داستان سکسی افغانی جدید شماره ناشناس!!!

شماره ناشناس کون زن افغان عروسی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

شماره ناشناس!!!
این داستان را باید بخوانید، چون ممکن شما هم چنین اشتباهی را در برابر خانواده تان مرتکب شویید.
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی!
نامم کیهان است، سنم ۲۵ ساله است، یک پسر معمولی هستم، مکتب را تمام کرده ام و به نسبت خوب نبودن اقتصادم دانشگاه را نخواندم و من اکنون با پدرم رنگ مالی می کنم و پول روزگارم را پیدا می کنم.
این داستان از دو سال پیش است که می خوانید.
یک شب در بسترم بودم که، از یک شماره ناشناس به موبایلم زنگ آمد و زمانی که جواب دادم یک دختر بود.
بعد از آن من با او از طریق موبایل باهم دوست شدیم و هر شب تا دیر هنگام باهم در موبایل قصه می کردیم و تصادفی خانه های هر دوی ما در شهر کابل بود.
داستان کوتاه؛ نزدیک دو ماه ما در موبایل باهم گپ می زدیم، سرانجام، یک شب به من گفت که، فردا روز جمعه است و تو در پارک شهر بیا و مشخصاتش را داد تا او را در پارک پیدا کنم.
خلاصه، من او را در پارک زود پیدا کردم و تقریباً دو ساعت باهم گپ زدیم و با قصه خنده هم خیلی کردیم و او خودش را چنین برایم معرفی کرد.
نامم، فرنگیس است، سنم ۲۲ ساله است، مکتب نخوانده ام، چون پدرم اجازه ندادم تا مکتب بخوانم، ما در خانه شش نفر هستیم و من دختر بزرگ خانواده هستم…
من اصلاً از زنده گی ام راضی نیستم، چون پدرم خیلی آدم بد خُلق و عصبانی است و به ما خیلی ظلم می کند و من دیگر او را تحمل نمی توانم…
و من می خواهم با تو فرار کنم و زنده گی نو خود را بسازم…
من باشنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و فکر کردم که شوخی می کند، اما کم کم دیدم که در این باره جدی است.
من برایش گفتم که، امکان ندارد، چون من پول عروسی را ندارم و دوست ندارم که با فرار دادن کسی عروسی کنم و با این کار خانواده ام راضی نمی شود و ما در بین مردم بدنام می شویم؛ اما او حتا به گریه کردن شروع کرد و گفت، تو مرد هستی و من از تو کمک خواست اما تو بی غیرتی می کنی و از من فرار می کنی و دیگر این که من به خاطر شهوت با تو عروسی نمی کنم، هدف من نجات یافتن از آن خانواده بدبختم است…
دوستان عزیز؛ باور کنید که دلم می خواست با او عروسی کنم اما زمینه عروسی هیچ مناسب نبود، خلاصه، او خیلی شَلَه گی و اصرار کرد اما من ردش کردم، در پایان زمانی که دید من راضی نمی شوم از دستکول خود بیش از بیست دانه گولی و یا قرص خواب آور را کشید و همه آن ها را خورد و به سرعت بی هوش شد، در همین زمان بود که همه او را دیدند و خیلی مردم جمع شدند که در نتیجه گپ به پیش پولیس رسید و من با پولیس ها او را بریدیم به شفاخانه ابن سینا.
پولیس ها هویتم را گرفتند و به پدرم زنگ زدند و یک ساعت بعد از شُستُ شوی معده فرنگیس او به هوش آمد و پولیس ها خانواده فرنگیس را نیز خواستند که در نتیجه قضیه خیلی بزرگ و پیچیده شد.
پدر فرنگیس خیلی مرد ظالم و خطرناک است، او به پدرم گفت که، پسرت نام دخترم را بد کرده است و باید پسرت با دخترم عروسی کند، اما پدرم پول عروسی را نداشت و برایش گفت که، من پول عروسی را ندارم؛ اما پدر فرنگیس با پوز خند زدن به پدرم گفت که، یا حاضر به عروسی می شوی و یا پسرت را می کُشم…
خلاصه گپ، پدرم پول عروسی را خیلی به سختی از چند نفر قرض کرد و من عروسی کردم و امروز من با فرنگیس زنده گی می کنم.
گاهی من غرق در فکر می شوم که، دخترهای امروزی از ترس ماندن و پیر شدن در خانه پدرشان چنین دسیسه سازی می کنند و به زور با پسرها عروسی می کنند و هم چنان شاید او از خانواده پدرش خسته شده بود که چنین کاری را کرد.
هر چه نباشد اکنون من فرنگیس را خیلی دوست دارم و از او راضی هستم، چون او ممکن بود به خاطر من جانش را از دست بدهد.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داسان؛ اگر خانواده محیط امن برای دختران نباشد آن ها از خانه فرار می کنند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

گُل چهره یک زن خیانت کار بود!!!

gap3xy گاییدن مشتری های دکان گلبهار سنتر

گُل چهره یک زن خیانت کار بود!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
فرستنده، پرویز، ناشناس!!!
این داستان از یک زن خیانت کار پرده بر می دارد و این داستان را تا پایان بخوانید، چون خیلی جالب، خنده دار، معلوماتی و پندآمیز است.
(داستان کوتاه شماره هشتاد و چهارم)
من پرویز هستم، سنم ۳۵ ساله شده است و یک زنده گی معمولی و پُر لذت را با خانواده ام به پیش می برم و یک بدن معمولی دارم، اما کیرم چاق است و کوس های تنگ را زود می کفاند (پاره می کند).
داستان هر چه کوتاه باشد خوب است.
۱۵ سال پیش ما در کشور پاکستان به شکل مهاجر در شهر کراچی زنده گی می کردیم، نام کراچی اصلاً از واژه (قلعه چه) فارسی ریشه دارد؛ آن زمان سنم ۲۰ ساله شده بود و مجرد بودم و من آن زمان کار رنگ مالی را پیش می بردم که پول خوبی داشت.
در خانه ی که زنده گی می کردیم یکی از هم وطنان ما نیز به شکل همسایه با ما زنده گی می کردند که خانواده سه نفره بودند، یعنی زنُ شوهر و با یک دخترک یک ساله.
خواهر و برادرم با خانواده های شان آن زمان در شهر پیشاور زنده گی می کردند و من با مادر و پدرم زنده گی می کردم.
راستش دوستان عزیز؛ من خیلی یک آدم شهوتی و کوس دوست هستم و عاشق کوس به ویژه عاشق لب های کوس هستم و زمانی که کله کیرم در درز کوس مالیده می شود من در آسمان ها گردش می کنم، چون به چیزی معتاد نیستم و بیماری زود انزالی نیز ندارم که خیلی از کوس گایی لذت می برم.
زمانی که من بیست ساله بودم در اوج شهوت قرار داشتم و تا آن زمان گاییدن را چه که حتا بدن برهنه یک زن را نیز ندیده بودم و خیلی درباره شکل کوس و سوراخ گوشتی کوس فکر می کردم و خیلی دوست داشتم تا زن بگیرم.
گُل چهره خیلی یک زن شهوتی بود و سنش آن زمان حدود ۳۴ ساله می آمد، چون او در خانه ما به شکل همسایه زنده گی می کرد از ترس مادرم به او به چشم بد دیده نمی توانستم اما، گُل چهره نقشه کشیده بود تا کله کیرم را داخل سوراخ کوسش حس کند؛ او کوس بزرگ داشت و عاشق کیرهای بزرگ بود تا کیر بزرگ را در کوس خود قورت کند و او سفید چهره و کمی زیبا بود و قدش کمی بلند و هم کمی لاغر بود، اما خیلی کون بزرگ و پُر گوشت داشت و هم چنان کوسش مانند پنیر سفید بود و هر لب کوسش مانند لب های دهن شتر بود، یعنی بدن اروپایی داشت که کمر باریک، کون بزرگ و سینه های سخت و بزرگ.
برای من خیلی جالب است که، برخی دخترها کوس جوجه (چوچه) دارند اما شوهری می خواهند کیر بزرگ داشته باشد؛ در حالی که نمی دانند که کیر بزرگ کوس کوچک را دو کف می کند یا می کفاند، یعنی کوس بزرگ کیر بزرگ و کوس جوجه کیر جوجه.
شوهر گُل چهره در یک رستوران کار می کرد و در یک هفته دو شب به خانه نمی آمد و شب کاری می داشت که خیلی یک مرد ساده دل بود و با من خیلی دوست بود و از سوی دیگر شوهر گُل چهره چون دوست نزدیکم بود، به همین خاطر درباره کوس سفید گُل چهره فکر نمی کردم، اما گاه گاهی گُل چهره با لباس های چسب در روی هویلی گذشتُ گذار می کرد و با دیدن پله های کونش کیرم آنتن می داد و پکول کیرم یعنی کله کیرم خیلی بزرگ می شد و آروزی سوراخ کوس گُل چهره را می کرد، اما من به کیرم می گفتم که، ای کیر نازنینم، بخواب که وقت کار کردن نیست، چون گُل چهره زن دوستت است و کیر بیچاره ام از قهر دوباره می خوابید و شُل می شد.
شهر کراچی خیلی هوای گرم دارد و همیشه خایه هایم آویزان می بود، چون زمانی که هوا گرم باشد خایه ها بزرگ شده و خیلی خودشان را آویزان می کنند.
گُل چهره، کوشش می کرد تا مرا یک بار بچشد، چون هوا گرم بود و من خیلی لباس های نازک می پوشیدم و گاهی کیرم در پشت لباس هایم دیده می شد و گُل چهره را آتش می زد و می خواست تا در یک فرصت مناسب از کیرم استفاده کند و همیشه منتظرانه در پی فرصت بود.
اما پیش از این نقشه اش، خیلی با من خود را صمیمی کرد و با من خیلی قصه و خنده می کرد و گاهی من برایش از دُکان ها سودا می آوردم؛ چون من از او ده سال کوچک تر بودم مادرُ پدرم به من شک نمی کردند، یعنی پدر و مادرم در کارشان مصروف بودند.
گل چهره خوب می دانست که من هلاک کوس، کون و سینه هستم و هوای گرم کراچی را بهانه قرار می داد خیلی لباس های نازک و چسب می پوشید تا مرا دیوانه کند و حتا سینه بند نیز به خاطر من نمی پوشید تا هنگام راه رفتن سینه هایش تکان بخورند تا کیر من نیز تکان بخورد و آن چه که اعصابم را خیلی خراب می کرد پله های کونش بود که خیلی سکسی و چاق به نظر می رسید، یعنی پله های کونش از هم فاصله زیاد داشت که به همین دلیل درز کونش خیلی بزرگ و عمیق دیده می شد. دوستان عزیز؛ یک چیز را می خواهم برای تان اقرار کنم، اما مرا خنده نکنید که، پدرم خیلی یک مرد شهوتی است، هم چنان خر کیر است و من هم به طرف پدرم رفته ام، یعنی شهوتی و خر کیر هستم و زمانی که ما در پاکستان بودیم پدرم مرا به زور در اتاق جدا برای خوابیدن روان می کرد و در یک هفته دو شب از اتاق خواب پدرم صدای جیغ زدن آهسته مادرم به گوشم می آمد، یعنی، پدرم با کیر خر مانندش جیغ مادرم را می کشید، اما صدای جیغش بسیار بلند نبود، خیلی به سختی شنیده می شد و من در دلم می گفتم که، ای پدر کونی، کیرم در کونت که جیغ مادرم را می کشی؛ در حالی که در آن زمان سن شان حدود ۵۰ سال بود؛ چون دلم به مادرم می سوخت و آرزو می کردم که یک بار پدرم را در برابر چشمان مادرم کون کنم تا جیغ پدرم را بکشم تا دل مادرم یخ کند؛ دوستان عزیز؛ مرا خنده نکنید و قسم است که این گپ راست است.
به هر حال، باز می رویم به طرف گُل چهره کوس سفید:
اکنون داستان تغییر می کند و می رود به طرف سکسی شدن؛ یک روز گل چهره خانه تکانی داشت و از من خواهش کرد که یک آلماری چوبی که خیلی وزن زیاد داشت آن را در اتاقش جا به جا کنم و من خواهشش را پذیرفتم؛ در جریان این کار دو بار دستش را قصداً در دستم گذاشت و هم چنان کونش را در رانم مالید، اما من فکر کردم که تصادفی این کار شده است، خیلی کونش نرم بود و خلاصه نرمی کونش مرا دیوانه کرده بود؛ از همان روز من عاشق بدن او شده بودم.
یک شب حدود ساعت یازده شده بود و من رفتم تشناب تا پس بیایم و بخوابم، اما یک صحنه سکسی را دیدم، یعنی، اتاق گل چهره به طرف پایان هویلی قرار داشت و زمانی که به تشناب می رفتم، چراغ اتاقش خاموش بود اما تلویزیون شان روشن بود و گُل چهره با شوهرش در روشنی تلویزیون باهم سکس می کردند، اما با تأسف که پرده اتاق شان پایین بود اما سایه های شان درست دیده می شد، یعنی گُل چهره خودش را خم گرفته بود و شوهرش از پشت زنش با کیرش کوس خالی گُل چهره را با گوشت کیرش پُر می کرد و من برای چند دقیقه آن سایه را به دقت دیدم که خیلی شهوتی شده بود و دلم خواست که با شوهر او شریک شوم، اما ترسیدم که در بین ما کُشتُ خون نشود؛ برای اولین بار بود که سایه و جریان سکس کردن را دیده بودم و برای کوس خیلی بی طاقت شده بودم و کیرم به نهایت بزرگی اش رسیده بود.
آن شب هیچ درست خوابم نبُرد و در همین شب من هم در پی نقشه گاییدن گل چهره برآمدم.
سرانجام گل چهره فرصت پیدا کرد تا کیرم را حس کند؛ یعنی مادرم به بیماری ملاریا گرفتار شده بود با پدرم رفته بود به شفاخانه و من هم سرکارم رفته بودم و از بخت خوبم همان روز صاحب کار با همسایه اش دعوا داشت و مرا رخصت کرد و زمانی که به خانه آمدم، چون پدر و مادرم در خانه نبودند و گل چهره زمانی که مرا دید خیلی هیجانی شد و خواست که مرا بچشد.
برایم چنین گفت؛ پرویز، مادرت در خانه نیست بیا به اتاقم که باهم کمی قصه کنیم و برایت چای بیاورم؛ گفتم، درست است.
زمانی که به اتاقش رفتم دیدم که دخترش خواب است و من روی تُشک نشستم و گل چهره رفت پشت چای.
از عروسی گل چهره فقط سه سال گذشته بود و او خیلی بی کیری ها را در زمان نوجوانی اش کشیده بود.
بعد از چند دقیقه او با چای وارد اتاق شد و آمد در کنارم نشست و باهم هم چای می خوردیم و هم قصه و خنده می کردیم و برای اولین بار بود که در یک اتاق با یک زن جذاب بودم، اما دوستان عزیز؛ باور کنید که خیلی زیر تأثیرش رفته بودم و زمانی که پسرها زیر تأثیر بروند کیرشان بیدار نمی شود و خیلی احساس استرس و اضطراب می داشته باشند، چون هر چه نبود او از من ده سال بزرگ تر بود و برای اولین بار هم بود که با یک زن بودم؛ گل چهره مرا درک کرد و گفت، پرویز، چرا؟ چه شده حالت خوب نیست و رنگت سرخ شده؟ گفتم، هیچ چیزی نیست.
نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که، آمد مرا با خنده یک بوسه کرد و گفت، پرویز جان، من عاشق بدنت هستم بیا که امروز باهم سکس کنیم چون، تنها هستیم و این فرصت دیگر نمی آید! با شنیدن این گپ کمی حالم خوب شد و یک نفس عمیق و طولانی کشیدم و راستی رنگم هم کمی سرخ شد؛ بعد از آن او گفت، پرویز، چرا این قدر ترسیده یی و زیر تأثیر رفته یی؟ با گفتن این گپ دستش را آورد داخل نیکرم کرد و از کمر کیرم گرفت و گفت، وای پرویز جان، کیرت بسیار بزرگ است، به خدا که کیرت نسبت به شوهر بزرگ تر است، می خواهم آن را ببینم، بعد از آن، ایزار بندم را وا کرد و کیرم را از نیکرم کشید و با دیدن کیر و خایه هایم حیران مانده بود، اما آن زمان کیرم در حال خواب بود، چون زیر تأثیر بودم و او کیرم را به مالیدن شروع کرد و من هم کمی جرئت پیدا کردم که، در همین زمان بود که کیرم در حال بزرگ شدن و بیدار شدن شروع کرد، که سرانجام کیرم کاملاً بیدار شد، چون گل چهره از کیرم خوشش آمده بود و او را خیلی نوازش می کرد و زمانی که کله آن را نوازش می کرد من از شدت لذت نفسم بند بند می شد. دیگر برایم طاقت نماند، که در همین زمان بود که پاهای گل چهره به هوا بالا شد و زدن زدن شروع شد…
چون، بار اولم بود خیلی زیاد آب کیرم داخل کوسش ریخت و زمانی که سرد شدم خیلی احساس بی حالی و سُستی می کردم…
بعد از آن روز، منُ گل چهر به هم معتاد شده بودیم و آن شب های که شوهر گل چهره شب کاری می داشت من خیلی پنهانی به اتاقش می رفتم و در تاریکی شب بر سر ما لذت می بارید…
حدود سه ماه به همین گونه گذشت که یک شب، زمانی که من بعد از گاییدن گل چهره از اتاقش بیرون می شدم و تصادفی همان شب ماهتاب گرفته رخ داده بود و من نمی دانستم که پدرم بیدار است و نماز مهتاب گرفته گی می خواند و مرا دیده بود که از اتاق گل چهره بیرون شده بودم.
چون، پدرم از رسوایی می ترسید، خودش را خاموش گرفت و فردا که شد به اتاقم آمد چهار سیلی محکم به رویم زد، من نمی دانستم که چه گپ شده است، مادرم دلیل را پرسید و پدرم چنین برایش گفت، این پسر چشم سفیدت نیمه های امشب از اتاق گل چهره بیرون شد؛ مادرم به شنیدن این گپ حتا ضعف و بی هوش شد…
بعد از آن، ما خاموشانه و بدون این که شوهر گل چهره از رابطه من با زنش خبر شود کوچ کردیم.
من مجرد بودم و تشنه کوس، که به همین دلیل به آن گناه دچار شدم، اما گل چهره متهل بود چرا به شوهرش خیانت کرد؟ اگر او پاک دامن می بود نه من و نه او به گناه آلوده نمی شدیم؛ پس، از این داستان انسان های خیانت کار چه زن و یا چه مرد باید پند بگیرند و تنها با همسرشان سکس کنند.
اگر بی ادبی کرده باشم معذرتم را بپذیرید، چون این صفحه با بی ادبی هایش زیباست.
پایان/ تابستان ۱۳۸۰
دلیل اتفاق داستان؛ زن خیانت کار بود و زمانی که یک انسان متهل باشد لعنت به او که به همسرش خیانت کند.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

به عاشقان مزاحمت نکنید!!!

کوس گایی عشقی
gap3xy کوس گایی عشقی

فرستنده، داریوش، ناشناس!!!

نامم داریوش است، سنم ۲۷ ساله شده است، وزن مناسب ورزشی دارم، قدم میانه می باشد، چهره سفید دارم، موها و چشمانم سیاه هستند، راستش زیبا نیز هستم، چهار ماه از عروسی ام می گذرد، بعد از مکتب وارد دانشگاه شدم و ادبیات انگلیسی را خواندم و در سفارت انگلیس کار پیدا کردم من در یک خانواده کوچک در یکی از ولایت های دوردست کشور به دنیا آمده ام و اقتصاد ما خوب است و عاشق کتاب و معلومات هستم.
داستان کوتاه؛ یک روز از کار رخصت شدم و خواستم که بروم پیش پدر و مادرم، چون به دور از آن ها مجرد در کابُل زنده گی می کردم، خلاصه به خانه رسیدم و زمانی که آفتاب غروب کرده بود، مادرم برایم گفت که، برو به خانه کاکا سروَر یک دیگچه ماست بیاور؛ کاکا سروَر از همسایه های دور ما است و چندین تا گاو دارد و خیلی مردم از او ماست می خرند؛ یعنی این یک فرهنگ مردم قریه می باشد؛ زمانی که به دروازه آقا سروَر رسیدم و تک تک زدم یک دختر که سنش ۲۰ ساله به نظر می رسید دروازه را وا کرد، زمانی که دیدمش ناخودآگاه برایش لب خند زدم و او نیز به من لب خند زد، بعد از سلام گفتم، می شود به من یک دیگچه ماست بدهی؟ گفت، یک دقیقه باش می روم و می آورم، گفتم، درست است.
او با ماست آمد و ماست را به من داد و من برایش گفتم، خودت درخشان هستی؟ گفت، بله مرا نشناختی داریوش؟ گفتم، درخشان تو بسیار تغییر کردی من تُرا وقتی دیده بودم که یک خاشه (خُرد) دختر بودی و خیلی کوچک بودی و تو خیلی زود بزرگ شدی؛ با خنده گفت، راسش کسی که زیاد ماست، دوغ، شیر، پنیر، قیماق، مسکه و چکه بخورد زود کلان می شود، با این گپش مرا نیز خنده گرفت؛ بعد از آن با خنده گفت، ماستت را گرفتی؟ گفتم، بله، گفت، دیگر منتظر چه هستی؟ من با لب خند رفتم.
درخشان با پدر و مادرش زنده گی می کرد و او دو تا خواهر دارد که آن ها عروسی کرده بودند و دو تا برادر دارد که یکی از آن ها در کابُل زنده گی دارد و دیگرش دانش آموز مکتب است، درخشان مکتب نخوانده است و در کارهای خانه شان مصروف بود.
شب شد و هنگام خوابیدن در بستر خود بودم که ناگهان درخشان به یادم آمد و چشمانم را بسته کردم و چهره اش را در ذهنم مجسم کردم که در نتیجه، خنده هایش، لب خندهایش، سفیدی اش و ساده دلی اش مرا کباب کرد، او هیچ آرایش نکرده بود و بدون آرایش خیلی عالی دیده می شد و آن چه که مرا حیران کرده بود زود بزرگ شدنش بود، یعنی من زمانی که در کابُل درس می خواندم و او را برای چند سال ندیده بودم و زمانی که دیدمش حتا نشناختمش؛ راستش ناخودآگاه خوش بودم و با همین خوشی خوابم بُرد.
فردا که شد، مادرم گفت که، دیگچه ماست کاکا سروَر را ببر، من به عجله دیگچه را گرفتم و رفتم، بعد از تک تک زدن دوباره درخشان دروازه را وا کرد، باز هم با لب خندش مرا کباب کرد و گفت، ماست ترش نبود؟ گفتم، نه خیلی عالی بود، گفت، دیگر هم می خواهید؟ گفتم، نزدیک شام باز می آیم.
وقتی که به خانه رفتم و لب خند درخشان باز در پشت چشمانم آمد و باز کباب شدم.
من در دانشگاه و در سفارت انگلیس مانند درخشان دختری را ندیده بودم، درخشان آن زمان خیلی زیبا شده بود، لب هایش بدون لبسرین یا رژ لب سرخ بودند و چهره اش سفید و چشمانش خیلی روشن بودند و مژه هایش مانند نیش کژدم (کج دُم) چنگ شده بودند.
شب دوم که شد مادرم گفت، داریوش تو فردا به کابُل می روی و می خواهم امشب خیلی چیزهای مزه دار برایت پُخته کنم و باز برو از کاکا سرور ماست بیاور و من منتظر چنین گپ بودم و به سرعت به پشت دروازه درخشان شان رفتم و بعد از تک تک کردن دروازه، باز هم درخشان آمد؛ این بار وقتی که او را دیدم دیگر خودم را از دست دادم، چون عاشق او شدم، بعد از چند ثانیه گفت، سلام دادن را یاد نداری؟ رنگم سرخ شد و گفتم، سلام و او جواب سلامم را داد و گفت، ماست برایت بیاورم؟ گفتم، بله، بعد از این که ماست را گرفتم به سوی خانه ما آمدم.
در همین زمان بود که بعد از سه بار دیدار من عاشق درخشان شده بودم و او مرا با همین ساده دلی اش و با همین دهاتی بودنش مرا شکار کرد، دیگر زمین و زمان را نمی شناختم و دایم به کومه های سرخ درخشان فکر می کردم؛ همان شب مادرم برایم گفت که، داریوش تُرا چه شده؟ گفتم، هیچ مادر.
داستان کوتاه؛ فردا زمانی که من دیگچه ماست را دوباره بُردم و دانستم که درخشان منتظر من می باشد و او نیز به خاطر من قلبش می تپد، راستی من به راحتی پی بردم که او نیز عاشق من شده است، بعد از کمی گپ زدن من گفتم که، درخشان فردا من به کابُل می روَم، با شنیدن این گپ مأیوس و ناامید شد و من به خانه آمدم.زمانی که به خانه رسیدم آرامم نگرفت و دوباره رفتم و او بازهم پشت دروازه منتظر من بود و برایش گفت که، درخشان موبایل داری که از آن طریق باهم گپ بزنیم؟ گفت، نه ندارم، پدرم به من اجازه نمی دهد که موبایل داشته باشم، گفتم، من فردا برایت یک تا موبایل می خرم و از کابل برایت زنگ می زنم و کوشش کن که کسی از موبایلت خبر نشود، گفت، درست است، من به دفتر زنگ زدم که یک روز دیگر به رخصتی ام اضافه کنید که یک کار ضروری دارم.
فردا که شد من برای درخشان یک موبایل خریدم و آن را برایش دادم و رفتم به کابُل.
ناوقت شب که شد برایش زنگ زدم و خیلی باهم گپ های خوب زدیم، به همین گونه پنج ماه سپری شد و من چندین بار دیگر به قریه برای دیدنش رفتم و ما صد در صد عاشق هم دیگر شدیم و بدون هم دیگر زنده گی آینده ما ناممکن بود، اما برای عروسی ما چند مشکل وجود داشت، مشکل اول پدر درخشان بود، چون او می خواست که درخشان را به برادر زاده اش بدهد، چون زمانی که درخشان کوچک بود پدرش این را وعده به برادرش داده بود که من درخشان را به پسرت می دهم، از سوی دیگر کاکای درخشان خیلی زمین و جایداد دارد و پدر درخشان به آن زمین های برادرش چشم دوخته بود که با دادن درخشان به برادرش زمین به دست بیاورد و مشکل دیگر پدر و مادر خودم بودند که به هیچ صورت راضی نبودند که من با درخشان عروسی کنم، چون آن ها به این فکر بودند که من باسواد هستم و درخشان به هیچ وجه با من سازگاری ندارد.
عشق در بین ما خیلی ریشه دواند که در نتیجه مجبور شدیم به مادرهای ما بگوییم که ما باهم عروسی می کنیم، نه خانواده او و نه خانواده من به این کار راضی نشدند و همه کوشش های ما از بین رفت.
سرانجام عشق آتشین مرا مجبور کرد که، شناس نامه درخشان و شناس نامه پدرش را از درخشان بگیرم و برای درخشان پنهانی پاسپورت بسازم که در نتیجه من با درخشان به یک کشور (نام آن کشور راز باشد) فرار کردیم و در این کشور برای خود بهشت را بسازیم.
بعد از این که ما فرار کردیم پدرم فکر می کرد که درخشان مرا فریب داده است و پدر درخشان به گونه ی دیگر فکر می کرد و می گفت که، داریوش دخترم را فریب داده است و آن ها باهم خیلی جنگ ها و دعواها را به سر دادند که حتا آن ها یک دیگر خود را با کارد زدند و پای حکومت در میان آمد و مشکل را رفع کرد، یعنی حکومت برای شان گفت که، پشت آب رفته بیل را نگیرید و با این کارها آبروی تان پس نمی آید.
زمانی که دختر و پسر هم دیگرشان را دوست داشته باشند و عاشق هم باشند چرا خانواده ها به آن مزاحمت می کنند؟ هر انسان در دنیای متمدن حق دارد که همسر آینده اش را انتخاب کند و در انتخاب همسر نباید خانواده ها به فرزندان شان فشار بیاورند و برخلاف میل شان کسی را به آن ها تحمیل کنند و هم چنان نباید پسر و دختر در کودکی نامزد شوند، چون این کار خلاف تمدن است و این داستان یک هُشدار برای خانواده ها بود که عقلانی و منطقی در این باره فکر کنند؛ یعنی اگر خانواده ها در این باره منطقی فکر نکنند دختر و پسرشان از خانه فرار می کند که باعث آبرو ریزی و دشمنی در بین خانواده ها می شود و کاش خانواده خای ما را اجازه می دادند که باهم عروسی کنیم که در نتیجه دنیا گُل و گُلزار می بود.
پایان/ تابستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان، انسان ها نباید به عاشقان مزاحمت کنند و بگذارند که آن ها از هم دیگر لذت ببرند.

زنی که با پسر اندرش فرار کرد!!

کوس و سینه ی سکسی تاجیکی در لیلیه

زمانی که این صفحه را دیدم من هم خواستم که داستان تکان دهنده زنده گی گذشته ام را نیز برای تان پُست کنم.
این داستان از یک فرهنگ خیلی بد مردم افغانستان حکایت می کند و ارزشش را دارد که این داستان را کم از کم یک بار به دقت بخوانید.
من بنفشه هستم، سنم ۲۲ ساله شده است، قدم میانه است، وزنم نیز مناسب است، جلد بدنم سفید است، موها و چشمان قهوه یی دارم، آدم خیلی زیرک و کنج کاو هستم، مکتب را تمام نتوانستم چون، صنف یازدهم بودم که عروسی کردم، راستش خود صفتی نشود من خیلی یک دختر جذاب و زیبا هستم و همه نقاط بدنم به شکل قالبی می باشد، من در یک خانواده پُر تعداد و فقیر و نادار تولد شده ام و اقتصاد پدرم خوب نیست، فقر اقتصادی ما را خیلی بدبخت کرد و خیلی سخت است که همه بدبختی هایم را برای تان بنویسم، چون داستان خیلی دراز می شود، اکنون متهل هستم و فرزندی ندارم و در بیرون از افغانستان با شوهر دومم یعنی با پسراندرم زنده گی دارم؛ بهتر است بروم داستان را برای تان بنویسم.
داستان کوتاه؛ در کوچه ما یک تاجر زنده گی می کرد (مهم نیست نامش را بگویم) و خیلی آدم پول دار بود و او با داشتن پول هر کاری که دلش می خواست انجام می داد، خیلی یک خانواده مرفه و آسوده با زن و فرزند داشت؛ خلاصه پول چشمانش را کور کرده بود؛ یک روز من از مکتب به خانه می آمدم و او مرا از موترش دید و خیلی به چشم شهوت به نگاه می کرد، راستش از این کارش بدم آمد، چون یک کار بدآیند کرد؛ او راننده اش را گفت که بپرسد که من دختر کی هستم؟ سرانجام او دانست که من یکی از همسایه های دوردست شان هستم و هم چنان پدرم به خاطر این که او پول دار بود در مسجد به او خیلی چاپلوسی می کرد؛ سرانجام پدرم را با دادن خیلی پول فریب داد تا مرا به آن مرد بدهد و پدرم را آتش عشق پول فریب داد و خواست که مرا به او بدهد، آن مرد آن زمان ممکن سنش ۵۲ بود و سن من ۱۸ ساله بود و خودتان می دانید که از من چند سال بزرگ تر بود؛ پدرم، مادرم را مجبور کرده بود که تو باید به عروسی دخترت با آن مرد رضایت نشان بدهی و مادرم از ترس قبول کرده بود؛ یک شب پدرم به من گفت که، بنفشه دخترم آیا می خواهی خوش بخت شوی و از این بدبختی هم خودت و هم ما را نجات بدهی؟ من گفتم، پدر جان هر فرزند چنین خواستی دارد و من هم می خواهم که ما خوش بخت شویم، بعد از آن گفت، بنفشه، من و مادرت تصمیم گرفته ایم که تُرا به آن مرد پول دار به عروسی بدهیم؛ با شنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و خیلی هیجانی نیز شدم گفتم، پدر کدام مرد را می گویی؟ گفت، آن مرد تاجر، گفتم، پدر او از من بزرگ تر است و او حتا زن و فرزند دارد، گفت، دخترم چه فرق می کند مردان تا چهار تا زن حق دارند بگیرند و تو زن دومش می شوی و از سوی دیگر، آدم های پول دار بیش تر عمر می کنند و تو برو به خانه اش مانند ملکه ها و شهبانو ها در آن قصر زنده گی کن، گفتم، پدر من نمی خواهم که زن آن پیر مرد شوم و نمی خواهم به خاطر پول همه زنده گی ام را خراب کنم؛ گفت، بس کن احمق من و مادرت می دانیم که چه خوب است و چه بد؛ یعنی پدرم زمانی که دید من کُند ذهن نیستم خواست که از زور کار بگیرد، اما من خیلی زنده گی کردن را دوست دارم و نمی خواستم که زنده گی ام به جهنم تبدیل شود و شروع کردم به مقاومت کردن که، در نتیجه پدرم به خاطر پول حتا دخترک نازک اندامش را لت و کوب کرد و خیلی به من فشار آورد که با آن مرد پیر و موی آلود عروسی کنم.
به همین شکل دو ماه گذشت و هم من و هم پدرم به خواست های خویش مقاومت می کردیم که سرانجام آن مرد به پدرم گفت، من خودم بنفشه را راضی می کنم و یک شب به خانه ما آمد و گفت، می خواهم به تنهایی با بنفشه گپ بزنم و من مجبور شدم که به تنهایی با او گپ بزنم، هر چه کوشش کرد اما مرا قانع نتوانست که در پایان به من هُشدار داد که، اگر با من عروسی نکنی پدرت را می کُشم و با پول دادن به پولیس ها تُرا به زور نکاح می کنم؛ با شنیدن این گپ خیلی ترسیدم، چون یک دختر بودم و خانواده ام را خیلی دوست دارم و من برای این که او به خانواده ام کدام زیان نرساند خودم را صدقه خانواده ام کردم و با آن مرد میمون و شادی مانند عروسی کردم.
او مرد همه امکانات زنده گی را برایم آماده کرد اما من هیچ خوش نبودم و خیلی بدم می آمد که در یک بستر با آن مرد بخوابم و زمانی که با می خوابیدم مانند این معلومات می شد که گویا من با پدرم و در آغوش پدرم خوابیده ام و زمانی که به چهره اش می دیدم که پدرم نیست.
او خیلی با لذت با من سکس می کرد و مانند این دیده می شد که با دخترش سکس می کند، یعنی بدنم من با بدن او خیلی تفادت داشت و آن چه که مرا خیلی مرنجاند بدن مو پُرش و موی آلودش بود که دلم را بد می کرد و زمانی که من در زیر می بودم و او در سرم و به چشمانش که می دیدم خیلی وحشی و زشت به چشم می خورد و با خود می گفتم که، این مرد هیچ وجدان ندارد و اگر روزی بمیرد نه به دوزخ می رود و نه به بهشت، چون حیوانات بعد از مردن زنده نمی شوند.
مرد و زن باید با هم سن و سال شان سکس کنند و زمانی که او با من سکس می کرد خیلی یک حس عجیبی می کردم؛ کاش آن مرد قانع می بود و با زن خود که هم سن و سالشبود سکس می کرد و با این کار دنیا گُل و گُلزار می بود.
چند ماه گذشت و من کم کم دانستم که در جهنم زنده گی دارم و به گذر زمان زن اول آن مرد نیز با من خیلی دشمن شد که از هر نوع ظلم و ستم به من دریغ نمی کرد و گفتن آن ستم ها داستان را دراز می کند، بعد از آن من افسرده شدم و زنده گی ام تلخ شد و آن چه که مرا خیلی زجر می داد شوهرم بود، یعنی من دیگر ارزش گذشته به نزد او نداشتم و زمانی که مرا چَشید و اگر واضیح تر بگویم، زمانی که از بدنم لذت بُرد و ارزشم نیز از بین رفت؛ یعنی آن مرد هوس داشت که با من عروسی کند نه این که با من زنده گی کند و او تصمیم داشت با استفاده از پولش یک دخترک جوانک دیگر را شکار کند.
کاش من یک دختر با حوصله می بودم و کاش آدم حساس نمی بودم و در آن خانه با همان حالت زنده گی می کردم.
من در این باره خیلی فکر کردم تا چه گونه از این مرد نجات پیدا کنم و حتا از او انتقام نیز بگیرم؛ بعد از خیلی تفکر و اندیشه یک چیز مناسب به ذهنم آمد و خواستم که آن فکر را به تصمیم و بعد از آن به هدف تبدیل کنم که در نتیجه این کار را کردم، یعنی؛
آن مرد یک پسر مجرد نیز داشت به نام فیروز و سنش آن زمان ۱۹ ساله بود و آماده گی امتحان کانکور را می گرفت، با خود گفتم که، من باید فیروز را به همان گونه پدرش مرا شکار کرد من باید فیروز را شکار کنم، از همان روز کارهای کردم که فیروز هر روز به من نزدیک تر می شد و من خوب می دانستم که فیروز نیز مانند پدرش پُر شهوت است و من کم کم شهوتش را بیدار کردم و وجدان و عقل را از مغزش فرار دادم و آن قدر ماهرانه کار کردم که فیروز عاشق من شد و با بدن سکسی که داشتم او را جادو کردم و حتا تصمیم گرفت که تا آخر زنده گانی با من زنده گی کند؛ این رابطه خیلی زود تا به آن جا پیش رفت که یک روز فیروز به من گفت، مادر اندر به سرعت پشیمان شد و گفت، بنفشه، من تصمیم گرفته که تُرا از دست پدرم نجات بدهم و بیا که با هم به یک کشور فرار کنیم، با شنیدن این گپ در دلم خندیدم و گفتم، اکنون زمان انتقام گرفتن از این پیر مردک فرا رسیده است.
درست یک ماه ما برنامه ریزی کردیم، چون فیروز پسری است که خیلی آدم پُر معلومات است و او خیلی زیرکانه به هر دوی ما پاسپورت ساخت و خیلی با پول زیاد و هم چنان در حساب شخصی بانکی اش نیز خیلی پول داشت که در نتیجه من با فیروز فرار کردیم و در یک کنج جهان به دور از افغانستان زنده گی خوش و عالی را ساختیم.
بازهم تکرار می کنم که، من عاشق زنده گی کردن هستم و هر چه که خلاف منطق با من باشد آن را زیر پا می کنم و من با ریختاندن آبروی آن مرد درسی برایش دادم تا که کیهان وجود دارد فراموشش نشود و این یک درس خوب برای دیگر مردان هوس باز و فرصت طلب نیز است و به بهانه که خدا برای مردان حق گرفتن چهار تا زن را داده و با این کار زنده گی دخترها را تباه می کنند؛ هدف من این است که، درست است که خدا برای مردان اجازه داده که چهار تا زن بگیرند، اما آن ها با این قانون هوس باز می شوند و سوء استفاده می کنند و آن ها باید بر طبق قانون خدا که گفته زن بگیرند نه این که هوس بازی کنند، یعنی، کاش آن مرد مرا به فیروز می گرفت و خودش یک زن بیوه هم سال خودش را می گرفت و هم شهوت خودش را سرد می کرد و هم آن زن بیوه را هم نجات می داد، در حالی که تصادفاً دو تا زن بیوه در کوچه ما نیز است و یک زنده گی بدبختی را می گذرانند.
این داستان خیلی دراز است و من خواستم که آن را بسیار کوتاه کنم تا ذهن شما خوبان که این صفحه پُر معلومات را می خوانید خسته نشود.
سپاس از این که این داستان را تا پایان خوانید.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ همیشه آبروی مردان هوس باز و فرصت طلب می ریزد.

لعنت به این فیس بوک، چون!!!

مال افغانی در استرالیا
gap3xy مال افغانی در استرالیا

فرستنده، کامران، ناشناس!!!
من یک آدم معمولی و کنج کار هستم و از وقتی که بالغ شده ام از دیدن زنان و دختران بسیار زیاد لذت می برم، یکی از این دخترها دختر مامایم است، بسیار یک دختر جذاب است، وقتی که به خانه ما مهمان می آمد از دیدنش هیچ سیر نمی شوم، اما او از من پنج سال بزرگ تر است، همین علت بود که کسی به من شک نمی کرد که من به طرف او به شهوت می بینم، حق و ناحق با هم گپ می زدیم و خنده و شوخی می کردیم او هم از من خوشش آمده بود، سرانجام آن ها به ایران رفتند.
از خودم کمی بگویم، سنم ۲۲ ساله است با قد بلند و موهای سیاه با بدن کمی ورزشی.
من با مامایم دوست های خوب هستیم و بعد از این که، آن ها به ایران رفتند من هفته دو بار با او در گوشی در تماس می بودم، یک سال بعد از آن، از یک شماره ی ناشناس از ایران برایم زنگ آمد، دیدم که در پشت گوشی دختر مامایم است، راستی من خیلی خوش شدم، بعد از احوال پرسی گفت، کامران من در ایران بسیار دل تنگ شده ام هیچ دوست خوب ندارم که با او خنده و شوخی کنم، دیروز یک گوشی خوب خریدم و فیس بوک هم ساختم بگو نام فیس بوکی ات را که هر شب باهم قصه کنیم، من نام فیس بوکی ام را برایش دادم، بعد از آن، هر شب دو ساعت در فیس بوک بودیم، رابطه ما بسیار جدی شد چون آزاد بودیم که هر گونه قصه را سر کنیم.
سرانجام یک شب از من فیلم سکس و عکس های سکسی خواست، راستی من با قصه های مان شهوتی شده بودم برایش روان کردم، سه شب بعد عکس کیرم خود را خواست این کار را هم کردم، دو سال به همین گونه گذشت.
بعد از دو سال آن ها دو باره به کشور آمدند، وقتی که یک دیگر را از نزدیک دیدیم از کارها و از گپ های که در فیس بوک باهم زده بدیم بسیار خنده ما گرفته بود، باز هم در فیس بوک بودیم.
یک روز برایم زنگ زد که به خواستگاری ام می آیند، من گفتم خوب است برو عروسی کن، چون می دانست من از او بسیار کوچکم عروسی ما امکان ندارد، گفت، این یک خبر خوب بود که اولین دوستم تو بودی که برایت گفتم، بعداً به سختی گفت، کامران یک چیز برایت بگویم به گپم می کنی؟ من گفتم، البته چرا نه، بعد قسمم داد و من هم قسم خوردم، گفت، کامران می خواهم پیش از عروسی اول تُرا چشیده و تجربه کنم، گفتم، کمی واضیح تر بگو چیزی ندانستم، گفت، یک روز بیا خانه ما در یک فرصت خوب باهم کمی لذت ببریم البته بدون دخول واقعی، راستی از این گپش بسیار خوشم آمد و من هم پذیرفتم.
چهار روز بعد برایم زنگ زد که امروز بعد از چاشت در خانه تنها هستم بیا، من بعد از چاشت به ساعت معینه رفتم، دیدم که حمام کرده، لباس گلابی یا صورتی پوشیده است، خود را کمی آرایش و عطر زده است.
بعد از احوال پرسی مرا دعوت به اتاقش خودش کرد، در سر تختش نشستیم اول خوب زیاد گپ های خنده دار زدیم بعد، کمی شوخی کردیم، ناگهان هر دوی مان شهوتی شدیم یک دیگر خویش را در آغوش هم فشردیم بعد از آن، بوسیدن و چوشیدن شروع شد، به شدت این کار جریان داشت، متوجه شدیم که همه لباس های ما در بدن ما نیست برهنه در آغوش هم بودیم و از تماس گوشت های بدن ما به یک دیگر بسیار لذت می بردیم، بعد از آن، همه بدنش را مالش و بوسه کردم، خیلی زیاد سینه هایش را چوشیدم، بار اول ما بود که به جنس مخالف ما دست می زدیم، بعد از آن، با واسیلین یا وازلین کوسش را خوب زیاد چرب کردم، وقتی که زبانک کوسش را چرب می کردم می گفت، کامران، چه می کنی مرا آتش می زنی، بعد از آن، کیرم را خوب زیاد چرب کردم و آن را در درز کوسش در لب های کوسش و در چوچوله اش مالش می دادم وقتی که کله کیرم را در درز کوسش اصطکاک می دادم خیلی حال یا لذت می بُرد.
من خیلی شهوتی شدم می خواستم که کوسش کنم اما از پرده اش ترسیدم چون دختر بود، گفتم، عزیزم می خواهی که کونت کونم؟ گفت، نه درد دارد، گفتم تجربه کردی؟ گفت نه اما حدس می زنم، گفتم راحت باش به آهسته گی این کار را می کنم، سرانجام به سختی راضی شد.
کونش را با واسیلین خوب زیاد چرب کردم، بعد از آن کیرم را نیز چرب کردم، وقتی که کله کیرم را در غار کونش گذاشتم و تیله یا هل دادم خیلی کون تنگ داشت و بسیار زیبا هم بود با داخل شدن کله کیرم دردش هم گرفت، گفت، کامران جان، بکش که درد دارد باور کن می سوزم لطفاً این کار را نکن، اما من شهوتی شده بودم به گپ هایش توجه نمی کردم، ناگهان متوجه شدم که همه کیرم تا بیخ داخل کونش شده است.
خیلی کون تنگ، گرم، داغ، لشم یا لیز و تر یا لیز داشت، از لذت زیاد در حال دیوانه شدن بودم، به تکرار کیرم را مکمل بیرون و درون می کردم، کم کم او هم به کیرم عادت کرد، کم تر از پنج دقیقه گاییدن آب کیرم در حال آمدن بود، ناگهان همه آب کیرم داخل کونش پاشیده شد و از لذت زیاد جیغم برآمد، وقتی که کیرم را از داخل کونش بیرون کردم کیرم خیلی بزرگ، چاق، سرخ و داغ آمده بود کاملاً تر یا خیس شده بود.
این بود داستان کون کردن دختر مامایم و من اهل نوشتن نیستم نمی دانم خوش تان آمد یا نه، او اکنون عروسی کرده است و یک تا دخترک دارد.
لعنت به این فیس بوک چون، باعث شد که من به گناه آلوده شوم و من از همه کسانی که این داستان را خواندند خواهش می کنم که، از فیس بوک به گونه ی مثبتش استفاده کنند و این داستان را به خاطری با جمله های سکسی نوشتم تا شما آن را تا پایان بخوانید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، کنج کاوی بیش از حد در امور جنسی و استفاده بد از فیس بوک بود.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان بفرستید، نشر می شود.

واژهای جنسی و سکسی!!!

کیر چوشی در هرات
gap3xy کیر چوشی در هرات

خواندن این واژه شاید برای تان مفید باشد چون شما گاهی اگر به کدام کتاب زناشویی رو به رو شُدید به راحتی آن کتاب را درک می توانید. در این جا ۲۲۰ واژه و لغت مفید جنسی و سکسی را برای شما خوبان یاد آور می شوم، امید است که خوش تان باید و از آن ها استفاده خوب نمایید، با یاد گرفتن این واژه شما باید به کتاب خواندن نیز شروع کنید و کتاب های زناشویی در بازار بی شمار است و از آن ها نیز استفاده نمایید و از زنده گی زناشویی تان نهایت لذت را ببرید، از سوی دیگر معنای این واژه ها را در فرهنگ های لغات به این واضحی و روشنی پیدا نمی توانید.
– فرج = کوس.
– قضیب = کیر.
– آلت تناسلی = افزار گاییدن مانند کیر و کوس.
– حشفه = کله کیر.
– آلت = کوس یا کیر.
– آلت مرد = کیر.
– آلت زن = کوس.
– آلت تناسلی مرد = کیر.
– آلت تناسلی زن = کوس.
– لنگ بالا = روش گاییدن به گونه ی که پاهای زن در گردن مرد قرار گیرد و زن به پشت خوابیده باشد.
– سست شدن = اوج یا نقطه بالا لذت جنسی.
– لب شق = مالیدن کیر در درز کون و یا در درز سینه ها را لب شق گویند.
– داگی = شکل گاییدن که زن زانو بزند و خود را خم کند و کون خود را بالا بگیرد و مرد از پشت بگاید به نام شکل گاییدن داگی یاد می شود.
– شکل 69 عبارت از شکلی است که زن کیر مرد را بچوشد و مرد کوس زن را، یعنی هر دوی آن ها سرچپه یک دیگر باشند.
– باکره = دختر
– دوشیزه = دختر
– جلق = بردن لذت جنسی با دست خود را جلق گویند که مانند مرگ خاموش عمل می کند.
– استمنأ = جلق زدن.
– جماع = فعل گاییدن.
– مقاربت = فعل گاییدن.
– آمیزش = فعل گاییدن.
– زفاف = یک جا شدن داماد و عروس در شب عروسی.
– اسپرم = نطفه مرد که باعث حامله شدن زن می شود.
– کشاد شدن = بزرگ شدن سوراخ کوس را به نام کشاد شدن یاد می کنند، یعنی اگر بار اول کیر داخل کوس شود تنگ می باشد اما بعد از داخل شدن کیر کشاد می شود.
– زناشویی = ازدواج، تشکیل خانواده، زنده گی زن و شوی، عروسی کردن، رابطه زن و شوهر و رازهای زن و شوی.
– برهنه = بدون لباس.
– لُخت (لوچ) = برهنه، بدون لباس.
– دو کاسه = سینه بند.
– سینه بند = پوش پستان ها.
– کوس بند = نیکر.
– کوتکس = پارچه پنبه یی که در زمان عادت ماهوار از سوی دختران و زنان به کار می رود.
– پلغمان دو کاسه یی = سینه بند.
– واسکت = سینه بند.
– پوش = کاندوم، نوع پوقانه ی ابریشمی و یا لاستیکی (لاشتیکی) است که مرد در زمان گاییدن کیر خود را می پوشاند تا زن حامله نشود.
– اسپرماتوزئید = اسپرم.
– تخمه (تخمک) = نطفه زن که با نطفه مرد یک جا شده طفل ساخته می شود.
– فاحشه = انسان شهوت ران و یا تن فروش.
– زنای محصنه = زن شوهر دار که زنا کند.
– زنای محصن = مرد زن دار که زنا کند.
– مجامعت = فعل گاییدن.
– قُبُل = کون کردن.
– دبُر= کون کردن.
– پرده بکارت = پرده دختری.
– دختری= پرده بکارت.
– بیضه = خایه.
– خصیه = خایه.
– تخم ها = خایه ها.
– آب منی = آبی که در هنگام گاییدن از کیر مرد بیرون می شود.
– منی = آب منی، آب کمر.
– آب کمر = آب منی.
– کاندوم = (پوش) را بخوانید.
– مهبل = سوراخ کوس.
– رحم = بچه دان، زهدان، جای که در شکم مادر طفل ساخته و بزرگ می شود.
– شهوت = دوست داشتن چیزی به گونه ی آتشین.
– چوچوله = زبانک کوس، بظر، کلیتوریس، زبانکی است که در بالای کوس قرار دارد و در هنگام تحریک شدن زن بزرگ می شود، به اندازه یک نخود بزرگ می باشد.
– نیکر = زیر پوشی که شرمگاه ها را بپوشاند.
– کلیتوریس = چوچوله را بخوانید.
– اُرگاسم = نقطه اوج لذت جنسی.
– باسن = کون و پله های کون.
– کفل = ران، بیخ ران که نزدیک به کیر و یا نزدیک به کوس باشد، کپل.
– کپل = کفل را بخوانید.
– مقعد = سوراخ کون.
– روغن مخصوص = روغنی که در هنگام گاییدن کوس و کیر را لشم (لیز) و چرب می کنند تا لذت جنسی بیش تر شود، این روغن در داروخانه ها و دواخانه ها پیدا می شود.
– انزال = ریختن و یا پاشیدن آب کیر در داخل کوس را انزال گویند.
– زود انزالی = بیماری که انزال را زود بیاورد.
– احتلام = بیرون شدن آب کیر در هنگام خواب، در اصطلاح شیطان بازی دادن را گویند یعنی انسان را شیطان بازی بدهد.
– عادت ماهوار = عادتی که در یک ماه یک بار از کوس زنان و دختران چند قطره خون بیاید.
– قاعده گی = عادت ماهوار را بخوانید.
– بچه دان = رحم را بخوانید.
– زهدان = رحم را بخوانید.
– وذی = آب شفاف و روشنی که پیش از انزال می آید که برای لشم و یا لیز کردن کله کیر می باشد تا کیر به راحتی داخل کوس شود و برای بیش تر کردن لذت جنسی می باشد.
– ساک زدن = چوشیدن کوس و کیر.
– جر دادن = چیر کردن، باز کردن کوس با کیر.
– بکارت = پرده دختری.
– کون فروش = کسی که در بدل پول کون بدهد.
– کوس فروش = کسی که در بدل پول کوس بدهد.
– تن فروش = کسی که در اثر فقر اقتصادی به تن فروشی و فحشا روی بیاورد.

(ادامه داستان شماره پنجاه و دوم، بخش دوم)

بدن سکسی سهیلا جان
gap3xy بدن سکسی سهیلا جان

(آتش شهوت و کون پُر گوشت زن کاکایم)
و زمانی که پشتش به طرف من می بود به هر بهانه ی خودش را خم می کرد تا من کونش را درست ببینم که با این کارهایش مرا در کوره آتش می انداخت، فکر کنم او هم علاقه داشت تا با من رابطه داشته باشد، اما می ترسید که من به کسی نگویم و زمانی که دانست من قصد رابطه دارم او هم به این کار علاقه پیدا کرد و ترسش از بین رفت.
رفتم به باغ و برای نا خوردن دوباره به خانه آمدم، بعد از نان خوردن رفتم به اتاقم تا کمی بخوابم اما خوابم نبُرد، دیدم که مادرم در خواب نیمه روزی به سر می بَرَد، روی هویلی را دیدم که رخسار نبود، ناخودآگاه و به آهسته گی رفتم به اتاقش دیدم که خوابش برده است، چون فصل تابستان بود خیلی آزاد خوابیده بود، پشتش به طرف من و به پهلوی چپ خوابیده بود و کون گوشتی با پله های اش زده بود بیرون که خیلی یک منظره سکسی را ساخته بود، نزدیکش رفتم اما خودم را کنترُل کردم، چند لحظه به دقت به کونش نگاه می کردم و به آهسته گی آب دهنم را قورت می کردم، خواستم که بیرون شوم اما او آمدنم را حس کرده بود و سایه ام را نیز تشخیص داده بود و شاید به من فکر می کرد، همین که می خواستم بیرون شوم که صدایش آمد، شادمان!!! من دست و پاچه شدم و ایستاد شدم، گفت، شادمان، چه شده و چه می خواهی؟ من با دودلی و با صدای لرزان گفتم که، هیچ زن کاکا، گفت، تو به اتاقم آمدی حتماً چیزی می خواهی بگو می شنوم؟ گفتم، کاکایم چه وقت می آید؟ دروغم را به سرعت حس کرد و گفت، اولین بار است که این را برایم گفتی و تو با کاکایت چه کار داری؟ گفتم، پشتش دق شده ام، خنده اش گرفت و گفت، من طفل نیستم که دروغت را ندانم تو آمدی تا به چشم سفیدی بدنم را نگاه کنی؟ گفتم نه این طور نیست زن کاکا، گفت، بس کن احمق و لوده، من یک هفته است که متوجه شده ام که تو با چشم سفیدی به من نگاه می کنی و فکر می کنی من طفل هستم که این کارها را ندانم؟ من نزدیک ۳۰ سال از تو بزرگ تر هستم و آن چه که در ذهنت است آن را می خوانم، بچه چشم سفید، گفتم، زن کاکا غلط درک کردی من این گونه نیستم، با تمسخر گفت، بله غلط درک کردم این هم دروغ است وقتی که حمام می کردم تو مرا از سوراخ دروازه نگاه می کردی، گفتم، از کجا می دانی این دروغ مطلق است؟ گفت، وقتی که حمام کردنم تمام شد و دوباره لباس هایم را می پوشیدم نفس هایت را شنیدم و سوراخ های دروازه تاریک بود و همین که رفتی همه سوراخ ها روشن شدند، با شنیدن این گپ رنگم مانند لاله سرخ شد و برایش زاری کردم که لطفاً این را به کسی نگویی و اگر پدر و مادرم از این گپ خبر شوند مرا از خانه بیرون می کنند، خنده اش گرفت و گفت، من با تو شوخی کردم و خواستم کمی بترسانمت، با شنیدن این گپ راحت شدم، گفتم، خیلی مزاح بد بود و در دلم گفتم، کیرم در کونت با این شوخی ات، بعد از آن گفت، راستی وقتی که حمام می کردم از دیدن بدنم خوشت آمده بود؟ باز رنگم سرخ شد و چیزی گفته نتوانستم، گفت، شادمان، می دانم که بالغ شده یی و دلت زن می خواهد، درست است من کمکت می کنم تا که زن می گیری برخی چیزها را برایت یاد می دهم، من به دقت به گپ هایش گوش می دادم، پیش آمد و از صورتم سه بوسه گرفت و گفت، اکنون فرصت مناسب نیست و هر وقت که فرصت مناسب شد خودم برایت اشاره می کنم باز من و تو با هم هستیم.
من دوباره به سرعت رفتم به باغ، در جریان کار بوسه هایش به یادم می آمد و دلم مانند آب می ریخت، چون لب هایش خیلی داغ و نرم بودند و نرمی لب هایش مانند پنبه نرم بود، خیلی خوش بودم و آهنگ می خواندم.
دو روز منتظر ماندم اما فرصت مناسب نشد، در حالی که فرصت بود، یعنی پدر و مادرم در یک اتاق می خوابیدند و من هم در اتاقم و رخسار هم در اتاق خودش می خوابید به راحتی من می توانستم به اتاقش بروم و یا او به اتاقم شبانه بیاید، اما من صبر می کردم و منتظر تصمیم او بودم.
یک روز پدر و مادرم خرید رفتند به شهر و من رفتم به باغ همین که پدر و مادرم رفتند من دوباره به خانه آمدم و با رخسار اولین بار بود که درباره سکس باهم گپ زدیم و تا آمدن پدر و مادرم او خیلی معلومات های سکسی به من گفت، در پایان برایش گفتم که، رخسار امشب وقتی که پدر و مادرم را خواب بُرد من به اتاق می آیم، گفت نه، می خواهم اولین سکس ما در روز باشد تا بدنت را درست ببینم، من ناامیدانه گفتم، درست است.
چند روز بعد پدرم سر زمین ها بود و مادرم به خانه یکی از خویشاوندان ما رفت و من و رخسار در خانه تنها ماندیم، من دروازه کوچه را قفل کردم و رخسار به من اشاره کرد که بیا به اتاقم و من به سرعت رفتم به اتاقش، گفت، شادمان، وقت کم است بیا که شروع کنم، گفتم، من این کارها را یاد ندارم چه را شروع کنم؟ گفت، درست است من شروع می کنم، مرا در پهلویش نشاند و شروع کرد به بوسیدنم، بعد از آن گفت، اکنون تو مرا ببوس، من همه صورت و گردنش را بوسیدم، آن زمان آن گونه احساس داشتم که بیان کردن آن یک کتاب را در بر می گیرد، گفت، شادمان، وقت کم است شاید مادرت بیاید می خواهم بدنت را ببینم، گفتم، درست است، من همه لباس هایم را بیرون کردم، از دیدن بدنم به ویژه از دیدن کیرم حیران مانده بود، گفت، وااای چه یک کیر نوجوان و نلغه، خیلی کیر نورس داری، با دستان نرمش آن را مالش می داد و نفس هایم بند بند می شد، بعد از آن، شورع کرد به معاینه کردن خایه هایم، راستی دستانش خیلی نرم بودند و خیلی کیف می کردم، بعد از آن گفت، لباس هایت را بپوش، چون خیلی می ترسید که کسی نیاید، وقتی که لباس هایم را دوباره پوشیدم گفت، اکنون نوبت من است، به سرعت همه لباس هایش را بیرون کرد و من از نزدیک آن بدن سفید را می دیدم، گفت، شادمان، لمسم نمی کنی؟ من به همه نقاط بدنش دست کشیدم که خیلی بدن نرم و گرم داشت و از شهوت به خودم می لرزیدم، لمس کردن سینه ها، پله های کون و کوسش قلبم را ایستاد می کرد، بعد از آن گفت، برای حالا بس است چون، شاید کسی گیر ما کند، شب که شد از این کارها زیاد می کنیم و اکنون نوبت گاییدن است، بعد از آن لباسش را پوشید اما تنبانش را نپوشید و دامنش را بالا کرد و زانو زد و خودش را خم کرد، گفت، کیرت را تف بزن و آن را داخل کوسم کن، چون من جریان سکس کردن خر و گاو را دیده بودم و کمی می دانستم که چه گونه عمل کنم، من کیرم را تف زدم و هم کوسش را تف زدم و در پشتش زانو زدم و کله کیرم را در سوراخ کوسش برابر کرد و فشار دادم و در این زمان حس کردم که همه ی کیرم داخل کوسش شده است، وااای چه حسی داشتم چون، کیرم در سوراخ گوشتی که خیلی نرم بود داخل شده بود، آن گونه حس داشتم که قبلاً تجربه اش نکرده بودم، به شدت کیرم را درون و بیرون می کردم و ناله های که رخسار که از شدت لذت از خود می کشید بیش تر مرا کیف می داد، نمی دانم چند دقیقه طول کشید که آب کیرم به فشار داخل کوسش پاشیده شد، با ریخته شدن آب کیرم خیلی آرام شدم، گفت، شادمان، آب کیرت آمد؟ گفتم بله، تنبانش را پوشید و من هم پوشیدم، گفت، برو به باغ که کسی شک نکند.
بعد از آن، پاهایم سست شده بودند و احساس خواب آبوده گی داشتم و در باغ به جای کار کردن خوابیدم، بعد از خواب خیلی حس آرامش داشتم.
سه روز بعد برایم گفت که، امشب ساعت یک به اتاقم بیا، سر ساعت رفتم و کارهای کردیم که گفتن آن ها یک داستان دیگر نیاز دارد، کم تر از یک ماه خیلی از هم لذت بردیم که در همین زمان یک حادثه خیلی بد رخ داد و آن این بود که، من یک شب بعد از سکس کردن از اتاق رخسار بیرون می شدم و مادرم آن شب دندان درد بود و خوابش نبرده بود و هم زمان من زمانی که از اتاق رخسار بیرون می شدم مادرم به اتاق رخسار پشت دوای دندان آمد و مرا در دهن دروازه اتاق رخسار دید و صد در صد دانست که من با رخسار سکس کرده ام، خیلی با عصبانیت گفت، شادمان، تو در این وقت شب در اتاق رخسار چه می کنی؟ من از دست سراسیمه گی جواب درست داده نتوانستم و همین سوال را از رخسار نیز کرد و او نیز درست جواب داده نتوانست و درد دندانش را فراموش کرد و شروع کرد به سرزنش کردن من و رخسار، بعد از آن به رویم خیلی یک سیلی محکم زد و گفت، می روم این گپ را به پدرت می گویم تا شما را اصلاح کند، من محکمش گرفتم و خیلی برایش زاری کردیم و گفتم که این نقشه رخسار بود، سرانجام گفت، در این باره فردا باهم گپ می زنیم.
فردا که شد خیلی مرا سرزنش کرد و بعد از آن رفت به اتاق رخسار و با او نیز جنگ و دعوا کرد و در نتیجه تصمیم گرفتیم پیش از این که پدرم و کاکایم از این گپ خبر شوند این موضوع را تا ابد فراموش می کنیم.
خیلی خوش بودم که از این حادثه جان به سلامت برده بودم، بعد از آن پدر و مادرم برای این که آبروی شان را در قریه نریزانم برایم زن دادند و دیگر به بدن سکسی رخسار ندیدم، کاش پدر و مادرم مرا درک می کردند و زمانی که دانسته بودند که من بالغ شده ام به من زن می دادند و این حادثه ی بد هرگز رخ نمی داد.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، اگر پدر و مادر فرزندان خویش را چه پسر باشد و یا چه دختر زود به همسر بدهند هیچ گاه به گناه آلوده نمی شود.
شما هم اگر داستان دارید بفرستید، نشر می شود.

آتش شهوت و کون پُر گوشت زن کاکایم!!!

سکسی پارتی هموطنان در سویدن
gap3xy سکسی پارتی هموطنان در سویدن

اگر پدرم مرا زود زن می داد من به گناه آلوده نمی شدم.
فرستنده، شادمان، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره پنجاه و دوم)
این داستان گرچه که کمی دراز است اما خیلی جذاب و جالب است و ارزش یک بار خواندش را دارد.
من شادمان هستم، سنم ۲۶ ساله شده است، چاق و قد بلند هستم، پوستم گندمی و موهایم سیاه هستند، رنگ چشمانم قهوه یی هستند و چهره نسبتاً جذاب هم دارم، اکنون متهل هستم و یک تا پسرک دارم.
من زمانی که به مکتب شامل شدم که در کشور ما کسی ارزش مکتب را نمی دانست و من به ریش خندی مکتب را تمام کردم، اما خیلی آدم کنج کاو بودم و هستم که بنابراین خیلی کتاب های معلوماتی خارج از مکتب را مطالعه می کردم و می کنم.
ما در یک ولایت دوردست زنده گی داریم و بعد از وفات پدر کلان و مادرم کلانم ما با کاکایم در یک خانه بزرگ زنده گی داریم، دلم خواست که امتحان کانکور بدهم اما پدرم مانعی ام شد و برایم گفت، امروز هشتاد درصد فارغان از دانشگاه ها بی کار هستند و حیف آن همه وقت و پول هایت که در کابُل به درس خواندن به مصرف می رسانی و تا زمانی که در کشور امنیت صد در صدی برقرار نشود درس خواندن ارزش ندارد، اما من خلاف این گپ بودم چون، پدرم بی سواد است ارزش درس خواندن را نمی داند و شاید تا من به دانشگاه ام پایان بدهم حالت امنیتی خوب شود، از سوی دیگر گناه پدرم نیز نیست چون، در قریه ی ما چندین جوان از دانشگاه فارغ شدند که در اثر نبود کار رفتند به کشورهای ایران و آلمان که پدرم از این حالت می ترسید، بعد از آن گفت، همین که خواندن و نوشتن را بلد شدی به دردت می خورد و می توانی از کتاب های خوب برای خوب کردن زنده گی ات استفاده کنی، من از ناچاری و بی کاری مجبور شدم که به زراعت، باغ داری و مال داری مصروف شوم، راستش از این کار خود راحت هستم چون، پول زیاد نصیب ما می شود.
من کوچک ترین فرزند خانواده هستم، سه خواهر و یک تا برادر دارم، خواهرانم همه عروسی کرده اند و برادرم نیز دور از ما با زنش در شهر کابُل زنده گی می کند که شغل دُکان داری دارد.
کاکایم یک موتر بزرگ باربری یا همان لاری دارد که اموال تجارتی را از یک ولایت به ولایت دیگر می بَرَد که گاهی حتا تا بیست روز در خانه نمی باشد، چون کاکایم پسر ندارد و او زمین های زراعتی اش را به من سپرده است تا کارهایش را به پیش ببرم و از این کار به من پول می دهد و کاکایم پنج تا دختر دارد چون، دخترانش مانند زنش زیبا هستند و همه شان در نوجوانی عروسی کرده اند.
می خواهم کمی درباره زن کاکایم برای تان چند جمله بنویسم، زن کاکایم نامش رخسار است، سنش حدود ۴۵ سال و یا بیش تر از آن است، نسبت به من قد کوتاه تر است اما از من بیش تر وزن دارد، خیلی بدن سکسی دارد، خیلی یک کون بزرگ و گوشتی دارد و سینه هایش هم چنان بزرگ و گِرد هستند، پوست بدنش خیلی سفید دارد که مانند پنیر می درخشد، راستش چهره زیبا هم دارد، موهایش سیاه هستند و رنگ چشمانش قهوه یی هست، رخسار خیلی یک زن شوخ و خنده رو مبی باشد و خیلی مست نیز است، اما آن چه که مرا آتش می زد بیش از حد شهوتی بودنش بود.
داستان کوتاه، من به سرعت جوان می شدم، سنم ۱۸ ساله شده بود که در بدنم قدرت شهوت به اوجش رسیده بود و کیرم گاهی مانند استخوان سخت می شد حتا دیوار را سوراخ می کرد که کوس، کون و ناف را به راحتی پاره می کرد و آن ها را می کفاند، در این سن من کشف کرده بودم که زن و مرد باهم برخی کارهای لذت بخش می کنند و خیلی در این باره کنج کاوی می کردم، اما در زنده گی ام کدام زن و یا کدام دختر نبود تا مرا همراهی کند و من به خاطر کوس، کون و ناف خودم را به در و دیوار می زدم.
یک روز در باره سکس فکر می کردم و خیلی شهوتی هم شده بودم، می خواهم اقرار هم کنم که، شهوت گاهی باعث می شود که انسان وجدان را فراموش کند، از کلکین یا همان پنجره بیرون را نگاه می کردم و زن کاکایم در روی هویلی لباس شویی داشت و من از شدت شهوت مانند بی وجدان ها به او می دیدم، تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم، کم کم دلم خواست که با او سکس کنم، چون برای اولین بار بود که به یک زن به شهوت می دیدم، از همان روز دیدن او مرا عذاب می داد، پنهانی به او نگاه می کردم و از دیدن کون بزرگ پُر گوشتش دلم نزدیک انفجار شدن می بود، زمانی که راه می رفت سینه های بزرگش به شدت تکان می خوردند و با تکان خوردن شان دلم برهم می خورد، چون من آدم زحمت کش و باادب هستم و به شمول رخسار کسی شک نمی کرد که در ذهنم چه می گذرد، چون رخسار به من شک نمی کرد و در لباس پوشیدن باحجاب کم تر توجه می کرد و یخن و یا یخه لباس هایش بسیار بزرگ می بود و درز سینه هایش درست دیده می شد و هرگاه خودش را خم می کرد تا چیزی را از زمین بردارد نیم سینه هایش دیده می شد که سینه هایش مانند برف سفید بودند و گاهی که خودش را خم می کرد تا چیزی را از زمین بردارد کونش بیش تر بزرگ و سوزنده می شد.
من تا آن زمان در بدن کدام زن دست نزده بودم و همیشه فکر می کردم که لمس کردن سینه هایش چه لذت خواهد داشت؟ خلاصه رخسار مرا کباب کرده بود اما خودش نمی دانست، شهوت خیلی یک حس قوی است که گاهی انسان را به خود مشغول می کند.
من کم تر کار می کردم و بیش تر به رخسار فکر می کردم، چون ذهنم بسیار آشفته شده بود که کتاب هم خوانده نمی توانستم، چون با همین افکار شب خوابم می بُرد و هر شب با او در خواب قصه و خنده می کردم، یک شب خواب دیدم که مرده است و به شدت از خواب پریدم و دیدم که خواب دیده ام.
حمام یا تشناب ما مشترک است، یک روز بعد از چاشت رفت که حمام کند، مادرم به خواب روزانه رفته بود و پدرم رفته بود سر زمین های زراعتی ما و کاکایم هم که تازه به سفر رفته بود، برایم یک فرصت خوب به پیش آمد، همین که رخسار رفت به حمام خودم را به سرعت در پشت دروازه حمام رساندم، چون خانه های قریه ها ابتدایی هستند و حمام دروازه چوبی دارند که در دروازه برخی سوراخ ها وجود دارد و من بزرگ ترین سوراخ را انتخاب کردم و چشم راستم را در آن چسباندم، صحنه ی را دیدم که به شدت منتظرش بودم و آن گونه احساس داشتم که قلم توان نوشتنش را ندارد اما باز هم می خواهم با کوشش برخی چیزهای آن صحنه را برای تان بنویسم.
بعد از این که رخسار شروع کرد که لباس هایش را بیرون کند ضربان قلبم افزایش یافتند، بدنم داغ آمد، نفس هایم تُند و عمیق شدند و کیرم خیلی هم تا حد نهایی اش بزرگ شده بود و تا آن موقع آن قدر بزرگ نشده بود و به شدت داغ آمده بود و فکر می کردم که آتش گرفته است، پشت رخسار به طرف من بود و به بسیار آهسته گی همه لباس هایش را از تن سفیدش بیرون می کرد، خیلی کمر و کون عالی داشت، یک بار دلم خواست که دروازه را بشکنم و آن کمر و کون را بچوشم اما خودم را به سختی کنترُل کردم، چون پله های کونش خیلی بزرگ بود و مانند کدو معلوم می شد، بعد از آن، خودش را خم کرد تا در لگن آب بریزد و در همین زمان بود که درز کونش وا شد و من سوراخ کون و لب های کوسش را دیدم، خیلی یک کوس چاق و سفید داشت، از دیدن آن صحنه نفسم بند آمده بود، بعد از آن، روی چوکی گک نشست و موهایش را تر کرد و شروع کرد به شستن آن ها و آن چه که مرا سوزاند سوراخ کونش بود چون، خیلی کونش یک سوراخ بزرگ و عمیق داشت و به رنگ قهوه یی دیده می شد.
او موهایش را می شست و من منتظر بودم که چه وقت بدنش را می شوید و رخش را به طرف من دور می دهد تا سنه ها، شکم و کوسش را واضح ببینم، بی صبرانه منتظر بودم، بعد از آن دیدم که ایستاد شد و بر سر خود آب ریخت و همه بدنش تر شده بود و از آن قطره های آب می چکید که مرا آتش زده بود، به ویژه زمانی که آب از درز کونش پایین می رفت خیلی یک منظره عالی را می ساخت، در همین زمان بود که خودش را چرخاند تا صابون را از طاقچه بگیرد، وااای عجب سینه های داشت خیلی بزرگ و گوشتی بودند و نوک های سینه هایش خیلی بزرگ به رنگ قهوه یی بودند، کمی پایین رفتم شکمش را دیدم یک شکم خیلی گوشتی و عالی داشت و در وسط شکمش یک ناف عمیق وجود داشت که خیلی زیبا بود و از شکمش کمی پایین تر رفتم و کوس زیبایش را دیدم، خیلی یک کوس بزرگ، چاق و سفید داشت و کوسش با موهای نازک سیاه پوشانده شده بود که کوسش را بیش تر زیبا کرده بود و پیش از این که به ران هایش ببینم شروع کرد به صابون زدن بدنش و بعد از صابون زدن شروع کرد به مالیدن و شستن بدنش، دیدن آن منظره غیر قابل باور بود و همه بدنش را کف صابون پُر کرده بود و سینه هایش را از هر زاویه می شست که با این کارش مرا آتش می زد، بعد از آن به شستن شکم، ران ها و کوسش شروع کرد که خیلی کیف می کردم و در همین زمان بود که پای راستش را بالا کرد و درز کوسش را شست که با این کار نزدیک بود بی هوش شوم، چون کوسش کاملاً دیده می شد و درز کوسش را از هم جدا کرد و با انگشتش درز کوسش را می شست، با این کارهایش دلم کباب می شد، بعد از آن بر سر خود آب ریخت و آب با کف صابون از درز کوسش به طرف پایین می رفت که با دیدن آن من هم آب می شدم، بعد از آن بدنش خیلی پاک، سفید و زیبا شده بود که از دیدن آن هیچ دلم کنده نمی شد، موهای تر و سیاهش در درز سینه هایش چسبیده بود که خیلی یک تصویر عالی را شکل داده بود، بعد از آن، خودش را پاک کرد و لباس های پاکش را پوشید، جریان دوباره لباس پوشیدنش نیز یک لذت خاص داشت و دیدن آن به یاد ماندنی بود، پیش از این که از حمام بیرون شود من با بدن پُر از شهوت و با کیر برخاسته رفتم به اتاقم، روز بر سرم شب تار شده بود و دلم به خاطر کوس خیلی تنگ شده بود، زمین و زمان را نمی شناختم، چون من آدم کتاب خوان هستم و به دستورهای کتاب ها عمل کردم و به خودم فشار آوردم و دوباره تمرکز خود را ساختم و رفتم به باغ و آن جا یک حوض آب خیلی سرد و پاک است در آن جا آب بازی کردم و خیلی سرد شدم، اما باز هم هر ثانیه ذهنم به طرف رخسار می رفت و من خودم را در کار باغ داری مصروفمی کردم.
شب که شد باز بدن رخسار در برابر چشمانم گردش کرد که خیلی عذاب آور بود، سرانجام تصمیم گرفتم که باید رخسار را بچَشَم اما نمی دانستم که این کار را چه گونه کنم؟ در این باره خیلی فکر می کردم اما هیچ راه خوب به ذهنم نمی آمد.
من سه روز دیگر با شهوت به بدنش می دیدم، روز چهارم متوجه شد که من به طرفش به شهوت می بینم، یعنی صد در صد به من شک کرد و باز هم به خاطری که شکش درست ثابت شود وقتی که نزدیکم می شد به بهانه ی خودش را خم می کرد تا من درز سینه هایش را ببینم، من غرق دیدن سینه هایش می شدم و او مرا خوب می دید که چه حس دارم و چه می کشم، چون کاکایم کم تر به خانه می بود و رخسار خیلی یک زن شهوتی بود که کم تر شهوتش فرو می نشست، از سوی دیگر او در سن و سالی قرار داشت که دیگر حامله نمی شد، یعنی زنان بعد از سن چهل ساله گی با قطعه شدن عادت ماهوار شان دیگر حامله دار نمی شوند و نقشه کشیده بود تا که من عروسی می کنم از کیر من لذت ببرد، بعد از همان روز شروع کرد به آزار دادنم، یعنی کارهای می کرد تا مرا بیش تر شهوتی کند.
زمانی که در خانه می بودم کون و سینه هایش را به نمایش می گذاشت و من مانند گذشته فکر می کردم، یعنی فکر نمی کردم که او قصد آزار دادنم را دارد و به من شک کرده است.
یک روز لباس های پوشیده بود که خیلی نرم بودند و آن لباس ها در بدنش چسبیده بود، چون سینه بند و کوس بند یعنی نیکر نمی پوشید به راحتی سینه ها و کونش دیده می شد، حتا نوک های سینه هایش دیده می شد و تکان خوردن سینه ها و کونش قیامت بر پا می کرد و لباسش گاهی در درز کونش بند می ماند و درز کون و پله های کونش درست دیده می شد.
ادامه داستان را در پُست بعدی بخوانید.

دخترها، لطفاً فریب پسرهای بی وجدان را نخورید!!!

بدن مقبول دخترک افغان درر استرالیا
gap3xy بدن مقبول دخترک افغان درر استرالیا

زمانی که من در خانه خاله ام بودم خیلی خوش بودم و با دیدن پسر خاله ام هم بیش تر خوش می شدم و در همین زمان بود که، یک حادثه رخ داد و آن این بود که، برادر شوهر خاله ام یعنی کاکای فرهاد در یک رخ داد ترافیکی زخمی شد و همه خانواده خاله ام رفتند به شفاخانه و من با فرهاد در خانه ماندیم و به شفاخانه نرفتیم، من به فرهاد گفتم، تو چرا به شفاخانه نمی روی؟ گفت، سرم درد می کند فردا می روم، بعد از آن چند دقیقه باهم گپ زدیم و من متوجه شدم که چشمانش تغییر کرده است، با دیدن چشمانش واقعاً ترسیدم، بعد از آن فرهاد برایم گفت که، نازدانه چرا ترسیدی؟ گفتم، هیچ، نترسیده ام و از چه بترسم؟ بعد از آن گفت؛ تو عشقم هستی و من می خواهم با تو عروسی کنم، راستش ترسم بیش تر می شد؛ خلاصه، فرهاد از دستم گرفت و مرا به طرف خودش کَش کرد و به بوسیدنم شروع کرد، چون من خیلی ترسیده بودم هیچ لذت نمی بُردم و فرهاد مانند پسرهای وحشی مرا در آغوشش گرفته بود و مرا به شدت می بوسید و زمانی متوجه شدم که این پسر مست شده است و می خواهد به من زیان برساند کوشش کردم که خودم را از چنگش رها کنم، اما هیچ دختری زور بازوهای پسرها را ندارد و من شروع کردم به گریه کردن، گفت، نازدانه جان، من قسم می خورم که به تو زیان نمی زنم و فقط باهم کمی لذت می بریم و من بعد از این با تو سکس کردم مادرم را به خواستگاری ات روان می کنم، اما من دیگر فرهاد را شناخته بودم و به هیچ صورت حاضر نبودم که با او عروسی کنم، چون او به فکر خودش بود و مرا مانند بازیچه ها فکر می کرد، بعد از آن، من گریه می کردم و او مرا با گریه با اتاق خوابش بُرد و به من تجاوز جنسی کرد، باور کنید که من در حال گریه بودم و او در حال گاییدن، زمانی که برای اولین بار بلاگی اش را به فشار داخل بدنم کرد فکر کردم یک میخ بزرگ آهنی که خیلی داغ آمده بود بدنم را پاره کرد و من ناگهان جیغ زدم، چون کسی در خانه نبود و می گفت، جیغ بزن من از جیغ زدن هایت لذت می برم؛ داستان کوتاه؛ تا زمانی که آبش پرید من دوزخ را حس می کردم، اما کمی هوشیارتر بود، یعنی آب بلاگی اش را بیرون از بدنم ریختاند، یعنی روی شکمم، چون فکر می کرد که من شاید حامله شوم، بعد این که آبش آمد و سرد شد، گفت، من به شفاخانه پیش کاکایم می روم و تو بعد از این که خون پرده بکارتت را از لباس هایت شُستی برو به خانه تان، چون کسی به ما شک نکند.
بعد از آن، من مانند مرده های متحرک لباس هایم را دوباره پوشیدم و نمی دانم که چه گونه به خانه ما آمدم و مستقیاً به اتاقم رفتم و در چرت غرق شدم و کم کم پی بُردم که بر سر من چه حال آمده است و دوباره به گریه کردن شروع کرم، چون انسان ها با گریه کردن گاهی آرام می شوند و سرم را خیلی درد گرفت و کمی خوابیدم و زمانی که سرم را روی بالش گذاشتم با به یاد آوردن آن صحنه ترسناک پی بُردم که فرهاد خیلی زیاد مرا اذیت کرده و تا حد آخر مرا آزار داده است و تن نازکم را زخمی کرده است.
به هر حال، بعد از گذشت چند روز من در حال خوب شدن بودم، به ویژه روحم خیلی آسیب دیده بود و کوشش می کردم که حالت روانی ام را بازسازی کنم، یعنی از ترسی که مادرم که متوجه نشود که مرا چه شده است خودم را بیدار و سر حال نگه می داشتم.
چندین روز بعد از آن حادثه گذشت، یک شب فرهاد به من زنگ زد، اما من به سرعت تماسش را قطعه کردم و دانست که نازدانه به من جواب نمی دهد و شروع کرد به پیام روان کردن، در یکی از پیام هایش نوشته بود که، نازدانه بخشش باشد من خیلی اشتباه کردم و تُرا دوست دارم و می خواهم با تو عروسی کنم؛ اما من دیگر پسری را به نام فرهاد نمی شناختم، یعنی اگر یک پسر کدام دختر را دوست داشته باشد همین گونه با او رفتار می کند که او با من کرد؟ سرنجام، من حتا حاضر نبودم که دوباره صدایش را بشنوم و در پیام برایش گفتم که، تو فقط یک پسر لعنی هستی و من تُرا تا ابد دیگر نمی شناسم و تو به نزد من مُرده یی، شماره اش را در لست سیاه انداختم که دیگر به من مزاحمت نکند.
آن حادثه باعث شده بود که من از همه پسرها و مردها نفرت کنم و دیگر به گپ های مهربانانه پسرها اعتماد نداشتم.
بعد از آن سه سال گذشت، چون تأثیرات بد آن حادثه در ذهنم بود حتا در امتحان کانکور هم نمره خوب نگرفتم.
اکنون داستان تغییر می کند؛ من یک کاکا دارم که کاکایم با پدرم به خاطر تقسیم میراث پدر کلانم با هم دشمن شده اند اما به خاطر شرم مردم تنها به روزهای عید به خانه یک دیگر می روند.
کاکایم پسری دارد که نامش همایون است، از زمانی که کاکایم با پدرم دشمن شده است او را یعنی همایون را نمی دیدم، ممکن شش سال پیش او را دیده بودم، اما اکنون همایون به یک پسر بزرگ تبدیل شده است.
روز عید بود کاکایم با همایون با به خانه ما آمدند، از زمانی که چشمم به همایون افتاد یک حس عجیب در قلبم کردم، چون همایون خیلی یک پسر عالی و خوب به نظرم رسید و آن چه که خیلی برایم مهم بود چهره معصومانه اش بود که دلم را شکار کرد، اما خودم را کنترُل کردم، چون من از پسرها خاطره خوش نداشتم، شب که شد، باز چهره همایون به یادم آمد و ضربان قلبم زیاد شد و با یاد آوردن لب خندهایش خوابم پرید؛ در همین زمان بود که یک فکر در ذهنم آمد و آن این بود که، به خود گفتم که، نازدانه فرهاد به تو خیانت کرد و تو باید یک پسر بهتر از فرهاد را پیدا کنی و از فرهاد انتقام بگیری و نباید به خاطر ظلم فرهاد تا آخر عمر مجرد بمانی؛ با همین افکار خوابم بُرد.
خلاصه گپ؛ فردا که شد، ناخودآگاه خودم را به دُکان همایون رساندم، کاکایم یک دُکان بزرگ سیمساری دارد و معمولاً همایون در آن دُکان می باشد، وقتی که همایون مرا دید با تعجب گفت، دختر کاکا تو این جا چه می کنی؟ گفتم، به شهر آمده ام و سر از دُکان تو برآوردم، با خنده گفت، بیا بنشین که برایت چای بیاورم، گفتم، نه یک روز دیگر چای می خورم؛ بعد از آن با خدا حافظی از پیشش رفتم، اما دوباره ناخودآگاه برگشتم و رفتم به دُکانش؛ گفت، نازدانه باز چه گپ شده؟ گفتم، هیچ؛ بعد از آن گفت، حتماً کدام گپ است اما تو به گفتن آن جرئت نداری، بگو من می شنوم؟ من با صدای لرزان گفتم، همایون نام فیس بوکت را برایم بگو که شبانه باهم کمی قصه کنیم، با خنده گفت، به خاطر همین گپ کوچک می ترسیدی؟
خلاصه؛ بعد از آن، هر شب من با همایون در فیس بوک بودیم و هر شب به عشق ما افزوده می شد، راستش همایون از همان پسرهای بی جرئت است و خیلی از دخترها می شرمد و زمانی که با من دوست شد خیلی با من صمیمی شد و فکر می کرد که من او را از عادت بی جرئتی اش نجات داده ام؛ هر روز ما باهم نزدیک تر می شویم و بعد از آن به هر بهانه ی با همایون به چکر و گردش می رفتیم و زمانی دستم در دستش می باشد خیلی یک احساس امنیت می کنم و گاهی خیلی به طرف همایون با تعجب می بینم که این پسر چه قدر با فرهاد فرق دارد.
داستان تا جای پیش رفت که یک شب همایون به من گفت که، من می خواهم با تو عروسی کنم؛ اما من برایش حقیقت را گفتم که، من پرده بکارت ندارم، گفت، چرا نداری؟ گفتم، یک شب خیلی شهوتی شده بودم و ناخودآگاه با انگشتم پرده بکارتم را پاره کردم؛ با خنده گفت، بسیار شهوتی هستی و بعد از آن ادامه داد و گفت، من به پرده دخترها اهمیت نمی دهم و برایم پاک دامن بود و خوش اخلاق بودن دخترها مهم است نه پرده بکارت آن ها و من به قلب پاک تو ارزش می دهم نه به پرده بکارتت؛ دوستان باور کنید که بعد از شنیدن این گپ از خوشی زیاد در آسمان ها پرواز می کردم؛ در دلم گفتم که، فرق بین فرهاد و همایون زمین تا آسمان است و فرهاد مانند وحشی ها با من رفتار کرد و همایون مانند فرشته ها با من رفتار می کند و در چشمانم اشک چرخید.
بعد از آن گریه هم کردم چون، برای اولیل بار بود که به همایون دروغ گفته بودم، یعنی درباره پرده بکارتم دورغ گفتم.
اما برای عروسی ما یک مشکل وجود دارد و آن دشمنی پدرم با کاکایم است، مادر همایون چندین بار به خواستگاری ام آمد اما پدرم راضی نشد، اما من از خدا ناامید نیستم، چون روزی شاید خدا راضی شود و ما را به هم برساند و از همه کسانی که این داستان را خواندند لطفاً و خواهش می کنم که به من و همایون دعا کنید تا خدا دو تا عاشق را به هم برساند و تا که دل فرهاد منفجر شود.
سپاس از تک تک تان؛ دوست تان دارم.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ به نمایش گذاشتن وجدان پسرهای بی وجدان و فرصت طلب بود.

پای زینب، داستان سکسی افغانی

پای زینب
gap3xy پای زینب

💦💋سایت فقط Gap3xy.com💋💦

یکسال بود از شوهرم جدا شده بودم
در عین حال که پدر و مادرم پشتم بودند بسیار هم کنترلم میکردن، تصمیم گرفتم با مسیح پسر ۳ ساله ام جدا زندگی کنم
با پولی که گرفته بودم پشتوانه مالی خوبی داشتم. دنبال یک خانه گشتم تا بلاخره پیدا کردم، خانه یک طلافروش ۴۰ ساله که به همراه زنش فوزیه و دو دخترش زندگی میکردند. منزل بالا را اجاره کردم از اینکه مستقل هستم احساس خوبی داشتم.
هرچند خانوادم مخالف بودن اما از شان جدا شدم، هارون صاحبخانه ما از همان نگاه های اولش فهمیدم که در گلونش گیر کردم من قدم ۱۷۰ و وزنم ۶۵ است، پوستم سفید و چشمان روشن دارم اسمم قمری است و ۳۷ سال سن دارم.
حقیقتش من هم ازش بدم نیامده بود
۴ ماه از زندگی در آن خانه گذشت
یک روز به دکانش رفتم و یک پای زیب ازش خریدم تا حساب کرد اول که پولش را نمیگرفت با بسیار اصرار قبول کرد و تا خواستم بیرون بیایم گفت: این به پاهای شما بسیار خوب میگه چراکه شما پوست تان سفید است. تشکر کردم و آمدم
فهمیدم دلش است که مرا بکنه…
گذشت تا یک روز زنش و دو دخترش بهمراه خانوادش شمال رفتند.
هارون بخاطر دکانش نتانست بره
ظریفه ازم خواست چند روز که نیست برای سعید غذا ببرم، چند روزی از رفتنشان گذشت که برش زنگ زدم گفتم: آقای هارون چه غذا برتان پخته کنم؟
با بسیار تعارف گفت قابلی هوس کردم
گفتم: خوب است فقط زحمت میشه این پای زیب که برم دادید قفلش شل است و دائم باز میشه گفت: انبر میارم و برتان جور میکنم. گفتم: پس بهتر است شب بیایید بالا در خدمت تان باشم.
با بسیار تعارف بلاخره قبول کرد
غذا آماده کردم. به خودم رسیدم. یک تک پوش تنگ سبز و یک پطلون سیاه پوشیدم. ساعت ۱۰ بود که هارون زنگ و زد دروازه را باز کردم بالا آمد. خدا و راستی اگه چاره داشت در همان دان دروازه میکردم.
داخل آمد بعد از خوردن چای برای خوردن غذا رفتیم، من روبرویش بودم و حین خوردن غذا هم مرا با نگاهش میخورد و هم غذا را.
خلاصه من هم دائم برش ناز و کرشم میکردم، غذا خوردیم گفت: پای زیب تان را بدهید جورش کنم. همین قسم که به پایم بود رفتم کنارش و پایم را روی میز کنار کوچ گذاشتم. گفتم: اگه میشه همین قسمی جورش کنید. او هم از خداخواسته مچ پایم را گرفت و مشغول شد من هم دائم نزدیک تر میرفتم. دیگه گرفتن پاهایم به نوازش تبدیل شده بود. قفل را جور کرد و گفت خیلی پای زیب به پای شما قشنگ است گفتم: چرا؟ گفت: هم خیلی پای تان سفید است هم ظریف و …
گفتم: ظریف و چی؟ گفت: چیزی نه. گفتم: نه بگو خوب بدم نمیایه گفت: هم ظریفه هم سکسی!
آخ دلم آب شد. گفتم: بسیار شیطنت میکنید ولا…
گفت: یک خانم زیبا در یک خانه تنها همرای یک مرد باشه معلوم دار است که مرد شیطان میشه!
بلند شد دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: بسیار سکسی هستی. با عشوه نگاهش کردم گفتم: قابلش نیست. این را گفتم که لبش را روی لبم گذاشت و چند ثانیه که خورد هم تر شدم هم دیدم مسیح بیدار است.
گفتم: هارون جان مسیح و میخوابانم باز میایم. گفت: باز پایین بیا
تو که تخت دو نفره نداری اما چون میترسیدم مسیح بیدار شود گفتم: تا خوابید صدایت میزنم.
قبول کرد و رفت حمام کنه
مسیح را با جنجال خواباندم
یک آرایش زدنی و نازک کردم و زنگش زدم که بیا بالا که دلم برایت آب شده
به مثل پلنگ آمد. مرا که دید یک جان گفت که استخوان های کونم گزگ ده کرد
به اتاق رفتیم مرا به تخت خواب دراز کشیدیم. گفت: روزی که آمدی خانه را اجاره کنی آرزویم بود که بتانم بکنمت!
گفتم! حالا که به آرزوت میرسی. دستش را درون پطلونم کرد و کسم را به دستش گرفت. لبش به لبم چسپیده بود کسم را میمالید و لبم را میچوشید من هم دستم به سمت کیرش رفت اووووف چقدر کلان و کلفت بود! گفتم نفسم پارم میکنه وای! گفت: پارت میکنه. پای زینب
باعشوه گفتم: گناه دارم! گفت: تو عشقم استی اما باید این را بچوشی. بلند شدم لباسم را لُچ کردم لخت لخت…
لباس هارون را هم لچ کردم.
همان قسم که خوابیده بود به حالت ۶۹ شدیم من روی بودم. کیرش را می چوشیدم او هم کسم را میچوشید و انگشتش را به کونم درون میکرد گفتم: واااای عشقم کونم هم میکنه.
خلاصه خوب که چوشیدیم بلند شدم گفت: بیا به دلم. کیرش راست راست و کلفت بود به بغلش خوابیدم کونم سمت کیرش و پشتم طرفش کیرش را بین لنگ هایم گذاشت بسیار داغ بود سینه ام را گرفته بود و دائم کیرش را به کسم می‌کشید کسم را پس تیلا دادم چقدر دلم کیر میخواست سرش را درون کسم کرد
یک آخ گفتم که دلش آب شد
در یک حرکت تا بیخ درونش کرد
و آهسته آهسته تلنبه میزد تا سرعت گرفت، برم گفت: چه قسمی دلت میخواهد ارضا شوی؟
گفتم: داگ استایل
گفت: جااااااااااان بخیز پای زینب
به حالت شدم آمد پشتم کونم را بوسید گفت: نوبت تو هم میشه.
کیرش به کسم کرد و تند تند تلمبه میزد
در آسمان ها بودم داشتم ارضا میشدم که فهمید و سرعتش را زیادتر کرد
بعد از یکسال احساس تازگی میکردم
بیحال دراز کشیدم.

فکر میکنم خوابم برد تا چشمانم را باز کردم دیدم هارون با کیر کلانش بغلم است و داره کیرش را میماله
ازش تشکر کردم. گفت: قابلش نیست حالی نوبت تو است.
گفتم: چه قسمی؟ گفت: میخوایم کونت کنم. گفتم: میترسم کیرت خیلی کلفت است! گفت: نترس کونت را گشاد میکنم
گفتم: فقط آرام.
گفت: بچشم
گفت: به روی بخواب و پله های کونت را باز کن. خوابیدم و باز کردم با کرم کونم را چرب کرد و انگشتش را درونش کرد
اول درد داشت اما بعد آهسته آهسته تا بند دوم انگشتش را درون کونم کرد. داشت آرام پس و پیش میکرد انگشتش را خارج کرد. به کیرش کرم مالید بجان کونم بالا شد سرش را اول به کونم مالید
باز گفت: عشقم درونش کنم؟ گفتم: بکن عزیزم. سرش را فشار داد و درونش کرد
اخخخخخخخخخ پاره شدم
گفتم: آرامتر بکن.
گفت: بچشششششم عزیزم. آرام آرام و با حوصله تا خایه هایش را درون کرد
گفتم: هارون جان ظریفه را هم کون میکنیش؟
گفت: آ گشادش کردم. زیادتر کونش میکنم.
گفتم: دردش نمیگیره؟ گفت: اوایل دردش میگرفت اما حالی عادت کرده!
گفت: از خودت چطور؟ گفتم: درد که میکنه اما چون کیر تو داخل کونم است لذت میبرم! یک دفعه گفت: اووووف و یک فشار داد شروع کرد به گایدنم
بی رحمانه میکردم و دائم میگفت کون بده فاحشه من!
کیر بخور کونی
منم هم آه و ناله میکردم هم میگفتم
اخخخخخ کونم
پااااارررره شدم
پاررررم کردی
کیر کلان
کوووونم درد میکنه
کونم میسسسسسوزه
او هم ببشتر لذت میبرد و محکمتر میزدم
داشت آبش میامد
با یک صدای کلفتی میگفت:
جااااااااااااان کون بده
کونی من
کیرم کجایت است و من هم میگفتم: درون کوووونم است کیر کلان.
گفت: کونت را بالا بگیر!
کونم را سمت کیرش پس گرفتم
بسیار شهوتی بود
آبش داشت میامد
دیگه نمیفهمید
محکم میکردم یو دفعه گفت: آهههههه آبم را بخور
گفتم: بده! درون کونم خالی کرد گفتم: وااااای سوختم
آتش گرفتم وای کونم
بیهوش شد روی کونم بعد از چند دقیقه بلند شد کیرش را بیرون کرد ماچم کرد و بسیار ازم تشکر کرد
گفت: امشب میخوایم همینجا بخوابم
دوتا تشک انداختم و به بغلش رفتم
نصفه شب دوباره گاییدم
خلاصه از آنروز به بعد هفته ای یک بار مرا میگایه.
کونم را گشاد کرده
بسیار به فکرم است
میگه: میخوایم بگیرمت و برایت یک خانه بخرم
من هم از خدایم است.
باتشکر که داستان را خواندید
پای زینب
پای زینب
پای زینب
پای زینب

پای زینب

نوشته: قمری