لعنت به این فیس بوک، چون!!!

مال افغانی در استرالیا
gap3xy مال افغانی در استرالیا

فرستنده، کامران، ناشناس!!!
من یک آدم معمولی و کنج کار هستم و از وقتی که بالغ شده ام از دیدن زنان و دختران بسیار زیاد لذت می برم، یکی از این دخترها دختر مامایم است، بسیار یک دختر جذاب است، وقتی که به خانه ما مهمان می آمد از دیدنش هیچ سیر نمی شوم، اما او از من پنج سال بزرگ تر است، همین علت بود که کسی به من شک نمی کرد که من به طرف او به شهوت می بینم، حق و ناحق با هم گپ می زدیم و خنده و شوخی می کردیم او هم از من خوشش آمده بود، سرانجام آن ها به ایران رفتند.
از خودم کمی بگویم، سنم ۲۲ ساله است با قد بلند و موهای سیاه با بدن کمی ورزشی.
من با مامایم دوست های خوب هستیم و بعد از این که، آن ها به ایران رفتند من هفته دو بار با او در گوشی در تماس می بودم، یک سال بعد از آن، از یک شماره ی ناشناس از ایران برایم زنگ آمد، دیدم که در پشت گوشی دختر مامایم است، راستی من خیلی خوش شدم، بعد از احوال پرسی گفت، کامران من در ایران بسیار دل تنگ شده ام هیچ دوست خوب ندارم که با او خنده و شوخی کنم، دیروز یک گوشی خوب خریدم و فیس بوک هم ساختم بگو نام فیس بوکی ات را که هر شب باهم قصه کنیم، من نام فیس بوکی ام را برایش دادم، بعد از آن، هر شب دو ساعت در فیس بوک بودیم، رابطه ما بسیار جدی شد چون آزاد بودیم که هر گونه قصه را سر کنیم.
سرانجام یک شب از من فیلم سکس و عکس های سکسی خواست، راستی من با قصه های مان شهوتی شده بودم برایش روان کردم، سه شب بعد عکس کیرم خود را خواست این کار را هم کردم، دو سال به همین گونه گذشت.
بعد از دو سال آن ها دو باره به کشور آمدند، وقتی که یک دیگر را از نزدیک دیدیم از کارها و از گپ های که در فیس بوک باهم زده بدیم بسیار خنده ما گرفته بود، باز هم در فیس بوک بودیم.
یک روز برایم زنگ زد که به خواستگاری ام می آیند، من گفتم خوب است برو عروسی کن، چون می دانست من از او بسیار کوچکم عروسی ما امکان ندارد، گفت، این یک خبر خوب بود که اولین دوستم تو بودی که برایت گفتم، بعداً به سختی گفت، کامران یک چیز برایت بگویم به گپم می کنی؟ من گفتم، البته چرا نه، بعد قسمم داد و من هم قسم خوردم، گفت، کامران می خواهم پیش از عروسی اول تُرا چشیده و تجربه کنم، گفتم، کمی واضیح تر بگو چیزی ندانستم، گفت، یک روز بیا خانه ما در یک فرصت خوب باهم کمی لذت ببریم البته بدون دخول واقعی، راستی از این گپش بسیار خوشم آمد و من هم پذیرفتم.
چهار روز بعد برایم زنگ زد که امروز بعد از چاشت در خانه تنها هستم بیا، من بعد از چاشت به ساعت معینه رفتم، دیدم که حمام کرده، لباس گلابی یا صورتی پوشیده است، خود را کمی آرایش و عطر زده است.
بعد از احوال پرسی مرا دعوت به اتاقش خودش کرد، در سر تختش نشستیم اول خوب زیاد گپ های خنده دار زدیم بعد، کمی شوخی کردیم، ناگهان هر دوی مان شهوتی شدیم یک دیگر خویش را در آغوش هم فشردیم بعد از آن، بوسیدن و چوشیدن شروع شد، به شدت این کار جریان داشت، متوجه شدیم که همه لباس های ما در بدن ما نیست برهنه در آغوش هم بودیم و از تماس گوشت های بدن ما به یک دیگر بسیار لذت می بردیم، بعد از آن، همه بدنش را مالش و بوسه کردم، خیلی زیاد سینه هایش را چوشیدم، بار اول ما بود که به جنس مخالف ما دست می زدیم، بعد از آن، با واسیلین یا وازلین کوسش را خوب زیاد چرب کردم، وقتی که زبانک کوسش را چرب می کردم می گفت، کامران، چه می کنی مرا آتش می زنی، بعد از آن، کیرم را خوب زیاد چرب کردم و آن را در درز کوسش در لب های کوسش و در چوچوله اش مالش می دادم وقتی که کله کیرم را در درز کوسش اصطکاک می دادم خیلی حال یا لذت می بُرد.
من خیلی شهوتی شدم می خواستم که کوسش کنم اما از پرده اش ترسیدم چون دختر بود، گفتم، عزیزم می خواهی که کونت کونم؟ گفت، نه درد دارد، گفتم تجربه کردی؟ گفت نه اما حدس می زنم، گفتم راحت باش به آهسته گی این کار را می کنم، سرانجام به سختی راضی شد.
کونش را با واسیلین خوب زیاد چرب کردم، بعد از آن کیرم را نیز چرب کردم، وقتی که کله کیرم را در غار کونش گذاشتم و تیله یا هل دادم خیلی کون تنگ داشت و بسیار زیبا هم بود با داخل شدن کله کیرم دردش هم گرفت، گفت، کامران جان، بکش که درد دارد باور کن می سوزم لطفاً این کار را نکن، اما من شهوتی شده بودم به گپ هایش توجه نمی کردم، ناگهان متوجه شدم که همه کیرم تا بیخ داخل کونش شده است.
خیلی کون تنگ، گرم، داغ، لشم یا لیز و تر یا لیز داشت، از لذت زیاد در حال دیوانه شدن بودم، به تکرار کیرم را مکمل بیرون و درون می کردم، کم کم او هم به کیرم عادت کرد، کم تر از پنج دقیقه گاییدن آب کیرم در حال آمدن بود، ناگهان همه آب کیرم داخل کونش پاشیده شد و از لذت زیاد جیغم برآمد، وقتی که کیرم را از داخل کونش بیرون کردم کیرم خیلی بزرگ، چاق، سرخ و داغ آمده بود کاملاً تر یا خیس شده بود.
این بود داستان کون کردن دختر مامایم و من اهل نوشتن نیستم نمی دانم خوش تان آمد یا نه، او اکنون عروسی کرده است و یک تا دخترک دارد.
لعنت به این فیس بوک چون، باعث شد که من به گناه آلوده شوم و من از همه کسانی که این داستان را خواندند خواهش می کنم که، از فیس بوک به گونه ی مثبتش استفاده کنند و این داستان را به خاطری با جمله های سکسی نوشتم تا شما آن را تا پایان بخوانید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، کنج کاوی بیش از حد در امور جنسی و استفاده بد از فیس بوک بود.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان بفرستید، نشر می شود.