گروپ سکسی گپ

ویدیوی سکسی تاجیکی

زن فوق العاده سکسی ایرانی در استرالیا

زن فوق العاده سکسی ایرانی در استرالیا

gap3xy زن فوق العاده سکسی ایرانی در استرالیا

ستاره جان در حال سکس در استرالیا

ستاره جان در حال سکس در استرالیا

gap3xy ستاره جان در حال سکس در استرالیا

 

ویدیوی سکسی جدید هراتی

بدن فوق العاده سکسی زن تاجیک

بدن فوق العاده سکسی زن تاجیک

gap3xy بدن فوق العاده سکسی زن تاجیک

کیر در داخل کون عکس

کیر در داخل کون عکس

gap3xy کیر در داخل کون عکسکیر در داخل کون عکس

یک دختر مجرد در سن ۴۸ ساله گی مزه کیر را حس کرد، داستان جدید و سکسی افغانی

استرالیا و گرمایش، بیکینی و دخترایش!

gap3xy استرالیا و گرمایش، بیکینی و دخترایش!

یک دختر مجرد در سن ۴۸ ساله گی مزه کیر را حس کرد!!!
این داستان را تا پایان بخوانید و به روش خود از آن پند بگیرید، گر چه که داستان کمی دراز است اما ارزش یک بار خواندش را دارد و من یعنی پرویز باختری هم چنان خواستم که یک داستان دل چسب را در این صفحه دل چسب و پندآمیز برای تان پُست کنم.
فرستنده، پرویز باختری، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من پرویز باختری می باشد، یک ماه پیش ۲۸ ساله شدم، ۱۸۰ سانتی متر قدم می باشد، وزنم ۷۷ کیلوگرام است، از کودکی به ورزش زیبایی اندام عشق می ورزیدم اکنون یک بدن بسیار بزرگ و چهار شانه دارم که به گونه ی ورزش کاران آن رشته دیده می شوم، جلدم سفید، موهایم خُرمایی و چشمانم قهوه یی زیبا می باشند، من پسر بسیار سرد بودم که به همین دلیل بسیار به دیری ریش و بروت کشیدم و به بسیار به دیری بالغ شدم و با این دلیل در بدنم مو هم کم می باشد، یعنی تنها در زیر قولم و در بالای کیرم کمی مو دارم و دیگر همه بدنم بی مو است و بدنم مانند برف سفید و جذاب می باشد، اگر در دیگر نقاط بدنم مو است بسیار ضعیف و ناچیز می باشد، راستش خود صفتی نشود من آدم زیبا و جذاب هستم، خدا را شُکر که به گونه ی تصادفی از چنگ آدم های بچه باز نجات یافتم و آن ها مرا شکار نتوانستند، من آدم بسیار حساس و بادرک هستم که به بسیاری آسانی حوادث محیط را درک می کنم و خیلی کنج کاو هستم که همین حس مرا وادار به کتاب خواندن زیاد کرده است که با همین دلیل باعث شد که بسیار دردهای روحی را نیز بکشم، من آدم باسواد ودانشگاهی هستم و اکنون در یک دفتر خوب کارمند می باشم و دارای زن و فرزند هم چنان هستم.
از نظر منطق گفتن این داستان عیبی ندارد، چون این داستان یک واقعیت زنده گی است و از سوی دیگر فیس بوک جای است که همه چیز باید بدون سانسور و بی پرده گفته و خوانده شود، چون در کتاب ها این چنین موضوعات پنهان می شود و هم چنان روشن و عامیانه نوشته نمی شوند و آدم های کم سواد از آن چیزی برداشته نمی توانند.
پیش از شروع داستان به آن کسانی که حساس هستند و تحمل خواندن واقعیت این داستان را ندارند گفته می شود که این داستان را نخوانند و بهتر است که برویم به سوی داستان.
برادرم کار و بار خصوصی دارد و در یک شهر بزرگ به دور از خانواده ما با خانواده خودش زنده گی می کند و برادرم با یک دختر یتیم که مادر ندارد عروسی کرده است، زن برادرم اُستاد زمین شناسی در یک مکتب می باشد، زن برادرم خواهری بزرگ نسبت به خود به نام تابان داشت، چون دست راستش فلج بود و با همین دلیل مکتب نخوانده بود و کسی هم حاضر نشده بود که با آن دختر فلج شده عروسی کند و با پدرش زنده گی می کرد و زمانی که پدرش زن دوم گرفت همه روزه با مادر اندرش جنگ و دعوا می کرد که خیلی اوقات خانواده اش تلخ شده بود، سرانجام زن برادرم از روی دل سوزی مجبور شد که تابان را به خانه برادرم بیاورد و برایش یک اتاق جدا با همه امکانات زنده گی خوب فراهم کند و او با خواهرش به زنده گی تازه شروع کرد، چون برادرم پول دار است و زنش را نیز دوست دارد که به راحتی از تابان پذیرایی کرد.
داستان از جای شروع و دل چسب شد که من در امتحان کانکور در همان شهری که برادرم زنده گی می کرد کام یاب شدم و برادرم مرا نیز مانند تابان پذیرایی کرد، با وجودی که در دانشگاه برایم خوابگاه مساعد بود اما برادرم برایم گفت که، دانشگاه به خانه ی من نزدیک است و هم چنان در خوابگاه امکانات زنده گی بهتر نیست و تو باید تا پایان دانشگاه ات در خانه من زنده گی کنی و درس هایت را خوب بخوانی و زن برادرم آدم منطقی است که او نیز مرا پذیرفت که در نتیجه من با تابان در یک خانه به زنده گی شروع کردیم. می خواهم درباره مشخصات بدنی تابان برای تان کمی بنویسم، تابان آن زمان به سن ۴۸ ساله گی بود، قد و وزنش متوسط بود، جلد سفید داشت، موهایش سیاه بودند، چشمان قهوه یی داشت، مژه های دراز به شکل نیش کژدم داشت، لب خند و خنده های با مزه می کرد، سینه ها و کون نستبا بزرگ و گوشتی داشت، شکمش کمی چاق بود که در وسط شکمش یک ناف عمیق و زیبا قرار داشت، چون کونش بزرگ بود که کمرش را بسیار باریک نشان می داد، می رویم پایین تر، تابان در بین ران هایش بسیار یک کوس سکسی داشت، که کوسش دست نخورده بود، کوسش با لب های بزرگ و افتاده مجهز شده بود و البته کوسش کمی پیر هم به چشم می خورد و اطراف آن کوس نرمش را موهای نازک به رنگ خُرمایی پوشانده بود که آن موها زیبایی کوسش را چند برابر کرده بود و اگر لب های کوسش را از هم وا می شد یک سوراخ بزرگ که به رنگ گلابی بود و چرب به نظر می خورد در وسط کوسش دیده می شد، چون بزرگ سال شده بود سینه بند و نیکر نمی پوشید و عادت ماهوار هم نداشت، یعنی زنان بعد از سن ۴۰ ساله گی عادت ماهوارشان بند می شود و زمانی که راه می رفت سینه ها و پله های کونش به شدت تکان می خوردند که دل هر بیننده را در سینه اش کباب و می گُداخت، هر کس که هستید با خواندن این جمله ها خودتان را کنترُل کنید که داستان جالب شده می رود و متوجه پاهای تان باشید که سست نشوند.
اما تابان یک عیب داشت که دست راستش فلج بود تا ده در صد کار می داد، همین عیبش باعث شده بود که کسی با او عروسی نکند و قرار بود که تا آخر مجرد بماند و همین مجردی اش بود که به بیماری افسرده گی دچارش کرده بود و شهوت بی نهایت در بدن پاکش ذخیره شده بود و خیلی ساده دل بود که توان ارتباط برقرار کردن را با مردها نداشت.
اکنون می آیم روی اصل داستان، من آن زمان ۱۹ ساله بودم و تابان ۴۸ ساله که از من نزدیک ۳۲ سال بزرگ تر بود و زمانی که باهم زنده گی می کردیم من و او درباره سکس کردن فکر نمی کردیم و به همین گونه سه چهار ماه گذشت، چون برادرم از صبح تا شام سر کار می بود و زن برادرم نیز استاد بود زمانی که تابان به خانه اش آمد از سوی خانه دلش جمع شد و او دو وقته به درس دادن شروع کرد، یعنی زن برادرم نیز از صبح تا عصر در خانه نمی بود، تنها دو برادر زاده ام که دوگانه گی هستند و هفت سال داشتند و آن ها نیز شاگرد مکتب بودند و مصروف زنده گی کودکانه خویش بودند که به ما مزاحمت نمی کردند، یعنی من با تابان به راحتی ارتباط برقرار کرده می توانستیم.
به گذر زمان من به بیماری افسرده گی تابان پی بردم که در اثر بی شوهری در بدنش ایجاد شده بود، من آدم بد نبودم که با او سکس کنم اما حالات مرا مجبور کرد، یک روز متوجه شدم که به من نگاه های مأیوس کننده می کند، شاید در دلش می گشت که کاش من جوان می بودم و با این پرویز جذاب و زیبا عروسی می کردم و ممکن در دلش نبود که با من رابطه داشته باشد، راستش من بسیار آدم حساس هستم و دلم برایش بسیار می سوخت، چون او یک عمر بی شوهری را گذشتانده بود و افسرده نیز بود و حتا یک دوست خوب هم نداشت که با او درددل کند و هم چنان زمانی که در بدن دختر و پسر مجرد شهوت ذخیره شود انسان را به افسرده گی جنسی دچار می کند که او به شدت به بیماری افسرده گی جنسی دچار شده بود، من بعد از آن زمان خواستم که با او دوست باشم و با او درددل کنم که تا بتوانت کمی غم هایش را فراموش کند.
زمانی که یک انسان بالغ می شود چه دختر باشد و یا چه پسر، باید در زنده گی اش یک جنس مخالف وجود داشته باشد که ازهم و باهم لذت ببرند، رازهای دل شان را به هم بگویند و با هم درددل کنند، خلاصه حرارت بدن شان را به یک دیگر منتقل کنند، با تأسف که تابان از این چیزها و از این نعمت ها محروم بود که دل هر کس به یادش گریه می کرد، داستان کوتاه.
من با تابان خیلی دوست های صمیمی شدیم، خیلی باهم خنده می کردیم، او در کارهای خانه مصروف می شد و من بعد از آمدن از دانشگاه به درس هایم مصروف می شدم و هم چنان به برادر زاده هایم نیز درس می دادم، زمان به سرعت می گذشت و دوستی ما هم به شدت جان می گرفت و عمیق تر می شد، بعد از آن، به روزهای جمعه من با تابان و با دو برادر زاده ام می رفتیم به گردش و تفریح و بسیار چکر می زدیم، تابان از این کارها بسیار زیاد خوش می شد و مانند پرنده ی به نظر می رسید که بعد از سال ها از قفس رها شده باشد و نو این چیزها را در زنده گی اش تجربه می کرد، لعنت به این بیماری بی شوهری که تابان بی چاره به آن دچار بود و عذابش را می کشید، روز به روز علاقه ما به هم بیش تر می شد و او خیلی با من درددل می کرد، خلاصه همه رازهای زنده گی اش را به من گفت و من هم چنان، چون تفاوت سنی بین ما بسیار زیاد بود که به همین خاطر برادرم و زنش به ما مزاحمت نمی کردند، گفتن این چیزها داستان را شاید بسیار دراز کند، راسش دوستان گرامی، من عشق ساده دلی های تابان شده بودم. یک روز در دانشگاه تظاهرات بود و من دوباره به خانه پس آمدم، در خانه جز تابان دیگر کسی نبود، نه برادرم، نه زنش و آن دو برادر زاده ام نیز به مکتب رفته بودند، بعد از این که دروازه را تک تک زدم تابان آن را وا کرد، همین که مرا دید بسیار خوش شد و از دل پاک و دوستی مرا در آغوشش فشار داد و گفت، خوب شد آمدی که باهم قصه و خنده کنیم چون، امروز دق آورده ام و دل تنگ هستم، آن روز گذشت و شب که شد در بسترم بودم که در آغوش گرفتنش به یادم آمد که خیلی بدن نرم داشت، چون تابستان بود و یک لباس بسیار نازک پوشیده بود و در سینه هایش سینه بند نیز نپوشیده بود و سینه های نرمش در سینه ام چسبیده بود و آن ها را صد در صد حس کردم، بار اول بود که یک زن و یا اگر بهتر بگویم یک دختر مرا به آغوش گرفته بود که مرا آتش زده بود، آن شب حالم بسیار زیاد خراب شده بود که در نتیجه ذهنم پُر از افکار شیطانی گردید، بعد از آن شب تصمیم گرفتم که هم به خودم و هم به تابان لذت جنسی بدهم، اما نمی دانستم که چه گونه این کار را شروع کنم، یعنی می ترسیدم که او نپذیرد و بدش بیاید و به برادرم بگوید که یک رسوایی بزرگ بر پا می شد، هر چه فکر می کردم یگ چیز خوب به ذهنم نمی رسید و نمی دانستم که در دلش چه است و در باره من چه فکر می کند.
زمان در حال گذشتن بود و فکر کردن من هم چنان ادامه داشت که یک روز یک اتفاق جالب رخ داد، آن روز تابان لباس های زرد پوشیده بود و خیلی زیبا به نظر می رسید و بسیا خوش هم بود، در آش پز خانه نان شب را می پُخت، من تشنه شده بود و رفتم به آش پز خانه که آب بنوشم، دیدم که خیلی زیبا و خوش است و به او بسیار نزدیک هم شده بودم که ناخودآگاه از صورت راستش یک بوسه گرفتم، با تعجب به من نگاه کرد و گفت، پرویز!!! رنگم مانند لاله سرخ شده بود، بعد از آن گفت، نمی دانستم که تو این کارها را هم یاد داری، من خیلی شرمیده بودم، بعد از آن گفت، یک بوسه دیگر هم کن که خیلی مزه داد، من به جای یک بوسه چهار تا بوسه کردمش، بعد از آن گفت، بس است که کسی گیر ما نکند و در فرصت مناسب این کارها را خواهیم کرد.
من آن شب بسیار خوش بودم که بیان کردن آن خوشی ناممکن است، بعد از آن من با تابان در فرصت های مناسب باهم مخلوط می شدیم و از هم دیگر بسیار زیاد لذت می بردیم، دوستان گرامی، با وجودی که تابان به سن ۴۸ ساله گی رسیده بود اما باز هم پرده بکارتش دست نخورده بود و زمانی که با من سکس واقعی را کرد پرده بکارتش هم پاره شد، پیش از این که پرده اش را پاره کنم برایش گفتم که، اگر روزی عروسی کنی و شوهرت از تو در باره پرده ات چیزی بگوید تو برایش چه می گویی؟ گفت، اگر من در این سن عروسی کنم شوهرم از من پرده بکارت نمی خواهد بل که، کوس می خواهد.
اگر من جریان سکس کردن هایم را با تابان برای تان بنویسم داستان بسیار دراز می شود، تنها یک لذت را برای تان می خواهم بنویسم، برخی روزها از یخ چال مربای میوه های شیرین را بر روی سینه ها و شکمش خوب زیاد چرب می کردم و همه آن مرباها را می چوشیدم و می لیسدم که تابان از لذت زیاد دیوانه می شد، یعنی من آن همه شهوتی که در این سال ها در بدنش ذخیره شده بودند، آن ها را به مصرف رساندم و خیلی زیاد از من کیف می کرد.
آن کارهای سکسی که من با تابان کردم حتا در ذهن شیطان هم نمی آمد و گفتن آن کارها خیلی خیلی سخت و پیچیده می باشند و اگر آن کارها را برای تان بنویسم چه مرد باشد و یا چه زن پاهای تان سست می شود و توان ره رفتن را از دست خواهید داد، حتا یک روز برایش گفتم که، تو حمام کن و من ترا تماشا می کنم که با این کار قلبم حتا تمام بدنم را تکان می داد و نزدیک بود که استخوان سینه ام را بشکند و تابان نیز به امور جنسی به شدت علاقه مند بود و همه نقاط بدنم را به دقت معاینه می کرد و هیچ نمی شرمید و حاضر بود ساعت ها با کیرم درددل کند و با آن بازی کند، یعنی کیرم را مانند سامان بازی تصور می کرد و مانند کودکان با آن بازی می کرد و مرا لذت تکان دهنده می داد، چون من شرمش را از بین برده بودم، خلاصه من خیلی به او لذت دادم و همه آروزهای جنسی اش را در چند ماه برآورده کردم.
تابان بسیار خوش بود که مانند من پسر جذاب را به دست آورده است و به هیچ چیز فکر نمی کرد.
هیچ از یادم نمی رود که، سه روز به عید قربان مانده بود، تابان با زن برادرم رفتن به شهر تا برای عید خریداری کنند، چون تابان متوجه من بود و کاملا بی خود شده بود و متوجه اطرافش نبود که یک موتر او را زد و جا به جا از بین رفت.
بعد از آن من کاملا حیران مانده بودم که، این زنده گی چه معنا دارد و غرق تفکر در باره زنده گی شدم، از مرگ تابان چندین سال می گذرد، اما من باز هم در باره زنده گی فکر می کنم که چه معنا دارد، چون تابان در آن ۴۸ سال زنده گی تنها هفت ماه خوش بود و خیلی کوتاه خوشی اش پایان یافت و از بین رفت.
پایان/ بهار ۱۳۹۵

دلیل اتفاق داستان، اگر مرد عیب بدنی داشته باشد به بسیار آسانی می تواند عروسی کند، اما اگر زن اندک ترین عیب بدنی داشته باشد ممکن تا آخر عمر مجرد بماند و داغ شوهر به دلش می ماند و بار سنگین شهوت را به سختی روی شانه هایش حمل می کند.
شما هم اگر داستان دارید روان کنید.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

ویدیوی سکسی شیرین ترکی

کون سکسی و سفید افغانی عکس

کون سکسی و سفید افغانی عکس

gap3xy کون سکسی و سفید افغانی عکس

سینه نمایی دختر پشتون

سینه نمایی دختر پشتون

gap3xy سینه نمایی دختر پشتون

ویدیوی سکسی گاییده شدن دختر ازبک توسط بچه تاجیک

ایرانی سکسی جذاب

ایرانی سکسی جذاب

gap3xy ایرانی سکسی جذاب

بدن سکسی زن سن بالای افغان

بدن سکسی زن سن بالای افغان

gap3xy بدن سکسی زن سن بالای افغان

ویدیوی سکسی جدید ازبکی افغانی

دختر افغان در جرمنی تازه تاتوی کون زده

دختر افغان در جرمنی تازه تاتوی کون زده

gap3xy دختر افغان در جرمنی تازه تاتوی کون زده

ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید 2

ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید

gap3xy ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید

همه کیرها یک لذت دارند!!! داستان جدید و سکسی افغانی

کیر شق کامران جان از سویدن

gap3xy کیر شق کامران جان از سویدن

همه کیرها یک لذت دارند!!!
این داستان را زنان و دختران صد در صد بخوانند و از آن پند بگیرند و مانند من خودشان را تباه نکنند.
فرستنده، مژگان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من یک زن معمولی و گم نام هستم و این داستان را با جمله های سکسی برای تان می نویسم که باعث شود آن را تا پایان بخوانید و مانند من خودتان را دچار عذاب وجدان نکنید.
داستانی را که می خوانید پنج سال پیش رخ داده بود، یک سال از عروسی ام گذشته بود، من با مادر شوهرم و دخترش زنده گی داشتم، شوهرم در اثر کارد زدن به یک همسایه ی دُکانش برای چند ماه زندانی شد، من با مادر شوهرم و دخترش به زنده گی خویش ادامه دادیم.
وقتی که عروسی کرده بودم، خیلی زیاد با شوهرم شهوت رانی می کردیم که کاملا معتاد کیر و کوس شده بودیم، زندانی شدن شوهرم برایم بسیار سخت تمام شده بود.
شوهرم بسیار آدم صمیمی با همسایه های کوچه ماست و خیلی دوست باز است، همسایه دست چپ ما یک پسر هفده ساله در آن زمان داشت که نامش سهراب است و از وقتی که شوهرم زندانی شده بود، او با ما در کارهای بیرون از خانه کمک می کرد و راحت در خانه ما رفت و آمد داشت، مادر شوهرم با دخترش گاهی یک روز از صبح تا شام به خانه دختر دیگرش می روند، یک روز آن ها رفتند و من در خانه تنها ماندم که، ناگهان کیر شوهرم به یادم آمد، چون بیش تر از چهار ماه شده بود شوهرم زندانی شده بود و رنگ کیر را ندیده بودم و به خاطر کیر خودم را به در و دیوار می زدم، کوسم در مشتم بود و آن را به شدت مالش می دادم که، ناگهان صدای تک تک دروازه آمد، رفتم که دروازه را وا کنم، دیدم که سهراب می باشد، بعد از احوال پرسی گفت، خاله مژگان من به شهر کمی کار دارم تو چیزی کار نداری که برایت بیاورم؟ چون من بسیار شهوتی شده بودم از آن پسر تازه و نوجوانک نمی توانستم بگذرم، از سوی دیگر به خودم گفتم که، کیر این پسر چه گونه لذت خواهد داشت و شاید کیرش نسبت به شوهرم لذت زیادتر داشته باشد؟ برایش گفتم، اکنون به شهر چیزی کار ندارم اما در خانه کمی کار دارم، گفت چه کار است؟ گفتم، سیم برق ما خراب شده است اگر می توانی آن را دوباره برایم ما بسازی، گفت باش یک بار ببینمش.
او را به داخل اتاق رهنمایی کردم و او پیش بود و من در پشتش بودم، وقتی که داخل اتاق شد از پشت بغلش کردم، بسیار وارخطا یا سراسیمه شد و ترسید، گفتم، نترس کسی در خانه نسیت راحت باش.
بی چاره بسیار هیجانی شده بود، چون برای بار اول بود که یک زن در بدنش دست می زد.
بسیار یک پسر نلغه (تازه و نوجوان) بود، کاملا بدن بی مو، کمی چاق و عضلاتی داشت.
بسیار زاری می کرد که کسی نیاید و ما را گیر نکند، من برایش می گفتم، راحت باش کسی ما را گیر نمی کند و اگر کسی هم بیاید من ترا پنهان می کنم، بعد از آن گفت، من نمی خواهم که به لالا جمشید خیانت کنم، جمشید نام شوهرم می باشد، من به شدت گفتم، بس است دیگر راحت باش، اکنون تو در اختیار من هستی هر چه من بخواهم همان می شود، دیدم که به انسان تسلیم شده مبدل شده است.
یک بار حس کردم که من در حال بچه بازی هستم و او هم کم کم در حال آرام شدن بود و از من خوشش آمده بود، من حالت را به سود خود دیدم، اول در بغلم خوب فشارش دادم، بعد از آن لب هایش را چوشیدم، بعد از آن برایش گفتم که روی و گردنم را ببوسد و بچوشد، خیلی کیف می کردم و خیلی شهوتی شده بودم، بعد سینه هایم را از یخنم یا یخه ام بیرون کردم و گفتم مالش شان کن و او شروع کرد به مالش کردن آن ها، اوووف بسیار کیف می کردم، چون بعد از چند ماه بود که یک پسر در بدنم دست می زند، بعد از آن برایش گفتم که، نوک های سینه هایم را بچوش و او به چوشیدن شروع کرد که از لذت زیاد دیوانه شده بودم، دیدم که کیرش بیدار شده است به آهسته گی کیرش را مالش می دادم و ناله هایش بیرون شده بود، بعد از آن ایزار یا تنبانش را بیرون کردم، عجب کیری داشت مانند خودش کیرش هم نلغه و نوجوان بود.
کیرش بسیار تازه، نوجوان، سفید و چاق بود که، کله کیرش بسیار سرخ و بزرگ بود، چون بار اولش بود که با یک زن بود کیرش بسیار بزرگ شده بود و داغ آمده بود، وقتی که با دستان نرمم از کمر کیرش گرفتم بسیار کیف می کرد و بسیار شهوتی شده بود کاملا به پارچه ی از آتش تبدیل شده بود، چون بسیار شهوتی شده بودم و نمی دانستم که چه می کنم، زانو زدم از کله کیرش چند تا بوسه گرفتم، دیدم که با این کار بسیار کیف می کند، بعد کله کیرش را به چوشیدن شروع کردم، وقتی که زبانم را در کله کیرش می چرخاندم از شدت لذت نفس هایش بند بند می شد. بعد از آن، من دامنم را بالا کردم و تنبانم را کشیدم چون، سهراب زیاد شهوتی شده بود خودش نیکرم را پایین کرد و از دیدن کوسم بدنش را لرزه گرفته بود، بعد از آن، هم کیرش را و هم کوسم را خوب زیاد تف زدم، زانو زدم و خودم را خم کردم و کونم را بالا گرفتم، قسمی که کوسم بیرون برآمد، او در پشتم زانو زد و دستانش را در پله های کونم گذاشت و کیرش را در غار کوسم برابر کرد و فشار داد، وااای حس کردم که کیر داغش تا بیخ داخل کوسم شد، اوووف عجب لذتی داشت، داغی و کیرش را حس می کردم که در کوسم رفت و آمد می کرد و از لذت زیاد در حال دیوانه شدن بودم و کاملا خودم را گم کرده بودم و او ناله می کرد و نفس های عمیق می کشید، می گفت، مژگان من آتش گرفته ام و کم است قلبم انفجار کند و به فشار و به سرعت کیرش را به کوسم می زد.
برایش گفتم که، آب کیرت را بیرون از کوسم بریزانی نه در داخل کوسم ممکن حامله شوم، گفت درست است.
بعد از ده دقیقه یا بیش تر از آن مرا بسیار سخت می گایید که آب کیرش در حال آمدن بود، گفت آب کیرم می آید، بعد از آن کیرش را از کوسم بیرون کرد و به مالش دادن آن شروع کرد که، ناگهان آب کیرش به سرعت روی سینه هایم پرید، ناله هایش با پریدن آب کیرش هم بلند شد، آب کیرش بسیار داغ بود و داغی آن را روی سینه هایم حس می کردم.
وقتی که آب کیرش پرید کیرش بسیار زیبا، بزرگ و داغ آمده بود و کاملا با آب کوسم چرب شده بود، من همه آب کیرش را روی سینه هایم چرب کردم و آب کیرش بسیار بوی خوش داشت، من عاشق بوی آب منی هستم.
او سرد شد، گفتم خوشت آمد؟ گفت بسیار زیاد خوشم آمد، من گفتم، اما من سرد نشده ام و بعد از آن هر دوی ما همه لباس های خویش را کشیدیم و او را در آغوشم گرفتم و به بوسیدنش شروع کردم، یعنی اگر انسان شهوتی شود ترسش هم از بین می رود، که بعد از چند دقیقه کیرش دوباره بیدار شد، باز به گاییدن شروع کرد که خیلی کیف کردیم، این بار آب کیرش را در درز کونم پاش داد، بعد از آن گفت، مژگان امکان دارد یک بار کونت هم کنم، چون مزه کون را تا حال ندیده ام، گفتم درست است، چون بسیار شهوتی شده بودم برایش گفتم که، کونم را نیز خوب بگایی، اما می ترسیدم که کونم زیاد درد نکند رفتم واسیلین را از رَوَک الماری آوردم، هم کیرش را و هم کونم را خوب زیاد چرب کردم و او کیرش را بسیار به سختی داخل کونم کرد، چون قبلا به کسی کون نداده بودم و کونم بسیار تنگ بود که خیلی درد را دیدم، زمانی که کله کیرش داخل کونم شد از شدت درد چشمانم سیاهی کرد، اما از شدت شهوت دردش را تحمل کردم و فکر می کردم که یک میخ آهنی داغ با سر بزرگ در کونم فرو می رود و گوشت کونم را سوراخ می کند و غار کونم را می سوزاند، چون بار سومش بود که کیرش برخاسته بود و آب کیرش هم کم مانده بود که به همین سبب آب کیرش بسیاری به دیری آمد و کونم را پاره کرد و آن را کفاند و خیلی کونم داغ آمده بود و بسیار زیاد کشاد شده بود، چون کیرش را تا بیخ داخل می کرد که، بعد از چند ضربه و کشاد شدن کونم، رفت و آمد کیرش را آسان کرد، بعد از چند دقیقه همه آب داغ کیرش را در داخل کونم پاش داد، بعد از آن که کیرش را از کونم بیرون کرد، کیرش بسیار مردار شده بود و ممکن از سوراخ کیرش برخی مکروب ها وارد بدنش شده بود، بعد از آن که مرا کون کرد من هم سرد شدم، و کونم تا چند روز درد می کرد، حتا شکم هم چنان درد می کرد، یعنی بعد از این که کون دادن را تجربه کردم به سرعت پی بردم که کون دادن یک کار غیر طبیعی و بی شعورانه می باشد و هرگز در آینده نمی خواهم که بار دیگر کونم بدهم.
سهراب با بدن کوفته شده اش آهسته به خانه شان رفت و هنگام رفتن گفت، سیم برق خانه تان خراب نشده بود بل که سیم برق کوست خراب شده بود.
بعد از آن من بسیار پشیمان شدم، چون فکر می کردم که کیر هر مرد لذت جداگانه دارد، در حالی که لذت کیر آن پسر صد در صد مانند کیر شوهرم بود و احمق شدم که خودم را به این گناه آلوده کردم، بعد از آن به شدت تمام قسم خوردم که در آینده تنها از کیر شوهرم لذت می برم و دیگر هرگز به او دوباره خیانت نمی کنم و آن چه که خیلی مرا تکان هم داد این بود، شوهرم یک هفته بعد از آن سکسم با سهراب از زندان آزاد شد و من خیلی افسوس کردم که کاش شهوتم را کنترُل می کردم و صبر می کردم و با شوهرم سکس می کردم و آن حادثه که گاهی به یادم می آید خودم را سرزنش می کنم و حتا گریه هم می کنم که سرم را بسیار درد می گیرد…
من از همه زنان و دختران خواهش می کنم که تنها از کیر شوهرتان لذت ببرید چون، کیر همه مردان جهان، یک لذت را دارد و همه کیرها از گوشت ساخته شده است که هیچ استخوان در آن نیست، به همین شکل مردان هم چنان بدانند که کوس همه زنان یک لذت را دارد و آن هم تنها از کوس زن شان لذت ببرند. باز هم ای زنان و دختران، به خدا قسم می خورم که لذت همه کیرها یک سان است و از هم هیچ فرقی ندارد و تنها از کیر شوهرتان لذت ببرید این یک هُشدار برای دختران و زنان بود که باید از من پند و عبرت بگیرند.
اگر بی ادبی کرده باشم معذرت و پوزش می خواهم چون، خواستم شما را با این جمله های سکسی تحریک کنم که، باعث شود این داستان را تا پایان بخوانید و از من تجربه بگیرید که همه کیرها یک لذت دارند.
سپاس.
پایان/ بهار ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان، زن ها فکر می کنند که، هر کیر از خود لذت جداگانه دارد، در حالی که همه کیرها یک لذت دارند.
اگر شما هم داستان پندآمیز دارید با تغییر هویت تان بفرستید نشر می شود.
دیدگاه های را در کُمنت بنویسید.

ویدیوی سکسی ازبکی جدید

ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید

ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید

gap3xy ستاره افغان افتخار افغان ها آناهیتا جان در مدل جدید

کون سکسی فایزه جان قند

کون سکسی فایزه جان قند

gap3xy کون سکسی فایزه جان قند



  • تگها