امشب یک داستان خنده دار بخوانید!!!

الله چی نیکر سکسی پوشیدی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

امشب یک داستان خنده دار بخوانید!!!
فرستنده، کهزاد، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هفتاد و چهارم)
معرفی کردن در کار نیست و مستقیم به طرف داستان می رویم.
یک شب ساعت یازده بود که، من به زنم پیشنهاد دادم که بیا باهم سکس کنیم؟ زنم گفت، مرا خواب گرفته است و هم چنان دیشب سکس کردیم و امشب وقفه می گیریم، خیلی برایش زاری کردم اما نتیجه نداد؛ سرانجام من همه لباس هایم را بیرون کردم و بلاگی ام را بیدار کردم و آن هم در آخرین حد بزرگی اش و کاملا برهنه در برابر چشمانش خودم را به نمایش گذاشتم، زمانی چشمش به من افتاد هیجانی شد و چشمانش از حیرانی زیاد مانند چشمان اسب بزرگ شد و دهنش مانند دهن تمساح وا ماند؛ با یک چشمک که برایش زدم به سرعت لحاف را دور انداخت و می خواست که خودش را برهنه کند که تصادفی زلزله شد، من خیلی از زلزله می ترسم و به سرعت با پیراهنم را گرفتم و بلاگی ام را پوشاندم و به روی هویلی فرار کردم؛ تصادفی همان شب همه به مهمانی رفته بودند تنها مادرم در خانه بود و زمانی زلزله تمام شد مادرم را خیلی خنده گرفته بود.
ما دوباره به اتاق آمدیم و زمانی که پیراهن را از روی بلاگی ام دور کردم از ترس زلزله بلاگی ام تا نود و پنج در صد کوچک تر شده بود و خیلی شُل شده بود، زمانی چشم زنم به بلاگی ام افتاد از خنده نزدیک بود بی هوش شود، که بعد از خندیدن زیاد گفت، نگفتم بار کج به منزل نمی رسد؟ تو می خواستی که به زور با من سکس کنی و زلزله جان برایت نشان داد که سر زنان زور کار نگیر؛ بعد از آن گفت، کهزاد جان دلم برایت سوخت بیا که بلاگی ات را دوباره از خواب زمستانی بیدار کنم و شروع کرد به مالش دادن آن که بعد از چند دقیقه که تأثیرات ترس زلزله از سرم رفت در بلاگی ام دوباره خون دمید و بیدار شد، فکر کنم بلاگی ام قهر کرده بود، به هر حال، آن شب یک شب لذت بخش و خنده دار بود که گذشت و هیچ گاه فراموشم هم نمی شود و خواستم که شما هم در زمان سکس کردن متوجه زلزله باشید و در هنگام سکس کردن یک چیز را آماده داشته باشید که به سرعت خودتان را بپوشانید و از اتاق فرار کنید.
پایان/ بهار ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ زلزله خودش نمی داند که چه قدر به مردم مزاحمت می کند.
شما هم داستان روان کنید؛ لطفاً.
هر کس کُمنت ندهد زلزله او را هم بترساند و برهنه فرار کند تا آبرویش بریزد.