به عاشقان مزاحمت نکنید!!!

کوس گایی عشقی
gap3xy کوس گایی عشقی

فرستنده، داریوش، ناشناس!!!

نامم داریوش است، سنم ۲۷ ساله شده است، وزن مناسب ورزشی دارم، قدم میانه می باشد، چهره سفید دارم، موها و چشمانم سیاه هستند، راستش زیبا نیز هستم، چهار ماه از عروسی ام می گذرد، بعد از مکتب وارد دانشگاه شدم و ادبیات انگلیسی را خواندم و در سفارت انگلیس کار پیدا کردم من در یک خانواده کوچک در یکی از ولایت های دوردست کشور به دنیا آمده ام و اقتصاد ما خوب است و عاشق کتاب و معلومات هستم.
داستان کوتاه؛ یک روز از کار رخصت شدم و خواستم که بروم پیش پدر و مادرم، چون به دور از آن ها مجرد در کابُل زنده گی می کردم، خلاصه به خانه رسیدم و زمانی که آفتاب غروب کرده بود، مادرم برایم گفت که، برو به خانه کاکا سروَر یک دیگچه ماست بیاور؛ کاکا سروَر از همسایه های دور ما است و چندین تا گاو دارد و خیلی مردم از او ماست می خرند؛ یعنی این یک فرهنگ مردم قریه می باشد؛ زمانی که به دروازه آقا سروَر رسیدم و تک تک زدم یک دختر که سنش ۲۰ ساله به نظر می رسید دروازه را وا کرد، زمانی که دیدمش ناخودآگاه برایش لب خند زدم و او نیز به من لب خند زد، بعد از سلام گفتم، می شود به من یک دیگچه ماست بدهی؟ گفت، یک دقیقه باش می روم و می آورم، گفتم، درست است.
او با ماست آمد و ماست را به من داد و من برایش گفتم، خودت درخشان هستی؟ گفت، بله مرا نشناختی داریوش؟ گفتم، درخشان تو بسیار تغییر کردی من تُرا وقتی دیده بودم که یک خاشه (خُرد) دختر بودی و خیلی کوچک بودی و تو خیلی زود بزرگ شدی؛ با خنده گفت، راسش کسی که زیاد ماست، دوغ، شیر، پنیر، قیماق، مسکه و چکه بخورد زود کلان می شود، با این گپش مرا نیز خنده گرفت؛ بعد از آن با خنده گفت، ماستت را گرفتی؟ گفتم، بله، گفت، دیگر منتظر چه هستی؟ من با لب خند رفتم.
درخشان با پدر و مادرش زنده گی می کرد و او دو تا خواهر دارد که آن ها عروسی کرده بودند و دو تا برادر دارد که یکی از آن ها در کابُل زنده گی دارد و دیگرش دانش آموز مکتب است، درخشان مکتب نخوانده است و در کارهای خانه شان مصروف بود.
شب شد و هنگام خوابیدن در بستر خود بودم که ناگهان درخشان به یادم آمد و چشمانم را بسته کردم و چهره اش را در ذهنم مجسم کردم که در نتیجه، خنده هایش، لب خندهایش، سفیدی اش و ساده دلی اش مرا کباب کرد، او هیچ آرایش نکرده بود و بدون آرایش خیلی عالی دیده می شد و آن چه که مرا حیران کرده بود زود بزرگ شدنش بود، یعنی من زمانی که در کابُل درس می خواندم و او را برای چند سال ندیده بودم و زمانی که دیدمش حتا نشناختمش؛ راستش ناخودآگاه خوش بودم و با همین خوشی خوابم بُرد.
فردا که شد، مادرم گفت که، دیگچه ماست کاکا سروَر را ببر، من به عجله دیگچه را گرفتم و رفتم، بعد از تک تک زدن دوباره درخشان دروازه را وا کرد، باز هم با لب خندش مرا کباب کرد و گفت، ماست ترش نبود؟ گفتم، نه خیلی عالی بود، گفت، دیگر هم می خواهید؟ گفتم، نزدیک شام باز می آیم.
وقتی که به خانه رفتم و لب خند درخشان باز در پشت چشمانم آمد و باز کباب شدم.
من در دانشگاه و در سفارت انگلیس مانند درخشان دختری را ندیده بودم، درخشان آن زمان خیلی زیبا شده بود، لب هایش بدون لبسرین یا رژ لب سرخ بودند و چهره اش سفید و چشمانش خیلی روشن بودند و مژه هایش مانند نیش کژدم (کج دُم) چنگ شده بودند.
شب دوم که شد مادرم گفت، داریوش تو فردا به کابُل می روی و می خواهم امشب خیلی چیزهای مزه دار برایت پُخته کنم و باز برو از کاکا سرور ماست بیاور و من منتظر چنین گپ بودم و به سرعت به پشت دروازه درخشان شان رفتم و بعد از تک تک کردن دروازه، باز هم درخشان آمد؛ این بار وقتی که او را دیدم دیگر خودم را از دست دادم، چون عاشق او شدم، بعد از چند ثانیه گفت، سلام دادن را یاد نداری؟ رنگم سرخ شد و گفتم، سلام و او جواب سلامم را داد و گفت، ماست برایت بیاورم؟ گفتم، بله، بعد از این که ماست را گرفتم به سوی خانه ما آمدم.
در همین زمان بود که بعد از سه بار دیدار من عاشق درخشان شده بودم و او مرا با همین ساده دلی اش و با همین دهاتی بودنش مرا شکار کرد، دیگر زمین و زمان را نمی شناختم و دایم به کومه های سرخ درخشان فکر می کردم؛ همان شب مادرم برایم گفت که، داریوش تُرا چه شده؟ گفتم، هیچ مادر.
داستان کوتاه؛ فردا زمانی که من دیگچه ماست را دوباره بُردم و دانستم که درخشان منتظر من می باشد و او نیز به خاطر من قلبش می تپد، راستی من به راحتی پی بردم که او نیز عاشق من شده است، بعد از کمی گپ زدن من گفتم که، درخشان فردا من به کابُل می روَم، با شنیدن این گپ مأیوس و ناامید شد و من به خانه آمدم.زمانی که به خانه رسیدم آرامم نگرفت و دوباره رفتم و او بازهم پشت دروازه منتظر من بود و برایش گفت که، درخشان موبایل داری که از آن طریق باهم گپ بزنیم؟ گفت، نه ندارم، پدرم به من اجازه نمی دهد که موبایل داشته باشم، گفتم، من فردا برایت یک تا موبایل می خرم و از کابل برایت زنگ می زنم و کوشش کن که کسی از موبایلت خبر نشود، گفت، درست است، من به دفتر زنگ زدم که یک روز دیگر به رخصتی ام اضافه کنید که یک کار ضروری دارم.
فردا که شد من برای درخشان یک موبایل خریدم و آن را برایش دادم و رفتم به کابُل.
ناوقت شب که شد برایش زنگ زدم و خیلی باهم گپ های خوب زدیم، به همین گونه پنج ماه سپری شد و من چندین بار دیگر به قریه برای دیدنش رفتم و ما صد در صد عاشق هم دیگر شدیم و بدون هم دیگر زنده گی آینده ما ناممکن بود، اما برای عروسی ما چند مشکل وجود داشت، مشکل اول پدر درخشان بود، چون او می خواست که درخشان را به برادر زاده اش بدهد، چون زمانی که درخشان کوچک بود پدرش این را وعده به برادرش داده بود که من درخشان را به پسرت می دهم، از سوی دیگر کاکای درخشان خیلی زمین و جایداد دارد و پدر درخشان به آن زمین های برادرش چشم دوخته بود که با دادن درخشان به برادرش زمین به دست بیاورد و مشکل دیگر پدر و مادر خودم بودند که به هیچ صورت راضی نبودند که من با درخشان عروسی کنم، چون آن ها به این فکر بودند که من باسواد هستم و درخشان به هیچ وجه با من سازگاری ندارد.
عشق در بین ما خیلی ریشه دواند که در نتیجه مجبور شدیم به مادرهای ما بگوییم که ما باهم عروسی می کنیم، نه خانواده او و نه خانواده من به این کار راضی نشدند و همه کوشش های ما از بین رفت.
سرانجام عشق آتشین مرا مجبور کرد که، شناس نامه درخشان و شناس نامه پدرش را از درخشان بگیرم و برای درخشان پنهانی پاسپورت بسازم که در نتیجه من با درخشان به یک کشور (نام آن کشور راز باشد) فرار کردیم و در این کشور برای خود بهشت را بسازیم.
بعد از این که ما فرار کردیم پدرم فکر می کرد که درخشان مرا فریب داده است و پدر درخشان به گونه ی دیگر فکر می کرد و می گفت که، داریوش دخترم را فریب داده است و آن ها باهم خیلی جنگ ها و دعواها را به سر دادند که حتا آن ها یک دیگر خود را با کارد زدند و پای حکومت در میان آمد و مشکل را رفع کرد، یعنی حکومت برای شان گفت که، پشت آب رفته بیل را نگیرید و با این کارها آبروی تان پس نمی آید.
زمانی که دختر و پسر هم دیگرشان را دوست داشته باشند و عاشق هم باشند چرا خانواده ها به آن مزاحمت می کنند؟ هر انسان در دنیای متمدن حق دارد که همسر آینده اش را انتخاب کند و در انتخاب همسر نباید خانواده ها به فرزندان شان فشار بیاورند و برخلاف میل شان کسی را به آن ها تحمیل کنند و هم چنان نباید پسر و دختر در کودکی نامزد شوند، چون این کار خلاف تمدن است و این داستان یک هُشدار برای خانواده ها بود که عقلانی و منطقی در این باره فکر کنند؛ یعنی اگر خانواده ها در این باره منطقی فکر نکنند دختر و پسرشان از خانه فرار می کند که باعث آبرو ریزی و دشمنی در بین خانواده ها می شود و کاش خانواده خای ما را اجازه می دادند که باهم عروسی کنیم که در نتیجه دنیا گُل و گُلزار می بود.
پایان/ تابستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان، انسان ها نباید به عاشقان مزاحمت کنند و بگذارند که آن ها از هم دیگر لذت ببرند.

زن زمستانی!!!

بدن سکسی سهیلا جان
gap3xy

فرستنده، بهزاد، ناشناس!!!
دختران و پسرانی که بیش از اندازه لاغر اندام هستند باید این داستان را بخوانند.
منظور از زن زمستانی یعنی، زنی که کمی چاق باشد و در زمستان زیر یک لحاف با شوهرش بخوابد و به بخاری و دیگر ابزار گرم کن نیاز نباشد چون، زن چاق بسیار زود زیر لحاف را گرم می کند و زمستان خیلی معتدل و خوب سپری می شود.
این داستان را تا پایانش بخوانید شاید از آن یک چیز مهم را یاد بگیرید و خودتان را نجات بدهید.
مهم نیست که خودم را برای تان معرفی کنم، فقط می خواهم بگویم که، من آدمی هستم که از نگاه روحی و روانی آرام هستم و از زنده گی ام خیلی لذت می برم؛ همین مطالعه کتاب های اجتماعی مرا این گونه آرام کرده است، به ویژه از نویسنده گانی که در رابطه به زنده گی بهتر در کتاب های روان شناسی شان مرا خیلی کمک کردند.
داستان از جای آغاز شد که من به سن و سالی رسیدم که باید عروسی می کردم و مادر و پدرم خواستند به من زن بگیرند و حتا بدون مشوره من رفتند دختر عمه ام را با من نامزد کردند، نام آن دختر شایسته است و از هر نگاه خوب است اما یک عیب داشت و آن خیلی لاغری او بود و در بدنش بسیار کم گوشت وجود داشت؛ اما من از زنان چاق خوشم می آمد و دوست داشتم که با یک دختری که نسبتاً چاق باشد عروسی کنم، اما سرنوشت مرا با شایسته لاغر اندام رو به رو کرد؛ البته من مشکل اقتصادی آن زمان داشتم و اگر پول دار می بودم با پولم می توانستم یک دختر به دلم را می گرفتم و عمه ام چون خواهر پدرم است و آن ها خیلی با پول بسیار کم عروسی ام را برگزار کردند.
زمانی که من بدن شایسته را در شب اول دیدم هیچ خوشم نیامد؛ چون انسان نباید به این اندازه لاغر باشد و این لاغری بیش از حدش مربوط به برخی بیماری روحی و جسمی او بود و زمانی که او را دیدم به سرعت دانستم که او ممکن به انواع بیماری های جسمی و روحی دچار باشد، گر چه که پیش از عروسی او را می دیدم اما فکر نمی کردم که دیدن بدن برهنه اش نیز این اندازه لاغر باشد.
شب اول گذشت در این شب خیلی باهم قصه کردیم و من تکلیف پرده بکارت را به شب دیگر گذاشتم، فردا که شد خیلی زیاد باهم قصه کردیم که در نتیجه موضوع سر لاغری او آمد و من بعد از چند سوال به سرعت پی بردم که او را بیماری روحی دچار لاغری شدید کرده است و شایسته برایم گفت که، من برای حل لاغری خود تا حال پیش چندین دُکتُر داخله رفته ام اما نتیجه نداد، یعنی مشکل شایسته بیماری جسمی نبود، بل که مشکل اصلی شایسته بیماری های روحی بود؛ تصادفاً یکی از دوستانم که در کوچه ما زنده گی می کند روان شناسی خوانده است، سرانجام من با شایسته لاغر اندام شب دوم را به پاره کردن پرده بکارتش گذراندیم اما من متوجه بودم که شایسته حامله نشود چون، با این بدن ضعیف که داشت ممکن در هنگام زایمان و ولادت نوزاد دچار مشکل شود و من تصمیم گرفتم که تا زمانی که موضوع لاغری بیش از حدش و بیماری های او حل نشود من او را حامله و باردار نمی کنم.
در نتیجه من با معلوماتی که از بیماری های روانی چون، استرس، اضطراب، تشویش، نگرانی و افسرده گی که داشتم پی بردم که شایسته نیز از این بیماری ها رنج می بَرَد، به ویژه از بیماری استرس؛ استرس یک نوع بیماری روحی است که انسان همیشه از درون به روح خود فشار می آورد و همیشه بی قرار و تشویشی است، استرس خیلی زیاد به بدن انسان زیاد می زند مانند، خواب را خراب می کند، اشتها را خراب می کند، تمرکز روحی را خراب می کند، انسان را به بیماری افسرده گی شدید دچار می کند، باعث وسواس می شود، به همه دستگاه بدن زیان بار است به ویژه دستگاه هاضمه را خیلی زیاد دچار اختلال می کند، مثلاً کسانی که استرس دارند دایم یا قبضیت یا یبوست دارند و یا اسهالات دایمی دارند که در نتیجه انسان را دچار زخم معده می کند و رنگ مدفوع گاهی سرخ و گاهی هم سیاه می باشد چون، با بودن زخم معده خون وارد روده ها می شود.
با داشتن خیلی از بیماری روحی که شایسته داشت که از همه ی آن بیماری؛ بیماری استرس او خیلی شدید بود و او را به زخم معده دچار کرده بود که باعث لاغری شدید او شده بود.من زمانی که به بیماری های شایسته پی بردم واقعاً دلم برایش سوخت و تصمیم گرفتم که حتماً باید او را نجات بدهم؛ بعد از گذشت ده روز از عروسی ما من او را به همان دوست روان شناسم نشان دادم و او نیز بعد از معاینه به سرعت به داشتن بیماری های زخم معده و استرس در بدن او پی بُرد و او برایش داروی مربوطه را داد، یعنی، تا نود در صد بیماری های هاضمه به ویژه زخم معده مربوط به استرس و فشار روحی می باشد و کسانی که به بیماری زخم معده دچار هستند اول باید خودشان را به یک روان شناس نشان بدهند تا به یک دُکتُر داخله، اگر روشن تر بگویم بسیاری از مشکلات معده مربوط به ناراحتی های روحی است و اگر انسان آرامش روحی داشته باشد به زخم دچار نمی شود و بعد از این که شایسته داروی ضد استرس را خورد تغییراتی در بدنش آمد که باعث حیرانی ام شد، یعنی، روز به روز، شادتر، خوش حال تر، چاق تر، اجتماعی تر، خنده رو تر، صحتمندتر می شد و خواب و خوراکش نیز به سرعت خوب تر می شد و رنگ جلدش روشن می شد، یعنی سابق کم خونی داشت و رنگش زرد دیده می شد و من او را پنج بار به نزد دُکتُر روان شناس بُردم و او کاملاً صحت مند شد و باور کنید که پیش از عروسی وزنش ۴۷ کیلوگرام بود اما، بعد از گذشت پنج ماه وزنش تا ۶۵ کیلوگرام افزایش یافت، یعنی، وزنش حدوداً بیست کیلوگرام افزایش یافت و دُکتُر برایم گفت که برای این که او دوباره به این بیماری های جسمی و روحی دچار نشود باید که تو کوشش کنی که استرس و تشویش او را کنترُل کنی و برای این که او دوباره افسرده نشود باید به تفریح او توجه نشان بدهی و همیشه برای بالا بردن اعتماد به نفسش باید او را خواندن و نوشتن را یاد بدهی تا کتاب ای هنر زنده گی کردن را بخواند.
دوستان باور کنید که، از عروسی ام هشت ماه می گذرد و تغییراتی که در بدن شایسته در این هشت ماه آمده مرا حیران کرده است و اکنون زمستان است و من بدن چاقش را در زیر لحاف در بغلم می گیرم که به سرعت درجه حرارت زیر لحاف مانند بخاری بالا می رود و خیلی گرم می شود و من به آن آروزی دیرینه ام که با یک زن چاق در زیر لحاف باشم رسیدم.
پایان/ بهار ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ لاغری بیش از اندازه را با دُکتُران روان شناس درمان کنید.

لعنت به این فیس بوک، چون!!!

مال افغانی در استرالیا
gap3xy مال افغانی در استرالیا

فرستنده، کامران، ناشناس!!!
من یک آدم معمولی و کنج کار هستم و از وقتی که بالغ شده ام از دیدن زنان و دختران بسیار زیاد لذت می برم، یکی از این دخترها دختر مامایم است، بسیار یک دختر جذاب است، وقتی که به خانه ما مهمان می آمد از دیدنش هیچ سیر نمی شوم، اما او از من پنج سال بزرگ تر است، همین علت بود که کسی به من شک نمی کرد که من به طرف او به شهوت می بینم، حق و ناحق با هم گپ می زدیم و خنده و شوخی می کردیم او هم از من خوشش آمده بود، سرانجام آن ها به ایران رفتند.
از خودم کمی بگویم، سنم ۲۲ ساله است با قد بلند و موهای سیاه با بدن کمی ورزشی.
من با مامایم دوست های خوب هستیم و بعد از این که، آن ها به ایران رفتند من هفته دو بار با او در گوشی در تماس می بودم، یک سال بعد از آن، از یک شماره ی ناشناس از ایران برایم زنگ آمد، دیدم که در پشت گوشی دختر مامایم است، راستی من خیلی خوش شدم، بعد از احوال پرسی گفت، کامران من در ایران بسیار دل تنگ شده ام هیچ دوست خوب ندارم که با او خنده و شوخی کنم، دیروز یک گوشی خوب خریدم و فیس بوک هم ساختم بگو نام فیس بوکی ات را که هر شب باهم قصه کنیم، من نام فیس بوکی ام را برایش دادم، بعد از آن، هر شب دو ساعت در فیس بوک بودیم، رابطه ما بسیار جدی شد چون آزاد بودیم که هر گونه قصه را سر کنیم.
سرانجام یک شب از من فیلم سکس و عکس های سکسی خواست، راستی من با قصه های مان شهوتی شده بودم برایش روان کردم، سه شب بعد عکس کیرم خود را خواست این کار را هم کردم، دو سال به همین گونه گذشت.
بعد از دو سال آن ها دو باره به کشور آمدند، وقتی که یک دیگر را از نزدیک دیدیم از کارها و از گپ های که در فیس بوک باهم زده بدیم بسیار خنده ما گرفته بود، باز هم در فیس بوک بودیم.
یک روز برایم زنگ زد که به خواستگاری ام می آیند، من گفتم خوب است برو عروسی کن، چون می دانست من از او بسیار کوچکم عروسی ما امکان ندارد، گفت، این یک خبر خوب بود که اولین دوستم تو بودی که برایت گفتم، بعداً به سختی گفت، کامران یک چیز برایت بگویم به گپم می کنی؟ من گفتم، البته چرا نه، بعد قسمم داد و من هم قسم خوردم، گفت، کامران می خواهم پیش از عروسی اول تُرا چشیده و تجربه کنم، گفتم، کمی واضیح تر بگو چیزی ندانستم، گفت، یک روز بیا خانه ما در یک فرصت خوب باهم کمی لذت ببریم البته بدون دخول واقعی، راستی از این گپش بسیار خوشم آمد و من هم پذیرفتم.
چهار روز بعد برایم زنگ زد که امروز بعد از چاشت در خانه تنها هستم بیا، من بعد از چاشت به ساعت معینه رفتم، دیدم که حمام کرده، لباس گلابی یا صورتی پوشیده است، خود را کمی آرایش و عطر زده است.
بعد از احوال پرسی مرا دعوت به اتاقش خودش کرد، در سر تختش نشستیم اول خوب زیاد گپ های خنده دار زدیم بعد، کمی شوخی کردیم، ناگهان هر دوی مان شهوتی شدیم یک دیگر خویش را در آغوش هم فشردیم بعد از آن، بوسیدن و چوشیدن شروع شد، به شدت این کار جریان داشت، متوجه شدیم که همه لباس های ما در بدن ما نیست برهنه در آغوش هم بودیم و از تماس گوشت های بدن ما به یک دیگر بسیار لذت می بردیم، بعد از آن، همه بدنش را مالش و بوسه کردم، خیلی زیاد سینه هایش را چوشیدم، بار اول ما بود که به جنس مخالف ما دست می زدیم، بعد از آن، با واسیلین یا وازلین کوسش را خوب زیاد چرب کردم، وقتی که زبانک کوسش را چرب می کردم می گفت، کامران، چه می کنی مرا آتش می زنی، بعد از آن، کیرم را خوب زیاد چرب کردم و آن را در درز کوسش در لب های کوسش و در چوچوله اش مالش می دادم وقتی که کله کیرم را در درز کوسش اصطکاک می دادم خیلی حال یا لذت می بُرد.
من خیلی شهوتی شدم می خواستم که کوسش کنم اما از پرده اش ترسیدم چون دختر بود، گفتم، عزیزم می خواهی که کونت کونم؟ گفت، نه درد دارد، گفتم تجربه کردی؟ گفت نه اما حدس می زنم، گفتم راحت باش به آهسته گی این کار را می کنم، سرانجام به سختی راضی شد.
کونش را با واسیلین خوب زیاد چرب کردم، بعد از آن کیرم را نیز چرب کردم، وقتی که کله کیرم را در غار کونش گذاشتم و تیله یا هل دادم خیلی کون تنگ داشت و بسیار زیبا هم بود با داخل شدن کله کیرم دردش هم گرفت، گفت، کامران جان، بکش که درد دارد باور کن می سوزم لطفاً این کار را نکن، اما من شهوتی شده بودم به گپ هایش توجه نمی کردم، ناگهان متوجه شدم که همه کیرم تا بیخ داخل کونش شده است.
خیلی کون تنگ، گرم، داغ، لشم یا لیز و تر یا لیز داشت، از لذت زیاد در حال دیوانه شدن بودم، به تکرار کیرم را مکمل بیرون و درون می کردم، کم کم او هم به کیرم عادت کرد، کم تر از پنج دقیقه گاییدن آب کیرم در حال آمدن بود، ناگهان همه آب کیرم داخل کونش پاشیده شد و از لذت زیاد جیغم برآمد، وقتی که کیرم را از داخل کونش بیرون کردم کیرم خیلی بزرگ، چاق، سرخ و داغ آمده بود کاملاً تر یا خیس شده بود.
این بود داستان کون کردن دختر مامایم و من اهل نوشتن نیستم نمی دانم خوش تان آمد یا نه، او اکنون عروسی کرده است و یک تا دخترک دارد.
لعنت به این فیس بوک چون، باعث شد که من به گناه آلوده شوم و من از همه کسانی که این داستان را خواندند خواهش می کنم که، از فیس بوک به گونه ی مثبتش استفاده کنند و این داستان را به خاطری با جمله های سکسی نوشتم تا شما آن را تا پایان بخوانید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، کنج کاوی بیش از حد در امور جنسی و استفاده بد از فیس بوک بود.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان بفرستید، نشر می شود.

واژهای جنسی و سکسی!!!

کیر چوشی در هرات
gap3xy کیر چوشی در هرات

خواندن این واژه شاید برای تان مفید باشد چون شما گاهی اگر به کدام کتاب زناشویی رو به رو شُدید به راحتی آن کتاب را درک می توانید. در این جا ۲۲۰ واژه و لغت مفید جنسی و سکسی را برای شما خوبان یاد آور می شوم، امید است که خوش تان باید و از آن ها استفاده خوب نمایید، با یاد گرفتن این واژه شما باید به کتاب خواندن نیز شروع کنید و کتاب های زناشویی در بازار بی شمار است و از آن ها نیز استفاده نمایید و از زنده گی زناشویی تان نهایت لذت را ببرید، از سوی دیگر معنای این واژه ها را در فرهنگ های لغات به این واضحی و روشنی پیدا نمی توانید.
– فرج = کوس.
– قضیب = کیر.
– آلت تناسلی = افزار گاییدن مانند کیر و کوس.
– حشفه = کله کیر.
– آلت = کوس یا کیر.
– آلت مرد = کیر.
– آلت زن = کوس.
– آلت تناسلی مرد = کیر.
– آلت تناسلی زن = کوس.
– لنگ بالا = روش گاییدن به گونه ی که پاهای زن در گردن مرد قرار گیرد و زن به پشت خوابیده باشد.
– سست شدن = اوج یا نقطه بالا لذت جنسی.
– لب شق = مالیدن کیر در درز کون و یا در درز سینه ها را لب شق گویند.
– داگی = شکل گاییدن که زن زانو بزند و خود را خم کند و کون خود را بالا بگیرد و مرد از پشت بگاید به نام شکل گاییدن داگی یاد می شود.
– شکل 69 عبارت از شکلی است که زن کیر مرد را بچوشد و مرد کوس زن را، یعنی هر دوی آن ها سرچپه یک دیگر باشند.
– باکره = دختر
– دوشیزه = دختر
– جلق = بردن لذت جنسی با دست خود را جلق گویند که مانند مرگ خاموش عمل می کند.
– استمنأ = جلق زدن.
– جماع = فعل گاییدن.
– مقاربت = فعل گاییدن.
– آمیزش = فعل گاییدن.
– زفاف = یک جا شدن داماد و عروس در شب عروسی.
– اسپرم = نطفه مرد که باعث حامله شدن زن می شود.
– کشاد شدن = بزرگ شدن سوراخ کوس را به نام کشاد شدن یاد می کنند، یعنی اگر بار اول کیر داخل کوس شود تنگ می باشد اما بعد از داخل شدن کیر کشاد می شود.
– زناشویی = ازدواج، تشکیل خانواده، زنده گی زن و شوی، عروسی کردن، رابطه زن و شوهر و رازهای زن و شوی.
– برهنه = بدون لباس.
– لُخت (لوچ) = برهنه، بدون لباس.
– دو کاسه = سینه بند.
– سینه بند = پوش پستان ها.
– کوس بند = نیکر.
– کوتکس = پارچه پنبه یی که در زمان عادت ماهوار از سوی دختران و زنان به کار می رود.
– پلغمان دو کاسه یی = سینه بند.
– واسکت = سینه بند.
– پوش = کاندوم، نوع پوقانه ی ابریشمی و یا لاستیکی (لاشتیکی) است که مرد در زمان گاییدن کیر خود را می پوشاند تا زن حامله نشود.
– اسپرماتوزئید = اسپرم.
– تخمه (تخمک) = نطفه زن که با نطفه مرد یک جا شده طفل ساخته می شود.
– فاحشه = انسان شهوت ران و یا تن فروش.
– زنای محصنه = زن شوهر دار که زنا کند.
– زنای محصن = مرد زن دار که زنا کند.
– مجامعت = فعل گاییدن.
– قُبُل = کون کردن.
– دبُر= کون کردن.
– پرده بکارت = پرده دختری.
– دختری= پرده بکارت.
– بیضه = خایه.
– خصیه = خایه.
– تخم ها = خایه ها.
– آب منی = آبی که در هنگام گاییدن از کیر مرد بیرون می شود.
– منی = آب منی، آب کمر.
– آب کمر = آب منی.
– کاندوم = (پوش) را بخوانید.
– مهبل = سوراخ کوس.
– رحم = بچه دان، زهدان، جای که در شکم مادر طفل ساخته و بزرگ می شود.
– شهوت = دوست داشتن چیزی به گونه ی آتشین.
– چوچوله = زبانک کوس، بظر، کلیتوریس، زبانکی است که در بالای کوس قرار دارد و در هنگام تحریک شدن زن بزرگ می شود، به اندازه یک نخود بزرگ می باشد.
– نیکر = زیر پوشی که شرمگاه ها را بپوشاند.
– کلیتوریس = چوچوله را بخوانید.
– اُرگاسم = نقطه اوج لذت جنسی.
– باسن = کون و پله های کون.
– کفل = ران، بیخ ران که نزدیک به کیر و یا نزدیک به کوس باشد، کپل.
– کپل = کفل را بخوانید.
– مقعد = سوراخ کون.
– روغن مخصوص = روغنی که در هنگام گاییدن کوس و کیر را لشم (لیز) و چرب می کنند تا لذت جنسی بیش تر شود، این روغن در داروخانه ها و دواخانه ها پیدا می شود.
– انزال = ریختن و یا پاشیدن آب کیر در داخل کوس را انزال گویند.
– زود انزالی = بیماری که انزال را زود بیاورد.
– احتلام = بیرون شدن آب کیر در هنگام خواب، در اصطلاح شیطان بازی دادن را گویند یعنی انسان را شیطان بازی بدهد.
– عادت ماهوار = عادتی که در یک ماه یک بار از کوس زنان و دختران چند قطره خون بیاید.
– قاعده گی = عادت ماهوار را بخوانید.
– بچه دان = رحم را بخوانید.
– زهدان = رحم را بخوانید.
– وذی = آب شفاف و روشنی که پیش از انزال می آید که برای لشم و یا لیز کردن کله کیر می باشد تا کیر به راحتی داخل کوس شود و برای بیش تر کردن لذت جنسی می باشد.
– ساک زدن = چوشیدن کوس و کیر.
– جر دادن = چیر کردن، باز کردن کوس با کیر.
– بکارت = پرده دختری.
– کون فروش = کسی که در بدل پول کون بدهد.
– کوس فروش = کسی که در بدل پول کوس بدهد.
– تن فروش = کسی که در اثر فقر اقتصادی به تن فروشی و فحشا روی بیاورد.

آتش شهوت و کون پُر گوشت زن کاکایم!!!

سکسی پارتی هموطنان در سویدن
gap3xy سکسی پارتی هموطنان در سویدن

اگر پدرم مرا زود زن می داد من به گناه آلوده نمی شدم.
فرستنده، شادمان، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره پنجاه و دوم)
این داستان گرچه که کمی دراز است اما خیلی جذاب و جالب است و ارزش یک بار خواندش را دارد.
من شادمان هستم، سنم ۲۶ ساله شده است، چاق و قد بلند هستم، پوستم گندمی و موهایم سیاه هستند، رنگ چشمانم قهوه یی هستند و چهره نسبتاً جذاب هم دارم، اکنون متهل هستم و یک تا پسرک دارم.
من زمانی که به مکتب شامل شدم که در کشور ما کسی ارزش مکتب را نمی دانست و من به ریش خندی مکتب را تمام کردم، اما خیلی آدم کنج کاو بودم و هستم که بنابراین خیلی کتاب های معلوماتی خارج از مکتب را مطالعه می کردم و می کنم.
ما در یک ولایت دوردست زنده گی داریم و بعد از وفات پدر کلان و مادرم کلانم ما با کاکایم در یک خانه بزرگ زنده گی داریم، دلم خواست که امتحان کانکور بدهم اما پدرم مانعی ام شد و برایم گفت، امروز هشتاد درصد فارغان از دانشگاه ها بی کار هستند و حیف آن همه وقت و پول هایت که در کابُل به درس خواندن به مصرف می رسانی و تا زمانی که در کشور امنیت صد در صدی برقرار نشود درس خواندن ارزش ندارد، اما من خلاف این گپ بودم چون، پدرم بی سواد است ارزش درس خواندن را نمی داند و شاید تا من به دانشگاه ام پایان بدهم حالت امنیتی خوب شود، از سوی دیگر گناه پدرم نیز نیست چون، در قریه ی ما چندین جوان از دانشگاه فارغ شدند که در اثر نبود کار رفتند به کشورهای ایران و آلمان که پدرم از این حالت می ترسید، بعد از آن گفت، همین که خواندن و نوشتن را بلد شدی به دردت می خورد و می توانی از کتاب های خوب برای خوب کردن زنده گی ات استفاده کنی، من از ناچاری و بی کاری مجبور شدم که به زراعت، باغ داری و مال داری مصروف شوم، راستش از این کار خود راحت هستم چون، پول زیاد نصیب ما می شود.
من کوچک ترین فرزند خانواده هستم، سه خواهر و یک تا برادر دارم، خواهرانم همه عروسی کرده اند و برادرم نیز دور از ما با زنش در شهر کابُل زنده گی می کند که شغل دُکان داری دارد.
کاکایم یک موتر بزرگ باربری یا همان لاری دارد که اموال تجارتی را از یک ولایت به ولایت دیگر می بَرَد که گاهی حتا تا بیست روز در خانه نمی باشد، چون کاکایم پسر ندارد و او زمین های زراعتی اش را به من سپرده است تا کارهایش را به پیش ببرم و از این کار به من پول می دهد و کاکایم پنج تا دختر دارد چون، دخترانش مانند زنش زیبا هستند و همه شان در نوجوانی عروسی کرده اند.
می خواهم کمی درباره زن کاکایم برای تان چند جمله بنویسم، زن کاکایم نامش رخسار است، سنش حدود ۴۵ سال و یا بیش تر از آن است، نسبت به من قد کوتاه تر است اما از من بیش تر وزن دارد، خیلی بدن سکسی دارد، خیلی یک کون بزرگ و گوشتی دارد و سینه هایش هم چنان بزرگ و گِرد هستند، پوست بدنش خیلی سفید دارد که مانند پنیر می درخشد، راستش چهره زیبا هم دارد، موهایش سیاه هستند و رنگ چشمانش قهوه یی هست، رخسار خیلی یک زن شوخ و خنده رو مبی باشد و خیلی مست نیز است، اما آن چه که مرا آتش می زد بیش از حد شهوتی بودنش بود.
داستان کوتاه، من به سرعت جوان می شدم، سنم ۱۸ ساله شده بود که در بدنم قدرت شهوت به اوجش رسیده بود و کیرم گاهی مانند استخوان سخت می شد حتا دیوار را سوراخ می کرد که کوس، کون و ناف را به راحتی پاره می کرد و آن ها را می کفاند، در این سن من کشف کرده بودم که زن و مرد باهم برخی کارهای لذت بخش می کنند و خیلی در این باره کنج کاوی می کردم، اما در زنده گی ام کدام زن و یا کدام دختر نبود تا مرا همراهی کند و من به خاطر کوس، کون و ناف خودم را به در و دیوار می زدم.
یک روز در باره سکس فکر می کردم و خیلی شهوتی هم شده بودم، می خواهم اقرار هم کنم که، شهوت گاهی باعث می شود که انسان وجدان را فراموش کند، از کلکین یا همان پنجره بیرون را نگاه می کردم و زن کاکایم در روی هویلی لباس شویی داشت و من از شدت شهوت مانند بی وجدان ها به او می دیدم، تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم، کم کم دلم خواست که با او سکس کنم، چون برای اولین بار بود که به یک زن به شهوت می دیدم، از همان روز دیدن او مرا عذاب می داد، پنهانی به او نگاه می کردم و از دیدن کون بزرگ پُر گوشتش دلم نزدیک انفجار شدن می بود، زمانی که راه می رفت سینه های بزرگش به شدت تکان می خوردند و با تکان خوردن شان دلم برهم می خورد، چون من آدم زحمت کش و باادب هستم و به شمول رخسار کسی شک نمی کرد که در ذهنم چه می گذرد، چون رخسار به من شک نمی کرد و در لباس پوشیدن باحجاب کم تر توجه می کرد و یخن و یا یخه لباس هایش بسیار بزرگ می بود و درز سینه هایش درست دیده می شد و هرگاه خودش را خم می کرد تا چیزی را از زمین بردارد نیم سینه هایش دیده می شد که سینه هایش مانند برف سفید بودند و گاهی که خودش را خم می کرد تا چیزی را از زمین بردارد کونش بیش تر بزرگ و سوزنده می شد.
من تا آن زمان در بدن کدام زن دست نزده بودم و همیشه فکر می کردم که لمس کردن سینه هایش چه لذت خواهد داشت؟ خلاصه رخسار مرا کباب کرده بود اما خودش نمی دانست، شهوت خیلی یک حس قوی است که گاهی انسان را به خود مشغول می کند.
من کم تر کار می کردم و بیش تر به رخسار فکر می کردم، چون ذهنم بسیار آشفته شده بود که کتاب هم خوانده نمی توانستم، چون با همین افکار شب خوابم می بُرد و هر شب با او در خواب قصه و خنده می کردم، یک شب خواب دیدم که مرده است و به شدت از خواب پریدم و دیدم که خواب دیده ام.
حمام یا تشناب ما مشترک است، یک روز بعد از چاشت رفت که حمام کند، مادرم به خواب روزانه رفته بود و پدرم رفته بود سر زمین های زراعتی ما و کاکایم هم که تازه به سفر رفته بود، برایم یک فرصت خوب به پیش آمد، همین که رخسار رفت به حمام خودم را به سرعت در پشت دروازه حمام رساندم، چون خانه های قریه ها ابتدایی هستند و حمام دروازه چوبی دارند که در دروازه برخی سوراخ ها وجود دارد و من بزرگ ترین سوراخ را انتخاب کردم و چشم راستم را در آن چسباندم، صحنه ی را دیدم که به شدت منتظرش بودم و آن گونه احساس داشتم که قلم توان نوشتنش را ندارد اما باز هم می خواهم با کوشش برخی چیزهای آن صحنه را برای تان بنویسم.
بعد از این که رخسار شروع کرد که لباس هایش را بیرون کند ضربان قلبم افزایش یافتند، بدنم داغ آمد، نفس هایم تُند و عمیق شدند و کیرم خیلی هم تا حد نهایی اش بزرگ شده بود و تا آن موقع آن قدر بزرگ نشده بود و به شدت داغ آمده بود و فکر می کردم که آتش گرفته است، پشت رخسار به طرف من بود و به بسیار آهسته گی همه لباس هایش را از تن سفیدش بیرون می کرد، خیلی کمر و کون عالی داشت، یک بار دلم خواست که دروازه را بشکنم و آن کمر و کون را بچوشم اما خودم را به سختی کنترُل کردم، چون پله های کونش خیلی بزرگ بود و مانند کدو معلوم می شد، بعد از آن، خودش را خم کرد تا در لگن آب بریزد و در همین زمان بود که درز کونش وا شد و من سوراخ کون و لب های کوسش را دیدم، خیلی یک کوس چاق و سفید داشت، از دیدن آن صحنه نفسم بند آمده بود، بعد از آن، روی چوکی گک نشست و موهایش را تر کرد و شروع کرد به شستن آن ها و آن چه که مرا سوزاند سوراخ کونش بود چون، خیلی کونش یک سوراخ بزرگ و عمیق داشت و به رنگ قهوه یی دیده می شد.
او موهایش را می شست و من منتظر بودم که چه وقت بدنش را می شوید و رخش را به طرف من دور می دهد تا سنه ها، شکم و کوسش را واضح ببینم، بی صبرانه منتظر بودم، بعد از آن دیدم که ایستاد شد و بر سر خود آب ریخت و همه بدنش تر شده بود و از آن قطره های آب می چکید که مرا آتش زده بود، به ویژه زمانی که آب از درز کونش پایین می رفت خیلی یک منظره عالی را می ساخت، در همین زمان بود که خودش را چرخاند تا صابون را از طاقچه بگیرد، وااای عجب سینه های داشت خیلی بزرگ و گوشتی بودند و نوک های سینه هایش خیلی بزرگ به رنگ قهوه یی بودند، کمی پایین رفتم شکمش را دیدم یک شکم خیلی گوشتی و عالی داشت و در وسط شکمش یک ناف عمیق وجود داشت که خیلی زیبا بود و از شکمش کمی پایین تر رفتم و کوس زیبایش را دیدم، خیلی یک کوس بزرگ، چاق و سفید داشت و کوسش با موهای نازک سیاه پوشانده شده بود که کوسش را بیش تر زیبا کرده بود و پیش از این که به ران هایش ببینم شروع کرد به صابون زدن بدنش و بعد از صابون زدن شروع کرد به مالیدن و شستن بدنش، دیدن آن منظره غیر قابل باور بود و همه بدنش را کف صابون پُر کرده بود و سینه هایش را از هر زاویه می شست که با این کارش مرا آتش می زد، بعد از آن به شستن شکم، ران ها و کوسش شروع کرد که خیلی کیف می کردم و در همین زمان بود که پای راستش را بالا کرد و درز کوسش را شست که با این کار نزدیک بود بی هوش شوم، چون کوسش کاملاً دیده می شد و درز کوسش را از هم جدا کرد و با انگشتش درز کوسش را می شست، با این کارهایش دلم کباب می شد، بعد از آن بر سر خود آب ریخت و آب با کف صابون از درز کوسش به طرف پایین می رفت که با دیدن آن من هم آب می شدم، بعد از آن بدنش خیلی پاک، سفید و زیبا شده بود که از دیدن آن هیچ دلم کنده نمی شد، موهای تر و سیاهش در درز سینه هایش چسبیده بود که خیلی یک تصویر عالی را شکل داده بود، بعد از آن، خودش را پاک کرد و لباس های پاکش را پوشید، جریان دوباره لباس پوشیدنش نیز یک لذت خاص داشت و دیدن آن به یاد ماندنی بود، پیش از این که از حمام بیرون شود من با بدن پُر از شهوت و با کیر برخاسته رفتم به اتاقم، روز بر سرم شب تار شده بود و دلم به خاطر کوس خیلی تنگ شده بود، زمین و زمان را نمی شناختم، چون من آدم کتاب خوان هستم و به دستورهای کتاب ها عمل کردم و به خودم فشار آوردم و دوباره تمرکز خود را ساختم و رفتم به باغ و آن جا یک حوض آب خیلی سرد و پاک است در آن جا آب بازی کردم و خیلی سرد شدم، اما باز هم هر ثانیه ذهنم به طرف رخسار می رفت و من خودم را در کار باغ داری مصروفمی کردم.
شب که شد باز بدن رخسار در برابر چشمانم گردش کرد که خیلی عذاب آور بود، سرانجام تصمیم گرفتم که باید رخسار را بچَشَم اما نمی دانستم که این کار را چه گونه کنم؟ در این باره خیلی فکر می کردم اما هیچ راه خوب به ذهنم نمی آمد.
من سه روز دیگر با شهوت به بدنش می دیدم، روز چهارم متوجه شد که من به طرفش به شهوت می بینم، یعنی صد در صد به من شک کرد و باز هم به خاطری که شکش درست ثابت شود وقتی که نزدیکم می شد به بهانه ی خودش را خم می کرد تا من درز سینه هایش را ببینم، من غرق دیدن سینه هایش می شدم و او مرا خوب می دید که چه حس دارم و چه می کشم، چون کاکایم کم تر به خانه می بود و رخسار خیلی یک زن شهوتی بود که کم تر شهوتش فرو می نشست، از سوی دیگر او در سن و سالی قرار داشت که دیگر حامله نمی شد، یعنی زنان بعد از سن چهل ساله گی با قطعه شدن عادت ماهوار شان دیگر حامله دار نمی شوند و نقشه کشیده بود تا که من عروسی می کنم از کیر من لذت ببرد، بعد از همان روز شروع کرد به آزار دادنم، یعنی کارهای می کرد تا مرا بیش تر شهوتی کند.
زمانی که در خانه می بودم کون و سینه هایش را به نمایش می گذاشت و من مانند گذشته فکر می کردم، یعنی فکر نمی کردم که او قصد آزار دادنم را دارد و به من شک کرده است.
یک روز لباس های پوشیده بود که خیلی نرم بودند و آن لباس ها در بدنش چسبیده بود، چون سینه بند و کوس بند یعنی نیکر نمی پوشید به راحتی سینه ها و کونش دیده می شد، حتا نوک های سینه هایش دیده می شد و تکان خوردن سینه ها و کونش قیامت بر پا می کرد و لباسش گاهی در درز کونش بند می ماند و درز کون و پله های کونش درست دیده می شد.
ادامه داستان را در پُست بعدی بخوانید.

خودم ۳۹ ساله بودم که عاشق پسر ۲۵ ساله شدم!!!

کون سکسی بانو ستاره آرین
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

فرستنده، پاکیزه، ناشناس!!!

لطفاً این داستان را تا پایانش بخوانید و از آن همراه با لذت چند چیز مهم دیگررا نیز یاد بگیرید و فکر کنم که این داستان یک داستان استثنایی می باشد، یعنی کم تر این گونه داستان ها در دنیا رخ داده است و اگر با خواند این داستان به جمله های سکسی رو به رو شدید لطفاً مرا بخشید، چون برای این که داستان لذت بخش شود من باید داستان را به جمله های سکسی بنَگارم، از سوی دیگر این صفحه با همین ویژه گی سکسی که دارد مورد علاقه همه قرار گرفته است و از این صفحه انسان با لذت بردن یک چیز نو و خوب را نیز یاد می گیرد که اگر درست درک شود.
گر چه که این داستان کمی دراز است اما، ارزش یک بار خواندنش را دارد.
من از همه مردان و پسران خواهش می کنم که بعد از خواندن این داستان مانند شوهر من شوند و از زنده گی شان مانند ما نهایت لذت را ببرند.
برای این که داستان را بیش تر درک کنید مجبور هستم خودم را کمی معرفی کنم.
نامم پاکیزه است، سنم ۴۳ ساله شده است، وزنم کمی زیاد است، قدم میانه می باشد، رنگ پوستم گندمی است، رنگ چشمان و موهایم قهوه یی است، یعنی به گونه ی عمومی رنگ چشمان بیش تر مردم کشور ما قهوه یی است، زیبایی ام زیاد نیست و در حد متوسط است و زیبایی ام هر چه که است همین زیبایی ام را شوهرک من دوست دارد و عاشق من می باشد، چهار سال از عروسی ام گذشته است و یک تا دخترک دارم، من آدم با درک و حساس هستم و دوست دارم رفتار، گفتار و پندارم را در اداره خود داشته باشم که همین سه ویژه ام را شوهرم خیلی دوست دارد، یک تا فرزند دارم و دُکتُران می گویند که، هرگاه زنان سن شان بالاتر از چهل سال برود دیگر باردار نمی شوند که دلیل این کار قطع شدن دوران عادت ماهوار شان است، اما من امیدوارم هستم که روزی بار دوم باردار شوم؛ من استاد تاریخ در یکی از مکتب های شهر بودم، پدر و مادرم دو تا فرزند دارند یکی من هستم و دیگرش برادرم است که با کاکایم چندین سال پیش به کشور آسترالیا مهاجرت کرده است، پدر و مادرم نیز به عنوان استاد کارمند بودند که آن ها بعد از این که خیلی پیر شدند وفات کردند، زمانی که من تنها شدم برادرم خیلی کوشش کرد که مرا هم به آسترالیا ببرد اما من آن زمان ۳۹ ساله بودم و اگر آن جا می رفتم ممکن شوهر پیدا نمی تواستم و من از رفتن به آن جا منصرف شدم، مگر تا زمانی که عروسی نکنم.
من دو بار در نامزدی ام شکست خوردم، بار اول نامزدم در اثر حادثه ترافیکی کشته شد و بار دوم نامزد دیگرم در در مین پاکی کار می کرد که در جریان کار در اثر انفجار شدن یک مین او هم کشته شد، که این دو بار شکست خوردن در عروسی کردن مردم مرا بد قدم فکر می کردند و می گفتند که پاکیزه یک دختر شوم و بدبخت است و فکر می کردند که، اگر کسی او را بگیرید حمتاً به کدام بلا گیر می ماند که همین دلیل باعث شد که دیگر کسی به خواستگاری ام نیایند و من حتا تا سن ۳۹ ساله گی مجرد ماندم، به ویژه همه زنان خیلی این گپ را دامن می زدند که کسی پاکیزه را به پسرش نگیرد که او یک دختر نکبت و بد شگون است و نامزد کُش است، این حالت خیلی مرا رنج می داد؛ اما من در کار استادی خویش مصروف بودم و کم تر به این چیزها فکر می کردم.
داستان از جای آغار می شود که، بعد از وفات پدر و مادرم من در خانه تنها ماندم و در کشور ما زنده گی کردن یک دختر به شکل تنهایی خوب نیست و من دختر خاله ام را که تازه عروسی کرده بود و در خانه های کرایی زنده گی می کرد او را خواستم که کوچش را به خانه ما بیاورد و هم من از تنهایی نجات پیدا کنم و هم آن ها از پرداخت کرایه راحت شوند که سرانجام من با آن ها زنده گی نو شروع کردیم.
خاله ام پسر مجردی داشت به نام شاه پور که آن زمان در دانشگاه رشته روان شناسی می خواند را و هر روز جمعه به خانه خواهرش یعنی به خانه ما می آمد.
می خواهم کمی درباره شاه پور کمی به شما بنویسم؛ شاه پور پسر زیاد زیبا نیست اما نسبتاً جذاب است و هم چنان خیلی خودش را دوست و یک پسر مُد روز است و خیلی دوست دارد که بدنش جذاب جلوه کند و همیشه به لباس، به ورزش و به اخلاق اجتماعی توجه دارد و خیلی یک پسر سخت کوش و زحمت کش است و نمی خواهد مانند دیگر پسرها وقتش را تلف کند و هرگاه بیکار می شود خودش را به کتاب خواندن مصروف می کند و می خواهد که هر لحظه یک چیز نو را یاد بگیرید، فکر کنم رشته ورزش مشت زنی یا بوکس را پیش می بَرَد و خیلی دوست دارد که حالت های روحی انسان ها را مورد بررسی قرار بدهد که به همین دلیل رشته روان شناسی را خوانده است؛ خلاصه گپ شاه پور یک مرد واقعی است و او خوب می داند که اگر کسی در بین ران هایش خایه داشته باشد باید مرد واقعی باشد؛ هستند مردانی که خایه دارند اما هیچ خاصیت مردانه گی را ندارند و اگر خوبی های شاه پور جان عسل مانند را برای تان بنویسم شاید داستان خیلی دراز شود.