داستان سکسی افغانی بچه بازی های شوهرم

بچه بازی های شوهرم!!!
فرستنده، شکوفه، ناشناس!!!

بچه گک دو طرفه هراتی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت پخش کنند داستان های سکسی افغانی!
نامم شکوفه است، سنم ۳۵ ساله شده است، سه تا فرزند دارم، بدنم معمولی است، مکتب را تا صنف دهم خوانده ام و ما در یک ولایت دور دست زنده گی می کنیم.
پدرم خیلی قرض دار شده بود و او ناچار شد که مرا به یک مرد پول دار بدهد و از او تویانه زیاد بگیرد تا به قرض دارانش بدهد.
خلاصه گپ، من با یک مردی که بیش تر از هشت سال بزرگ از من است عروسی کردم، شوهرم خیلی پول دار و زمین دار است و خیلی جایداد دارد، اما او یک عادت خیلی بد دارد، یعنی، بچه باز است و او مرا به خاطری گرفته است تا به مردم ثابت کند که یک مرد است و فرزند دارد، یعنی، او زن را تنها یک ماشین چوچه کشی فکر می کند و اصلاً او از کون کردن پسرها لذت می برد نه از کوس زنان.
همه مردم قریه از این عادت بد شوهرم خبر دارند اما به خاطر پولی که دارد همه به او احترام می کنند و به آن عادت های بدش توجه نمی کنند.
شوهرم در هر ماه دو سه بار در خانه ما محفل بچه بازی را ترتیب می دهد و خودش هم پسرهای نوجوان را کون می کند و خیلی عاشق بچه بی ریش ها است.
یک روز، روز جمعه بود، یک دوست شوهرم برای شوهرم یک پسر نوجوان را آورد و شوهرم آن پسر را در اتاقش بُرد و بعد از چند لحظه آن پسر از اتاق بیرون شد و آن پسر دگمه های پیراهنش را بسته می کرد و من صد در صد دانستم که شوهرم آن پسر بی چاره را کون کرده است؛ چون شوهرم خیلی یک مرد بی شعور است و من از ترس زیاد نمی توانم که در برابر این چنین کارهایش مخالفت کنم.
داستان خیلی دراز است و من خیلی زیاد از شوهر نادانم شکایت دارم و نمی خواهم که سرتان به درد آید و فقط همین قدر برای تان می گویم که، خدا این گونه مردان بی عقل را از روی زمین گم کند و من بیوه گی را نسبت به این متأهلی می پسندم.
لعنت خدا بر چنین مردان بچه باز خوک صفت.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ مرد خوک صفت بچه باز بود.
شما هم داستان پندآمیز روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

چه چیزها شهوت و آب منی مردان افغان را زیاد می کنند؟

پاشاندن آب منی بالای کوس زن حکمتیار
gap3xy پاشاندن آب منی بالای کوس زن حکمتیار

پسرها و مردها باید بخوانند!!!
چه چیزها شهوت و آب منی مردان افغان را زیاد می کنند؟
و چه چیزها شهوت و آب منی را کم می کنند؟
تا پایان بخوانید به جواب هر دو سؤال می رسید.
برای این که شهوت تان زیاد شود و از سکس کردن لذت ببرید شما باید پیاز خام، نیش پیاز خام و سیر خام را باید در هر وعده غذایی تان در چاشت و شب اضافه کنید و اگر بوی بد آن ها شما را آزار داد شما می توانید بعد از غذا تا سی عدد نخود را بخورید و خوب بجویید و نخود بوی بد آن ها را خیلی خوب بر طرف می کند و هم چنان خوردنی های زیر نیز برای شهوت و زیاد کردن آب منی مفید می باشند مانند؛ لوبیا، گوشت، جگر، تخم مرغ، ممپلی (جلغوزه یا بادام زمینی)، نخود، تخم گُل آفتاب پرست، عسل، کله و پاچه، میوه های تازه، میوه های خشک، کبابی که گوشت حیوان نر پُخته شده باشد و برخی دیگر عذاها.
پس چه چیزها شهوت را کم می کنند؟
آن چه که شهوت را کم می کند و انسان از سکس کردن لذت نمی برد این ها هستند؛ تنبلی و بی ورزشی، نداشتن خواب کافی، معتاد بودن به نسوار، چرس، سگرت، پان، شراب و مواد مخدر هستند که شهوت را صفر می کنند، اما با تأسف کسانی که به یکی از این ها معتاد هستند به این موضوع پی نمی برند.
زنده باد عقل و خِرَد.

داستان سکسی افغان جدید در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!
فرستنده، آزاده، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع منتشر کننده داستان های سکسی افغانی!
من یک زن طلاق داده شده هستم، سنم ۲۱ ساله شده است، نامم آزاده است، راستش من خیلی زیبا هستم که به خاطر همین زیبایی ام بود که زنده گی ام تباه شود، مکتب را تمام کرده ام و در یکی از شهر های بزرگ افغانستان زنده گی می کنیم.
داستان کوتاه؛ من خیلی یک دختر زیبا و جذاب هستم، که به همین سبب خیلی خواستگار داشتم و پدرُ مادرم زیبایی ام را بهانه قرار می دادند و می خواستند که از شوهر آینده ام خیلی پول و تویانه بگیرند.
پدر و مادرم همیشه خواستگارها را رد می کردند، یعنی آن ها منتظر یک داماد خیلی پول دار بودند.
تصادفی پدر و مادرم خیلی خوب فریب خوردند؛ یعنی مادر شوهرم به من خواستگار شد و به پدر و مادرم خیلی وعده های چرب و نرم را داد و خیلی زیرکانه پدر و مادرم را فریب داد که، پسرم خیلی پول دار است؛ خلاصه، مادر شوهرم خیلی چرب زبان بود و مرا خیلی به آسانی به پسرش نامزد کرد؛ چون شوهرم بیگانه بود ما او را درست نمی شناختیم.
اگر بهتر بگویم زیبایی ام مادر شوهرم را خیلی هیجانی کرده بود و او تصمیم گرفته بود که به هر قیمتی که می شود مرا باید به پسرش بگیرد و زمانی که پدر و مادرم به مادرم شوهرم گفتند که ما یک پسر پول دار را می خواهیم، مادر شوهرم خیلی زیاد خودش را پول دار معرفی کرد و او خانه برادرش را به ما نشان داد و به مادرم گفت که، پسرم با برادرم تجارت پیشه است.
خلاصه حرف، او پدر و مادرم را خیلی زیرکانه فریب داد و به آن ها خیلی دورغ های هیجان انگیز گفت و پدر و مادرم خیلی زود مرا به جاوید نامزد کردند.
من پنج ماه نامزد ماندم و هر روز رازهی پنهان جاویدشان به پدر و مادر آشکار می شد؛ در نتیجه پدر و مادرم دانستند که جاوید یک پسر پول دار نیست و مادرش به ما دروغ گفته است.
پدر و مادرم خیلی قهر شده بودند، چون من با جاوید در روز شیرینی خوری نیمه نکاح شده بودم و آن ها نمی توانستند که نامزدی را فسخ کنند و با این کار پدر و مادرم در صدد انتقام از خانواده جاوید برآمدند؛ یعنی خانواده جاوید را زیر فشار مالی قرار دادند و پدر و مادرم به هر بهانه از آن ها پول می گرفت و خانواده جاوید مجبور به قرض گرفتند می شدند.
پدر و مادرم آن قدر خانواده جاوید را آزار دادند که، آن ها به تنگ آمدند و ناله های شان به آسمان ها برآمد، در همین زمان بود که جاوید با مشوره خانواده اش خیلی یک تصمیم زشت و بد را گرفتند، که در پایان می دانید که چه کردند.
در بین پدر و مادرم و خانواده جاوید خیلی دعواها و جنگ ها رخ داد و در بین شان خیلی دشمنی عمیق شکل گرفت.
خلاصه گپ، خانواده جاوید در روز عروسی یک میلیون افغانی قرض دار شدند.
زمانی که عروسی به پایان رسید سه شب و هر شب پنج بار جاوید به منِ بی گناه سکس خشن و دردآور را می کرد، چون جاوید با من و با خانواده ام خیلی دشمن شده بود؛ در سه شب جاوید با من پانزده بار سکس خشن کرد و در جریان سکس کردن جاوید در سر پوست کیرش یک گونه گاز و یا اسپری را می زد و کیرش بی حس می شد و نزدیک به نیم ساعت آب کیرش نمی آمد و خیلی با من سکس تُند و دردآور را انجام می داد و من حتا گریه می کردم و تمام بدنم را سوخت و سوزش می گرفت؛ یعنی، جاوید به خاطر خشمی که از خاطر پدر و مادرم در دل داشت به منِ بی گناه پانزده بار تجاوز جنسی کرد و تن و روان نازکم را زخمی کرد.
در روز چهارم عروسی ام بود که، جاوید با خانواده اش تصمیم گرفتند که مرا دوباره به جرم این که من پرده بکارت نداشتم به خانه پدرم بفرستند و جاوید خیلی نامردانه مرا طلاق داد و من تنها به خانه پدرم آمدم؛ در حالی که من پرده بکارت داشتم و خود جاوید در تجاوز اول پرده ام را پاره کرد.
خانواده شوهرم به پدر و مادرم گفتند که، ما همین قدر مصرف را به خاطر سه شب مصرف کردیم تا دخترک تان سه شب در اتاق جاوید باشد.
از آن حادثه هفت ماه می گذرد و از بخت بدم من از جاوید حامله نیز شده ام و طفلم در شکمم خیلی بزرگ شده است و سقط هم نمی شود، با وجودی که پدرم خیلی اصرار و شَلَه گی کرد که طفلت را سقط کن اما من دیگر به گپ های پدر و مادرم گوش نمی دهم، راستش تصمیم دارم که طفل بی گناهم را تولد کنم، چون او کدام گناهی ندارد و او یکی از پارچه های بدنم است و با وجودی که هنوز تولد نشده است خیلی دوستش دارم.
گر چه که پدر و مادر از این حادثه خیلی پشیمان هستند اما به زبان نمی آورند و آن ها به اشتباه خود صد در صد پی برده اند و خیلی افسوس می خورند که به چه آسانی زنده گی دخترک شان تباه شد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ کجا کند عاقل کاری که بار آرد پشیمانی، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی جدید شماره ناشناس!!!

شماره ناشناس کون زن افغان عروسی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

شماره ناشناس!!!
این داستان را باید بخوانید، چون ممکن شما هم چنین اشتباهی را در برابر خانواده تان مرتکب شویید.
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی!
نامم کیهان است، سنم ۲۵ ساله است، یک پسر معمولی هستم، مکتب را تمام کرده ام و به نسبت خوب نبودن اقتصادم دانشگاه را نخواندم و من اکنون با پدرم رنگ مالی می کنم و پول روزگارم را پیدا می کنم.
این داستان از دو سال پیش است که می خوانید.
یک شب در بسترم بودم که، از یک شماره ناشناس به موبایلم زنگ آمد و زمانی که جواب دادم یک دختر بود.
بعد از آن من با او از طریق موبایل باهم دوست شدیم و هر شب تا دیر هنگام باهم در موبایل قصه می کردیم و تصادفی خانه های هر دوی ما در شهر کابل بود.
داستان کوتاه؛ نزدیک دو ماه ما در موبایل باهم گپ می زدیم، سرانجام، یک شب به من گفت که، فردا روز جمعه است و تو در پارک شهر بیا و مشخصاتش را داد تا او را در پارک پیدا کنم.
خلاصه، من او را در پارک زود پیدا کردم و تقریباً دو ساعت باهم گپ زدیم و با قصه خنده هم خیلی کردیم و او خودش را چنین برایم معرفی کرد.
نامم، فرنگیس است، سنم ۲۲ ساله است، مکتب نخوانده ام، چون پدرم اجازه ندادم تا مکتب بخوانم، ما در خانه شش نفر هستیم و من دختر بزرگ خانواده هستم…
من اصلاً از زنده گی ام راضی نیستم، چون پدرم خیلی آدم بد خُلق و عصبانی است و به ما خیلی ظلم می کند و من دیگر او را تحمل نمی توانم…
و من می خواهم با تو فرار کنم و زنده گی نو خود را بسازم…
من باشنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و فکر کردم که شوخی می کند، اما کم کم دیدم که در این باره جدی است.
من برایش گفتم که، امکان ندارد، چون من پول عروسی را ندارم و دوست ندارم که با فرار دادن کسی عروسی کنم و با این کار خانواده ام راضی نمی شود و ما در بین مردم بدنام می شویم؛ اما او حتا به گریه کردن شروع کرد و گفت، تو مرد هستی و من از تو کمک خواست اما تو بی غیرتی می کنی و از من فرار می کنی و دیگر این که من به خاطر شهوت با تو عروسی نمی کنم، هدف من نجات یافتن از آن خانواده بدبختم است…
دوستان عزیز؛ باور کنید که دلم می خواست با او عروسی کنم اما زمینه عروسی هیچ مناسب نبود، خلاصه، او خیلی شَلَه گی و اصرار کرد اما من ردش کردم، در پایان زمانی که دید من راضی نمی شوم از دستکول خود بیش از بیست دانه گولی و یا قرص خواب آور را کشید و همه آن ها را خورد و به سرعت بی هوش شد، در همین زمان بود که همه او را دیدند و خیلی مردم جمع شدند که در نتیجه گپ به پیش پولیس رسید و من با پولیس ها او را بریدیم به شفاخانه ابن سینا.
پولیس ها هویتم را گرفتند و به پدرم زنگ زدند و یک ساعت بعد از شُستُ شوی معده فرنگیس او به هوش آمد و پولیس ها خانواده فرنگیس را نیز خواستند که در نتیجه قضیه خیلی بزرگ و پیچیده شد.
پدر فرنگیس خیلی مرد ظالم و خطرناک است، او به پدرم گفت که، پسرت نام دخترم را بد کرده است و باید پسرت با دخترم عروسی کند، اما پدرم پول عروسی را نداشت و برایش گفت که، من پول عروسی را ندارم؛ اما پدر فرنگیس با پوز خند زدن به پدرم گفت که، یا حاضر به عروسی می شوی و یا پسرت را می کُشم…
خلاصه گپ، پدرم پول عروسی را خیلی به سختی از چند نفر قرض کرد و من عروسی کردم و امروز من با فرنگیس زنده گی می کنم.
گاهی من غرق در فکر می شوم که، دخترهای امروزی از ترس ماندن و پیر شدن در خانه پدرشان چنین دسیسه سازی می کنند و به زور با پسرها عروسی می کنند و هم چنان شاید او از خانواده پدرش خسته شده بود که چنین کاری را کرد.
هر چه نباشد اکنون من فرنگیس را خیلی دوست دارم و از او راضی هستم، چون او ممکن بود به خاطر من جانش را از دست بدهد.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داسان؛ اگر خانواده محیط امن برای دختران نباشد آن ها از خانه فرار می کنند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی جدید، دخترهای افغان، نا امید نباشید

سینه ی سکسی زیبا
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

دخترهای افغان، ناامید نباشید!!!
یک داستان قابل خواندن برای دختران ناامید.
فرستنده، ترانه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نامم، ترانه است، سنم ۳۲ ساله است، بدن معمولی دارم، مکتب را تمام کرده ام، متأهل هستم و دو تا فرزند دارم، از شوهر و از زنده گی راضی هستم.
دوستان عزیز؛ من دختر زیبا نیستم و در دنیا هر دختر زیبا نمی باشد، آیا دختری که زیبا نیست حق عروسی را ندارد؟
مردم باید بدانند که، در پشت چهره های بد، خیلی یک قلب خوش و پاک پنهان است، یعنی کسی که چهره بد دارد او خیلی قلب پاک می داشته باشد و شاید کسانی که چهره خوب دارند از نگاه قلب پاک نباشند.
من یک دختر شهوتی هستم و خیلی دوست دارم که، با شوهرم سکس کنم.
زمانی که من در دانشگاه درس می خواندم خیلی کوشش کردم که یک تا دوست پسر پیدا کنم اما با تأسف که پیدا نشد، یعنی من چهره خوب نداشتم و همه پسرها مرا رد می کردند و حتا به من ریش خند می زدند و دیگر هم صنفی هایم که نسبتاً از من زیبا تر بودند همه شان دوست پسر داشتند.
زمانی که من دانستم کسی به من توجه ندارد، من خودم را به شدت به درس خواندن مصروف کردم و دیگر به خاطر شوهر و دوست پسر فکر نکردم.
خلاصه، من در سال آخر دانشگاه بودم که به یک پسر عاشق شدم و پنج ماه او را خیلی دوست داشتم و آخر مجبور شدم که یک روز برایش بگویم که، تُرا دوست دارم و می خواهم با تو عروسی کنم، اما آن پسر به من همراه با خنده گفت، تو هم می توانی با این چهره که داری کسی را دوست داشته باشی؟ بعد از این ادامه داد که، من خودم دوست دختر دارم و من به تو هیچ نیازی ندارم.
من خیلی غمگین شده بودم و حتا در چشمان اشک چرخید.
بعد از آن، من قسم خوردم که هرگز به پسرها فکر نمی کنم.
چون، از شوهر کردن کاملاً ناامید شده بودم.
داستان کوتاه؛ از دانشگاه فارغ شدم و من به سرعت کار پیدا کردم، در دفتری که کار می کردم، یکی از هم کارانم که یک مرد بیوه بود و سنش چهار سال از من بزرگ تر است و او یک تا دخترک به سن سه ساله هم دارد و آن مرد عاشق اخلاقم شد، چون آن مرد یک مرد واقعی است، او به چهره ارزش نمی دهد، چون به نظر او چهره به گذر زمان کهنه می شود اما اخلاق تا پایان عمر انسان را همراهی می کند.
خلاصه گپ، من با او عروسی کردم.
من آن قدر با آن مرد خوش هستم که، درباره آن هیچ چیز گفته نمی توانم، چون برای گفتن آن لذت ها، تا حال کدام جمله مناسب ساخته نشده است.
انسان خودش نمی داند که تقدیر با او چه می کند و من دیگر درباره هیچ کار این دنیا ناامید نمی شوم، چون انسان اگر صبر و حوصله کند همه چیز را به دست می آورد.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها نباید ناامید شوند، بود.
شما هم داستان های تان را روان کنید.
کُمنت و لایک را فراموش نکنید.

داستان سکسی افغانی جدید پیر مردی که بیماری بواسیر داشت

سوراخ کون تنگ بچه حشری افغان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

پیر مردی که بیماری بواسیر داشت!!!
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع پخش داستان های سکسی افغانی
نامم کیهان می باشد، سنم ۳۰ ساله شده است و بدن معمولی دارم اما، کیرم خیلی بزرگ و چاق می باشد.
این داستان هشت سال پیش رخ داده است و دو سال ادامه داشت.
ما نزدیک به ده سال در کشور پاکستان مهاجر بودیم و دو سال پیش به وطن خود ما پس آمدیم.
داستان کوتاه؛ زمانی که ما در کشور پاکستان در شهر لاهور بودیم، پدرم مرا در یک فروشگاه سامان بازی کودکان و عتیقه فروشی شاگرد گذشته بود و آن فروشگاه از یک پیر مرد ۶۰ ساله بود و او به بیماری بواسیر دچار بود و کونش دایم می خارید و هم چنان او از کون دادن نیز خیلی لذت می برد و نامش سرفراز بود.
سرفراز چهار تا پسر و یک تا دختر داشت که همه پسرهایش در شهر کراچی زنده گی می کردند و خودش در شهر لاهور با یک دخترش زنده گی می کرد و زنش در اثر سرطان سینه وفات کرده بود.
خلاصه، حدود دو ماه از شاگردی ام در فروشگاه اش گذشته بود و او همیشه کونش را می خارید و خیلی به عذاب بود.
یک روز یک حادثه تکان دهنده را دیدم، یعنی وقت نان چاشت شده بود و مرا به خاطر آوردن نان چاشت به یک رستوران فرستاد، زمانی که دوباره به فروشگاه آمدم در پس خانه فروشگاه من صدای سرفراز شنیدم که می گفت، « تا بیخ کیرت را داخل که خیلی کیف می کنم » یعنی، او به یک پسر همسایه دکان کون می داد و من حدود پنج دقیقه به صداهای شان گوش می داد که، ناگهان آب کیر آن پسر با بلند شدن ناله هایش پرید و من به سرعت از دکان بیرون شدم و قسمی خودم را نشان دادم که گویا من چیزی ندیده و نشیده ام.
قصه کوتاه؛ یک هفته گذشت و سرفراز هر چاشت به آن پسر کون می داد و خیلی هم از کون دادن کیف می کرد.
یک روز من خیلی شهوتی شدم و به خود گفتم که، من چه کمی کارم که این پیر مرد را کون نکنم؟ و به سرفراز گفتم که، کاکا سرفراز، چرا دایم تو کونت را می خاری؟ با خنده جواب داد که، من بیماری بواسیر دارم و تا که کونم را نخارم مرا آرام نمی گیرد.
بعد از آن برایش گفتم که، کاکا سرفراز، تو در پس خانه دکان با پسر همسایه چه می کنید؟ دوباره با خنده جواب داد که، فکر کنم تو ما را گیر کردی! من برای این که خارش کونم کم شود به پسر همسایه کون می دهم و باز با خنده ادامه داد که، دوست داری که تو هم مرا کون کنی؟ با شنیدن این گپ رنگم سرخ شد و زبانم بند آمد اما، جواب دادم که، بله.
همان روز نان چاشت را خوردیم و دروازه دکان را بسته کردیم و رفتیم در پس خانه فروشگاه، چون او همیشه آماده بود و حتا در پس خانه یک قوطی بزرگ واسیلین را نیز خریده بود تا کونش را و کیر پسر همسایه فروشگاه را چرب کند؛ او کون خود را برهنه کرد و سوراخ کونش را خوب زیاد چرب کرد و زمانی که من کیرم را از تنبانم بیرون کردم خیلی حیران ماند، چون کیرم خیلی بزرگ است حتا نسبت به کیر او نیز بزرگ تر بود.
من هم خوب زیاد کیرم را چرب کردم و کله کیرم را در سوراخ کونش برابر کردم، چون خیلی کون داده بود و کونش بسیار کشاد شده بود و با یک فشار کیرم تا بیخ داخل کونش گردید و بعد از دو دقیقه زدن آب کیرم در داخل کونش پرید و در جریان زدن خیلی لذت می برد.
بعد از همان روز من هر روز بعد از چاشت شکم سیر او را کون می کردم و جالب در این بود که، من با پسر همسایه هم دست شده دو نفره او را کون می کردیم.
دو سال ما از کون کردن سیر شدیم و شروع سال سوم بود که به افغانستان آمدیم.
پایان/ بهار، ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ بیماری بواسیر از استرس و از اضطراب به وجود می آید، اگر انسان استرس خود را کُنترُل کند بیماری بواسیر نیز به وجود نمی آید، پس شما پسرها و دخترها اگر نمی خواهید که شما هم در پیری بیماری بواسیر نداشته باشید استرس تان را اداره کنید. بود.
شما هم داستان روان کنید.

نقشه پنهان زن مامایم، داستان سکسی جدید افغانی

نقشه پنهان زن مامایم!!!

اووووف درم دادی زن افغان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من کیهان هستم، سنم ۱۹ ساله است، استخوان بندی ام بزرگ است، بدن خیلی عضلاتی و قوی دارم، مجرد هستم، مکتب را تمام کرده ام و اکنون فروشگاه مواد غذای دارم.
این داستان از دو سال پیش است و من آن زمان به سن ۱۷ ساله گی قرار داشتم.
می خواهم داستان را خیلی کوتاه برای تان بنویسم.
مامایم یا برادر مادرم در وزارت دفاع کارمند است و گاهی او در دورترین نقطه کشور به خاطر اجرای وظیفه می رود و زنش با دو فرزندش در خانه تنها می مانند؛ او دو تا دختر به نام های سیما و سیمین دارد که آن زمان دختر بزرگش سه ساله و دختر کوچکش دو ساله بود.
مامایم خیلی یک خانه بزرگ دارد و مادرم بعد از وفات پدر کلانم حقش را از مامایم گرفت و مامایم زمین کوچک خانه اش را به ما داد و ما خانه ساختیم و ما شدیدم همسایه مامایم.
من سه تا برادر و دو تا خواهر کوچک تر از خود دارم، من خیلی یک پسر با اخلاق و مهربان هستم که خیلی مامایم مرا دوست دارد و از سوی دیگر من یک پسر درس خوان هستم که به همین جهت مامایم خیلی و خیلی مرا دوست دارد.
زمانی که من پانزده ساله بودم و خیلی زیاد به خانه مامایم رفت و آمد می کردم و خیلی زیاد با خانواده او در کارهای مانند سودا خریدن کمک می کردم.
زمانی که مامایم به انجام وظیفه به نقاط دور دست می رفت و از این که زنش از طرف شب در خانه تنها می ماند خیلی به تشویش بود و از من تقاضا می کرد که از طرف شب با زن و دخترانش بخوابم که نترسند، چون ما همسایه هستیم و این کار به من بی تفاوت بود.
خلاصه داستان؛ مامایم رفت به یک ماموریت دو هفته یی و من شب ها با کتاب هایم می رفتم به خانه مامایم و من در مهمان خانه اش تا نیمه های شب درس می خواندم و همان جا می خوابیدم.
یک هفته گذشته بود و من یک شب مشغول درس خواندن بودم و دو تا دخترک مامایم را خواب برده بود و ساعت نزدیک دوازده شب شده بود که ناگهان زن مامایم کاملاً برهنه داخل اتاق شد و من از دیدن بدن برهنه او خیلی هیجانی شده و پرسیدم که، زن ماما چه می کنی؟ جواب داد که، کیهان جان، من خیلی یک زن شهوت پرست هستم و هم چنان من عاشق بدنت شده ام و از سوی دیگر مامایت گاهی تا یک ماه در خانه نمی باشد و من به خاطر کیر خیلی بی طاقت می شوم.
برای بار اول در تمام زنده گی ام بود که بدن برهنه یک زن را می دیدم و خیلی با هیجان به بدنش می دیدم و راستی که حتا بدنم را لرزه گرفته بود، اما من دچار عذاب وجدان بودم چون، مامایم را دوست دارم و من نمی توانستم به او خیانت کنم و اعتمادش را بشکنم.
زن مامایم نامش فرخنده است و او خوب می دانست که من او را نمی گایم و به همین دلیل کاملاً برهنه وارد اتاق شده تا من از دیدن او بی خود شوم و با او سکس کنم.
خلاصه، آن شب من فرخنده را سه بار گاییدم، بار اول کیرم خودش بیدار شده بود و دو بار دیگر فرخنده خودش کیرم را به زور بیدار کرد.
فردا که شد من خیلی به درد وجدان شدید دچار شدم و درس خواندن را بهانه کردم و به جایم برادر کوچکم را فرستادم تا با آن ها از طرف شب بخوابد…
پایان/ تابستان ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان؛ شهوت اگر کُنترُل نشود خیانت به بار می آورد، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت و لایک از یادتان نرود.

داستان جدید سکسی زن افغانی که به دام سکس افتاد!!!

زن افغانی  که به دام سکس افتاد!!!
فرستنده، یما، ناشناس!!!
سگسی گپ، مرجع داستان های سکسی افغانی
به معرفی کردن نیاز نیست و تنها همین قدر برای تان می گویم که من خیلی یک پسر شهوتی هستم و سنم ۳۳ ساله شده است، زن و فرزند دار هستم.
درست به یادم است که سنم ۱۹ ساله شده بود و شهوت هم در بدنم موج می زد.
یک روز در خانه تنها بودم و کاملاً خودم را برهنه کرده بودم و کیرم به یاد کوس خوب زیاد بیدار شده بود و من با کیر و خایه هایم بازی می کردم و آن ها را نوازش می کردم؛ خلاصه، یاد کوس مرا دیوانه کرده بود، چون من از زیان های جلق زدن آگاه هستم و به همین دلیل جلق نزدم، چون فصل تابستان بود رفتم با آب سرد یک حمام کردم و کیرم دوباره خوابید.
حدود ساعت ۳ بعد از چاشت شده بود و من در خانه خیلی دق آورده بودم و رفتم کوچه تا با کسی قصه کنم، زمانی که بیرون شدم تصادفی هیچ کس در کوچه نبود تا با او قصه کنم و می خواستم که دو باره داخل هویلی (حیاط) شوم که یک زن میان سال شاید سنش ۴۵ ساله بود، نسبتاً چاق و لباس هاس آزاد نیز پوشیده بود در آخر کوچه دیده شد، چون کیرم خوابیده بود دوباره با دیدن آن زن بیدار شد و به فکر کوسش افتادم و منتظر ماندم تا آن زن بگذرد و من یک بار کونش را ببینم.
او به من نزدیک شد و به من گفت که، پسرم، در کوچه تان کسی خانه کرایی ندارد؟ در همین زمان بود که، شیطان داخل ذهنم شد و گفتم که، خاله ما در هویلی خود ما دو تا اتاق کرایی داریم و کرایه نشین ما یک هفته پیش کوچ کرد و زیرکانه ادامه دادم که، برو خاله داخل خانه مادرم ترا اتاق ها را نشان می دهد.
زمانی که داخل هویلی شد از پشت بغلش کردم و با یک دست از گردنش گرفتم و با دست دیگرم دهنش را بسته کردم و گفتم که، یا کوس بده و یا می کُشمت؛ خیلی عذر و زاری کرد که من شوهر دارم و این و آن کرد، اما آن زمان کیرم آتش گرفته بود و عذر و زاری کسی به من اثر نمی کرد، بعد از این گفتم که، اگر جیغ هم بزنی می کُشمت.
چون در دهن دروازه کوچه ما گاراژ است و من دروازه کوچه را قفل کردم و گاراژ بهترین جای برای گاییدنش بود و او تنها تنبانش را پایین کرد و خودش را خم گرفت و زمانی که خودش را خم کرد کوسش زد بیرون، خیلی یک کوس چاق و پیر داشت و ارزش گاییدن را داشت، هم چنان کوسش با موهای سیاه پوشانده شده بود و دیدن آن کوس حالم را خراب کرده بود، چون کون خیلی بزرگ داشت نیکر نپوشیده بود و من هم به سرعت تنبانم را پایین کردم، چون می ترسیدم که کسی گیر ما نکند خیلی به سرعت کار را تمام کردم، زمانی که انسان در سکس کردن استرس داشته باشد آب کیرش خیلی زود می پرد و آب کیرم من هم فکر کنم در ظرف دو دقیقه پرید و آن گاییدن اولین گاییدنم بود، راستش خیلی کیف هم کردم.
وقتی که جریان سکس به پایان رسید و آن زن تنبانش را دوباره بالا کرد و وقت رفتنش که شد یک سیلی محکم به رویم زد.
پایان/ تابستان ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داستان؛ زنان و دختران نباید بدون مرد تنها وارد خانه کسی شوند، چون خیلی زود به دام گیر می افتند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت و لایک فراموش تان نشود.

داستان سکسی جدید افغانی شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!

شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

شهزاد همیشه همسرش را برای رابطه زناشویی در فشار می‌گذارد؛ کار به جایی رسیده که یاسمن از اتاق خواب شان متنفر شده، ولی هیچ گاه به شوهرش “نه” نمی‌گوید.
ولی از راه‌های دیگر تلافی می‌کند.

این داستان، خیلی معلوماتی و آموزنده است و این را با دقت بخوانید و لذت ببرید.
(داستان کوتاه شماره ۱۰۱)
آیا این زوج که همیشه در حال کیش و مات کردن هم دیگر هستند می‌توانند به زنده گی شان ادامه دهند؟ آیا این گونه زنده گی دوامی دارد؟
یاسمن می‌گوید:
چرا شوهر من صبر نمی‌کند تا یک بار هم که شده من برای رابطه زناشویی پیش قدم شوم؟
شوهر من هیچ وقت در رخت خواب مرا راحت نمی‌گذارد؛ شاید فکر کنید بعد از ۱۵ سال زنده گی زناشویی تمایلات جنسی اش خاموش شده باشد، اما این طور نیست؛ او هر روز از من رابطه زناشویی می‌خواهد؛ بعضی اوقات از کار زیاد خسته می‌شوم و کار رسیده گی به بچه‌ها تمام توانم را می‌گیرد، اما وقتی که به شهزاد می‌گویم، امروز اصلاً در موقعیتی نیستم که بتوانم با تو رابطه زناشویی داشته باشم، اخم و پیشانی ترشی می‌کند و آن قدر اذیتم می‌کند تا راضی شوم.
من نمی‌توانم به شوهرم نه بگویم و این خیلی ناراحتم می‌کند، رفتارهای شهزاد مرا اذیت می‌کند، چرا شهزاد هیچ گاه صبر نمی‌کند تا من یک بار برای رابطه زناشویی پیش قدم باشم؟
نمی گویم از رابطه زناشویی لذت نمی‌برم؛ او واقعاً مرد جذابی است، اما من هم می‌خواهم بعضی اوقات خودم برای رابطه زناشویی اقدام کنم، وقتی می‌بینم که نمی‌توانم در آن لحظات از لحاظ احساسی با وی ارتباط برقرار کنم از دست خودم عصبانی می‌شوم.
۱۸ ساله بودم که، یکی از دوستانم مرا به شهزاد معرفی کرد، بلافاصله عاشقش شدم؛ او پسری ۲۰ ساله و یکی از مهربان ترین و دست و دل بازترین پسرهایی بود که تا آن زمان دیده بودم، ما از نظر اخلاقی و احساسی بهم شباهت داشتیم؛ به خاطر همین عاشق هم دیگر شدیم؛ یک سال بعد ما با هم ازدواج کردیم.
سال‌های سختی داشتیم، هر دو ما جوان بودیم و در بسیاری موارد بی تجربه؛ شهزاد ساعت‌های زیادی در طول روز کار می‌کرد، او در حرفه خانواده گی اش تجهیزات لوله کشی فعالیت می‌کرد، من هم در حال تمام کردن درسم بودم ،بنابراین نمی‌توانستیم وقت زیادی را با هم بگذرانیم.
یاسمن ادامه می‌دهد:
اختلافات ما مثل تمام زنده گی‌های مشترک با شروع زنده گی مشترک شروع شد، اما با باردار شدن من رابطه ما بهتر شد، من و شهزاد تمام انرژی مان را برای بزرگ کردن نسترن گذاشتیم، اکنون نسترن ۱۳ ساله است.
هم چنان که، روابط مان بهتر می‌شد، خانواده مان گسترش پیدا کرد و اکنون چهار فرزند داریم؛ اکنون در خانه به تربیت فرزندانم مشغول هستم و زنده گی ام را دوست دارم، شهزاد هم از شغل خود راضی است.
بعد از این که، آخرین فرزندم به دنیا آمد، ناگهان متوجه شدیم که اوقات سختی را پیش رو داریم؛ شهزاد از کار اخراج شد و در یک کارخانه داروسازی مشغول به کار شد،‌ کاری سخت با حقوق ناچیز؛ بنابراین من هم مجبور شدم تا در یک شرکت ارتباطاتی مشغول شوم تا در آمدمان را افزایش بدهم، در این برهه زمانی بود که از لحاظ مالی در موقعیت بسیار بدی قرار داشتیم، بچه‌ها نمی‌توانستند در جشن تولد دوستان شان شرکت کنند، چون پولی برای خریدن هدیه نداشتیم و آن ها هم نمی‌توانستند بدون هدیه به جشن دوست شان بروند؛ اوضاع بد اقتصادی روی روابط ما هم تأثیر بدی گذاشت، اما هیچ چیز باعث نمی‌شد که شهزاد از رابطه زناشوییی اش دست بردارد.
شهزاد در روابط زناشویی یک ماجراجوی پرهیجان بود، همیشه دوست داشت موقعیت‌ها و روش‌های جدید را امتحان کند؛ من تسلیم شهزاد می‌شدم، چرا که بعد از آن اتفاقی که برایم افتاده بود خودم را گناه کار می‌دانستم و درخواست‌های شهزاد را رد نمی‌کردم؛ البته اگر درخواست‌های شهزاد را رد می‌کردم او به طرز دیوانه واری عصبانی می‌شد، بنابراین من سعی می‌کردم که آرامش را در خانه برقرار کنم و با او مخالفت نکنم.
بعضی اوقات با این که پول زیادی در خانه نداشتیم برای بچه‌ها کفش و لباس جدید می‌خریدم؛ هیچ وقت به شهزاد چیزی نمی‌گفتم، ولی او از طریق چک کردن حساب‌ها متوجه می‌شد و آن وقت بود که داد و فریاد می‌کرد؛ جالب این جاست که، بعد از دعوا از من تقاضای رابطه زناشویی داشت.
درخواست‌های غیرمنطقی و زیاده خواهانه رابطه زناشوییی شهزاد و عصبانیت‌هایش تبدیل به مشکلات بزرگ زنده گی ما شده اند؛ در مقابل فرزندانم چیزی بروز نمی‌دادم، اما در درونم از این زنده گی خسته شده بودم؛ آرزو می‌کردم که کاش می‌توانستم رابطه ام را با شهراد قطع کنم.
اما شهزاد چه می‌گوید؟
همسر من خیلی چیزها را از من پنهان می‌کند، در تمام این سال هایی که با هم زنده گی کردیم، همسر من هیچ وقت در مورد رابطه زناشویی با من صحبتی نکرده است؛ در حقیقت، او همیشه مشتاق به نظر می‌رسد؛ اگر مشتاق نبود، تقاضای مرا رد می‌کرد مگر نه؟ من فکر می‌کنم او باید خیلی هم از من متشکر باشد که من بعد از این همه سال هنوز هم او را به همان زیبایی و جذابیتی که روز اول مان دیدم می‌بینم.
خُب، یاسمن را سرزنش نمی‌کنم که احساساتش را با یک مشاور درمیان گذاشته است؛ اما همسر من کارهایی می‌کند که همه را از من پنهان می‌کند؛ من از این رفتار او دیوانه می‌شوم؛ برای مثال، صورت حساب و کارت‌های بانک را از من پنهان می‌کند، می‌خواهد که من متوجه خرج کردن‌های او نشوم؛ برخی اوقات برای بچه‌ها و خانه بی رویه خرج می‌کند، در طول پنج سال گذشته، پول زیادی صرف هزینه‌های بی مورد کرده است؛ حتا یک بار از خواهرش قرض کرد تا یک صورت حساب را بپردازد و هیچ وقت آن پول را به خواهرش نپرداخت؛ زمانی که من متوجه این موضوع شدم، خیلی عصبانی شدم؛ او عادات بد دیگری هم دارد؛ او خیلی فراموش کار است، علاوه بر این هیچ محدودیتی برای بچه‌ها تعیین نمی‌کند و مرا هم از این کار منع می‌کند.
من همسرم را دوست دارم، همیشه شخصیت و رفتار او را ستایش می‌کنم؛ اما جدا از روابط زناشویی مان ،‌من از زنده گی زناشویی ام راضی نیستم.
درست است که من از همان ابتدا در رابطه زناشویی مان پیش قدم بودم، اما بگذارید توضیح بدهم: من هیچ وقت او را به این کار مجبور نکردم؛ درست است که می‌خواستم او به تقاضای من جواب مثبت بدهد، اما اگر او درخواست مرا رد می‌کرد برای من قابل قبول بود. درست است که من آدمی هستم که در رابطه زناشویی زیاده طلبم اما دیو نیستم.
شهزاد ادامه می‌دهد:
زمانی که من و یاسمن ازدواج کردیم، کارمند شرکت حقوقی پدرم بودم، ۱۲ ساعت در روز کار می‌کردم و در کلاس‌های مدیریتی شرکت می‌کردم، می‌دانستم که ازدواج در این زمان برای ما کار آسانی نبود؛ یاسمن ناراحت بود که من زمان زیادی را در خانه نمی‌گذرانم، اما من این کارها را برای او و زنده گی مان انجام می‌دادم.
زمانی که پدرم فوت کرد، برادر بزرگترم به خاطر اختلافی که در مورد روش‌ها ی مدیریتی او با هم داشتیم مرا اخراج کرد؛ بلافاصله یک کار در یک شرکت دارویی پیدا کردم، اما درآمد من تقریباً نصف آن زمانی شده بود که در حرفه خانواده گی ام مشغول بکار بودم؛ آن دوران یکی از سخت ترین مراحل زندگی ام بود.
اوضاع در خانه به مراتب بدتر بود؛ من به یاسمن اعتماد نداشتم و دفترچه بانک را چک می‌کردم، حالا پسر دوم مان هم مثل مادرش پنهان کاری می‌کند؛ از مادرش درخواست کرده بود که یک جفت کفش اسکیت گران قیمت برایش بخرد و او را در کلاس های اسکیت ثبت نام کند و یاسمن بر خلاف این که می‌دانست ما در موقعیت مالی مناسبی نیستیم این را کار را کرد؛ زمانی که متوجه این موضوع شدم به شدت عصبانی شدم و با او دعوا کردم.
می دانم که از نظر رابطه زناشویی زیاده خواهم، اما اخیراً به یک پزشک مراجعه کردم تا بتوانم خودم را کنترل کنم، توصیه‌های او کمک زیادی به من کرد و او بود که به من و یاسمن توصیه کرد تا به یک مشاور مراجعه کنیم؛ شاید ما در روابط مان دچار اشتباه شده ایم و امیدوارم مشاور بتواند به ما کمک کند تا بتوانیم مشکلات مان را حل کنیم.
مشاور چه می‌گوید؟
تعادل قدرت!
درگیری برای تصاحب قدرت بین زوج‌های جوان بسیار مرسوم است؛ مشکل شهزاد و یاسمن شاید در ظاهر مشکل ارتباط زناشوییی باشد، اما در حقیقت، آن ها بین شخصیت متجاوز و منفعل خود درگیر هستند.
شهزاد آمرانه نیازهایش را از یاسمن مطالبه می‌کند، به جای این که با یک روش آرام تر این کار را انجام دهد. یاسمن در برابر شوهرش مخالفتی نمی‌کرد؛ این رفتارها یک چرخه ناتمام بود: هر چه شهزاد بیش تر از یاسمن تقاضا می‌کرد، بیش تر یاسمن در سکوت کینه او را به دل می‌گرفت، با این حال، من اعتقاد دارم که، اگر از همان اول سهم خود را از مشکلات شان می‌پذیرفتند، رفتار ناخوش آیندشان با یک دیگر تغییر پیدا می‌کرد.
ابتدا، این زوج باید رابطه زناشویی شان را اصلاح می‌کردند؛ اگر این زوج نخواهند ببینند که چه گونه رفتارشان باعث به وجود آمدن واکنش منفی دیگری می‌شود، رابطه شان زودتر از درون پوسیده و خراب می‌شود.
در قدم بعدی، ما نقش خانواده دو طرف را در شکل گیری شخصیت این دو نفر بررسی کردیم؛ شهزاد فرزند یک خانواده بسیار موفق و سخت گیر بود و شهزاد با این ذهنیت رشد کرد که طبق انتظارات خانواده اش زنده گی کند و مسیر شغلی آن ها را دنبال کند؛ برای این که ناامیدی شغلی خود را فراموش کند، در خانه پرخاشگر و ستیزه جو شد و حتا نمی‌دانست که در طلب رابطه زناشویی از همسرش بیش از حد متوقع است؛ بعد از این که شهزاد این موضوع را متوجه شد، بسیار شرمنده شد و قول داد که بیش تر به احساسات همسرش توجه کند.یاسمن مانند پدرش فردی سربزیر و متواضع بود، اما مانند مادرش راه‌های نادرست بسیاری را امتحان می‌کرد؛ در وهله اول، یاسمن قبول نمی‌کرد که شخصیتی انفعالی دارد، اما بعد از چند جلسه این واقعیت را پذیرفت و متوجه شد که با خرج کردن‌های بیهوده نباید شوهرش را در فشار مالی می‌گذاشت. یاسمن تصمیم گرفت که از این پس در روابط زناشویی خودش پیش قدم بشود؛ من به یاسمن گفتم، تو فکر می‌کردی شهزاد از تو فقط به عنوان همسری برای ارضای نیازهای جسمی اش می‌بیند در صورتی که تو هم همان رفتار را با شهزاد داشتی و او را به چشم بانک پولی نگاه می‌کردی.
مشاور ادامه می‌دهد:
شهزاد نیاز داشت که نیازهای جسمی اش را کنترل کند و مهارت‌های ارتباطی اش را بهبود ببخشد، به جای این که زنش را به خاطر خرج‌های پی در پی سرزنش کند، سعی کند که زنش را تشویق کند تا با هم دیگر در مورد خرج کردن و برنامه ریزی مالی اقدام کنند.
بر خلاف درگیری شدیدی که این زوج با یک دیگر داشتند،به آن ها توصیه کردم که در مقابل فرزندان شان با یک دیگر بحث و جدل نکنند؛ خیلی مهم است که پدر و مادر در مورد روش‌های تربیتی و آموزشی با یک دیگر موافق به نظر برسند.
یاسمن سعی می‌کرد از این به بعد شهزاد را در مورد کارهایی که بچه‌ها می‌کنند مطلع کند؛ برای حل مشکل به شهزاد پیشنهاد کردم که به پسرش توضیح بدهد که کلاس اسکیت برای ما هزینه زیادی دارد و اگر تو نخواهی به طور مرتب سر کلاس‌هایت حاضر شوی در قبال هر جلسه ای که غیبت می‌کنی به ما ضرر می‌زنی؛ شهزاد این توضیحات را به پسرش داد و او نیز دیگر هیچ اصراری برای شرکت در کلاس‌های اسکیت نکرد.
به تدریج اشتیاق رابطه زناشوییی شهزاد نیز کاهش پیدا کرد و یاسمن نیز از این موضوع آرامش بیشتری به دست آورده بود؛ بعد از چند ماه ، یاسمن در جلسه ای به من گفت” تازه گی‌ها به نیازهای شهزاد جواب مثبت نمی دهم، مگر این که واقعاً دلم بخواهد و حوصله اش را داشته باشم و این باعث شده رابطه زناشویی مان کم تر از قبل شود و اکنون به جایی رسیده ایم که اغلب من در آغاز رابطه زناشویی پیش قدم می‌شوم”.
علامت خوب دیگر این بود که، یاسمن دست از خرج کردن‌های بیهوه برداشته بود؛ شهزاد می‌گوید:” هنوز هم من صورت حساب‌ها و شارژ ساختمان را می‌پردازم. اما دیگر روی خرج و مخارج کنترلی ندارم و این واقعاً اوضاع را برای من و زنم آسان تر کرده است.
در نهایت، یاسمن و شهزاد دوباره احساس کردند که عاشق یک دیگر شده اند؛ انگار که تازه ازدواج کرده اند و خانواده تشکیل داده اند؛ به آن ها توصیه کردم که، مرتب با یک دیگر بیرون بروند، اکنون شهزاد و یاسمن دو بار در ماه با هم دیگر بیرون می‌روند و این کار به بهبود رابطه شان کمک زیادی کرده است.
اکنون یاسمن و شهزاد بعد از دو سال که از جلسات مشاوره شان می‌گذرد آماده اند که به تنهایی به جنگ با مشکلات شان بروند، البته هنوز هم شهزاد را به طور جداگانه ملاقات می‌کنم تا بتواند مشکلات کاری اش را نیز حل کند.
هر دو نفر آن ها در زمینه بهبود رابطه شان پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند و آن قدر با هم صمیمی هستند که حتا قبل از ازدواج شان نیز رابطه ای به این خوبی نداشته اندپ؛ سال بعد، می‌خواهند جشن پانزدهمین سالگرد ازدواج شان را برگزار کنند؛ یاسمن می‌گوید: تغییراتی که در شهزاد صورت گرفته را بسیار دوست دارم و اکون نیز در مورد خودم احساس بهتری دارم؛ نسبت به آینده مان بسیار خوش بین هستم و می‌دانم که آماده تغییرات بزرگی در زنده گی مان هستیم.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
فرستنده؛ یک روان شناس ایرانی.

داستان سکسی افغانی جدید خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!

خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!
این داستان را برای این که روح و روان تان آرام شود بخوانید!!!
فرستنده، ایرج، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من شما را دعوت می کنم که، داستان را تا پایان بخوانید و از یک فرهنگ بد ما آگاه شوید و در پایان خیلی یک حس خوب را نیز تجربه کنید، چون ایرج با خجسته در پایان عروسی می کند و چه قدر عالی است که یک انسان از خودکُشی نجات پیدا می کند و زنده گی اش به بهشت تبدیل می شود.

دخترک مادل افغان در کانادا
gap3xy دخترک مادل افغان در کانادا

ایرج چنین برایم نوشت:
من نویسنده نیستم تا همه جزئیات داستانم را درست برای تان بنویسم، اما کوشش می کنم که آن چه اتفاق افتاده را برای تان خیلی کوتاه بنوسیم و این داستان شاید باور کسی نشود اما، این داستان یکی از داستان های واقیعی است و جالب است که به شکل رُمانتیک نوشته شده است.
من ایرج هستم، سنم ۲۸ ساله شده است، خلاصه من یک مرد هستم و هم چنان تا اندازه ی خوش نژاد نیز هستم، یعنی، زمانی که انسان در خانواده سرمایه دار بزرگ می شود او توسط پول خیلی خوب رشد می کند و همه امکانات زنده گی را برای خود می سازد و حتا خوش نژاد نیز می شود، راستش، چون پدرم پول دار است و من مانند شهزاده ها بزرگ شدم، ما از یکی از ولایت های دور دست از شمال افغانستان هستیم و اکنون در شهر کابل زنده گی می کنیم.
من ادبیات آلمانی خوانده ام و چند سال در یک شرکت خصوصی که از طرف آلمان ها رهبری می شد کارمند بودم.
داستان هر چه کوتاه باشد بهتر است؛ من در سن ۱۸ ساله به یک دختر که از جمله همسایه های بود عاشق شدم و نام آن دختر پریسا بود، اما آن ها از نگاه اقتصاد خوب نبودند و یا هم سویه ما نبودند، من به مادرم گفتم که، می خواهم با پریسا عروسی کنم، اما پدر و مادرم به شدت مخالف کردند و گفتند که، ما دختر خاله ات را می خواهیم به تو بگیریم، اما من اصلاً از دختر خاله ام خوشم نمی آمد، خلاصه، چهار سال در بین من و خانواده ام بر سر عروسی ام دعوا جریان داشت که در نتیجه، من قسم خوردم که تا آخر عمر عروسی نمی کنم تا که به عشقم نرسم.
در همین زمان بود که رابطه منُ پدرم خیلی خراب شد و آن چه که خیلی برایم عذاب آور بود این بود که، پریسا با یک پسری عروسی کرد که او را درست دوست نداشت و من از خشم شدید جدا از خانواده ام به زنده گی کردن شروع کردم، پدر خیلی یک خانه خوب دارد و دو تا آپارتمان پیش رفته نیز دارد و من رفتم در یکی از آپارتمان ها به زنده گی تنهایی خود ادامه دادم و یک سال بعد صاحب کار شدم و همه مصارف و هزینه های زنده گی ام را خودم پیدا می توانستم، اما پیش از آن، خواهرم و مادرم خیلی پول برایم می دادند و حتا یک موتر خوب نیز برایم خریدند.
من خیلی یک پسر حساس و کنج کاو هستم و عاشق طبیعت نیز هستم و در فصل تابستان برای لذت بردن از طبیعت به وطن ما به خانه های کاکاهایم می روم، که آن جا خیلی از جنگل ها، دریاها، باغ ها و مناظر طبیعی پُر است و از کوه نوردی، از شکار و از آب بازی خیلی لذت می برم و در آن قریه که کاکاهایم زنده گی می کنند نفوس خیلی کم است و نزدیک به همه مردم آن برای زنده گی کردن به کابل آمده اند و قریه ها خیلی کم نفوس شده اند.
سه سال پیش، در جوش فصل تابستان بود که به وطن رفتم، پیش از این که آفتاب طلوع کند تفنگ شکاری کاکایم را گرفتم و رفتم به طرف باغ ها برای شکار کردن؛ تصادفی، در راه بودم که در نزدیک دریا یک دختر که لباس های سیاه به تن داشت و در سر پُل ایستاده بود و به طرف آب دریا می دید، من از بین درختان به او می دیدم و خیلی کنج کاو شدم که، او در این وقت روز تنها در این جنگل چه می کند؟ خلاصه، او برای چندین دقیقه به طرف آب می دید که ناگهان خودش را به داخل آب انداخت، راستی خدا من فوراً فهمیدم که او می خواهد که خودکُشی کند و شاید مانند فیلم ها به نظر برسد که من پیش از این که او بمیرد خودم را به دریا زدم و او را از آب بیرون کشیدم؛ دیدم که یک دخترک ریزه استخوان و لاغر اندام با موهای سیاه و پوست سفید؛ زمانی که دانست نجات یافته است دوباره به طرف آب دوید اما من از دستش گرفتم و نگذاشتمش که خودش را دوباره به آب بیندازد.
گفتم؛ چرا می خواهی که خودت را بکُشی؟ با گریه گفت، من از این گونه زنده گی خسته شده ام و دیگر تحمل این گونه زنده گی را ندارم، گفتم، تو چه گونه زنده گی داری؟ گفت، تو کی هستی این سؤال را از من می پرسی؟ گفتم، من یک انسان هستم که تصادفی من واسطه شوم تا از مُردن نجات پیدا کنی؛ گفت، راستی من تُرا در این قریه نو می بینم، من خودم را برایش معرفی کردم و او کم کم در حال آرام شدن بود. در بین ما حدوداً سی دقیقه گپ زدن جریان داشت و در پایان برایش گفتم که، لطفاً خودت را نکُش و پس برو پیش خانواده ات و تو یک دختر زیبا هستی و بسیار زود عروسی می کنی؛ پیش از این گپم تمام شود دوباره به گریه کردن شروع کرد و گفت، مادر اندرم تصمیم دارد تا مرا تا آخر به شوهر ندهد و برادر اندرهایم با خواهر اندرهایم خیلی زیاد به من ظلم می کنند…
با شنیدن این جمله ها واقعاً حالم خراب شد و اول فکر کردم که او دروغ می گوید اما این جمله ها را با گریه ها می گفت و در زبان و چشمانش دروغ دیده نمی شد و من پی بردم که حتماً این گپ ها واقعیت دارد تا او مجبور به خودکُشی شده است.
وقت به سرعت می گذشت، بیش تر از یک ساعت شده بود که ما در زیر درخت تقریباً در داخل جنگل با هم گپ می زدیم که سرانجام من مجبور شدم تا او را به یک روش نجات بدهم، چون هر کس به جای من می بود غیرت مردانه گی اش او را وادار می کرد تا او را نجات بدهد، اما پیش از آن، از او خواستم که جریان خودکُشی اش را مکمل بگوید.
او چنین گفت:
نامم خجسته است، سنم، ۲۲ ساله شده است، زمانی که مادرم مرا تولد می کرد او در اثر خون ریزی شدید و در نبود شفاخانه او وفات کرد، چون سن مادرم آن زمان خیلی کم بود و توان تولد کردن طفل را نداشت، من خیلی به سختی که چندین بار از مرگ حتمی نجات یافتم با خانواده پدرم زنده گی می کردم؛ سرانجام پدرم دوباره زن گرفت و سنم آن زمان به گفته پدرم سه ساله بود.
نزدیک به بیست سال من از طرف مادر اندرم و فرزندانش ظلم دیدم، مادر اندرم خیلی یک زن شیطان صفت است و او خیلی به راحتی افکار پدرم را در مورد من تغییر می دهد و حتا گاهی پدرم نیز مرا لت و کوب می کند و من همیشه صبر می کردم و منتظر عروسی کردن بودم تا از شر آن خانواده نجات پیدا کنم؛ اما به خاطر من سه نفر به خواستگاری آمدند، اما مادر اندرم اجازه نداد تا من عروسی کنم و او می خواهد که من تا آخر عمر به او کار کنم و مرا مانند مزدورکار بی مزد فکر می کند و خلاصه، زمانی که فهمیدم راهی برای نجات و عروسی کردن نیست من تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم.
از چهره خسته خجسته و از لاغری او به درستی معلوم می شد که او خیلی رنج دیده است و او به بیماری افسرده گی نیز دچار شده بود.
داستان او مرا خیلی تکان داد و نمی توانستم که او را در این قریه رها کنم و من باید برای نجاتش فکری می کردم.
خلاصه گپ، ما خیلی با هم قصه کردیم و او همیشه با قصه کردن گریه هم می کرد و گریه هایش خیلی حالم را خراب می کرد، ناگهان متوجه شدیم که آفتاب همه جا را روشن کرده است و در پایان فوری یک تصمیم گرفتم چون، دلم خیلی به او سوخت و خواستم که او را از دست آن خانواده بی شعور نجات بدهم.
دیگر چیزی در ذهنم نگشت، یعنی، من برایش گفتم که، خجسته، در شهر کابل یک جای است به نام پرورشگاه و آن جا از دختران بی سرپرست هم نگه داری می کنند و همه امکانات زنده گی را برایت مهیا می کنند و تو خیلی دوستان خوب را آن جا پیدا می کنی؛ با شنیدن این گپ، اول باورش نشد، چون او آن قدر زجر دیده بود که اعتمادش را از انسان ها از دست داده بود و خیلی عجیب و با تعجب با گپ هایم گوش می داد و زمانی که گپ هایم به پایان رسید گفت؛ در دنیا چنین جای واقعاً موجود باشد؟ گفتم بله، گفت، درست است، پیش از خودکُشی آن را جا یک بار می بینم.
وقت کم بود برایش گفتم، تو نزدیک پُل باش و من می روم که موترم را از خانه کاکایم بیاورم، گفت، درست است.
من به سرعت رفتم به خانه کاکایم و زمانی که موتر را می کشیدم خانواده کاکایم همه پرسیدند که، ایرج چه گپ شده است و چرا این قدر دست و پاچه هستی؟ گفتم، هیچ گپی نیست، بعداً برای تان می گویم که چه گپ شده است.
زمانی که در سر پُل رسیدم، کمی دیر کرد و دلم خیلی ناآرام شد و فکر کردم که او شاید خودش را کُشته باشد، اما دیدم که از پشت یک درخت دل و نادل به طرف پل آمد و سوار شد و من خود را به سرعت از قریه کشیدم، نزدیک دروازه خروجی ولایت که رسیدیم، پولیس ها ما را ایستاده کردند و گفتند که، تو با آن دختر چه نسبت داری تا او را سوار موترت کردی؟ برای گفتن داستان وقت نبود، تنها همین قدر برای شان گفتم که، من عاشق او هستم و او را فرار داده ام و می خواهم یک زنده گی خوب را با او در کابل بسازم و شما نباید به عاشقان مزاحمت کنید و اگر این دختر را به خانواده اش دوباره تسلیم کنید شاید او را بکُشند و شما خون دارش می روید، با شنیدن این گپ ها، حیران مانده بودند، بعد از آن گفتم، ببیند دوستان عزیز، درست است که شما خدمگار مردم هستید اما، اگر شما ما را تسلیم پولیس و قاضی کنید خدمت را کنار بگذار که حتا به زنده گی دو تا عاشق زیان زده اید و شاید ما شما را دعای بد کنیم، گفتند، اما من از آن دختر یک سوال داریم، گفتم، بپرس، آن ها به خجسته گفتند که، این پسر راست می گوید؟ خجسته جواب داد که، بله او راست می گوید؛ پولیس ها همه یک جا لب خند زدند و گفتند، بروید و از زنده گی تان لذت ببرید، چون شما بالا تر از سن هیجده سال هستید و حق دارید که همسرتان را انتخاب کنید؛ راستش من از آن پولیس ها خیلی خوش شده بودم و حتا برای شان هشت هزار روپیه هم دادم و گفتم، شما در عروسی ما آمده نمی توانید و با این پول از طرف ما مهمان هستید.
راستش، مرا در دلم خنده گرفته بود که، چون، به چه آسانی آن پولیس ها از ما دست کشیدند، کشور ما خیلی مردم ساده دل دارد و از طرف دیگر پولیس های کشور ما از خود قانون دارند.
راستش، خجسته خیلی خوش به نظر می رسید و او برای اولین بار بود که به کابل سفر می کرد و برای اولین بار بود که با یک پسر تنها در یک موتر بود و هم چنان برای اولین بود که، یک نفر به او دل سوزی می کرد و او را کمک می کرد و به گپ هایش گوش می داد.
خلاصه، ما داخل شهر کابل شدیم و در بین هفت میلیون انسان خود ما را گم کردیم و هیچ کسی نمی توانست ما را پیدا کند و آن چه خیلی تعجب برانگیز بود دیدن خجسته به مردم و به شهر کابل بود و می گفت، در کابل چه قدر نفر است و چه قدر نسبت به قریه ما فرق دارد، یعنی از دیدن شهر کابل حیران مانده بود.
من در دلم گفتم که، پیش از این که خجسته را به پرورشگاه تسلیم کنم باید او را یک و یا دو روز در آپارتمانم مهمان کنم، راستش، دوستان عزیز، خجسته خیلی خوش بود و من خواستم که بیش تر او را خوش کنم و خوشی او به من نیز سرایت کند و او را به آپارتانم بُردم، گر چه که همه قصه های مهم ما تمام شده بود و ما در موتر در راه خیلی باهم قصه کرده بودیم؛ برای این که، مردم به من شک نکند که خودت مجرد و چرا دختر را در آپارتمانت آوردی، گذاشتم که هوا تاریک شود بعد از آن ما به آپارتمان برویم، تا این که شام شود، چون بعد از چاشت شده بود اول رفتیم در یک رستوران نان خوردیم، بعد از آن رفتیم به پارک شهر نو تا شام با هم قصه کردیم و نزدیک خُفتن که شد رفتیم به آپارتمانم، در راه زینه آپارتمان تنها یک پیر مرد همسایه ما را دید و به من شک کرد که شاید ایرج از مجردی دخترباز شده باشد؟ اما من با آن کاکا خیلی با احترام رفتار می کردم و به او گفتم که، کاکا مرا آدم بد فکر نکن و من بعداً در این باره با تو گپ می زنیم و او با یک لب خند زدن گفت، بروید من به شما مزاحمت نمی کنم، گفتم، به پدرم زنگ نزنی؟ با خنده گفت، دلت جمع.
خجسته از دیدن آپارتمانم شگفت زده شده بود، چون او برای اولین بار بود که چنین خانه را از نزدیک می دید.
خلاصه، آن شب گذشت و خجسته در اتاق خوابم خوابید و من در اتاق نشیمن.
شب هنگام در ذهنم جنگ جریان داشت که، آیا او را به پرورشگاه ببرم و یا نه؟
فردا که شد، در این باره با او هیچ گپ نزدم.
صبح که شد برایم گفت، ایرج، می بخشی، می خواستم برایت صبحانه آماده کنم اما، باور کن که من از وسایل آش پز خانه ات هیچ چیز را ندانستم و این آش پز خانه خیلی پیش رفته است؛ من در دلم خیلی خنده کردم و گفتم، گناهت نیست و این آش پز خانه نسبت به آش پز خانه های قریه ها خیلی فرق دارد، ناخودآگاه از دهنم برآمد که، در آینده با این آش پز خانه بلد می شوَیی، اما او چیزی را ندانست و همان صبح با هم دیگر صبحانه را ترتیب دادیم.
من رفتم سر کار، زمانی که سر کار بودم ذهنم متوجه خجسته بود و همیشه باخود می گفتم که، او را به پرورشگاه تسلیم کنم و یا نه؟
خلاصه، بعد از رخصتی خودم را زود به خانه رساندم و دیدم که، خجسته نسبت به دیروز خیلی تغییر کرده است، یعنی، زمانی که روح او آرام شده بود چهره اش کمی زیبا شده بود و من زمینه را مساعد دیدم برای این که بیش تر روح او آرام تر شود شروع کردم با قصه های خنده دار و برانگیزه.
آن شب خیلی خنداندمش و برایش قسم دادم که، گذشته ات را فراموش کن و فکر کن که نو و دوباره به دنیا آمده یی. داستان کوتاه؛ او پنج روز می شد که در آپارتمانم بود و من در دنیای دو دلی به سر می بردم که با او چه کنم؟
کاکایم چندین بار برایم زنگ زد که، ایرج خیرت بود که آن صبح با آن عجله از قریه رفتی؟ اما من برایش می گفتم که بعداً در این باره با هم گپ می زنیم.
خجسته کم کم به وسایل مدرن آپارتمان بلد می شد و من تا اندازه او را رهنمایی کردم که چه گونه از وسایل آپارتمان استفاده کند و من در اتاق نیشمن خود خیلی یک تلویزیون بزرگ ال سی دی دارم و او در نبود من غم هایش را با آن تلویزیون فراموش می کرد.
اگر یادتان باشد او در روز خودکُشی کردن یک لباس سیاه دهاتی ساده در تن داشت و آن لباس بیش تر از ده روز شده بود که در بدنش بود، چون من از ترس همسایه های آپارتمانم نمی توانستم او را برای لباس خریدن به شهر ببرم و ناچار شدم که خودم یک لباس ساده به رنگ پسته یی را از یک مغازه بخرم، گر چه که آن لباس در بدنش کمی بزرگ بود اما، واقعاً با آن لباس زیبا دیده می شد و لباس شُستن را در ماشین لباس شویی را نیز برایش یاد دادم و او همان لباس سیاه دهاتی اش را به عنوان یادگار آن قریه دوباره شُست.
داستان کوتاه؛ بیش تر از دو هفته او در آپارتمانم بود و من و یا ما هر روز به هم دیگر معتادتر می شدیم و من خیلی خوش بودم و زنده گی برایم یک رنگ دیگری را نشان داده بود و من هر روز به خجسته بیش تر عادت می کردم، چون او به من نشان داده بود که، زنده گی با یک دختر رنج دیده چه حسی دارد و من او را مانند دوست نزدیک خود فکر می کردم و همه رازهای پنهان یک دیگر خود را به هم دیگر گفتیم.
باور کنید دوستان عزیز که، زنده گی او ناگهانی تغییر کرده بود و او هر روز وزن می گرفت و رنگ پوستش روشن تر می شد و چشمانش شفاف دیده می شد، چون او از یک خانواده خیلی بد نجات یافته بود.
روز جمعه شده بود و از بودن او در آپارتمانم بیست روز گذشته بود، اما او به من عاشق شده بود و خیلی می ترسید که مرا به پروزشگاه تسلیم نکند، چون من این موضوع را در چهره اش پی می بردم.
شب که شد من آخرین تصمیم را گرفتم که با خجسته چه کنم؟ سرانجام من تصمیم گرفتم که باید بر خلاف خواست خانواده ام و بر خلاف خواست مردم با او عروسی کنم.
روز شنبه شده بود و بعد از خوردن صبحانه برایش گفتم که، خجسته از پرورشگاه خوشت آمد؟ گفت، کدام پرورشگاه من ندیدم؟ گفتم، همان پرورشگاهِ که گفتم بودم همین خانه من بود؛ با شنیدن این گپ در چشمان اشک چرخید و گفت، ایرج پس می خواهی با من عروسی هم کنی؟ گفتم؛ بله، با شنیدن این گپ دو قطره اشک از دو چشمش ریخت و می خواست که خودش را در آغوشم بینداز اما جرئت نکرد؛ بعد از آن برایش گفتم، بیا که برویم امروز خرید کنیم و امشب پنهان از خانواده ام با تو نکاح می کنم.
بردمش به بازار هر چه نیاز بود خریدیم و همسایه های آپارتمانم با تعجب به من نگاه می کردند که ایرج دخترباز شده است.
شب که شد همسایه هایم را با ملا مسجد آوردم و با خجسته نکاح کردم و بعد از همان شب من مفت و راگان شدم متأهل.
چون من با پدرم به خاطر عروسی ام مشکل داشتم و به همین خاطر حاضر نبودم که پدرم مصارف عروسی ام را بپردازد و من تن به یک عروسی خیلی ساده دادم.
یکی از همسایه های ما به پدرم زنگ زده بود که، ایرج دیشب در آپارتمانت عروسی کرد، پدرم، مادرم دو برادرم و سه تا خواهرم به آپارتمان رسیدند.
زمانی که خجسته را دیدند باور کردند که من پنهانی و بدون مشوره آن ها عروسی کرده ام؛ گپ از گپ گذشته بود.
پدرم بدون کدام سؤال و جواب خیلی یک سیلی محکم به رویم زد و گفت، آخر کارت را کردی و سرم را در بین مردم خم کردی و با یک دختر بازاری عروسی کردی، بعد از آن ادامه داد؛ تو دیگر پسرم نیست و من ترا عاق کردم و تا که من زنده هستم از مال من استفاده نمی توانی، برو برآی از آپارتمانم و برو گم شو با این زن فاحشه ات.
با این گپ ها من هیچ جوابی ندادم و خجسته و مادرم گریه می کردند.
همان روز ما به یک آپارتمان کرایی کوچ کردیم و به زنده گی نو خود شروع کردیم؛ چون خجسته به بیماری افسرده گی شدید در اثر غم های زیاد دچار شده بود و من مجبور شدم که او را به نزد یک دُکتُر روان شناس ببر که، آن دُکتُر همراه با دوا به او چنین نصیحت هم کرد؛ برایش گفت، اول باید به ورزش کردن شروع کنی، دوم خودت را از زنده گی گذشته ات رها کنی و سوم بعد از این زنده گی ات را در پرتو عقل و منطق به پیش ببر.
دو سال بعد از عروسی ما، به کشور کانادا رسیدیم و اکنون ما دو تا دخترک شیرین دو گانه گی به نام های یاسمن و نسترن داریم و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها در انتخاب همسرشان حق دارند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.