتری (حوضه پولیس) در آوردم و هر چه که بود برای شان گفتم و پُلیس (پولیس) ها به آن آپارتمان رفتند و آن جا کسی را نیافتند، یعنی آن ها دانسته بودند که من نزد پُلیس رفته ام.
چون من از خانواده ام متفر شده بودم برای پولیس نگفتم که از کدام شهر و از کدام خانواده هستم.
و زمانی که آن ها دیدند من راجع خانواده ام حرفی نمی زنم مرا تحویل کانون باز پروری (پرورشگاه) دختران بی سرپرست دادند.
حالا شب از رؤیاهای خود به کانون گرم خانواده ام فکر می کنم و به صورت معصوم برادر و خواهرم فکر می کنم، اما پدر و مادرم را نفرین می کنم و هرگز دوست ندارم که آن ها دوباره ببینم، زیرا آن ها عامل بدبختی خود می دانم! که زنده گی ام را از من گرفتند.
بی توجهی و غفلت پدر و مادر تا این اندازه فرزندان شان را بدبخت می کند.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان؛ پدر و مادر نادان بود که، درباره رفتار سکسی شان غفلت کردند.
کُمنت دادن از یادتان نرود.7

داستان سکسی زن ایرانی به زبان فارسی دری افغانستان

کون نمایی زن ایرانی در اصفهان
gap3xy کون نمایی زن ایرانی در اصفهان

داستان سکسی زن ایرانی به زبان فارسی دری افغانستان
در پایان شاید گریه های تان سر کند!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم؛ او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد، غم و ناراحتی را در چشمانش خوب می‌دیدم.

یک دفعه نفهمیدم چه طور دهانم را باز کردم، اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم، به آرامی موضوع را مطرح کردم، به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم، این باعث شد عصبانی شود، ظرف غذایش را به کناری زد و سرم جیغ کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم، او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زنده گی‌اش آمده است، اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم، من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه و پارچه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰ در صد از سهم کارخانه‌ام را بردارد؛ نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد، زنی که ۱۰ سال زنده گی اش را با من گذرانده بود برایم به بیگانه‌ای تبدیل شده بود؛ از این که وقت و انرژی اش را برای من به هدر داده بود متأسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زنده گی برگردم چون، عاشق یک نفر دیگر شده بودم، آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم؛ برای من گریه او نوعی رهایی بود، فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، اکنون محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد؛ شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم بُرد چون، واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم، وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود؛ توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود:
هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود، او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زنده گی نُرمال داشته باشیم؛ دلایل او ساده بود:
وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او به خاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود؛ اما یک چیز دیگر هم خواسته بود، او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم؛ از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم، فکر می‌کردم که دیوانه شده است، اما برای این که روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ و نیرنگی هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانی که طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم، وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم.
پسرم به پشتم زد و گفت اوه پدر را ببین مادر را بغل کرده؛ اول او را از اتاق خواب به اتاق نشیمن آورده و بعد از آن جا به سمت در ورودی بردم؛ حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتمِ کمی ناراحت بودم، او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس و سرویسش شود که به سر کار برود؛ من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم؛ به سینه من تکیه داد، می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم؛ فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست؛ چین و چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود؛ یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است؛ این آن زنی بود که ۱۰ سال زنده گی خود را صرف من کرده بود؛ در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است، چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم؛ هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد؛ این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی به تن کند؛ چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد، آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد و کلان شده‌اند؛ یک دفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم این قدر راحت‌تر بلندش کنم.

یک دفعه ضربه ی به من وارد شد؛ به خاطر همه این درد و غصه‌هاست که این طور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که، پدر وقتش است که مادر را بغل کنی و بیرون بیاوری؛ برای او دیدن این که پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود.
همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیک تر شود و او را محکم در آغوش گرفت؛ صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم؛ بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت دروازه بردم؛ دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود، من هم او را محکم در آغوش داشتم، درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد، در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم؛ پسرم به مدرسه رفته بود، محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد؛ سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتا دروازه ماشین و موتر را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تأخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها و زینه ها بالا رفتم؛ معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود دروازه را به رویم باز کرد و به او گفتم که متأسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم و دور کردم؛ گفتم متأسفم، من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زنده گی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم، نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم؛ حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم.
معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است، یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد، از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم، سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم؛ فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم، لب خند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گل ها دست‌هایم و لب خندی روی لب هایم پله‌ها را تُند تُند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!!!
او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من این قدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم؛ او می‌دانست که خیلی زود خواهد مُرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان به خاطر طلاق حفظ کند؛ حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زنده گی مهم ترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، موتر، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیستند؛ این ها فقط محیطی برای خوش بختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوش بختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دست تان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
پایان/ بهار ۱۳۹۱
فرستنده؛ ایرانی.

داستان سکسی جدید عروس بی جرئت افغان!!!

کیر چوشی تازه عروس هراتی
gap3xy کیر چوشی تازه عروس هراتی

داستان سکسی جدید عروس بی جرئت افغان!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
فرستنده، کنشکا، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هفتاد و نُهم)
از همه ی تان خواهش می کنم که این داستان را تا پایانش بخوانید، به ویژه دختران و زنان باید بخوانند.
داستان بسیار دراز است و من می خواهم آن را خیلی کوتاه برای تان بنویسم.
و یک تشکری خاص از صاحب این صفحه می کنم که چنین صفحه پندآمیز را برای مردم کم معلومات افغانستان ساخته است.
این داستان شما را آگاه می کند که چه گونه از همسرتان لذت ببرید و چه گونه به همسرتان لذت بدهید.
اگر بی ادبی کردم لطفاً مرا بخشید، چون این صفحه با همین بی ادبی هایش لذت بخش است.
نامم کنشکا است، سنم ۲۷ ساله شده است، وزنم کمی بالاست، قدم ۱۷۰ سانتی است، رنگ پوستم سفید است، رنگ موهایم سیاه هستند و چشمانم مشکی هستند و کمی زیبا و جذاب نیز هستم و متهل نیز می باشم؛ دو خواهر و سه برادر دارم که همه ی ماعروسی کرده ایم.
من با زنم و با پدر و مادرم زنده گی دارم، پدر و مادرم هر دوی شان باسواد هستند، پدرم رشته اقتصاد را خوانده است و عاشق کتاب و مطالعه می باشد و ما را نیز به کتاب خوانی رو آورده است.
چون پدرم آدم باسواد است، زمانی که من نو بالغ شده بودم مرا از زیان های جلق و خودارضایی آگاه کرد و مرا نگذاشت که جلق بزنم و فیلم ها و عکس های سکسی را ببینم که، در نتیجه کیرم و خایه هایم و شهوتم خوب رشد کرد و خوب تکمیل شد، یعنی درازی کیرم ۱۸ سانتی است و چاق نیز می باشد و خایه هایم نیز خیلی سنگین هستند و به اندازه تخم مرغ می باشند و بدنم خیلی زیاد آب منی سفید و غلیط تولید می کند، چون زمانی که نو بالغ بودم جلق نزده بودم و اکنون از سکس کردن خیلی لذت و کیف می کنم؛ یعنی کسی که در زمان نو بالغی جلق نزند کیر، خایه ها و شهوتش خوب رشد می کند و در زمان متهلی خیلی زیاد از سکس کردن کیف می برد.
زمانی که جنگ های داخلی در کشور ما شروع شد ما مهاجر شدیم به کشور ایران و من مکتب را آن جا تمام کردم، تصادفی زمانی که مکتب را تمام کردم دوباره به کشور خود ما آمدیم و من رشته کُمپیوتر ساینس را خوانده ام و اکنون در یک شرکت مخابراتی خصوصی کارمند هستم، چهار سال از عروسی ام می گذرد و یک تا پسرک دارم.
داستان از جای شروع شد که ما دوباره از ایران آمدیم، چون خانه ما زیر ترمیم و بازسازی بود در خانه عمه ام ساکن شدیم.
عمه ام دختری دارد به نام نرگس، زمانی که ما ایران رفتیم نرگس و من خیلی کوچک بودیم و همین که نرگس را دوباره دیدم حیران مانده بودم، چون خیلی تغییر کرده بود و خیلی زیبا شده بود، باور کنید که مانند شمع می درخشد.
راستش دوستان عزیز، زمانی که نرگس را برای اولین بار دیدم ضربان قلبم ناخودآگاه بالا رفت، چون چشمان نرگس مرا کباب کرده بود و مژه هایش مانند نیش کژدم چنگ بودند؛ خلاصه گپ من به سرعت عاشق نرگس شدم.
چون نرگس خیلی یک دختر زیبا بود و مادرش از او خیلی مراقبت می کرد که به همین دلیل خیلی بی جرئت و ترسو به بار آمده بود و خیلی از من می ترسید و حتا شهوت در بدنش از ترس زیاد خشک شده بود، شاید مادرش از پسرها و از مردها او را ترسانده بود.
هر روز عشقم به نرگس زیاد می شد و حتا گپ تا جای پیش رفت که نرگس را بیش تر از خودم دوست داشتم و زمانی با نرگس گپ می زدیم سرش خم می بود و از بی جرئتی به چشمانم دیده نمی تواست و رنگش خیلی سرخ می شد و خیلی چهره معصومانه را به خود می گرفت و مانند فرشته ها دیده می شد و من از دور او را خیلی تماشا می کردم و کیف می بُردم.
سرانجام ما به خانه خود ما کوچ کردیم و من از نرگس دور شدم و هجران و دوری نرگس مرا خیلی عذاب می داد.
در نتیجه مجبور شدم که به مادرم اقرار کنم که مادر، من عاشق نرگس شده ام و بدون او زنده گی ام را به پیش نمی رود، مادرم را خنده گرفت و مرا در آغوشش گرفت و گفت، پسرم، جانم از تو باشد نرگس دیگر کی باشد که من ترا به او نرسانم و به هر قیمتی که می شود او را به تو می گیرم.
باور کنید دوستان که من مادرم را بیش تر از ده تا ماچ کردم.
داستان کوتاه؛ من با نرگس عروسی کردم، در روز عروسی نرگس خیلی زیبا شده بود، به ویژه چشمانش مرا دیوانه می کرد و متواتر به نرگس می دیدم.
ناگهان مادرم برایم گفت که، پسرم به مهمان ها ببین که شرم است.
بزرگ ترین آرزویم این بود که با نرگس در یک اتاق داماد و عروس یک جا باشم و یک جا هم شدم.
چون من عاشق نرگس بودم و خیلی یک حس خوشی داشتم اما، نرگس خیلی بی جرئت بود و رنگش خیلی سرخ شده بود و پُر از استرس بود و ضربان قلبش به شدت می تپید و خیلی زیر فشار روحی قرار داشت و من کاملاً می دانستم که چه حسی دارد.
برای این که آرام شود برایش گفتم که، نرگس جان، من شوهر قانونی ات هستم، چرا از من ترسیدی؟ من عاشقت هستم و لطفاً به این اندازه بی جرئت نباش، با سرش جواب می داد و چشمانش پایین بودند.
خلاصه؛ خیلی او را به سختی آرام کردم و آن شب تنها کاری که کردم از دیدن چشمانش لذت بردم.

صبح که شد مادرم آمد و درباره باکره بودن نرگس پرسید و من برایش گفتم که، مادر جان، من به آن پرده گوشتی اهمیت نمی دهم بل که به قلب پاک نرگس توجه و اهمیت می دهم و مادرم با خنده از اتاق بیرون شد.
دوستان عزیز؛ باور کنید که من نزدیک به دو هفته با نرگس سکس نکردم و گذاشتم که با من صد در صد عادت کند و جرئتش بالا برود.
بعد از دو هفته من خیلی با روش انسانی پرده بکارت نرگس را پاره کردم.
اما هدف اصلی این داستان چه است؟
با دقت بخوانید می دانید.
برخی زنان هستند که در زمان سکس کردن خودشان را مانند مرده ها می اندازند و شوهرشان هر کاری که دلش می خواهد انجام می دهد، که این کار خیلی غلط است؛ یعنی زن و مرد هر دو باید در حرکات سکسی دخالت داشته باشند و زن کارهای که شوهرش می کند هم بکند، گاهی مرد زیر باشد و گاهی زن و زنان باید در جریان سکس کردن خیلی جرئت داشته باشند؛ حتا برخی زنان در زمان سکس کردن چشمان شان را بسته می کنند و مانند مرده ها خوشان را می اندازند.
به همین گونه من نرگس را خیلی با جرئت تربیه کردم و شهوتش ر ا بیدار کردم، اکنون من و نرگس از سکس کردن نهایت لذت را می بریم، یعنی جریان سکس ما به دو تقسیم می شود؛ نیمه اول را نرگس شروع می کند و نیمه دوم را من به پایان می رسانم و ما کارهای می کنیم که گفتن آن ها پاهای تان را تا دو روز سُست می کند.
بعد از سکس کردن از کارهای که می کنیم خیلی ما را خنده می گیرد و حتا من دهنم را در بالش می گذارم تا کسی خنده های بلندم را نشود.
من با نرگس دنیا را خیلی لذت بخش ساخته ایم و اگر نوع زنده گی زناشویی مان را برای تان مکمل بنویسم شاید یک کتاب بزرگ را در بر بگیرد و نرگس مکتب را تمام کرده است و اکنون خانم خانه می باشد.
و اگر زن و مرد در جریان سکس با جرئت باشند و بی شرمی کنند، با این کار نهایت لذت را از هم دیگر می برند، باور کنید که با این کار زنده گی زناشویی شان تا آخر عمر عاشقانه می باشد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ زنان نباید در جریان سکس کردن بی جرئتی کنند.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی دختر افغانی که پدر و مادر او را فاحشه ساختن

الله دخترک حجابی سکسی افغان همرای کالای سیاه
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

داستان سکسی دختر افغانی که پدر و مادر او را فاحشه ساختن!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
این داستان، تکان دهنده ترین داستانی است که تا اکنون پُست می شود؛ پس، از همه ی تان خواهش می کنم که این داستان را تا پایان بخوانید و از آن پند بگیرید.
فرستنده، یک دختر مهاجر افغانی در ایران!!!
(داستان کوتاه شماره هفتاد و هشتم)
پیش از شروع داستان می خواهم برای تان بگویم که، پدر و مادرم خیلی مرد و زن و شهوتی و شهوت ران هستند، که در اثر همین شهوت رانی های شان در برابر چشمانم باعث شدند که من به یک دختر هرزه و فاحشه و بدکاره تبدیل شوم و از خانه فرار کنم و آواره در فاحشه خانه ها شوم، که در نتیجه هر دو دنیایم تباه شود و از زنده گی ام هیچ لذتی را نبرم.
من یک هفته قبل این صفحه را پیدا کردم و خیلی با شوق و ذوق همه ی این صفحه را خواندم و تا اندازه ی روحم آرام شد و من می خواهم به نوبه خود داستان تلخ زنده گی ام را برای تان پُست کنم؛ البته من زمانی که این صفحه را خواندم و خوب به لهجه فارسی افغانستان بلد شدم و می خواهم جمله های این داستان را با لهجه فارسی کشورم یعنی افغانستان بنویسم.
نامم نگین است، سنم ۲۸ ساله شده است، قد و وزنم میانه استند، رنگ پوستم سفید است، رنگ چشمان و رنگ موهایم خُرمایی هستند، زیبایی ام بد نیست، مجرد هستم و مکتب را در ایران تمام کرده ام و تا اکنون سه تا طفلم را سقط کرده ام.
من مانند مادرم خیلی شهوتی هستم و زمانی که از خانه فرار کردم سنم ۱۹ ساله شده بود.
در خانه ما پنج نفر بودیم، پدر و مادرم، خودم و دو تا برادر دو گانه گی ام (دو قلویم) که زمانی که من فرار کردم سن برادرانم دو ساله شده بود.
در افغانستان اقتصاد ما خوب نبود، پدرم آدم باسواد است و استاد مضمون تاریخ در یکی از مکتب های شهر کابُل بود، چون پدرم فقیر بود و نمی خواست که زیاد کودک داشته باشد و من برای شان کافی بودم و به شدت از حامله شدن مادرم جلوگیری می کرد و این دو تا برادرم تصادفی در ایران تولد شدند.
به هر حال؛ سنم پنج و یا شش ساله شده بود و ما در یک خانه خیلی خراب و فقیرانه زنده گی می کردیم و در یک اتاق همه ما می خوابیدیم، پدر و مادرم گاهی در روز روشن در برابر چشمانم با بی شرمی یک دیگر خود را می بوسیدند و پدرم گاهی با خنده و با ریش خندی در کون مادرم با سیلی می زد و گاهی سینه های مادرم را مشت و مالش می کرد و برخی کارهای دیگر و جالب در این بود که، فکر می کردند که من کودک هستم و این چیزها را نمی بینم و حس نمی کنم.
شب هنگام که می شد مرا به زور می خواباندند و یک شب مرا به زور خواباندند نمی دانم چرا خوابم نبُرد و بعد از گذشت نیم ساعت و یا بیش تر از آن خیلی یک صحنه بد را دیدم، یعنی آن ها باهم سکس می کردند و من اصلاً نمی دانستم که چه می کنند و کاملاً برهنه می بودند؛ دوستان عزیز، باور کنید که من به آن کارهای شان عادت کرده بودم و برایم عادی شده بود.
به هر صورت؛ در کشور ما جنگ های داخلی شدت گرفت و ما ناچار شدیم که به کشور ایران مهاجر شویم و در ایران اقتصاد ما کمی خوب شد و پدرم در یک کارخانه قلم سازی کار می کرد و من آن زمان هشت و یا نُه ساله شده بودم و قانونی به مکتب می رفتم.
خانه ما در ایران نیز فقیرانه بود در یک گوشه شهر موقیعت داشت و ماهانه از بابت آن کرایه می دادیم.
خانه ما با دیگر تجهیزاتش دو تا اتاق داشت که با یک آجر و یا خشت نازک از هم جدا شده بود و به راحتی صدا از یک اتاق به اتاق دیگر می رفت.
به هر حال؛ من خیلی زود شانزده ساله شدم و همین کارهای احمقانه پدر و مادرم بود که من خیلی زود بالغ شوم و شهوتم بیدار شود، یعنی کارهای پدر و مادرم باعث شدند که من به سکس توجه کنم و زود بالغ شوم؛ به گفته دُکتُران، بلوغیت زود رس و شهوت زود بیدار داشتم.
هیچ فراموشم نمی شود که یک شب پدر و مادرم رفتند به اتاق شان و من در اتاقم مصروف درس خواندن بودم که، ناگهان صداهای عجیب که قبلاً برایم ناآشنا بودند به گوشم رسید، بعد از آن، خنده های آهسته و نفس های تُند پدرم را شنیدم، حتا صداهای چوب زیر تخت خواب شان را می شنیدم؛ من آن شب صد در صد باور کردم که آن ها باهم سکس می کنند، چون کمی درباره سکس کردن زن و مرد با هم صنفی ها و هم کلاسی هایم صحبت کرده بودیم؛ رفتم ببینم تا آن ها چه می کنند که با تأسف دروازه اتاق شان سوراخ نداشت و نمی دانم چرا سوراخ کلید نیز با چیزی پوشیده شده بود.
بعد از آن شب من عاشق و معتاد آن صداها، خنده ها، و نفس های پدر و مادرم شده بودم و از آن ها خیلی کیف می کردم و همیشه با خود فکر می کردم که سکس کردن زن و مرد چه گونه خواهد باشد؟ و با همین حرف ها و گپ ها کُسم (کوسم) را نیز به شدت مالش می دادم، پدر و مادرم با آن کارهای شان هم برایم لذت می دادند و هم عذاب.
لعنت به این گونه پدر و مادر که ناخودآگاه و با بی توجهی فرزند و فرزندان شان را تباه می کنند. داستان کوتاه؛ مادرم با یکی از همسایه های ایرانی ما دوست شده بود و به خانه شان رفته بود و روز هم روز جمعه بود و پدرم رفت به حمام تا غسل جنابت کند، یعنی آن شب پدر احمقم مادرم احمقم را گاییده بود؛ زمانی که پدرم رفت به داخل حمام و هم رفتم و خیلی با زرنگی از سوراخ کلید کاملاً بدن برهنه پدرم را دیدم و من برای اولین بار بود که کیر و خایه ها را می دیدم؛ چون پدرم خیلی شهوتی بود حتا در حمام هم کیرش بیدار شده بود و آن را با صابون می شُست؛ با دیدن کیر پدرم من دیوانه شده بودم و نمی توانم درباره آن دیوانه گی برای تان چیزی بنویسم.
خلاصه من عاشق کیر به ویژه عاشق کیر پدرم شده بودم.
یک شب خیلی یک اتفاق جالب افتاد و آن این بود که، فردا پدرم به کدام دلیل نامعلوم سر کار نمی رفت و مادرم در آش پز خانه غذای شب را می پُخت و پدرم نیز به کدام دلیل به آش پز خانه رفته بود و هم نمی دانم چرا خواسته بودم تا به آش پز خانه بروم، زمانی که در دهن دروازه آش پز خانه بودم که صدای پدرم در گوشم آمد که می گفت، زن، امشب سکس نمی کنیم و می دانی که من فردا سر کار نمی روم و زمانی که نگین به مدرسه رفت من و تو در حمام سکس می کنیم.
زمانی که این حرف را شنیدم خشکم زد و با حالت خیلی هیجان دوباره رفتم به اتاقم، زمانی که در اتاق بودم در دلم گفتم که، من باید نقشه بکشم و به مکتب (مدرسه) نروم و جریان سکس دو تا احمق را ببینم؛ در این باره خیلی فکر کردم که ناگه یک چیز خوب در ذهنم رسید؛ یعنی، فردا که شد خودم را به مدرسه رفتن آماده کردم و به پدر و مادرم خدا حافظی گفتم و از اتاق بیرون شدم و رفتم دروازه را وا کردم و بیرون نشدم و خودم را در پشت نرده بان و یا زینه قایم و پنهان کردم، بعد از چند دقیقه دیدم که مادرم آمد دروازه را قفل کرد و دوباره رفت؛ نمی دانم بعد از چند دقیقه دیگر خیلی یواشکی و آهسته رفتم و خیلی زرنگانه دیدم که دروازه حمام نیمه باز است و دو تا احمق کاملاً برهنه هستند و یک دیگر خود را صابون می زنند و کیر پدرم خیلی بزرگ و کُلُفت شده بود و مادرم با خنده کیر پدرم را با صابون کف می زد و آن را می شُست.
من خیلی با هیجان آن ها را تماشا می کردم و حتا گاهی نفس کشیدن و پلک زدن را فراموش می کردم؛ بعد از آن، آن ها ایستاده در حمام یک سکس طولانی را انجام دادند، جریان سکس شان طولانی و پیچیده بود که، گفتن آن در این داستان کوتاه نمی گنجد؛ راستش من از دیدن آن صحنه خیلی حال و کیف کردم و زمانی که سکس شان به پایان رسید دوباره دوش گرفتند و من با بدن پُر از شهوت خیلی یواشکی از خانه بیرون شدم، کاملاً بدنم حشری و شهوتی شده بود، چون به مکتب رفتن خیلی دیر شده بود و من رفتم به پارک و به آن صحنه سکسی تمرکز کردم و زمانی که دانستم مدرسه تعطیل شد به خانه رفتم و مادرم زمانی که مرا دید یکه خورد یعنی تکان خورد و گفت، نگین، دروازه را چه گونه وا کردی من آن را قفل کرده بود؟ من جواب دادم که، نمی دانم دروازه وا بود و به همین ساده گی از این موضوع گذشت.
بعد از دیدن آن صحنه من برای کیر خیلی بی طاقت شده بودم و در جستُ جو بودم تا یک دوست پسر پیدا کنم که البته خیلی زود پیدا کردم و او یکی از همسایه های دور ما بود و به نام شهرام یاد می شد، که در نتیجه من شدم یک دختر آلوده.
شهرام یک مرد پول دار و متهل بود و هشت سال نسبت به من بزرگ تر بود و تازه ازدواج کرده بود و همیشه برایم می گفت که، نگین خانم، تو نسبت به همسرم خوش گل تر و زیبا تر هستی و می خواهم که زنم را طلاق بدهم و با تو عروسی کنم و این حرف را با قسم و سوگند می گفت و به همین بهانه خیلی کارهای سکسی با من کرد که گفتن آن ها داستان را بلند و دراز می کند، که سرانجام مرا فریب داد و پرده بکارتم را پاره کرد و در هر هفته یک روز به مدرسه نمی رفتم و با شهرام به تفریح می رفتیم و در قسمت های دور از شهر یک دشت بود و ما با ماشین و یا با موتر به آن جا می رفتیم و در داخل ماشین با هم سکس می کردیم و شهرام به دروغ به من می گفت که، خوردن آب منی برای جلد خوب است و مرا مجبور می کرد تا آب کیرش را بخورم و کیرش را ساک بزنم یعنی بچوشم در حالی که این کار مطلق برایم دورغ ثابت شد و شهرام برایم یک گوشی همراه و یا موبایل خرید و برایم انواع و اقسام فیلم های سکسی را داد و مرا معتاد به آن فیلم ها نیز کرد.
من از شهرام باردار نیز شدم که او هزینه سقط جنینم را پرداخت.
بعد از این که شهرام از من استفاده بد کرد و مرا چَشید به من دیگر توجه نکرد و روز به روز علاقه اش نسبت به من کم و کم تر می شد و من دانستم که او مرا فریب داده است و خیلی دیر شده بود؛ خیلی برایش عذر و زاری کردم که با من این گونه رفتار نکن اما او به من می گفت که، تو یک دختر عوضی افغانی هستی و دیگر نمی خواهم تُرا ببینم و او مرا از خود رهاند و طرد کرد.بعد از آن من دیگر یک زن بودم و دیگر بدون کیر تحمل نداشتم، چون مزه و لذت کیر را دیده بودم، که در نتیجه تصمیم گرفتم که از خانه فرار کنم و من در فاحشه خانه ها و جنده خانه ها آواره شدم و من اکنون یک روسپی و فاحشه هستم و از طریق کوس دادن شکمم را سیر می کنم و با مردهای خوک صفت سکس می کنم.
دلم برای دو برادرم خیلی تنگ شده است، چون زمانی که من فرار کردم آن ها تازه دو ساله شده بودند و من تا اکنون میلیون ها بار به پدر و مادر لعنت فرستاده ام، چون آن باعث شدند تا من تباه شوم و هرگز دوست ندارم که آن ها را دوباره ببینم.
من از مردن خیلی می ترسم که به همین دلیل تا حال چندین بار از خودکُشی صرف نظر کرده ام.
پدران و مادران؛ لطفاً متوجه سکس کردن تان باشید، نشود که فرزندان تان مانند من تباه شوند.
با عرض پوزش که من این داستان را با واژه ها و جمله های سکسی نگاشتم چون، این صفحه با همین شکل خواننده دارد و زمانی که نوشتن این داستان به پایان رسید خیلی گریه کردم و با دیدن این صفحه می خواهم که خودم را تغییر بدهم و شما لطفاً به من دعا کنید تا خدا به من اراده تغییر خوردنم را بدهد، چون در همین صفحه خوانده ام که، برای تغییر دادن خود هیچ گاه دیر نیست.
پایان/ پاییز ۱۳۹۶
شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان؛ بی توجهی پدر و مادر درباره سکس بود.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی پاره شدن پرده بکارت من توسط بچه عمه ام

سکس همرای دختر عمه دوستم داستان سکسی افغانی
gap3xy سکس همرای دختر عمه دوستم داستان سکسی افغانی

داستان سکسی افغانی پاره شدن پرده بکارت من توسط بچه عمه ام
سکسی گپ، اولین منتشر کننده داستان های سکسی افغانی
شروع
من یک پسر عمه داشتم
اسمش علی بود هر وقت میامد خانه ما و با من سلام علیکی چسپ میکرد
یک روز امد کسی خانه ما نبود تنها من بودم
مرا که دید گفت خانه کسی نیست گفته نخیر داخل خانه ما امد نشست من پراهن پوشیده بودم که یخن ام کلان بود وقتی خم کردم خوده که چای بندازم گفت بیا بنشین
برت یک چیز بگم گفتم بگو
گفت من عاشقتم این گپ گفت من متعجب شدم
مرا گفت بیا کمی نزدیک بنشین من گفتم نه اینجا سعیست
گفت سکس دوست داری من با گفتن این گپ کم ادرار ام امد و هیجانی شدم برش گفتم عاری و اون برم گفت میخایی با هم سکس کنین گفتم بلی
اون منو گفت بیا کمی نزدیک تر من نزدیک شدم
بعد بالای من خودشو انداخت
گفت اگه باهات هر کاری کنم باشه من گفتم مقصد حامله نشم اگه پرده بکارت منو هم پاره میکنی بکو اون گفت اوکی من که یخن هم کلان بود سینه هام را میخاست بکشه بیرون از راه یخن ام من گفتم نه از این جا نکش گفت چرا
گفتم امتو بعد گرفته پرهان مو از جانم کشید و میخاست واسکت مو در بیاره من گفتم نخیر گفت چرا گفتم از از سر سینه بند مالش بده مه که از سینه بند های سیاه پوشیده بودم اون بی حد حشری شده بود و منم عاجل تر سینه بند مو کشید و دید چه سینه های سفید نرم دارم گفت واه چه شی واقعا دختر مامایم بودی
گفتم عاری منو ایستاد کرد و سینه بند مه کاملا کشید
میخاست از سینه هامو شروع کنه من کفتم نه اول از لبم شروع کو از لبم شروع کرد
گفت واقعا چه شی ؟
بعد ازم پرسید دوباره
میخواهی هر کاری باهات کنم من هم باز گفتم عاری
مقصد حامله هم نکنی که وقت ولادت اگه از راه کوسم به دنیا بیای میترسم منم گفتم میخای پرده بکارت مو پاره کن .
گفت اوکی بعداً شروع کرد به خوردن سینه ها مو گفت واه واه اگه کسی به غیر من تورو کوس میکرد من میموردم
اهسته اهسته چوشیده چوشیده رسید پایین ناف ام
و گفت ایستاد شو منم ایستاد شدم برجس مو کشید و میخاست کوس بند مو یعنی نیکر مو بکشه من گفتم من به باره کوسم میخام بگم
گفت بگو من گفتم بسیار ناز است گفت امیقه گفتم ها
بعد خنده کرد و کووووس بند مه در اورد و دید کوس سفید کمی خورد و گفت چه شی منو خواب داد رو توشک و گفت میخام کوست کنم گفتم ازادی و گفت کوست موی داره گفتم اره من که بازم گفتم با وجود این موی میخای بخوریش گفت فرق نمیکنه مو باشه یا نه من میخوردم شروع کرد به خوردن کوس مویدارم و هر بار میچوشید موهای کوسم به دهنش میامد و کش میشود و من کمی اه میکشیدم
و خورد خورد خورد منو ایستاد کرد گفت دستاتو بالا کن منم بالا کردم دید زیر قول مه که موی نداشت گفت واقعا انسان شیک استی
دوباره منو خواب داد و منم گفتم مه میخام کیرتو بیبینم
گفت خوبه منم پتلون شو دراوردم و کیر بند شو هم کشیدم دیدم چه کیری دراز تپل سیاه داره ترس خوردم گفت چرا گفتم اینقد حشری گفت عاری بعد کیرشو به دهنم کرد گفت تو اصلا گپای سکسی نمیگس منم که واقعا از گپ های سکسی انقد نمیفهمیدم گفتم من انقدر نمیفهمم
از گپای سکسی گفت باشه
بعد منو خواب داد کیرشو تف زد تف زد بعد اهسته به کونم داخل کرد من کمی چیغی بلند زدم و گفتم بسیار درد میکند اون گفت بلی دگه گاییدن هم بدون درد میشه و منو از لبم بوس گرفت و من اون لب چوشی عمیق کردیم و منو دور داد گفت من به کوست کیر مو داخل میکنم گفتم بکو بعد اهسته تیلا کرد و من جیغ بلند زدم گفتم علی عشق مه بکش
بعد محکم محکم مره گایید و بی حد سوزش درد کرد دیدم یهویی خون برامد من گفتم
واه من البته مریض ماهوار شدم علی گفت نه پرده بکارتت پاره کردم گفتم عالیه کیر اش یک قسم خون پر شده بود بعد رفت تشناب کیرشو شست و امد تف کرد به کوسم و اب کوسم میامد و از اونم بلاخره اب کیرش امد تو دهنم خالی کرد و من گفتم بسه که کسی نیاد گفت نمیاد من هم خیستم دیدم توشک که مه و علی سکس میکدیم کاملاً خون پر شده بود و منم چطل شده بوده گفت برم حمام کنیم باهم گفتم بریم رفتیم داخل حمام منو بغل کرد و سینه مو تا حد اخر خورد که حتی شیر هم آمد من گفتم اخه جان من که مادر نیست که از سینه هام شیر میاد گفت باشه ایشالله مادرم میشی و من هم خوش بودم
و شیر از سینه هام میامد میامد و منو گفت واقعا دختر فاحشه بودی من قهرم شدم گفتم تو بچه مرده گاو بودی
گفت مزاق کردم مگم خوب پرده بکارت تو پاره کردم

خلاص شد