داستان سکسی جدید افغانی شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!

شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

شهزاد همیشه همسرش را برای رابطه زناشویی در فشار می‌گذارد؛ کار به جایی رسیده که یاسمن از اتاق خواب شان متنفر شده، ولی هیچ گاه به شوهرش “نه” نمی‌گوید.
ولی از راه‌های دیگر تلافی می‌کند.

این داستان، خیلی معلوماتی و آموزنده است و این را با دقت بخوانید و لذت ببرید.
(داستان کوتاه شماره ۱۰۱)
آیا این زوج که همیشه در حال کیش و مات کردن هم دیگر هستند می‌توانند به زنده گی شان ادامه دهند؟ آیا این گونه زنده گی دوامی دارد؟
یاسمن می‌گوید:
چرا شوهر من صبر نمی‌کند تا یک بار هم که شده من برای رابطه زناشویی پیش قدم شوم؟
شوهر من هیچ وقت در رخت خواب مرا راحت نمی‌گذارد؛ شاید فکر کنید بعد از ۱۵ سال زنده گی زناشویی تمایلات جنسی اش خاموش شده باشد، اما این طور نیست؛ او هر روز از من رابطه زناشویی می‌خواهد؛ بعضی اوقات از کار زیاد خسته می‌شوم و کار رسیده گی به بچه‌ها تمام توانم را می‌گیرد، اما وقتی که به شهزاد می‌گویم، امروز اصلاً در موقعیتی نیستم که بتوانم با تو رابطه زناشویی داشته باشم، اخم و پیشانی ترشی می‌کند و آن قدر اذیتم می‌کند تا راضی شوم.
من نمی‌توانم به شوهرم نه بگویم و این خیلی ناراحتم می‌کند، رفتارهای شهزاد مرا اذیت می‌کند، چرا شهزاد هیچ گاه صبر نمی‌کند تا من یک بار برای رابطه زناشویی پیش قدم باشم؟
نمی گویم از رابطه زناشویی لذت نمی‌برم؛ او واقعاً مرد جذابی است، اما من هم می‌خواهم بعضی اوقات خودم برای رابطه زناشویی اقدام کنم، وقتی می‌بینم که نمی‌توانم در آن لحظات از لحاظ احساسی با وی ارتباط برقرار کنم از دست خودم عصبانی می‌شوم.
۱۸ ساله بودم که، یکی از دوستانم مرا به شهزاد معرفی کرد، بلافاصله عاشقش شدم؛ او پسری ۲۰ ساله و یکی از مهربان ترین و دست و دل بازترین پسرهایی بود که تا آن زمان دیده بودم، ما از نظر اخلاقی و احساسی بهم شباهت داشتیم؛ به خاطر همین عاشق هم دیگر شدیم؛ یک سال بعد ما با هم ازدواج کردیم.
سال‌های سختی داشتیم، هر دو ما جوان بودیم و در بسیاری موارد بی تجربه؛ شهزاد ساعت‌های زیادی در طول روز کار می‌کرد، او در حرفه خانواده گی اش تجهیزات لوله کشی فعالیت می‌کرد، من هم در حال تمام کردن درسم بودم ،بنابراین نمی‌توانستیم وقت زیادی را با هم بگذرانیم.
یاسمن ادامه می‌دهد:
اختلافات ما مثل تمام زنده گی‌های مشترک با شروع زنده گی مشترک شروع شد، اما با باردار شدن من رابطه ما بهتر شد، من و شهزاد تمام انرژی مان را برای بزرگ کردن نسترن گذاشتیم، اکنون نسترن ۱۳ ساله است.
هم چنان که، روابط مان بهتر می‌شد، خانواده مان گسترش پیدا کرد و اکنون چهار فرزند داریم؛ اکنون در خانه به تربیت فرزندانم مشغول هستم و زنده گی ام را دوست دارم، شهزاد هم از شغل خود راضی است.
بعد از این که، آخرین فرزندم به دنیا آمد، ناگهان متوجه شدیم که اوقات سختی را پیش رو داریم؛ شهزاد از کار اخراج شد و در یک کارخانه داروسازی مشغول به کار شد،‌ کاری سخت با حقوق ناچیز؛ بنابراین من هم مجبور شدم تا در یک شرکت ارتباطاتی مشغول شوم تا در آمدمان را افزایش بدهم، در این برهه زمانی بود که از لحاظ مالی در موقعیت بسیار بدی قرار داشتیم، بچه‌ها نمی‌توانستند در جشن تولد دوستان شان شرکت کنند، چون پولی برای خریدن هدیه نداشتیم و آن ها هم نمی‌توانستند بدون هدیه به جشن دوست شان بروند؛ اوضاع بد اقتصادی روی روابط ما هم تأثیر بدی گذاشت، اما هیچ چیز باعث نمی‌شد که شهزاد از رابطه زناشوییی اش دست بردارد.
شهزاد در روابط زناشویی یک ماجراجوی پرهیجان بود، همیشه دوست داشت موقعیت‌ها و روش‌های جدید را امتحان کند؛ من تسلیم شهزاد می‌شدم، چرا که بعد از آن اتفاقی که برایم افتاده بود خودم را گناه کار می‌دانستم و درخواست‌های شهزاد را رد نمی‌کردم؛ البته اگر درخواست‌های شهزاد را رد می‌کردم او به طرز دیوانه واری عصبانی می‌شد، بنابراین من سعی می‌کردم که آرامش را در خانه برقرار کنم و با او مخالفت نکنم.
بعضی اوقات با این که پول زیادی در خانه نداشتیم برای بچه‌ها کفش و لباس جدید می‌خریدم؛ هیچ وقت به شهزاد چیزی نمی‌گفتم، ولی او از طریق چک کردن حساب‌ها متوجه می‌شد و آن وقت بود که داد و فریاد می‌کرد؛ جالب این جاست که، بعد از دعوا از من تقاضای رابطه زناشویی داشت.
درخواست‌های غیرمنطقی و زیاده خواهانه رابطه زناشوییی شهزاد و عصبانیت‌هایش تبدیل به مشکلات بزرگ زنده گی ما شده اند؛ در مقابل فرزندانم چیزی بروز نمی‌دادم، اما در درونم از این زنده گی خسته شده بودم؛ آرزو می‌کردم که کاش می‌توانستم رابطه ام را با شهراد قطع کنم.
اما شهزاد چه می‌گوید؟
همسر من خیلی چیزها را از من پنهان می‌کند، در تمام این سال هایی که با هم زنده گی کردیم، همسر من هیچ وقت در مورد رابطه زناشویی با من صحبتی نکرده است؛ در حقیقت، او همیشه مشتاق به نظر می‌رسد؛ اگر مشتاق نبود، تقاضای مرا رد می‌کرد مگر نه؟ من فکر می‌کنم او باید خیلی هم از من متشکر باشد که من بعد از این همه سال هنوز هم او را به همان زیبایی و جذابیتی که روز اول مان دیدم می‌بینم.
خُب، یاسمن را سرزنش نمی‌کنم که احساساتش را با یک مشاور درمیان گذاشته است؛ اما همسر من کارهایی می‌کند که همه را از من پنهان می‌کند؛ من از این رفتار او دیوانه می‌شوم؛ برای مثال، صورت حساب و کارت‌های بانک را از من پنهان می‌کند، می‌خواهد که من متوجه خرج کردن‌های او نشوم؛ برخی اوقات برای بچه‌ها و خانه بی رویه خرج می‌کند، در طول پنج سال گذشته، پول زیادی صرف هزینه‌های بی مورد کرده است؛ حتا یک بار از خواهرش قرض کرد تا یک صورت حساب را بپردازد و هیچ وقت آن پول را به خواهرش نپرداخت؛ زمانی که من متوجه این موضوع شدم، خیلی عصبانی شدم؛ او عادات بد دیگری هم دارد؛ او خیلی فراموش کار است، علاوه بر این هیچ محدودیتی برای بچه‌ها تعیین نمی‌کند و مرا هم از این کار منع می‌کند.
من همسرم را دوست دارم، همیشه شخصیت و رفتار او را ستایش می‌کنم؛ اما جدا از روابط زناشویی مان ،‌من از زنده گی زناشویی ام راضی نیستم.
درست است که من از همان ابتدا در رابطه زناشویی مان پیش قدم بودم، اما بگذارید توضیح بدهم: من هیچ وقت او را به این کار مجبور نکردم؛ درست است که می‌خواستم او به تقاضای من جواب مثبت بدهد، اما اگر او درخواست مرا رد می‌کرد برای من قابل قبول بود. درست است که من آدمی هستم که در رابطه زناشویی زیاده طلبم اما دیو نیستم.
شهزاد ادامه می‌دهد:
زمانی که من و یاسمن ازدواج کردیم، کارمند شرکت حقوقی پدرم بودم، ۱۲ ساعت در روز کار می‌کردم و در کلاس‌های مدیریتی شرکت می‌کردم، می‌دانستم که ازدواج در این زمان برای ما کار آسانی نبود؛ یاسمن ناراحت بود که من زمان زیادی را در خانه نمی‌گذرانم، اما من این کارها را برای او و زنده گی مان انجام می‌دادم.
زمانی که پدرم فوت کرد، برادر بزرگترم به خاطر اختلافی که در مورد روش‌ها ی مدیریتی او با هم داشتیم مرا اخراج کرد؛ بلافاصله یک کار در یک شرکت دارویی پیدا کردم، اما درآمد من تقریباً نصف آن زمانی شده بود که در حرفه خانواده گی ام مشغول بکار بودم؛ آن دوران یکی از سخت ترین مراحل زندگی ام بود.
اوضاع در خانه به مراتب بدتر بود؛ من به یاسمن اعتماد نداشتم و دفترچه بانک را چک می‌کردم، حالا پسر دوم مان هم مثل مادرش پنهان کاری می‌کند؛ از مادرش درخواست کرده بود که یک جفت کفش اسکیت گران قیمت برایش بخرد و او را در کلاس های اسکیت ثبت نام کند و یاسمن بر خلاف این که می‌دانست ما در موقعیت مالی مناسبی نیستیم این را کار را کرد؛ زمانی که متوجه این موضوع شدم به شدت عصبانی شدم و با او دعوا کردم.
می دانم که از نظر رابطه زناشویی زیاده خواهم، اما اخیراً به یک پزشک مراجعه کردم تا بتوانم خودم را کنترل کنم، توصیه‌های او کمک زیادی به من کرد و او بود که به من و یاسمن توصیه کرد تا به یک مشاور مراجعه کنیم؛ شاید ما در روابط مان دچار اشتباه شده ایم و امیدوارم مشاور بتواند به ما کمک کند تا بتوانیم مشکلات مان را حل کنیم.
مشاور چه می‌گوید؟
تعادل قدرت!
درگیری برای تصاحب قدرت بین زوج‌های جوان بسیار مرسوم است؛ مشکل شهزاد و یاسمن شاید در ظاهر مشکل ارتباط زناشوییی باشد، اما در حقیقت، آن ها بین شخصیت متجاوز و منفعل خود درگیر هستند.
شهزاد آمرانه نیازهایش را از یاسمن مطالبه می‌کند، به جای این که با یک روش آرام تر این کار را انجام دهد. یاسمن در برابر شوهرش مخالفتی نمی‌کرد؛ این رفتارها یک چرخه ناتمام بود: هر چه شهزاد بیش تر از یاسمن تقاضا می‌کرد، بیش تر یاسمن در سکوت کینه او را به دل می‌گرفت، با این حال، من اعتقاد دارم که، اگر از همان اول سهم خود را از مشکلات شان می‌پذیرفتند، رفتار ناخوش آیندشان با یک دیگر تغییر پیدا می‌کرد.
ابتدا، این زوج باید رابطه زناشویی شان را اصلاح می‌کردند؛ اگر این زوج نخواهند ببینند که چه گونه رفتارشان باعث به وجود آمدن واکنش منفی دیگری می‌شود، رابطه شان زودتر از درون پوسیده و خراب می‌شود.
در قدم بعدی، ما نقش خانواده دو طرف را در شکل گیری شخصیت این دو نفر بررسی کردیم؛ شهزاد فرزند یک خانواده بسیار موفق و سخت گیر بود و شهزاد با این ذهنیت رشد کرد که طبق انتظارات خانواده اش زنده گی کند و مسیر شغلی آن ها را دنبال کند؛ برای این که ناامیدی شغلی خود را فراموش کند، در خانه پرخاشگر و ستیزه جو شد و حتا نمی‌دانست که در طلب رابطه زناشویی از همسرش بیش از حد متوقع است؛ بعد از این که شهزاد این موضوع را متوجه شد، بسیار شرمنده شد و قول داد که بیش تر به احساسات همسرش توجه کند.یاسمن مانند پدرش فردی سربزیر و متواضع بود، اما مانند مادرش راه‌های نادرست بسیاری را امتحان می‌کرد؛ در وهله اول، یاسمن قبول نمی‌کرد که شخصیتی انفعالی دارد، اما بعد از چند جلسه این واقعیت را پذیرفت و متوجه شد که با خرج کردن‌های بیهوده نباید شوهرش را در فشار مالی می‌گذاشت. یاسمن تصمیم گرفت که از این پس در روابط زناشویی خودش پیش قدم بشود؛ من به یاسمن گفتم، تو فکر می‌کردی شهزاد از تو فقط به عنوان همسری برای ارضای نیازهای جسمی اش می‌بیند در صورتی که تو هم همان رفتار را با شهزاد داشتی و او را به چشم بانک پولی نگاه می‌کردی.
مشاور ادامه می‌دهد:
شهزاد نیاز داشت که نیازهای جسمی اش را کنترل کند و مهارت‌های ارتباطی اش را بهبود ببخشد، به جای این که زنش را به خاطر خرج‌های پی در پی سرزنش کند، سعی کند که زنش را تشویق کند تا با هم دیگر در مورد خرج کردن و برنامه ریزی مالی اقدام کنند.
بر خلاف درگیری شدیدی که این زوج با یک دیگر داشتند،به آن ها توصیه کردم که در مقابل فرزندان شان با یک دیگر بحث و جدل نکنند؛ خیلی مهم است که پدر و مادر در مورد روش‌های تربیتی و آموزشی با یک دیگر موافق به نظر برسند.
یاسمن سعی می‌کرد از این به بعد شهزاد را در مورد کارهایی که بچه‌ها می‌کنند مطلع کند؛ برای حل مشکل به شهزاد پیشنهاد کردم که به پسرش توضیح بدهد که کلاس اسکیت برای ما هزینه زیادی دارد و اگر تو نخواهی به طور مرتب سر کلاس‌هایت حاضر شوی در قبال هر جلسه ای که غیبت می‌کنی به ما ضرر می‌زنی؛ شهزاد این توضیحات را به پسرش داد و او نیز دیگر هیچ اصراری برای شرکت در کلاس‌های اسکیت نکرد.
به تدریج اشتیاق رابطه زناشوییی شهزاد نیز کاهش پیدا کرد و یاسمن نیز از این موضوع آرامش بیشتری به دست آورده بود؛ بعد از چند ماه ، یاسمن در جلسه ای به من گفت” تازه گی‌ها به نیازهای شهزاد جواب مثبت نمی دهم، مگر این که واقعاً دلم بخواهد و حوصله اش را داشته باشم و این باعث شده رابطه زناشویی مان کم تر از قبل شود و اکنون به جایی رسیده ایم که اغلب من در آغاز رابطه زناشویی پیش قدم می‌شوم”.
علامت خوب دیگر این بود که، یاسمن دست از خرج کردن‌های بیهوه برداشته بود؛ شهزاد می‌گوید:” هنوز هم من صورت حساب‌ها و شارژ ساختمان را می‌پردازم. اما دیگر روی خرج و مخارج کنترلی ندارم و این واقعاً اوضاع را برای من و زنم آسان تر کرده است.
در نهایت، یاسمن و شهزاد دوباره احساس کردند که عاشق یک دیگر شده اند؛ انگار که تازه ازدواج کرده اند و خانواده تشکیل داده اند؛ به آن ها توصیه کردم که، مرتب با یک دیگر بیرون بروند، اکنون شهزاد و یاسمن دو بار در ماه با هم دیگر بیرون می‌روند و این کار به بهبود رابطه شان کمک زیادی کرده است.
اکنون یاسمن و شهزاد بعد از دو سال که از جلسات مشاوره شان می‌گذرد آماده اند که به تنهایی به جنگ با مشکلات شان بروند، البته هنوز هم شهزاد را به طور جداگانه ملاقات می‌کنم تا بتواند مشکلات کاری اش را نیز حل کند.
هر دو نفر آن ها در زمینه بهبود رابطه شان پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند و آن قدر با هم صمیمی هستند که حتا قبل از ازدواج شان نیز رابطه ای به این خوبی نداشته اندپ؛ سال بعد، می‌خواهند جشن پانزدهمین سالگرد ازدواج شان را برگزار کنند؛ یاسمن می‌گوید: تغییراتی که در شهزاد صورت گرفته را بسیار دوست دارم و اکون نیز در مورد خودم احساس بهتری دارم؛ نسبت به آینده مان بسیار خوش بین هستم و می‌دانم که آماده تغییرات بزرگی در زنده گی مان هستیم.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
فرستنده؛ یک روان شناس ایرانی.

داستان سکسی افغانی جدید خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!

خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!
این داستان را برای این که روح و روان تان آرام شود بخوانید!!!
فرستنده، ایرج، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من شما را دعوت می کنم که، داستان را تا پایان بخوانید و از یک فرهنگ بد ما آگاه شوید و در پایان خیلی یک حس خوب را نیز تجربه کنید، چون ایرج با خجسته در پایان عروسی می کند و چه قدر عالی است که یک انسان از خودکُشی نجات پیدا می کند و زنده گی اش به بهشت تبدیل می شود.

دخترک مادل افغان در کانادا
gap3xy دخترک مادل افغان در کانادا

ایرج چنین برایم نوشت:
من نویسنده نیستم تا همه جزئیات داستانم را درست برای تان بنویسم، اما کوشش می کنم که آن چه اتفاق افتاده را برای تان خیلی کوتاه بنوسیم و این داستان شاید باور کسی نشود اما، این داستان یکی از داستان های واقیعی است و جالب است که به شکل رُمانتیک نوشته شده است.
من ایرج هستم، سنم ۲۸ ساله شده است، خلاصه من یک مرد هستم و هم چنان تا اندازه ی خوش نژاد نیز هستم، یعنی، زمانی که انسان در خانواده سرمایه دار بزرگ می شود او توسط پول خیلی خوب رشد می کند و همه امکانات زنده گی را برای خود می سازد و حتا خوش نژاد نیز می شود، راستش، چون پدرم پول دار است و من مانند شهزاده ها بزرگ شدم، ما از یکی از ولایت های دور دست از شمال افغانستان هستیم و اکنون در شهر کابل زنده گی می کنیم.
من ادبیات آلمانی خوانده ام و چند سال در یک شرکت خصوصی که از طرف آلمان ها رهبری می شد کارمند بودم.
داستان هر چه کوتاه باشد بهتر است؛ من در سن ۱۸ ساله به یک دختر که از جمله همسایه های بود عاشق شدم و نام آن دختر پریسا بود، اما آن ها از نگاه اقتصاد خوب نبودند و یا هم سویه ما نبودند، من به مادرم گفتم که، می خواهم با پریسا عروسی کنم، اما پدر و مادرم به شدت مخالف کردند و گفتند که، ما دختر خاله ات را می خواهیم به تو بگیریم، اما من اصلاً از دختر خاله ام خوشم نمی آمد، خلاصه، چهار سال در بین من و خانواده ام بر سر عروسی ام دعوا جریان داشت که در نتیجه، من قسم خوردم که تا آخر عمر عروسی نمی کنم تا که به عشقم نرسم.
در همین زمان بود که رابطه منُ پدرم خیلی خراب شد و آن چه که خیلی برایم عذاب آور بود این بود که، پریسا با یک پسری عروسی کرد که او را درست دوست نداشت و من از خشم شدید جدا از خانواده ام به زنده گی کردن شروع کردم، پدر خیلی یک خانه خوب دارد و دو تا آپارتمان پیش رفته نیز دارد و من رفتم در یکی از آپارتمان ها به زنده گی تنهایی خود ادامه دادم و یک سال بعد صاحب کار شدم و همه مصارف و هزینه های زنده گی ام را خودم پیدا می توانستم، اما پیش از آن، خواهرم و مادرم خیلی پول برایم می دادند و حتا یک موتر خوب نیز برایم خریدند.
من خیلی یک پسر حساس و کنج کاو هستم و عاشق طبیعت نیز هستم و در فصل تابستان برای لذت بردن از طبیعت به وطن ما به خانه های کاکاهایم می روم، که آن جا خیلی از جنگل ها، دریاها، باغ ها و مناظر طبیعی پُر است و از کوه نوردی، از شکار و از آب بازی خیلی لذت می برم و در آن قریه که کاکاهایم زنده گی می کنند نفوس خیلی کم است و نزدیک به همه مردم آن برای زنده گی کردن به کابل آمده اند و قریه ها خیلی کم نفوس شده اند.
سه سال پیش، در جوش فصل تابستان بود که به وطن رفتم، پیش از این که آفتاب طلوع کند تفنگ شکاری کاکایم را گرفتم و رفتم به طرف باغ ها برای شکار کردن؛ تصادفی، در راه بودم که در نزدیک دریا یک دختر که لباس های سیاه به تن داشت و در سر پُل ایستاده بود و به طرف آب دریا می دید، من از بین درختان به او می دیدم و خیلی کنج کاو شدم که، او در این وقت روز تنها در این جنگل چه می کند؟ خلاصه، او برای چندین دقیقه به طرف آب می دید که ناگهان خودش را به داخل آب انداخت، راستی خدا من فوراً فهمیدم که او می خواهد که خودکُشی کند و شاید مانند فیلم ها به نظر برسد که من پیش از این که او بمیرد خودم را به دریا زدم و او را از آب بیرون کشیدم؛ دیدم که یک دخترک ریزه استخوان و لاغر اندام با موهای سیاه و پوست سفید؛ زمانی که دانست نجات یافته است دوباره به طرف آب دوید اما من از دستش گرفتم و نگذاشتمش که خودش را دوباره به آب بیندازد.
گفتم؛ چرا می خواهی که خودت را بکُشی؟ با گریه گفت، من از این گونه زنده گی خسته شده ام و دیگر تحمل این گونه زنده گی را ندارم، گفتم، تو چه گونه زنده گی داری؟ گفت، تو کی هستی این سؤال را از من می پرسی؟ گفتم، من یک انسان هستم که تصادفی من واسطه شوم تا از مُردن نجات پیدا کنی؛ گفت، راستی من تُرا در این قریه نو می بینم، من خودم را برایش معرفی کردم و او کم کم در حال آرام شدن بود. در بین ما حدوداً سی دقیقه گپ زدن جریان داشت و در پایان برایش گفتم که، لطفاً خودت را نکُش و پس برو پیش خانواده ات و تو یک دختر زیبا هستی و بسیار زود عروسی می کنی؛ پیش از این گپم تمام شود دوباره به گریه کردن شروع کرد و گفت، مادر اندرم تصمیم دارد تا مرا تا آخر به شوهر ندهد و برادر اندرهایم با خواهر اندرهایم خیلی زیاد به من ظلم می کنند…
با شنیدن این جمله ها واقعاً حالم خراب شد و اول فکر کردم که او دروغ می گوید اما این جمله ها را با گریه ها می گفت و در زبان و چشمانش دروغ دیده نمی شد و من پی بردم که حتماً این گپ ها واقعیت دارد تا او مجبور به خودکُشی شده است.
وقت به سرعت می گذشت، بیش تر از یک ساعت شده بود که ما در زیر درخت تقریباً در داخل جنگل با هم گپ می زدیم که سرانجام من مجبور شدم تا او را به یک روش نجات بدهم، چون هر کس به جای من می بود غیرت مردانه گی اش او را وادار می کرد تا او را نجات بدهد، اما پیش از آن، از او خواستم که جریان خودکُشی اش را مکمل بگوید.
او چنین گفت:
نامم خجسته است، سنم، ۲۲ ساله شده است، زمانی که مادرم مرا تولد می کرد او در اثر خون ریزی شدید و در نبود شفاخانه او وفات کرد، چون سن مادرم آن زمان خیلی کم بود و توان تولد کردن طفل را نداشت، من خیلی به سختی که چندین بار از مرگ حتمی نجات یافتم با خانواده پدرم زنده گی می کردم؛ سرانجام پدرم دوباره زن گرفت و سنم آن زمان به گفته پدرم سه ساله بود.
نزدیک به بیست سال من از طرف مادر اندرم و فرزندانش ظلم دیدم، مادر اندرم خیلی یک زن شیطان صفت است و او خیلی به راحتی افکار پدرم را در مورد من تغییر می دهد و حتا گاهی پدرم نیز مرا لت و کوب می کند و من همیشه صبر می کردم و منتظر عروسی کردن بودم تا از شر آن خانواده نجات پیدا کنم؛ اما به خاطر من سه نفر به خواستگاری آمدند، اما مادر اندرم اجازه نداد تا من عروسی کنم و او می خواهد که من تا آخر عمر به او کار کنم و مرا مانند مزدورکار بی مزد فکر می کند و خلاصه، زمانی که فهمیدم راهی برای نجات و عروسی کردن نیست من تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم.
از چهره خسته خجسته و از لاغری او به درستی معلوم می شد که او خیلی رنج دیده است و او به بیماری افسرده گی نیز دچار شده بود.
داستان او مرا خیلی تکان داد و نمی توانستم که او را در این قریه رها کنم و من باید برای نجاتش فکری می کردم.
خلاصه گپ، ما خیلی با هم قصه کردیم و او همیشه با قصه کردن گریه هم می کرد و گریه هایش خیلی حالم را خراب می کرد، ناگهان متوجه شدیم که آفتاب همه جا را روشن کرده است و در پایان فوری یک تصمیم گرفتم چون، دلم خیلی به او سوخت و خواستم که او را از دست آن خانواده بی شعور نجات بدهم.
دیگر چیزی در ذهنم نگشت، یعنی، من برایش گفتم که، خجسته، در شهر کابل یک جای است به نام پرورشگاه و آن جا از دختران بی سرپرست هم نگه داری می کنند و همه امکانات زنده گی را برایت مهیا می کنند و تو خیلی دوستان خوب را آن جا پیدا می کنی؛ با شنیدن این گپ، اول باورش نشد، چون او آن قدر زجر دیده بود که اعتمادش را از انسان ها از دست داده بود و خیلی عجیب و با تعجب با گپ هایم گوش می داد و زمانی که گپ هایم به پایان رسید گفت؛ در دنیا چنین جای واقعاً موجود باشد؟ گفتم بله، گفت، درست است، پیش از خودکُشی آن را جا یک بار می بینم.
وقت کم بود برایش گفتم، تو نزدیک پُل باش و من می روم که موترم را از خانه کاکایم بیاورم، گفت، درست است.
من به سرعت رفتم به خانه کاکایم و زمانی که موتر را می کشیدم خانواده کاکایم همه پرسیدند که، ایرج چه گپ شده است و چرا این قدر دست و پاچه هستی؟ گفتم، هیچ گپی نیست، بعداً برای تان می گویم که چه گپ شده است.
زمانی که در سر پُل رسیدم، کمی دیر کرد و دلم خیلی ناآرام شد و فکر کردم که او شاید خودش را کُشته باشد، اما دیدم که از پشت یک درخت دل و نادل به طرف پل آمد و سوار شد و من خود را به سرعت از قریه کشیدم، نزدیک دروازه خروجی ولایت که رسیدیم، پولیس ها ما را ایستاده کردند و گفتند که، تو با آن دختر چه نسبت داری تا او را سوار موترت کردی؟ برای گفتن داستان وقت نبود، تنها همین قدر برای شان گفتم که، من عاشق او هستم و او را فرار داده ام و می خواهم یک زنده گی خوب را با او در کابل بسازم و شما نباید به عاشقان مزاحمت کنید و اگر این دختر را به خانواده اش دوباره تسلیم کنید شاید او را بکُشند و شما خون دارش می روید، با شنیدن این گپ ها، حیران مانده بودند، بعد از آن گفتم، ببیند دوستان عزیز، درست است که شما خدمگار مردم هستید اما، اگر شما ما را تسلیم پولیس و قاضی کنید خدمت را کنار بگذار که حتا به زنده گی دو تا عاشق زیان زده اید و شاید ما شما را دعای بد کنیم، گفتند، اما من از آن دختر یک سوال داریم، گفتم، بپرس، آن ها به خجسته گفتند که، این پسر راست می گوید؟ خجسته جواب داد که، بله او راست می گوید؛ پولیس ها همه یک جا لب خند زدند و گفتند، بروید و از زنده گی تان لذت ببرید، چون شما بالا تر از سن هیجده سال هستید و حق دارید که همسرتان را انتخاب کنید؛ راستش من از آن پولیس ها خیلی خوش شده بودم و حتا برای شان هشت هزار روپیه هم دادم و گفتم، شما در عروسی ما آمده نمی توانید و با این پول از طرف ما مهمان هستید.
راستش، مرا در دلم خنده گرفته بود که، چون، به چه آسانی آن پولیس ها از ما دست کشیدند، کشور ما خیلی مردم ساده دل دارد و از طرف دیگر پولیس های کشور ما از خود قانون دارند.
راستش، خجسته خیلی خوش به نظر می رسید و او برای اولین بار بود که به کابل سفر می کرد و برای اولین بار بود که با یک پسر تنها در یک موتر بود و هم چنان برای اولین بود که، یک نفر به او دل سوزی می کرد و او را کمک می کرد و به گپ هایش گوش می داد.
خلاصه، ما داخل شهر کابل شدیم و در بین هفت میلیون انسان خود ما را گم کردیم و هیچ کسی نمی توانست ما را پیدا کند و آن چه خیلی تعجب برانگیز بود دیدن خجسته به مردم و به شهر کابل بود و می گفت، در کابل چه قدر نفر است و چه قدر نسبت به قریه ما فرق دارد، یعنی از دیدن شهر کابل حیران مانده بود.
من در دلم گفتم که، پیش از این که خجسته را به پرورشگاه تسلیم کنم باید او را یک و یا دو روز در آپارتمانم مهمان کنم، راستش، دوستان عزیز، خجسته خیلی خوش بود و من خواستم که بیش تر او را خوش کنم و خوشی او به من نیز سرایت کند و او را به آپارتانم بُردم، گر چه که همه قصه های مهم ما تمام شده بود و ما در موتر در راه خیلی باهم قصه کرده بودیم؛ برای این که، مردم به من شک نکند که خودت مجرد و چرا دختر را در آپارتمانت آوردی، گذاشتم که هوا تاریک شود بعد از آن ما به آپارتمان برویم، تا این که شام شود، چون بعد از چاشت شده بود اول رفتیم در یک رستوران نان خوردیم، بعد از آن رفتیم به پارک شهر نو تا شام با هم قصه کردیم و نزدیک خُفتن که شد رفتیم به آپارتمانم، در راه زینه آپارتمان تنها یک پیر مرد همسایه ما را دید و به من شک کرد که شاید ایرج از مجردی دخترباز شده باشد؟ اما من با آن کاکا خیلی با احترام رفتار می کردم و به او گفتم که، کاکا مرا آدم بد فکر نکن و من بعداً در این باره با تو گپ می زنیم و او با یک لب خند زدن گفت، بروید من به شما مزاحمت نمی کنم، گفتم، به پدرم زنگ نزنی؟ با خنده گفت، دلت جمع.
خجسته از دیدن آپارتمانم شگفت زده شده بود، چون او برای اولین بار بود که چنین خانه را از نزدیک می دید.
خلاصه، آن شب گذشت و خجسته در اتاق خوابم خوابید و من در اتاق نشیمن.
شب هنگام در ذهنم جنگ جریان داشت که، آیا او را به پرورشگاه ببرم و یا نه؟
فردا که شد، در این باره با او هیچ گپ نزدم.
صبح که شد برایم گفت، ایرج، می بخشی، می خواستم برایت صبحانه آماده کنم اما، باور کن که من از وسایل آش پز خانه ات هیچ چیز را ندانستم و این آش پز خانه خیلی پیش رفته است؛ من در دلم خیلی خنده کردم و گفتم، گناهت نیست و این آش پز خانه نسبت به آش پز خانه های قریه ها خیلی فرق دارد، ناخودآگاه از دهنم برآمد که، در آینده با این آش پز خانه بلد می شوَیی، اما او چیزی را ندانست و همان صبح با هم دیگر صبحانه را ترتیب دادیم.
من رفتم سر کار، زمانی که سر کار بودم ذهنم متوجه خجسته بود و همیشه باخود می گفتم که، او را به پرورشگاه تسلیم کنم و یا نه؟
خلاصه، بعد از رخصتی خودم را زود به خانه رساندم و دیدم که، خجسته نسبت به دیروز خیلی تغییر کرده است، یعنی، زمانی که روح او آرام شده بود چهره اش کمی زیبا شده بود و من زمینه را مساعد دیدم برای این که بیش تر روح او آرام تر شود شروع کردم با قصه های خنده دار و برانگیزه.
آن شب خیلی خنداندمش و برایش قسم دادم که، گذشته ات را فراموش کن و فکر کن که نو و دوباره به دنیا آمده یی. داستان کوتاه؛ او پنج روز می شد که در آپارتمانم بود و من در دنیای دو دلی به سر می بردم که با او چه کنم؟
کاکایم چندین بار برایم زنگ زد که، ایرج خیرت بود که آن صبح با آن عجله از قریه رفتی؟ اما من برایش می گفتم که بعداً در این باره با هم گپ می زنیم.
خجسته کم کم به وسایل مدرن آپارتمان بلد می شد و من تا اندازه او را رهنمایی کردم که چه گونه از وسایل آپارتمان استفاده کند و من در اتاق نیشمن خود خیلی یک تلویزیون بزرگ ال سی دی دارم و او در نبود من غم هایش را با آن تلویزیون فراموش می کرد.
اگر یادتان باشد او در روز خودکُشی کردن یک لباس سیاه دهاتی ساده در تن داشت و آن لباس بیش تر از ده روز شده بود که در بدنش بود، چون من از ترس همسایه های آپارتمانم نمی توانستم او را برای لباس خریدن به شهر ببرم و ناچار شدم که خودم یک لباس ساده به رنگ پسته یی را از یک مغازه بخرم، گر چه که آن لباس در بدنش کمی بزرگ بود اما، واقعاً با آن لباس زیبا دیده می شد و لباس شُستن را در ماشین لباس شویی را نیز برایش یاد دادم و او همان لباس سیاه دهاتی اش را به عنوان یادگار آن قریه دوباره شُست.
داستان کوتاه؛ بیش تر از دو هفته او در آپارتمانم بود و من و یا ما هر روز به هم دیگر معتادتر می شدیم و من خیلی خوش بودم و زنده گی برایم یک رنگ دیگری را نشان داده بود و من هر روز به خجسته بیش تر عادت می کردم، چون او به من نشان داده بود که، زنده گی با یک دختر رنج دیده چه حسی دارد و من او را مانند دوست نزدیک خود فکر می کردم و همه رازهای پنهان یک دیگر خود را به هم دیگر گفتیم.
باور کنید دوستان عزیز که، زنده گی او ناگهانی تغییر کرده بود و او هر روز وزن می گرفت و رنگ پوستش روشن تر می شد و چشمانش شفاف دیده می شد، چون او از یک خانواده خیلی بد نجات یافته بود.
روز جمعه شده بود و از بودن او در آپارتمانم بیست روز گذشته بود، اما او به من عاشق شده بود و خیلی می ترسید که مرا به پروزشگاه تسلیم نکند، چون من این موضوع را در چهره اش پی می بردم.
شب که شد من آخرین تصمیم را گرفتم که با خجسته چه کنم؟ سرانجام من تصمیم گرفتم که باید بر خلاف خواست خانواده ام و بر خلاف خواست مردم با او عروسی کنم.
روز شنبه شده بود و بعد از خوردن صبحانه برایش گفتم که، خجسته از پرورشگاه خوشت آمد؟ گفت، کدام پرورشگاه من ندیدم؟ گفتم، همان پرورشگاهِ که گفتم بودم همین خانه من بود؛ با شنیدن این گپ در چشمان اشک چرخید و گفت، ایرج پس می خواهی با من عروسی هم کنی؟ گفتم؛ بله، با شنیدن این گپ دو قطره اشک از دو چشمش ریخت و می خواست که خودش را در آغوشم بینداز اما جرئت نکرد؛ بعد از آن برایش گفتم، بیا که برویم امروز خرید کنیم و امشب پنهان از خانواده ام با تو نکاح می کنم.
بردمش به بازار هر چه نیاز بود خریدیم و همسایه های آپارتمانم با تعجب به من نگاه می کردند که ایرج دخترباز شده است.
شب که شد همسایه هایم را با ملا مسجد آوردم و با خجسته نکاح کردم و بعد از همان شب من مفت و راگان شدم متأهل.
چون من با پدرم به خاطر عروسی ام مشکل داشتم و به همین خاطر حاضر نبودم که پدرم مصارف عروسی ام را بپردازد و من تن به یک عروسی خیلی ساده دادم.
یکی از همسایه های ما به پدرم زنگ زده بود که، ایرج دیشب در آپارتمانت عروسی کرد، پدرم، مادرم دو برادرم و سه تا خواهرم به آپارتمان رسیدند.
زمانی که خجسته را دیدند باور کردند که من پنهانی و بدون مشوره آن ها عروسی کرده ام؛ گپ از گپ گذشته بود.
پدرم بدون کدام سؤال و جواب خیلی یک سیلی محکم به رویم زد و گفت، آخر کارت را کردی و سرم را در بین مردم خم کردی و با یک دختر بازاری عروسی کردی، بعد از آن ادامه داد؛ تو دیگر پسرم نیست و من ترا عاق کردم و تا که من زنده هستم از مال من استفاده نمی توانی، برو برآی از آپارتمانم و برو گم شو با این زن فاحشه ات.
با این گپ ها من هیچ جوابی ندادم و خجسته و مادرم گریه می کردند.
همان روز ما به یک آپارتمان کرایی کوچ کردیم و به زنده گی نو خود شروع کردیم؛ چون خجسته به بیماری افسرده گی شدید در اثر غم های زیاد دچار شده بود و من مجبور شدم که او را به نزد یک دُکتُر روان شناس ببر که، آن دُکتُر همراه با دوا به او چنین نصیحت هم کرد؛ برایش گفت، اول باید به ورزش کردن شروع کنی، دوم خودت را از زنده گی گذشته ات رها کنی و سوم بعد از این زنده گی ات را در پرتو عقل و منطق به پیش ببر.
دو سال بعد از عروسی ما، به کشور کانادا رسیدیم و اکنون ما دو تا دخترک شیرین دو گانه گی به نام های یاسمن و نسترن داریم و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها در انتخاب همسرشان حق دارند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

داستان سکسی افغانی جدید چوشیدن زنخ خیلی کیف می کند 2!!!

ادامه داستان (چوشیدن زنخ خیلی کیف دارد)

قسمت اول داستان چوشیدن زنخ خیلی کیف دارد

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

جمشید با کیر بیدار شده از اتاق گریخت و من به تبدیل کردن لباس هایم شروع کردم و کاملاً برهنه بودم که ناگهان جمشید دوباره از روی هویلی بر گشت و آمد و زمانی که بدن برهنه ام را دید چشمانش برق زد، خیلی حالش بد بود و او نمی توانست از من دل بکند اما ناچار بود، چون پدرم در راه بود اما، او یک کار خیلی جالب کرد، یعنی یک بوسه عمیق از نافم گرفت و گفت، ستاره جان، نیکر و سنه بندت را بده، گفتم، چه می کنی آن ها را؟ گفت، سرش جلق می زنم، گفتم، جلق چه است؟ گفت، بعداً برایت می گویم؛ چون زمانی که با جمشید عشق بازی می کردم از کوس خیلی آب بیرون شده بود و نیکرم کاملاً تر و خیس شده بود و هم چنان چون بار اولم بود کوسم به ویژه لب هایش خیلی پندیده بود یعنی آماس کرده بود؛ جشمید نیکر و سینه بندم را گرفت و آن ها را در جیبش گذاشت، چون من برهنه بودم و از کوسم آب هم لب ریز شده بود و وقت رفتن پیش از این که پدرم بیاید جمشید از کوسم یک بوسه گرفت و گریخت؛ فکر کنم لب هایش از آب کوسم تر شده بود و من خیلی به سرعت لباس هایم را تبدیل کردم و آرایش های را نیز شُستم به آش پزی شروع کردم.
زمانی که پدرم به خانه آمد من خیلی کم به او خودم را نشان می دادم چون، لب ها و زنخم از بس که جمشید آن ها چوشیده بود خیلی سرخ شده بودند و ممکن پدرم به من شک می کرد.
داستان کوتاه؛ شب شد و جشمید به من زنگ زد که، ستاره جان، امروز پدر کونی ات به ما مزاحمت کرد و نگذاشت که آب کیرم بیرون شود و کیر اسب در کون آن دوست قدیمی اش داخل شود که به ما مزاحمت کرد و من فردا می آیم و کارم را تکمیل می کنم و من به او گفتم که، فردا بعد از چاشت باز بیا و تا عصر باهم می باشم؛ او به من درباره جلق هم معلومات داد و جمشید سر نیکرم چندین بار جلق زده بود و با نیکر و سینه بندم تا دیر شب در زیر لحاف گپ زده بود.
فردا که شد آمد و نیکر و سینه بندم را نیز با خود آورد و نیکرم کاملاً از آب منی خشک شده شخ مانده بود، نیکرم قسمی دیده می شد که گویا سر آن فرنی و یا روغن ریخته باشد و کاملاً با آب منی خشک آلوده شده بود و بوی ترش می داد و با دیدن آن ها مرا خیلی خنده گرفته بود که جمشید خیلی یک پسر شهوتی می باشد.
ما دوباره به عشق بازی از اول شروع کردیم و آن چهار کار بالا را تکرار کردیم و اکنون می رویم سر کار پنجم.
پنجم؛ جمشید خودش دانه به دانه همه لباس هایم را از تن سفیدم بیرون کرد و از دیدن بدن سفید و جذابم از هیجان شدید نزدیک بود که بی هوش شود؛ چون بدنم مانند پنیر سفید است و مانند برف می درخشد.
خلاصه گپ؛ جمشید تمام بدنم را مالید، لیسید، بویید معاینه کرد و در آخر سر تا پایم را چوشید، حتا زبانش را داخل سوراخ نافم می کرد، حتا از پله های کونم به آهسته گی دندان می گرفت و تمام بدنم را از بس که چوشیده بود کاملاً تر و خیس شده بود.
در این زمان من خیلی تحریک شده بودم و از سوراخ کوسم خیلی آب لشم و لیز روان بود و از بوی خوش کوسم جمشید دیوانه شده بود.
ششم؛ جمشید نیز خودش را برهنه کرد و من برای اولین بار بود که بدن برهنه یک پسر را از نزدیک می دیدم و من همان روز به کیرش عاشق شدم، چون کیرش خیلی سخت شده بود و خیلی داغ آمده بود و لمس کردنش آن زمان خیلی برایم کیف می داد، با وجودی که زمستان بود بدنش داغ آمده بود و از طرف دیگر پیش از این که او بیاید من در بخاری خیلی زیاد زغال سنگ انداخته بودم و اتاق خیلی گرم شده بود و همین گرمی باعث شده بود که خایه هایش بزرگ شوند و خیلی زیاد آویزان شوند و دیدن خایه هایش آن زمان خیلی برایم لذت بخش بود.
هفتم؛ با بدن های برهنه خویش خیلی زیاد عشق کردیم و هم دیگر را برهنه در آغوش گرفتیم و من در این زمان خیلی شهوتی و تحریک شده بودم و از جمشید خواهش کردم که مرا کوس کند، اما جمشید گفت که، پاره کردن پرده بکارتت در شب اول عروسی یک کیف ابدی دارد و ما باید تا شب اول عروسی صبر کنیم.
گر چه که من قبلاً چندین بار فیلم سکس دیده بودم و درباره آب منی خوب زیاد معلومات داشتم و در پایان من در لب تخت نشستم و او ایستاد شد و من کیرش را با تُفم به مالیدن شروع کردم و کیرش را کاملاً با تُفم تر کردم و در هنگام مالدین از کیرش صدای سلوووپ، سلوووپ می آمد و انگشتانم را در کله کیرش حلقه می کردم و او از شدت لذت حتا گاهی نفس کشیدن را فراموش می کرد.تقریباً هفت تا ده دقیقه کیرش را خوب زیاد مالش دادم که ناگهان آب کیرش مانند مرمی (گلوله) در درز و یا در چاک سینه هایم پاشیده شد و ناله هایش همه اتاق را پُر کرد، چون آب منی اش خیلی زیاد بود از درز سینه هایم پایین تا نافم ریخت و همه شکمم با آب کیرش چرب شد، هم چنان با کله کیرش آب منی اش را در سینه هایم چرب کرد و آب منی اش خیلی داغ بود و خیلی یک بوی عجیب می داد و بار اولم بود که آن گونه بوی در دماغم آمده بود و شاید آن بوی مشابه به بوی ترش بود و کیرش آهسته آهسته در حال خوابیدن بود.
زمانی که آب کیرش پرید خیلی سرد شد و به سرعت لباس هایش را پوشید و دلش بود که بگریزد، گفتم، کجا؟؟؟ گفت، چه می خواهی؟ گفتم، من هنوز سرد نشده ام و او با خنده مرا خواباند و پاهایم را بالا کرد، یعنی کوسم را برایش وا گرفتم و او تمام نقاط کوسم را به ویژه زبانک کوسم را با واسیلین (وازلین) خیلی زیاد چرب کرد و مالش می داد که خیلی لذت بخش بود و من مانند مار از شدت لذت به خود می پیچیدم، جالب در این جا بود که خودش یک قوطی واسیلین طبی را با خود آورده بود و آن واسیلین عطر گُل گلاب را می داد.
بعد از پانزده دقیقه مالش من هم به اوج لذت جنسی و ارگاسم رسیدم و سرد شدم، اما در همین زمان بود که کیرش دوباره بیدار شد و او کیرش را با وازلین چرب کرد و مرا از پشت در بغلش گرفت و کیرش را در درز کونم خیلی زیاد مالید که در آخر آب کیرش دوباره پرید و با پریدن آب کیرش جریان سکس آن روز ما به پایان رسید؛ بعد از آن، جمشید یک تا نیکر سرخم را با خودش گرفت و رفت.
چون تمام بدنم بوی آب منی می داد رفتم حمام کردم، به خاطری که شاید مادرم به من شک کند، از سوی دیگر تمام فضای اتاق را بوی کوس، بوی کیر و بوی آب کیر گرفته بود و به سرعت تمام کلکین ها و پنجره ها را وا کردم، چون از مادرم می ترسیدم.
اگر به یادتان باشد که، جمشید نیکر و سینه بندم را دوباره آورده بود و من متوجه نبودم آن ها را در بین لباس های ناشُسته انداختم بودم و تصادفی روز لباس شویی مادرم متوجه شد که نیکرم با آب منی خشک شده است و او صد در صد به من شک کرد، آمد به گفت که، ستاره این چه است؟ با دیدن آن زبانم بند آمده بود و او بدون این که جوابم را بشنود یک سیلی محکم به رویم زد، چون او صد در صد دانست که آب منی خشک شده در نیکرم آب منی جمشید است؛ اما او کم کم آرام شد و عقلانی با من رفتار کرد و خیلی خون سردانه گفت، دخترم، آدم با نامزدش سکس نمی کند، چون ممکن به کدام دلیل نامزدی تان برهم بخورد و آن وقت تو پرده بکارت از کجا می کنی؟ از سوی دیگر این در فرهنگ ما خیلی یک کار زشت و رسوا کنند است و ممکن تو پیش از عروسی حامله شوی.
بعد از آن پرسید، آن پسر چشم سفید پرده بکارتت را پاره کرده است؟
گفتم، به خدا که نه مادر جان، جمشید به پرده بکارتم زیانی نزده است.
مادرم ادامه داد که؛ دیگر او آن پسر چشم سفید را تا زمان عروسی تان به خانه نخواهی، گفتم، درست است مادر جان.
خلاصه گپ، من از یک جنجال خیلی بزرگ به راحتی نجات یافتم و شب که شد همه چیز را در موبایل به جمشید گفتم و خیلی خجالت کشید و گفت، پیش مادرت آبرویم رفت.
ما سه ماه بعد با هم عروسی می کنیم.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ دوره نامزدی بهترین دوره زنده گی است، چون در این دوره دختر و پسر به هم دیگر خیلی علاقه می داشته باشند و این دوره باید حد اقل یک سال ادامه داشته باشد، چون پسر و دختر در این یک سال هم دیگر خود را خوب می شناسند، اگر جمشید پسر خراب می بود حتماً یا ستاره را کون می کرد و یا پرده بکارتش را پاره می کرد اما نکرد، چون انسان با انصاف بود و نامزدها نباید در زمان نامزدی با هم سکس واقعی را انجام بدهند، چون ممکن نامزدی شان به کدام دلیل بر هم بخورد که در این صورت دختر زیان می کند و حتا ممکن حامله شود و حامله گی پیش از وقت خیلی رسوا کننده است.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن فراموش تان نشود.

داستان سکسی افغانی جدید چوشیدن زنخ خیلی کیف می کند 1!!!

چوشیدن زنخ خیلی کیف می کند!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
زمانی که نامزدم زنخم را می چوشد خیلی کیف می کنم.
فرستنده، ستاره، ناشناس، از کابُل!!!

این داستان از دو تا نامزد شهوتی حکایت می کند و خیلی یک داستان عشقی است و خوب است که این داستان را یک بار تا پایان بخوانید.
این داستان چون کمی دراز است به همین دلیل در دو پُست جداگانه نشر می شود و امیدوارم هستم که هر دو پُست را تا پایان بخوانید.

 

gap3xy کوس و کون چوشیدنی تاجیکی

ستاره داستان عشقی اش را چنین برایم نوشت:
در ابتدا می خواهم بگویم که مرا یک دختر بی ادب فکر نکنید، چون این صفحه بدون سانسور زیباست و در کتاب ها داستان ها و موضوعات خیلی با واژه های ثقیل نوشته می شوند و کسی آن ها را درست درک نمی تواند و در این صفحه داستان ها و موضوعات خیلی با زبان عامایه پُست می شود و من شخصاً از صاحب این صفحه جناب فرهاد جان سپاسمند هستم.
بهتر است برویم سر داستان عشقی ام و نخست از همه خودم را کوتاه برای تان معرفی می کنم.
سنم ۲۰ ساله شده است، پوست بدنم سفید است، موها و چشمانم به رنگ قهوه یی هستند، قدم میانه است، وزنم ۶۰ کیلو گرام است، خلاصه یک دختر جذاب و سکسی هستم؛ راستش به گونه ی طبیعی کمرم باریک است و نافم خیلی جذاب و عمیق می باشد و کونم با سینه هایم پُر گوشت و سخت هستند و نوک های سینه هایم به رنگ قهوه یی کم رنگ هستند، کوسم خیلی نلغه و نوجوان است و مانند سینه هایم کاملاً مانند برف سفید است و نرمی کوسم مانند پنبه می باشد و بالای کوسم با موهای نازک قهوه یی پوشانده است و به گفته نامزدم این موها کوسم را بیش تر زیبا کرده است و لب های کوسم خیلی نرم و چاق هستند، خلاصه گپ، بدن من مانند بدن دختران اروپایی است، یعنی، بدن اروپایی دارم و من خیلی یک دختر شهوتی هستم.
چون من خیلی نامزدم را دوست دارم و خواستم که این داستان را برای تان در این صفحه زیبا پُست کنم تا شما هم از ما یاد بگیرید و یک چیز مهم دیگر این که شما فکر نکنید که با نوشتن این داستان به نامزد جانم خیانت می کنم، من فقط می خواهم شما هم مانند ما از زنده گی تان لذت ببرید.
شروع سال دومم در دانشگاه است و من رشته طب را می خوانم و دوست دارم که بخش زنان و زایمان ( نسایی و ولادی ) را بخوانم.
از شما چه پنهان، دخترهای باسواد خیلی شهوتی و عشقی هستند، چون آن ها خیلی کتاب می خوانند و از رازهای زناشویی آگاه هستند و همه چیز را می دانند به ویژه زنانی که دُکتُر هستند خوب بلد هستند که از سکس کردن چه گونه لذت ببرند و چه گونه لذت بدهند و من عاشق نامزدم هستم و خیلی به او لذت می دهم و او نیز به من لذت انفجاری می دهد.
هشت ماه قبل من با جمشید نامزد شدم و جمشید یک پسر عالی، عالی و خیلی عالی است و اگر صفت ها و خوبی های او را برای تان بگویم داستان خیلی دراز و بلند می شود و هم چنان شاید به من حسادت کنید با داشتند این چنین نامزد؛ پس بهتر است همین قدر برای تان بگویم که، او خیلی یک پسر شهوتی و عشقی است و خیلی در عشق بازی متخصص و کار شناس است و خیلی بدن عضلاتی دارد و یک کیر خیلی زیبا و جذاب دارد و وقتی که کیرش بیدار می شود به رنگ سرخ تبدیل می شود و کله کیرش خیلی نرم است و من از دیدن و از لمس کردن کیرش هیچ سیر نمی شوم و رنگ آب کیرش کاملاً مانند فرنی می باشد و خوش بویی آب کیرش مرا دیوانه می کند.
پدر و مادرم هر دوی شان کارمند دولت در یکی از وزارت خانه ها هستند و ما چهار خواهر هستیم و هر سه تا خواهرهایم عروسی کرده اند و من خُردترین دختر خانواده هستم که با پدر و مادرم یک جا زنده گی می کنم، با تأسف که برادر ندارم.
داستان کوتاه؛ پدر و مادرم هر روز سر کار می روند و من هم به دانشگاه می روم و در هر هفته نامزدم دو روز بعد از چاشت به خاطر عشق بازی به گونه ی پنهانی به خانه ما می آید، گر چه که در موبایل و فیس بوک خیلی باهم گپ می زنیم و در یک هفته یک روز به دانشگاه نمی روم و با جمشید با جاهای تفریحی شهر کابُل به گردش می رویم؛ یک روز من با او به پغمان رفتیم و در کنار جاده یک جای خیلی خلوتی بود و ما در موتر لب چوشی کردیم و جمشید همه لب سرین (رژ لب) هایم را خورد و برای اولین بار بود لب های داغ یک پسر را چوشیدم و از آن لب ها خیلی کیف کردم. خلاصه گپ؛ سه ماه از نامزدی ما گذشته بود و برای اولین بار نامزدم خواست که مهمانم شود و به من زنگ زد که، امروز بعد از چاشت در خانه باشی که به خانه تان می آیم، چون تو تا نزدیک عصر در خانه تنها هستی، من گفتم، چرا به خانه ما می آیی؟ جواب داد که، به خاطر چوشیدن تو می آیم، من با خنده گفتم که، جمشید جان، ما هنوز نامزد هستیم و اگر کسی ما را گیر کند رسوا می شویم؛ جمشید به شدت جواب داد که، به مردم چه که ما با هم چه می کنیم و ما نامزد هستیم این کارها حق ما است؛ خیلی زاری کردم که نیاید اما، در پایان قسم خورد که، تا که تُرا یک بار نچوشم دلم آرام نمی گیرد، اصلاً هدفش کیرش بود، یعنی، دل کیرش را آرام نمی گرفت.
دوستان عزیز؛ باور کنید که، خیلی می ترسیدم، اما زور کسی به پسرهای عشقی و شهوتی نمی رسد؛ خلاصه، من تسلیم جمشید جان شدم و برایش گفتم که، امروز به دانشگاه نمی روم و تو نزدیک ساعت ۱۲ روز بیا چون، در این وقت روز کوچه خلوتی می باشد و همسایه ها ترا نمی بینند و به مادرم شکایت نمی کنند، وقتی که آمدی اول عشق می کنیم بعد از آن من برایت خیلی یک غذایی خوب می پزم و تو به نان چاشت مهمانم من هستی، با صدایی آه و ناله جواب داد که، ستاره جان، مرا با این گپ هایت کُشتی.
پیش از این که جمشید بیاید، رفتم یک حمام جانانه کردم و موهای اضافی بدنم را با موی بر زدم، یک لباس خوبم را به رنگ فیروزه یی است پوشیدم، تصادفی یک تا نیکر و یک تا سینه بند فیروزه یی نیز دارم و آن ها را نیز پوشیدم، کمی آرایش هم کردم، لب سرین (رژ لب) سرخ زدم، کوسم مانند پنیر می درخشید و در پایان بدن و لباس هایم را عطر گل سنجد زدم، چون این عطر دخترها را شهوتی می کند.
در خانه بی صبرانه منتظر جمشید جان عسل مانند بودم، که ناگهان آن پارچه شهوت و در گرفته آمد؛ بعد از احوال پرسی، اول دروازه کوچه را قفل کرد، دوم یک بوسه خیلی محکم از لبانم گرفت، سوم به مالیدن سینه هایم شروع کرد، چهارم مرا به شدت در آغوش گرفت، چون من ریزه استخوان هستم و او بدن بزرگ و عضلاتی دارد و زمانی که در آغوشش بودم یک حس بهشتی را حس می کردم، پنجم به مالیدن پله های کونم شروع کرد، در همین زمان بود که من به هوش آمدم و دیدم که در روی هویلی (حیاط) هستیم، به جمشید گفتم که، بیا برویم داخل اتاق که کسی ما را نبیند؛ جمشید شهوتی مرا در بغل تا اتاق خوابم بُرد و بر سر تخت خواب مرا به شدت انداخت، راستش از این کارهایش خیلی خوشم می آید.
وقتی که داخل اتاق شدیم او این کارها را با من کرد:
یکم؛ برای چند دقیقه مرا پی در پی در آغوشش می گرفت که من از شدت لذت نزدیک انفجار شدن بودم، چون بار اولم بود که یک پسر بدنم را لمس می کرد و تمام بدنم را لرزه گرفته بود.
دوم؛ شروع کرد به بوسیدن گردن، صورت و زنخم.
سوم؛ شروع کرد به چوشیدن لبانم، در کم تر از دو دقیقه همه لب سرین هایم را خورد و چوشید، وقتی که لب سرین هایم پاک شد گفت، ستاره جان، برو لب سرین سرخت را دوباه بیاور، چون لبی که لب سرین نداشته باشد چوشیدنش زیاد مزه ندارد؛ دوباره لبانم را سرخ کرد و به چوشیدن شروع کرد.
چهارم؛ به چوشیدن زنخم شروع کرد که خیلی کیف می کردم و واقعاً من دیوانه شده بودم، آن قدر زنخم را چوشید که نزدیک بود بشارد و رنگ زنخم به رنگ سرخ تبدیل شده بود؛ ناگهان متوجه شدم که ضربان قلب های ما به شدت می تپد و حتا بدن های ما را تکان می دهد.
درست به یادم است که ساعت نزدیک ۱۲/۳۰ بعد از چاشت شده بود که به موبایلم زنگ آمد، اول فکر می کردم که زنگ مهم نیست و جواب ندادم، اما چندین بار زنگ زد و من ناچار شدم جواب دادم و دیدم که پدر است، خیلی به من قهر شده بود که چرا موبایل را زود جواب نداده بودم و پدرم گفت که، ستاره دخترم امروز من یک دوست قدیمی ام را به خانه به نان چاشت می آورم و تو آماده گی نان چاشت را بگیر، با شنیدن این گپ خیلی بدم آمد اما ناچار بودم که به جمشید بگویم که فرار کند؛ زمانی که جمشید این گپ را شنید گفت، کیر خر در کون پدرت همین وقت مهمان آوردن است که او به خانه مهمان می آورد!!!
هر دوی ما خیلی سراسیمه و دست و پاچه شده بودیم.
ادامه داستان را در پُست بعدی بخوانید.

قسمت دوم چوشیدن زنخ خیلی کیف می کند!!!

داستان سکسی پسر افغانی که از جلق زدن نجات پیدا کرد

پسر افغانی  که از جلق زدن نجات پیدا کرد!!!
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی!
این داستان را کسانی که معتاد به خود ارضایی و جلق هستند باید بخوانند، چون زیان های جلق زدن را آشکار می کند.
این داستان را، پدرها و مادرها باید بخوانند و نگذارند که پسرهای شان نابود شوند و پدرها باید درباره زیان های جلق زدن به پسرهای جگر گوشه شان هُشدار بدهند، چون پسرها زمانی که بالغ می شوند اگر رهنمایی نشوند خیلی زود گم راه می شوند که در پایان، زنده گی شان به بدبختی به پایان می رسد.
فرستنده، مهدی، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره نود و دوم)
مهدی داستان جالب و پندآمیزش را چنین برایم نوشت:
می خواهم که داستان جلق زدن خود را برای تان بنویسم که چه گونه شروع کردم و چه گونه آن را بس کردم و دیگر جلق نزدم و خیلی خوش بخت بودم که نجات پیدا کردم، یعنی چه گونه خودم را نجات دادم.
نامم مهدی است، زمانی که نو جوان شده بودم خانه ما در یک قریه دور دست در زادگاهم در وطن ما بود، درست به یادم است و هیچ گاه فراموش نمی شود که، زمانی که ۱۵ساله بودم خیلی دوستان خوب و بد داشتم، یکی از دوستان ما خیلی یک پسر چشم سفید بود، چون پدرش پول دار بود خیلی یک موبایل بزرگ برایش خریده بود و او در موبایلش خیلی فیلم ها و عکس های سکسی رنگارنگ را از کسی گرفته بود، یک روز ما چند نفر دوستان در بین باغ ها بازی می کردم و آن پسر لعنتی چشم سفید به همه ما یک فیلم سکسی آمریکایی را در زیر یک درخت نشان داد، همه ما واقعاً از دیدن آن فیلم حیران مانده بودیم، چون برای اولین بار بود که کیر و کوس را دیده بودیم و جریان سکس کردن مرد و زن را دیده بودیم، همان روز کیرم خوب بزرگ و زیاد بیدار شده بود.
گر چه که من قبلاً جریان سکس کردن خرها و گاوها را دیده بودم و خیلی کنج کاو شده بودم از دیدن جریان سکس کردن انسان ها.
با دیدن آن فیلم ها ما بچه ها خیلی لذت می بردیم اما جلق زدن را یاد نداشتیم.
داستان کوتاه؛ وقتی که ما می رفتیم لب دریا برای آب بازی پسرهای بزرگ تر از ما لب دریا می نشستند و جلق می زدن و به ما می گفتند بیایید ببینید که از کیر ما یک گونه آب سفید بیرون می شود و ما هم می دیدیم و وقتی که آب کیرشان بیرون می شد آن ها خیلی آه و ناله می کردند و بعد از آن شنا و آب بازی می کردند.
چند ماه به همین گونه گذشت، آن پسر چشم سفید که دوست ما بود او کمی بزرگ تر از ما بود و یک روز برای ما یک فیلم نو را نشان داد و در پایان فیلم به ما گفت، من جلق می زنم و شما ببینید که از کیرم چه بیرون می شود! و او شروع کرد به مالیدن کیرش که ناگهان از کیرش یک گونه آب سفید به بیرون پرید و آن پسر به ما هم گفت که، شما هم کیرتان را مالش بدهید خیلی لذت می برید و از کیرتان آب بیرون می شود و ما هم مانند او کیر ما را مالش می دادیم اما هیچ لذت نمی بردیم، آن قدر مالش می دادیم که به جای آب منی از شدت مالیدن از کیر ما خون می آمد که به جای لذت دردآور بود، چون سن ما کوچک بود و بدن ما آب منی تولید نمی کرد.
تا این که من شدم ۱۶ و یا ۱۷ ساله، یک روز آن پسر چشم سفید به ما یک فیلم نو دیگر خارجی را نشان داد، که خیلی خوش آیند بود و شب که شد من در فکر همان فیلم سکس به خواب رفتم و در خواب دیدم که با یک زن خارجی سکس می کنم و در خواب در جریان سکس کردن بودم که خیلی یک حس لذت بخش را دیدم و زمانی که بیدار شدم دیدم که تنبانم تر و خیس شده است و من به سرعت پی بردم که بدنم به تولید آب منی شروع کرده است، فردا که شد رفتم به تشناب کیرم را با تُف خوب زیاد مالش دادم که ناگهان از کیرم چند قطره آب منی سفید بیرون شد که خیلی برایم لذت بخش بود که، بعد از آن من شدم معتاد به جلق زدن.
داستان کوتاه؛ ما چند نفر دوستان هر روز در بین باغ ها می رفتیم، اول چند تا فیلم سکس می دیدم و بعد از آن دسته جمعی با هم جلق می زدیم و حتا شرط گذاری می کردیم که، آب منی کی زیاد دور می پرد و از هر کسی که آب منی اش بیش تر دور می پرید ما او را قهرمان کیر می گفتیم و بعد از آن کیر هر کسی که زیاد آب منی تولید می کرد او را نیز قهرمان کیر می گفتیم؛ جالب در این جا بود که، کیر یک دوست ما از همه ی ما بزرگ تر بود اما خیلی کم از کیرش آب منی بیرون می شد.
خلاصه گپ، من حتا برخی روزها دو بار و سه بار جلق می زدم.
یک روز من در خانه تنها بودم و من نزدیک به هشت بار جلق زدم و بار آخر از کیر به جای آب منی باز خون آمد که، خیلی دردآور بود و زمانی که شاشه می کردم خیلی سوراخ کیرم سوزش می کرد و حتا از سوزش زیاد گریه می کردم، چون از ترس زیاد پیش دُکتُر قریه نیز رفته نمی تواستم، چون می شرمیدم که در این باره با دُکتُر مشوره کنم و از سوی دیگر می ترسیدم که دُکتُر به خانواده ام در این باره چیزی نگوید. دو هفته بعد سوزش کیرم آرام شد و من دوباره به جلق زدن شروع کردم، یعنی از آن درد درس نگرفتم و من بعد از آن فقط شب یک بار در بسترم زیر لحافم با واسیلین جلق می زدم، من آن زمان در یک اتاق با دو برادر کوچکم می خوابیدم و زمانی که آن ها را خواب می بُرد من آهسته تنبانم را می کشیدم و جلق می زدم.
من خیلی بد رقم معتاد به جلق زدن شده بودم که حتا در مکتب در صنف زمانی که استاد در جریان درس دادن می بود من در آخر صنف با یک دوستم جلق می زدیم.
چون من معتاد به بیماری جلق شده بودم و دوست داشتم که من هم باید یک موبایل بخرم و در آن فیلم سکس ببینم و من خیلی به پدرم عذر و زاری کردم که به من موبایل بخر و او هم خرید و بعد از آن، من معتاد فیلم های سکسی نیز شدم.
خلاصه گپ، من با دوستانم هر روز درباره کیر و کوس فکر می کردیم و گپ می زدیم؛ یکی از دوستانم خر ماده داشتند و او آن خر را گاهی در باغ شان برای چراندن می آورد و ما پنج نفر بودیم، چهار نفر ما خر را محکم می گرفت و یک نفر دیگر ما خر را کوس می کرد و به همین گونه همه ما به نوبت آن خر را کوس می کردیم، کیرهای ما پیش کوس آن خر بی معنا بود و حتا کیر ما را حس هم نمی کرد، چون کوس خر خیلی بزرگ است و کیر خر نر به آن گونه کوس نیاز است.
همان روزی که ما پنج نفر آن خر را کوس کردیم به فردای آن همه ما به بیماری شدید سوزاک دچار شدیم، خیلی دردهای زیاد را دیدیم و آخر مجبور شدیم به پیش یک حکیمی که داروهای گیاهی می فروشد برویم، راستش چون ما خیلی درد می کشدیم همه چیز را به آن حکیم اقرار کردیم و او به ما داروی گیاهی داد و بعد از ده تا پانزده روز ما دوباره صحت یاب شدیم و قسم خوردیم که هرگز دیگر آن خر کوس کشاد را کوس نمی کنیم، در حالی که تصمیم داشتیم گاو را نیز کوس کنیم، اما قسم خوردیم که هرگز دیگر کدام حیوانی را کوس نکنیم، یعنی کوس کردن حیوانات خیلی خطرناک است، چون آن ها خیلی زیاد بیماری های جنسی دارند و برای آدم های زیان بار است.
سنم هیجده ساله شده بود و هر روز شهوتم زیاد می شد و در این روزها بود که، در ذهنم خیلی یک فکر بد آمد و آن فکر این بود که، من به نزدیک ترین دوستم گفتم که، بیا یک دیگر خود را کون کنیم، اما آن دوستم آدم با وجدان بود و گفت، مهدی، این کار خیلی زشت است و خیلی درد دارد و ممکن ما دوباره سوزاک و یا به کدام مرض دیگر گرفتار شویم، با این جواب من حیران ماندم، اما من یک پیشنهاد دیگر را نیز برایش دادم، یعنی برایش گفتم که، بیا لب شق بزنیم، لب شق یعنی کیر را در درز کون مالیدن را گویند؛ خلاصه، من با او همراه با واسیلین (وازلین) چندین بار یک دیگر خود را لب شق زدیم و بعد از آن؛ آن ها به شهر کابُل کوچ کردند و من دوباره به جلق زدن شروع کردم.
من تا سن نُزده ساله گی به شدت جلق می زدم؛ درست در سن نُزده ساله گی بودم که با یک پسری که نسبت به من چهار سال کوچک تر بود روی کدام موضوع جنگ کردیم، چون آن پسر معتاد به جلق زدن نبود خیلی قوی بود و او مرا پیش روی مردم قریه خیلی لت و کوب کرد و لب و رویم را خون آلود کرد؛ من با چهره خجالت زده رفتم خانه و در فکر غرق شدم.
در اتاقم یک آیینه بزرگ است و رفتم به دقت به چهره خود دیدم و زمانی که به دقت به چهره خود دیدم خیلی ترسناک بود چون، رنگم از کم خونی زرد می زد، اطراف چشمان کبود شده بودند، موهایم ضعیف شده بودند، خیلی لاغر شده بودم، چهره ام خیلی خسته دیده می شد، استخوان هایم خیلی نازک و ضعیف دیده می شدند، قدم درست رشد نکرده بود، خوابم خراب شده بود، اشتهایم خراب شده بود، استرس داشتم، در درس های مکتبم ناکام بودم، گوشم هایم سوت می زد، چشمان و دستانم لرزه پیدا کرده بودند و دید چشمانم کمی ضعیف شده بود، به سردردی دایمی گرفتار بودم، خیالاتی شده بودم، ذهنم همیشه به سکس مصروف بود، عصبانی بودم، بد خُلق بودم و صدها زیان دیگر را در بدنم دیدم و کشف کردم؛ در همین زمان بود که همه بدنم را عرق پوشاند و به خود گفتم که، مهدی، تو کی هستی؟ تو چه می کنی؟ چرا آن پسر کوچک تُرا لت و کوب کرد؟ و ده ها سؤال دیگر را نیز از خودم کردم که در پایان به ذهنم رسید و به خود گفتم که، ای مهدی نادان، تُرا جلق زدن تباه کرده است و همه انرژی بدنت را بی معنا سوزانده است، در همین زمان بود که، خیلی قهر شده بودم که چرا کسی و یا پدرم مرا درباره زیان های جلق زدن هُشدار نداده بود و آن زمان در دلم به پدرم خیلی نفرت پیدا شد؛ در پایان از خود پرسدیم که، مهدی، هنوز وقت داری و تو چه گونه از این نوع زنده گی نجات پیدا می کنی؟؟؟
بعد از آن، یک نفس عمیق کشیدم و برنامه ریختم که چه گونه خودم را به یک انسان نُرمال وطبیعی تبدیل کنم؟؟؟
بعد از آن؛ این تصمیم ها و این هدف ها را در پیش گرفتم.
یکم؛ نخستین کاری که کردم، قسم خوردم که تا که زنده هستم هرگز دیگر جلق نمی زنم.
دوم؛ رو به ورزش پهلوانی و کارهای دهقانی آوردم. سوم؛ به غذا خوردن خیلی توجه کردم و در رژیم غذایی ام غذاهای عالی دهقانی را مانند، شیر، گوشت، تخم، ماهی، ماست، لوبیا، مرغ، مسکه، پنیر، توت، کشمش، چهار مغز و یا گردو، بادام و صدها غذای دهقانی دیگر را جا دادم و به خوردن آن ها به شدت شروع کردم.
چهارم؛ قسم خوردم که هرگز دیگر با آن دوستان گم راه و نادان دوستی نکنم.
پنجم؛ به خاطر بهتر شدن آینده ام آماده گی کانکور گرفتم، چون تازه از مکتب فارغ شده بودم.
ششم؛ قسم خوردم که دیگر هرگز به فیلم ها و عکس های سکسی نگاه نکنم، چون آن فیلم ها و آن عکس ها به شدت اعصابم را ضعیف کرده بودند.
هفتم؛ به خودم وعده دادم که در سن ۲۵ ساله گی زن می گیرم، چون در آن سن بدنم از نگاه جنسی، جسمی و روحی تکمیل می شود.
بدن انسان ها تا سن ۲۵ ساله گی به سرعت رشد می کند و من شش سال وقت داشتم تا جبران کنم.
قسم به خدا که، بعد از آن که، آن هفت کار بالا کردم روز به روز بدنم و چهره ام تر و تازه می شود و به سرعت قوی و چاق می شوم؛ خلاصه، من بعد از دو سال به یک انسان خیلی نُرمال و طبیعی تبدیل شدم؛ آن قدر بدنم در حال تغییر است که گفتن آن ها در جمله ها نمی گنجد و خیلی خوش هستم و اکنون در دانشگاه ولایت ما دانشجوی سال اول در رشته دارو سازی و یا فارمسی هستم.
حتا خانواده ام، همسایه های ما و خویش و قوم ما حیران مانده اند که من چه گونه در این دو سال این قدر تغییر بدنی و روحی کرده ام؟
پسرهای گرامی؛ هر چیزی را دوست دارید من شما را به همان چیز قسم می دهم که هیچ گاه جلق نزنید که تباه می شوید و من از پدرها و مادرها میلیارد بار خواهش می کنم که، به فرزندان تان درباره زیان های جلق زدن هُشدار بدهید و من به پسرهای که برادر کوچک تر خود دارند نیز مشوره می دهم که، شما هم به برادرهای تان در این باره هُشدار بدهید و دوستان آن ها را امتحان کنید که گم راه نباشند و من خودم شخصاً اگر در آینده صاحب پسر شوم هرگز نمی گذارم که او در نوجوانی مانند خودم تباه شود.
شش ماه می شود که ما در شهر زنده گی می کنیم و از آن قریه کوچ کرده ایم.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ زیان جلق زدن بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی ملای تعویذ نویس خیانت کار!!!

داستان سکسی افغانی ملای تعویذ نویس خیانت کار!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی افغانی!
فرستنده، زن یک تعویذ نویس، ناشناس!!!
داستان جالب و حقیقی تعویذ نویس ها!!!
بخوانید، چون هم خنده دار است، هم معلوماتی و هم از یک فرهنگ بد مردم ما پرده بر می دارد.

یک ملای تعویذ نویس برای زنان سنده و بی اولاد تومار و تعویذ می داد و برخی آن زنان خیلی زود باردار می شدند.
می دانید که، تعویذ او چه جادو می کرد؟ برای تان می نویسد.
یک زن که، زن ملای تعویذ نویس بود برایم چنین نوشت:
شوهرم ملای تعویذ نویس بود و برای زنان سنده و بی اولاد تعویذ می داد و سال ها این کارش بود و جالب در این جا بود که، اکثریت زنان باردار می شدند و دوباره برای تعویذ گرفتن می آمدند و جالب تر این آن بود که من زنش بودم اما هفت سال زده می رفت اما من حامله نمی شدم، چون مشکل از من بود و او سالم بود.
داستان کوتاه؛ چندین سال من با آن تعویذ نویس زنده گی مشترک داشتم اما نمی دانستم که او چه فساد دارد، یعنی شوهرم آن زنان بی اولاد را کوس می کرد و آن ها را به نام تعویذ حامله می کرد، یعنی آن زنانی که مشکل از شوهرشان بود و آن ها حامله می شدند اما شوهرهای شان آن ها حامله نمی توانست و شوهرم آن زنان را فریب می داد و با آن ها سکس می کرد و آن ها را حامله می کرد و این یک راز بین شان باقی می ماند و شوهر آن زنان خیلی خوش هم می بودند که زنم با تعویذ حامله شده است، در حالی که نمی داستند تعویذ نویس آن ها را گاییده است و برای حامله شدن بار دوم و ممکن برای بار سوم زنش را دوباره به نزد آن تعویذ نویس می فرستادند.
به هر حال؛ شوهرم به آن زنان هُشدار می داد که، من جادوگر هستم و می دانم که، اگر تو حامله نشوی شوهرت زن دوم می گیرد و سرت انباق می آورد و آن زن بی چاره از ترس انباق با شوهرم سکس می کرد که در نتیجه حامله می شد.
سال ها به همین گونه گذشت، اتاق تعویذ نویسی شوهرم در پایان هویلی بود، یعنی یک دُکان مانند بود که یک در دروازه به داخل هویلی نیز داشت، یک روز من تصادفی در پایان هویلی کدام کار داشتم و زمانی که نزدیک دروازه دکان شدم، ناله های آهسته یک زن به گوشم رسید و آن ناله ها از داخل اتاق تعویذ نویسی شوهرم به گوشم آمد، چون من در این سال ها از دل پاک مزاحم شوهرم نمی شدم و او با خیال راحت با زنان سکس می کرد و حتا در دروازه اتاق از پشت قفل هم نداشت تنها آن را بسته می کرد، من کنج کاو شدم و دورازه را وا کردم دیدم که یک زن خوابیده و پاهایش بر سر شانه های شوهرم است و شوهرم فَرت فَرت گاییده می رود؛ با دیدن آن نمایش من خشک شدم و دوباره دروازه را بسته کردم، شوهرم به سرعت ایزار بندش را بسته کرد و آمد تا با من گپ بزند؛ من اصلاً دیگر تحمل او را نداشتم و می خواستم که به خانه پدرم بروم، اما او به من اخطار داد که، اگر این راز را به کسی بگویی و اگر به خانه پدرت هم برویی من تُرا می کشم و آن پدر کونی ات را نیز می کشم؛ با شنیدن این گپ راستش من ترسیدم چون، زمانی که یک مرد زناکار باشد قاتل هم می تواند شود و من تسلیم شدم و او رفت دوباره به گاییدن شروع کرد.
بعد از آن روز، زنده گی ام خیلی خراب شد و در پی انتقام بودم.
او به گاییدن زنان سنده معتاد شده بود و با وجودی که من هم از این راز خبر شده بودم اما بازهم زنان را فرت فرت می گایید و این حالت خیلی برایم زجرآور بود.
سرانجام من، تصمیم گرفتم که پولیس را خبر کنم، یک روز خیلی پنهانی رفتم از خانه بیرون شدم و رفتم به حوضه پولیس و همه چیز را به آن ها گفتم، پولیس ها با شنیدن این گپ چشم به چشم شدند و بی درنگ اقدام کردند، اما زمانی که من از خانه بیرون شده بودم، نمی دانم چه گونه شوهرم دانسته بود که من یا به خانه پدرم رفته ام و یا به پیش پولیس ها و او از تا معلوم شدن قضیه فرار کرده بود، چون، شب همان روز من با او دوباره به خاطر این کار دعوا کرده بودم و او حتا مرا لت و کوب کرده بود و من از آن گونه زنده گی خسته شده بود و می خواستم که، در زنده گی ام تغییرات بیاید.
پولیس ها خیلی او را پالیدند اما او را پیدا نتوانستند؛ یعنی، شوهرم از یک چیز خیلی می ترسید که، او ممکن بیش تر از ۵۰۰ زن را گاییده بود و شاید هزار تا فرزند داشت و ممکن آن هزار تا فرزند را قاضی ها به شوهرم می دادند و شوهرم چه گونه شکم هزار تا فرزند را سیر می کرد که، به همین دلیل خودش را تا ابد گم و نیست کرد.
این بود داستان تعویذ نویس های که، به زنان سنده تعویذ می دهند و جالب در این جاست که برخی زنان به گونه پنهانی از شوهرشان پیش این تعویذ نویس ها می روند و شوهرشان را فریب می دهند.
پس ای مردان و ای زنان، شما به تعویذ، جادو و تومار باور نداشته باشید، این همه اش خرافات است، اگر مشکل بی فرزندی دارید به نزد، دُکتُرها بروید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان، هیچ گاه به گپ ها و به تعویذهای تعویذ نویس ها باور نکنید، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی شوهر افغانی که به زنش تسلیم شد

نام این داستان است، (شوهر افغانی که به زنش تسلیم شد)!!!
این داستان خیلی زیباست، شاید این داستان را چندین بار بخوانید.
سکسی گپ، مرجع داستان های سکسی افغانی!
این داستان خیلی جالب، خنده دار، معلوماتی و پندآمیز است و خواهش می کنم که این داستان عالی را تا پایانش بخوانید.
فرستنده، ماه وَش، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره نودم)
من یک زن هستم و اگر بی ادبی کردم لطفاً مرا ببخشید، چون اگر این داستان را با بی ادبی بنویسم شما آن را تا پایان می خوانید و گفتن این داستان خیانت به شوهرم نیست، چون این یک واقعیت زنده گی هر زن و شوهر است و این داستان را دخترها و پسرهای مجرد نخوانند، یعنی هر وقت که متأهل شدند بخوانند، خلاصه، کسی که متأهل است این داستان را بخواند و کسی که مجرد است نخواند.
معرفی کردن در کار نیست، تنها همین قدر برای تان می گویم که، سنم ۳۴ ساله شده است، بدنم معمولی می باشد، سه تا فرزند دارم و خیلی یک زن سکسی، شهوتی و عشقی هستم.
کوشش می کنم که داستان را خیلی کوتاه بنویسم.
از زمانی که من عروسی کرده ام خیلی با شوهرم جنگ و دعوا می کردم، البته گناه بیش تر از شوهرم می بود و شوهرم خیلی یک عادت بد داشت، یعنی زمانی که با من دعوا می کرد گاهی حتا ماه ها با من گپ نمی زد که این کارش خیلی مرا رنج و عذاب می داد، چون من خیلی یک زن سکسی و شهوتی هستم و من حتا برای یک هفته بدون کیر تحمل نمی توانم چه برسد به ماه ها.
چهار ماه پیش من با شوهرم یک دعوای طولانی کردیم که در نتیجه شوهرم از من خیلی قهر کرد و با من تا نزدیک چهار ماه گپ نمی زد.
این کار شوهرم خیلی مرا درد روحی می داد، چون بسیار دیر شده بود که رنگ کیرش را ندیده بودم و نزدیک بود که حتا شکل کله کیرش از یادم برود.
دوستان گرامی؛ کیر برای یک زن بهترین چیز دنیاست، اگر زیبایی ها و خوبی های کیر را برای تان بنویسم شاید داستان خیلی دراز شود، اما درباره کیر همین قدر برای تان می نویسم که؛ من بدون کیر زنده گی نمی توانم، لمس کردن کیر را کنار بگذار که حتا دیدن کیر خیلی برایم لذت بخش است، داغ بودن، نرم بودن، لشم و لیز بودن کیر مرا دیوانه می کند، زمانی که کیر بیدار می شود خیلی زیبا می شود و آن دو تا خایه که در زیرش آویزان است کیر را چندین برابر زیباتر می کند و در زمان گاییدن تکان خوردن خایه ها خیلی خنده دار و عالی دیده می شوند، زمانی که کیر چرب شود بهترین تصویر دنیا را شکل می دهد، شکل کله کیر شاه کار طبیعت است و کله کیر قسمی طراحی شده است که مانند راکت و موشک عمل می کند و هر گونه گوشت را سوراخ می کند، زمانی که گوشت نرم و داغ کیر در لب های کوسم برخورد می کند من دیوانه می شوم، رفت و آمد کیر در سوراخ کوس بهترین منظره طبیعت است، مرد با کیرش انرژی اش را داخل بدن زن می ریزاند، خلاصه گپ، کیر بهترین گوشت دنیاست و من تمام طلاها و الماس های جهان را با کیر شوهرم تبدیل نمی کنم…
به هر حال داستان را ادامه می دهیم.
شوهرم نیز به خاطر کوسم دلش می تپید اما با من مانند کودکان ضد و لج کرده بود.
داستان کوتاه؛ من بدون کیر دیگر طاقت نداشتم و در پی یک نقشه شدم تا با شوهرم آشتی کنم و کیر داغش را در لب های کوسم حس کنم.
خیلی فکر می کردم اما هیچ راهی خوب به ذهنم نمی رسید.
یک روز سر آش پزی بودم که خیلی یک مفکوره خوب، جالب و خنده دار به ذهنم رسید و آن نقشه این بود که:
شب شده بود، همه فرزندان را خواب بُرده بود و شوهرم رفت به اتاق خواب ما تا بخوابد، چون من با او آشتی نبودم و جدا از شوهرم در اتاق فرزندانم می خوابیدم.
زمانی که همه را خواب بُرد خیلی، خیلی و خیلی آهسته مانند دزدان رفتم به اتاق شوهرم، دامنم را بلند کردم و تنبان و نیکرم را پایین کردم و همان نیکری را پوشیده بودم که شوهرم آن را خیلی دوست داشت و چراغ اتاق را روشن کردم، زمانی که چراغ را روشن کردم او بیدار شد، چون او نیمه بیدار بود و شاید به خاطر کوس من فکر می کرد و به من نگاه کرد و چشمش به کوسم افتاد، چشمانش کمی بزرگ شد، ضربان قلبش بالا رفت و خوابش به سرعت از مغزش پرید و برایش گفتم که، ای مرد کیر سیاه، کوسم برای کیرت چشمک می زند و بیا کوسم را با گوشت کیرت پُر کن، در دلش خنده کرد و به زبان به من گفت، برو گم شو، لعنت به آن کوس چرک و سیاهت و من به آن کوس قیر مانند تو هیچ نیازی ندارم، من برایش گفتم که، رنگ کوسم را چه کار داری، داغ بودن، نرم بودن و چاق بودنش را ببین؛ مردها با چنین گپ ها دیوانه می شوند و چنین ادامه دادم، در این چهار ماه کوسم تنگ شده است و لب های سیاهش خیلی بزرگ شده است و دل کوسم به خاطر کیرت دیوانه شده است.
من خوب می دانستم که کیرش از خواب چهار ماهه بیدار شده است و او در دلش به خاطر کوسم نزدیک انفجار است، اما به خاطر غرور، لج و ضدی که داشت خودش را به من بی تفاوت نشان می داد.من از آن زنانی نیستم که به زودی تسلیم شوم و قسم خوردم که امشب تا که این مرد کیر سیاه را کیر نکنم و نگایمش نمی گذارمش که بخوابد.
در همین زمان بود که، رفتم دروازه اتاق را قفل کردم تا کدام فرزند بیدار نباشد و داخل اتاق نشود و کمی دور روی تُشک نشستم، زانوهای خود را خم کردم و پاهای خود را از هم وا کردم و آهسته آهسته به کوسم با سیلی می زدم و صداهای سیلی او را دیوانه کرده بود؛ یک دقیقه به همین گونه گذشت اما باز هم مقاومت می کرد، آخر با تُفم کوسم را غرق کردم و باز به سیلی زدن شروع کرد، چون کوسم تر و خیس شده بود از کوسم صدای شلوووپ، شلوووپ، شلوووپ، … و صدای پِق، پِق، پِق، … می آمد؛ این صداها او را به مرز دیوانه شدن فرستاده بود، از سوی دیگر زمانی که به کوسم با سیلی می زدم خیلی ناله های سکسی نیز می دادم که این صداهای کوس و این صداهای دهن او را کباب کرده بود.
فکر کنم چهار و یا پنج دقیقه از سیلی زدم نگذشته بود که، ناگهان لحاف را از سرش به شدت دور انداخت و آمد به جانم و گفت، ماهوَش جان، تنها برای امشب با هم آشتی می کنیم، گفتم، درست است ای مرد کیر سیاه؛ لباس هایش را خیلی به سرعت از تنش بیرون کرد و حتا زیر پیراهنی اش کمی پاره شد.
خلاصه حرف، من بعد از چهار ماه کیر او را دیدم، چون چهار ماه سکس نکرده بود کیرش خیلی بزرگ بیدار شده بود، بعد از این، در بین ما جنگ شدید سکسی آغاز شد و در جریان جنگ می گفت، ای زن، امشب کوفت و انتقام چهار ماهه را از پیشت می گیرم و امشب نفست را می کشم و من برایش می گفتم که، امشب کوسم از تو باشد و هر کاری که به حقش می کنی بکن و می خواهم که آن قدر کوسم را با چکُش گوشتی ات بزنی که به کوفته تبدیل شود، در جریان زدن زدن خیلی نفس های عمیق می کشید؛ خلاصه، به خاطر سوراخ گوشتی در این چهار ماه مانند من دیوانه شده بود.
خلاصه گپ، آن شب سه بار آب کیرش را در داخل شکمم پراند، چون در این چهار ماه در بدنش خیلی آب منی جمع شده بود…
زمانی که سکس به پایان رسید با بدن سُست و خسته اش رفت زیر لحاف و من برایش گفت که، تسلیم هستی و آشتی می کنی که یا باز شب آینده به کوسم با سیلی بزنم؟ گفت، من تسلیم هستم و لطفاً دیگر صدای آن سیلی ها را نکش که خیلی عذاب آور هستند.
راستش من هم بعد از سکس کردن خیلی خسته و خواب آلود شده بودم و می خواستم با شوهرم بخوابم، اما شوهرم برایم گفت که، زن، برو به اتاق فرزندان که فردا به ما شک نکنند و در ذهن شان شاید فکر کنند که پدر و مادرم ما با هم گپ نمی زنند، پس چرا شب هنگام در یک اتاق می خوابند؟
سر از فردا ما کم کم دوباره پیش روی فرزندان ما به گپ زدن شروع کردیم و شب چهارم که شد ما دوباره در اتاق خواب خود ما خوابیدیم.
یک چیز جالب دیگر این که، پریشب شوهرم خیلی خسته و مانده شده بود، چون او همان روز یک کار جسمی خیلی خسته کن و سخت را انجام داده بود و همان شب تصادفی کوسم خیلی داغ آمده بود و خیلی گرسنه هم شده بود و گوشت کیر می خواست، اگر بهتر بگویم کباب کیر می خواست، به شوهرم گفتم که، ای مرد کیر سیاه، کوسم گرسنه شده است و گوشت کیر می خواهد؛ او جواب داد که، ای زن کوس آفریقایی من امروز خیلی کار کرده ام و خیلی خسته هستم و کیرم بیدار نمی شود تا کوست را وا کند، من برایش گفتم که، بیدار کردن کیرت به دست من، گفت، چه گونه کیرم را بیدار می کنی؟ گفتم، ببین، از پشت در آغوشم گرفتمش و پای چپم را بُردم سر شکمش و زانویم را بُردم سر گُرده اش و کوسم را در پله چپ کونش مالش دادم، این کار برایم خیلی لذت بخش بود، دو دقیقه بعد گفت، کیرم به خاطر کوست ناله می کند، من گفتم، کوس من از گرسنه گی شدید کم است بمیرد؛ از این به بعدش را برای تان قصه نمی کنم چون، پاهای تان سُست می شود و اگر زلزله شود حتا فرار کرده هم نمی توانید.
هر زمانی که، می دانم اکنون دعوا شروع می شود من باسیلی به کوسم اشاره می کنم و شوهرم با یک لب خند دعوا را شروع نمی کند، چون او نیز بدون کوس تحمل نمی تواند و این بهترین فورمول ضد دعوا در بین ما شده است.
سکس کردن در بین زن و شوهر خیلی یک اصل مهم زنده گی زناشویی است و اگر شما به این اصل توجه جدی کنید از بسیاری دعواها و جنجال های زناشویی رهایی پیدا می کنید، چون، سکس کردن در بین زن و شوهر صمیمت را ایجاد می کند، در بین شان محبت را می سازد، آن ها را درباره زنده گی مثبت اندیش می سازد، آن ها را پُر تلاش می کند و آن ها به زنده گی خیلی علاقه پیدا می کنند و به ادامه زنده گی خوب و عقلانی، فکر می کنند و آن زن و شوهری که در بین شان دعوا زیاد رخ می دهد یا از دوستی زیاد است و یا از نادانی زیاد و در بین ما این دعواها از دوستی زیاد رخ می داد، چون من تحمل نداشتم که به او ضرری برسد و او نیز تحمل نداشت تا من زیانی کنم…
پایان/ زمستان ۱۳۹۶

دیدید دوستان عزیز که، در کشور ما برخی زنان دانشمند هم پیدا می شود و ماهوَش خیلی یک زن هوشیار است و او یک فورمول زیبای ضد دعوا را اختراع کرده است و از شما هم می خواهم که این فورمول را به کار ببرید.
دلیل اتفاق داستان؛ رکن اصلی زنده گی زناشویی (سکس کردن بهتر) است و اگر در زنده گی زناشویی تان خوب با هم (سکس) کنید خیلی از مشکلات خانواده گی تان رفع می شود، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن فراموش تان نشود.

مرد افغانی که با گرفتن زن دوم کُشته شد!!!

مرد افغانی که با گرفتن زن دوم کُشته شد!!!
این داستان تکان دهنده است!!!
شوهری که زن نو را می گایید اما زن کهنه را نمی گایید!!!
فرستنده، زیبا، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
این داستان را یک پولیس زن برایم فرستاده است و این پُلیس داستان یک زن زندانی را برایم فرستاده است و آن زندانی حتا خواهش هم کرده که این داستان را
من پُست کنم تا همه پند بگیرند به ویژه مردان باید بدانند و بفهمند که چند زن گرفتن گاهی زنده گی آن ها را تباه می کند و خودشان این را نمی دانند.
این داستان خیلی دراز است اما کوشش می کنم که آن را خیلی کوتاه برای تان بنویسم و ارزش خواندنش را دارد.
آن زندانی زن برای آن پولیس زن چنین قصه کرده بود.
نامم، بهشته است، سنم ۴۲ ساله شده است با بدن معمولی و من بی سواد هستم.
من در یک خانواده پُر تعداد و فقیر به دنیا آمده ام و زمانی که سنم ۱۸ ساله شده بود من عروسی کردم و از زنده گی مشترک و جدیدم و از شوهرم خیلی راضی بودم، اما در ابتدا نمی دانستم که شوهرم یک مرد خیلی بی عقل و بی شعور می باشد و یک سال زنده گی ما خیلی به خوشی سپری شد؛ راستش شاید شرم هم باشد که، من خیلی یک زن شهوتی هستم و نهایت لذت را از کیر و از بدن شوهرم می بُردم.
بدبختی ما از جای شروع شد که، چهار سال از عروسی ما گذشت، اما ما صاحب فرزندی نشدیم و منُ شوهرم پیش دها دُکتُر سکسولوژی رفتیم و در همه معاینه ها مرا بیمار نشان می داد و شوهرم را سالم نشان می داد، یعنی، مشکل از هم بود و شوهر مشکلی نداشت و من بودم که بیماری سنده گی یا بی فرزندی را داشتم و ما هزاران راه و روش گاییدن را تجربه کردیم و خیلی دواها را خوردم اما من هیچ حامله نشدم.
در کشور ما، زمانی که یک زن حامله نمی شود مردم فکر می کنند که شوهر آن زن نامرد و یا ایزک است و زنش را حامله نمی تواند و همیشه مردم حتا اعضای خانواده شوهرم به او ریش خند می زدند که تو ایزک هستی و زنت را باردار نمی توانی و شوهرم خیلی می رنجید و مرا گناه کار می گفت و همیشه با من دعوا می کرد که از خاطر تو مردم به من ریش خند می زنند و زنده گی ما بی جهت به دوزخ تبدیل می شد و همیشه شوهرم با من جنگ می کرد و اگر جوابش را می دادم حتا مرا لت و کوب می کرد.
داستان کوتاه؛ شوهرم خیلی با من دشمن شد و از شرم مردم مرا طلاق هم نمی داد، یعنی، در فرهنگ ما اگر کدام مرد زنش را طلاق بدهد آن مرد را باز هم بی غیرت می گویند.
زمانی که شوهرم با من دشمن شد، خیلی کم با من سکس می کرد و من از شهوت زیاد نزدیک انفجار می بودم و هر روز رابطه سکسی ما بد و بدتر می شد، چون شوهرم بسیار به راحتی می توانست با زنان فاحشه رابطه بر قرار کند و شهوت خود را سیر کند، اما من جرئت خیانت را به شوهرم را نداشتم و هیچ گاه به فکر سکس کردن با بیگانه ها را در سر نداشتم و من خوب می دانستم که شوهرم پول خود را به زنان فاحشه مصرف می رساند و آن ها را کوس می کند.
مادر شوهرم، نیز خیلی یک زن بد بود و به شوهرم گفته بود که، تو تا کی بی فرزند زنده گی می کنی و تا کی با آن زن سنده می باشی؟ تو پول هایت را جمع کن و من برایت زن دوم می گیرم تا برایت فرزند به دنیا بیاورد و از سر خمی نجات پیدا کنی؛ در نتیجه شوهرم برای گرفتن زن دوم به جمع آوری پول شروع کرد.
آن زمان از عروسی ما ۱۵ سال گذشته بود.
شوهرم، بسیار به راحتی می توانست که پول زنده گی اش را پیدا کند و همیشه کارهای آزاد می کرد چون، او بی سواد بود از کارهای باسوادی بی زار بود، اما در دیگر کارها خیلی زیرک و چالاک بود.
داستان کوتاه؛ اکنون زنده گی ام تاریک می شود؛ سرانجام، شوهرم با کمک خانواده اش زن دوم گرفت و من شدم انباق دار و شوهرم شد مرد دو زنه.
نام انباقم سیمین بود، او خیلی یک زن بد و شیطان بود و کارهای با من می کرد که حتا شیطان را گریه می گرفت، زمانی که شوهرم بیرون از خانه می بود به هر بهانه با من دعوا می کرد، چون من آدم خیلی باحوصله هستم و خیلی در برابرش گذشت می کردم و شب که می شد که به شوهرم شکایت می کردم که، بهشته با من هر روز بی معنا دعوا و جنگ می کند، چون سیمین زن نو بود و شوهرم همیشه به او باور می کرد و مرا لت و کوب می کرد…
زنده گی ام خیلی بد سپری می شد و آن قدر از زنده گی ام بدم آمده بود که حتا حاضر به خودکُشی بودم و سیمین و شوهرم هر گونه ستم را به من اجام دادند و اگر آن بدرفتاری ها، ظلم ها و ستم های شان را برای تان بنویسم داستان خیلی دراز می شود؛ اما یکی از ستم های که به من خیلی زجرآور عذاب دهنده بود این بود.
از زمانی که، سیمین به خانه ما آمد شوهرم با من هیچ سکس نمی کرد و در ابتدای عروسی هر صبح آن ها غسل می کردند و اگر شوهرم غسل نمی کرد سیمین برای این که مرا شکنجه روحی بدهد او غسل می کرد و به من می گفت که، ما هر شب با هم سکس می کنیم. خانه ما با دیگر تجهیزاتش دو تا اتاق داشت، سیمین با شوهرم در اتاق خواب ما می خوابیدند و من در اتاق مهمانه خانه می خوابیدم.
دشمنی بین من و سیمین هر روز شدت می گرفت و سیمین برای این که مرا از طرف شب عذاب بدهد زمانی که با شوهرم سکس می کرد خیلی ناله های بلند سکسی می کرد تا مرا شکنجه بدهد و راستش من واقعاً از این حالت شکنجه روحی می شدم، چون من خیلی یک زن شهوتی و سکس دوست هستم.
ناله های سکسی سیمین مرا دیوانه می کرد و هر روز من بیماری افسرده گی ام زیاد می شد.
زنده گی ام زمانی تاریک شد که، سیمین حامله شد و شوهرم با سیمین خیلی خوش بود و زمانی که پسرشان به دنیا آمد راستش من هم خیلی خوش بودم چون، یک عمر بی فرزندی را دیده بودم، اما شوهرم با سیمین کارهای کردند که من از تولد شدن آن پسر خوش نباشم.
بعد از تولد رستم، شوهرم همیشه به من طعنه می داد که، تو هیچ زن نیستی و آن کوست هیچ ارزش ندارد، سیمین بعد از یک سال به من پسری به دنیا آورد اما تو در نزدیک بیست سال حتا یک طفل هم نتوانستی که بزایی.
رستم سه ساله شده بود و در این سه سال من بیست سال پیر تر نسبت به سنم دیده می شدم.
خلاصه؛ زنده گی کردن برایم خیلی تلخ شده بود و دیگر نمی توانستم که به آن گونه زنده گی ادامه بدهم که، به شوهرم گفتم که طلاقم را بدهد، اما او طلاق دادن را ننگ می دانست و او می خواست که من تا آخر عمر مانند کنیزها به او آش پزی و دیگر کارهای خانه را انجام بدهم.
زمانی که دانستم طلاق گرفتن ناممکن است تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم، اما ناگهان یک چیز خیلی شیطانی به ذهنم رسید و آن این بود که، پیش از مُردن باید از سیمین و از شوهرم انتقام بگیرم که در نتیجه، خیلی یک تصمیم ظالمانه گرفتم، یعنی من یک شب در دیگ عذا زهر ریختم که در نتیجه، سیمین، شوهرم و رستم هر سه شان از بین رفتند، دیدن مرده های آن ها خیلی یک صحنه ترسناک را ساخته بود.
می خواستم که من هم خودکُشی کنم، اما پیش از خودکُشی چندین جیغ بلند زدم، آن قدر جیغ زدم که حتا از بینی ام خون جاری شد و از شدت فشار روحی حتا بی هوش شدم، زمانی که به هوش آمدم، دیدم که در شفاخانه هستم و زن همسایه ما در اتاقم است، چون آن ها نمی دانستند که گپ شده است و همه ما را به شفاخانه آورده بودند.
زمانی که من بی هوش شده بودم، همسایه چپ ما خیلی دوستان خوب شوهرم بودند و آن ها خیلی دست و پاچه شده بودند و آن ها هر قدر که به دروازه تک تک کرده بودند کسی دروازه وا نکرده بود و آن ها با مشوره دیگر همسایه ها از روی ناچاری از سر دیوار به خانه ما پایین شده بودند و دیده بودند که همه ی ما بی هوش هستیم.
خلاصه، دُکتُران به سرعت تشخیص دادند که، آن سه نفر به واسطه زهر از بین رفته اند و پای پولیس به شفاخانه رسید و در پایان من شدم زندانی، چون همه چیز را دانه به دانه به قاضی اقرار کردم؛ زمانی که همه چیز را به قاضی گفتم خیلی یک احساس آرامش به من دست داد و از خودکُشی کردن منصرف شدم.
اما اکنون داستان کمی جالب تر می شود؛ زمانی که من زندانی شدم، برای این که غم های زنده گی ام را فراموش کنم در آش پز خانه زندان کار می کردم و کارم شُستن ظرف ها و پاک کاری آش پز خانه بود؛ به گذر زمان، شاید بعد از گذشت دو هفته من با یک پولیس مرد آشنا شدم، آن پولیس در بخش لوژستیک کار می کرد و راننده موتر عذایی بود و برای آش پز خانه مواد غذایی خام می آورد، آن مرد خیلی یک مرد خوب است و خیلی به سرعت با من دوست شد، راستش او قصد نداشت تا با من سکس کند، اما من سه سال شده بود که سکس نکرده بودم و دلم به خاطر کیر خیلی تنگ شده بود و هم چنان آن مرد خیلی جذاب هم است و نگذاشتم که از دستم سالم برود و من او را دعوت به سکس کردم، چون مردها از نگاه جنسی خیلی زود تحریک می شوند و خیلی زود پیشنهادم را قبول کرد و خودم فکر می کردم که، من سنده هستم و باردار نمی شوم، یک روز خیلی زیرکانه با آن پُلیس در آش پز خانه در پشت دو تا دیگ بزرگ چنیدن بار در دو ماه باهم سکس کردیم، اما آن چه که خیلی برایم تعجب برانگیز است این است که، من از آن پُلیس در سن ۳۹ ساله گی حامله شدم؛ چون من درمان شده بودم، یعنی بیماری سنده گی ام درمان شده بود، اما در اواخر شوهرم با من سکس نمی کرد تا من حامله شوم، در زندان باز هم من با موج از انتقادها رو به رو شدم که، من از کی حامله شده ام و من خیلی زیرکانه به مردم گفتم که، من چند روز پیش از زندانی شدنم و چند روز پیش از قتل شوهرم با او سکس کرده بودم و این طفلی که در شکمم است از شوهرم می باشد که در نتیجه، مردم پشتم را رها کردند.
اما من یعنی، زیبا همان پولیس زن از روز اول به بهشته شک کرده بودم که، او می خواهد با آن مرد پولیس راننده رابطه برقرار کند.
بهشته چنین ادامه داد: زمانی که من حامله شدم خیلی غمگین شدم، چون اگر شوهرم باعقل می بود و زن دیگر نمی گرفت و من از او حامله می شدم، نه من زندانی می شدم و نه او می مُرد و خیلی هر دوی ما خوش می بودیم؛ اگر من حامله می شدم نمی دانم به چه اندازه شوهرم خوش می شد؟ اکنون من یک دخترک سه ساله دارم و تا اندازه ی غم های زندان را بار دخترکم فراموش کرده ام.
این بود داستان غم انگیز بهشته که خواندید و از زنده گی مردان دو زنه و یا چند زنه پرده برداشت.
کاش شوهر بهشته او را طلاق می داد و یا کودکی را به فرزند خوانده گی می گرفتند و این فجایع هرگز رخ نمی داد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داستان؛ در دنیای مدرن امروزی، زنده گی دو زنه و یا چند زنه چنین فجایع را شاید در برداشته باشد، بود.
شما هم داستان روان کنید.

داستان سکسی فرشته دختر حشری و شهوتی افغان

فرشته بسیار شهوتی و حشری بود!!!
فرستنده، پیکان، ناشناس، از کابُل!!!
پسری که شکار یک زن شهوت ران ایرانی شده بود.
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی
این داستان در کشور ایران در شهر تهران آن رخ داده است، من حدود پنج سال در کشور ایران زنده گی کرده ام و اکنون در شهر کابل زنده گی می کنم و خواندن این داستان را فقط برای آدم های متأهل سفارش می دهم و لطفاً کسانی که مجرد هستند این داستان را نخوانند و اگر خود شان را کُنترُل می توانند باکی نیست می توانند بخوانند و این داستان را یک بار آهسته بخوانید؛ این داستان به لهجه ایرانی کمی نزدیک است و هم چنان این داستان، از وضعیت زنده گی یک مهاجر افغانستان در بیرون از کشور پرده بر می دارد و نیز این داستان خیلی عشقی و سکسی است و ارزش یک بار خواندش را دارد.
پیکان، چنین برایم نوشت؛ داستان خیلی دراز است، اما من آن را کوتاه نوشتم.
نامم پیکان است، سنم، حدود ۳۲ سال است، متأهل هستم دو تا فرزند دارم، در شهر کابل زنده گی می کنم، اقتصادم بد نیست، من در شهر کابل در یک چاپ خانه کار می کنم و این تجربه چاپ گری را از ایران به دست آورده ام، از خانواده ام خیلی راضی هستم و از زنده گی ام خیلی لذت می برم.
من آن زمان در اوج نو جوانی ام بودم، خود صفتی نشود خیلی تر و تازه و جذاب شده بودم، قدم بلند و چهار شانه، موهایم قهوه یی، رنگ چشمانم آبی، پوستم سفید شرقی و بدنم قوی و عضلاتی است که، به همین دلیل خیلی یک کیر بزرگ و زیبا دارم و کله کیرم خیلی خوشگل و خوش تراش است و در هنگام بیداری به رنگ سرخ عوض می شود و خیلی داغ می آید، دو تا تخم بزرگ زیبا نیز در زیر کیرم آویزان است و بدنم خیلی زیاد آب منی سفید و غلیظ تولید می کند؛ خلاصه من به پسری تبدیل شده بودم که، زنان و دختران را می کُشد به ویژه زنان و دختران ایرانی خیلی خوب شکار می کرد.
من مکتب و مدرسه را تمام کرده ام، اما در دانشگاه نسبت نبودن هزینه دانشگاه، آن را خوانده نتوانستم.
من دو تا برادر و یک تا خواهر دارم، مادرم فوت کرده است و پدرم نیز خیلی پیر و فرسوده شده است، من در سن ۲۰ ساله گی نامزد شدم، اما پدرم اقتصاد خوب نداشت تا عروسی ام را برگزار کند، یعنی کسی که پول عروسی را ندارد نباید خودش را بی موقع نامزد کند و من ناچار شدم بروم ایران تا پول عروسی ام را پیدا کنم و نامزدم را در کابل تنها گذاشتم و رفتم ایران؛ در حالی که زنم آن زمان نامزدم بود که خیلی دوستش داشتم و هم اکنون نیز دارم و پیش از این که به ایران بروم برایش وعده دادم که هیچ گاه به تو خیانت نمی کنم؛ اما فرشته شهوت ران ایرانی مرا به گناه آلوده کرد؛ به هر حال من خیلی به سختی با واسطه قاچاق بر رسیدم به کشور ایران.
در کشور ایران برای مهاجران کارهای آبرومندانه را نمی دهند، من برای نزدیک یک سال در یک ساختمان به مزدورکاری مشغول شدم، اما چون من در گذشته به این کار عادت نداشتم خیلی برایم سخت و خسته کننده تمام می شد، از سوی دیگر خیلی کار سخت و سنگین بود و همه مزدورکاران برای این که خسته گی شدید را از طرف شب حس نکنند صاحب کار برای مزدورکاران تریاک می داد، اما من هیچ گاه لب به تریاک نزدم، چون به نامزدم وعده داده بودم که من اهل این گونه پسرها نخواهم شد، بعد از آن، من تصمیم گرفتم که، از این کار طاقت فرسا خودم را نجات بدهم و یک کار آسان و خوب را پیدا کنم که، بعد از خیلی پرسُ جو و پرسُ پال نزدیک دو ماه در یک چاپ خانه که نام آن راز باشد کار پیدا کردم، چون من خیلی صادقانه کار می کردم و خیلی در کارهایم کوشش می کردم که به همین دلیل توجه صاحب چاپ خانه را به خودم جلب کردم.
ایرانی هر چه نباشند، کسی که راست کار و راست گو باشد خیلی خوش شان می آید، یعنی، صاحب چاپ خانه عاشق صداقت من شده بود و واقعاً به من اعتماد قوی داشت که، به همین بهانه برایم یک کار خوب و آسان را در نظر گرفت و مزد و معاشم را نیز افزایش داد و خیلی پول خوب را به جیب می زدم، چون من عاشق دانش ستاره شناسی هستم و پنج در صد معاشم را به کتاب های ستاره شناسی به مصرف می رساندم و آن را شبانه مطالعه می کردم.
خلاصه، من با صاحب چاپ خانه خیلی دوستان صمیمی شده بودیم و نام صاحب چاپ خانه، آقا ساسان بود.
اکنون داستان سکسی می شود؛ آقا ساسان یک زن داشت که نامش فرشته بود و او بیش تر از هفت سال از من بزرگ تر بود و از عروسی شان پنج سال گذشته بود و آن ها تصمیم داشتند که بعد از شهوت رانی و عیاشی های زیاد صاحب فرزند شوند و آن زمان کدام فرزندی نداشتند. می خواهم درباره فرشته کمی برای تان معلومات بدهم؛ راستش فرشته خانم یک زن بد گفتنی نبود، او نژاد ایرانی داشت و یک زن با نمک بود، یعنی ارزش گاییدن را داشت، اما او به یکی از بیماری های این قرن گرفتار بود؛ یعنی، او به بیماری تنوع طلبی دچار شده بود، یعنی، با وجودی که شوهر داشت اما، دوست داشت که پسرهای جذاب را نیز بچشد، که به همین دلیل برای چشیدن من نیز نقشه کشیده بود؛ راستش فرشته خانم خیلی حشری و شهوتی بود و فرشته در یکی از مدرسه های تهران به عنوان استاد ادبیات فارسی وظیفه انجام می کرد.
من چه گونه با فرشته خانم آشنا شدم؟
من بیش تر از هشت ماه در آن چاپ خانه کار می کردم، اما در این هشت ماه حتا یک بار هم فرشته خانم را ندیدم که به چاپ خانه بیاید و من فرشته را در این هشت ماه ندیده بودم، اما، آقا ساسان چون با من دوست شده بود و درباره من و خوبی هایم به فرشته گفته بود و فرشته از شوهرش خواهش کرده بود تا مرا یک شب به خانه شان به مهمانی دعوت کنند تا آقا ساسان مرا به فرشته معرفی کند.
خلاصه، یک روز، آقا ساسان برایم گفت که، پیکان، فردا شب تو مهمان ما هستی، چون من و تو باهم دوست هستیم باید یک شب به خانه ما به مهمانی بیایی؛ من ناخودآگاه دعوتش را پذیرفتم.
فردا شب که شد، من خودم را آماده کردم، یعنی، حمام کردم، عطر گل سنجد زدم، بهترین کُت و شلوارم را پوشیدم و موهای قهوه یی ام را ژل زدم و پُر از لب خند با ساسان به خانه اش رفتم.
ساسان، واقعاً یک خانه بزرگ و پیش رفته داشت و خیلی رُمانتیک ساخته و طراحی شده بود، من از دیدن خانه اش خیلی لذت بُردم.
زمانی که با فرشته رو به رو شدم، با اولین نگاهش دانستم که او زن تنوع طلب است، یعنی خیلی عجیب به من نگاه می کرد، اما به خاطر شوهرش خودش را کُنترُل می کرد، نگاه های رازآلود فرشته باعث شد که من اصلاً از مهمانی و از انواع غذاهای شان لذت نبرم.
حدود ساعت یازده شب شده بود، آقا ساسان مرا به اتاقم یعنی، در چاپ خانه رساند، من با چند نفر از دیگر کارگران در چاپ خانه در یک اتاق بزرگ زنده گی می کردیم.
یک روز آقا ساسان بیرون از شهر برای خریدن مواد خام برای چاپ خانه رفته بود و من در جریان کار بودم که، تلفُن چاپ خانه به زنگ در آمد و کسی مرا صدا زد که با تو کسی کار دارد، من رفتم در پشت تلفُن، دیدم که فرشته خانم است، بعد از احوال پرسی گفت، پیکان، بیا به خانه ام که کمی تُرا کار دارم؛ من با کمی سکوت از دل پاک دعوتش را پذیرفتم و رفتم.
زمانی که به خانه اش رسیدم او خیلی از من خوب پذیرایی کرد و در بین ما خیلی جمله ها رد و بدل شد و در پایان برایش گفت که، تو چرا مرا خواستی؟ گفت،
چون ساسان از صداقتت خیلی تعریف کرده بود خواستم بیش تر با تو آشنا شوم، گفتم، خوب است؛ بعد از آن، وقت آمدنم که شد چنین برایم گفت، آقا پیکان، فردا روز جمعه است، می خواهی باهم برویم در شهر کمی تفریح کنیم؟ با شنیدن این گپ من به راز دل فرشته پی بُردم، اما زود قضاوت نکردم، چون ممکن او زن بد نباشد، اما من برایش گفتم که، این جمعه نمی شود جمعه ی آینده در پارک باهم می بینیم، چون من یک هفته وقت داشتم تا در این باره فکر کنم؛ مأیوس کنان گفت، درست است.
من در این یک هفته در این باره خیلی فکر کردم، سرانجام تصمیم گرفتم که، این جا کشور ایران است و مردم با فرهنگ دارد و شاید فرشته می خواهد با من از دل پاک دوستی کند و تصمیم گرفتم که روز جمعه آینده با او به تفریح بروم.
داستان کوتاه؛ زمانی که من با فرشته در پارک رو به رو شدیم و در یک دراز چوکی پارک باهم نشستیم و خیلی باهم قصه و خنده کردیم که، ناگهان در پایان فرشته از من خواهش کرد که، آقا پیکان، من عاشق بدنت شده ام و می خواهم یک بار تو سکس کنم؛ با شنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و گفتم، فرشته خانم، اول، من در افغانستان نامزد دارم و به او خیانت نمی کنم و دوم، من به آقا ساسان هم خیانت نمی کنم، چون او در ایران بهترین دوستم است و برخی چیزهای دیگر هم گفتم، اما فرشته رها کردنی نبود و تصمیم داشت که تا حد اقل یک بار با من سکس کند، چون او تنوع طلب بود و دوست داشت تا مرا بچشد؛ شروع کرد به زاری کردن اما بازهم نتیجه نداد؛ اما در آخر خیلی با جدیدت گفت، اگر تو با من سکس نکنی من به ساسان می گویم که تو به من قصد بد داشتی تا تُرا از کار بیرونت کند و شاید حتا زندانی ات کند؛ من با شنیدن این گپ خیلی ترسیدم، چون انسان ها از تهمت و از زندان خیلی می ترسند و من آب دهنم را قورت کردم و در فکر غرق شدم.
در این هنگام نامزدم بیش تر به یادم می آمد که به او وعده داده بودم که؛ به تو خیانت نمی کنم، یعنی، انسان های که وجدان بیدار داشته باشند خیانت در مغزشان سر نمی زند.
فرشته در پایان و در وقت رفتن گفت، تو فقط پنج روز وقت داری تا تصمیم بگیری، یا با من سکس می کنی و یا زندان را؛ او رفت و من در فکر فرو رفتم. من در این پنج روز خیلی فکر کردم، در پایان تصمیم گرفتم که با فرشته سکس کنم، چون اول، ممکن زندانی می شدم، دوم، از کار بیرون می شدم، سوم خیلی معاشم پیش ساسان بود؛ من خیلی با پُر از عذاب وجدان به فرشته گفتم که، فقط یک بار، گفت، درست است.
سرانجام من با فرشته برنامه ریخیتم که چه وقت باهم سکس کنیم؛ می خواهم جریان سکس کردنم را با فرشته با تفصیل برای تان بنویسم.
باز هم روز پنجشنبه شده بود، آقا ساسان برای خریدن مواد خام بیرون از شهر رفته بود و من رفتم پیش فرشته؛ راستش من هم آماده گی گرفته بودم و او هم؛ فرشته لباس های به رنگ کبود پوشیده بود و خیلی یک عطر خوش بو استفاده کرده بود و هم کمی آرایش ایرانی کرده بود؛ مرا به اتاق خواب شان بُرد، زمانی که به اتاق داخل شدم نامزدم به یادم آمد، اما راه برگشتی وجود نداشت.
اول، خیلی یک دیگر را در آغوش گرفتیم، دوم، فرشته در لب تخت خواب نشست و من ایستاده بودم، او کیر و خایه هایم را از سوراخ شلوارم (پتلونم) بیرون کرد و از جذابیت کیر و خایه هایم قلبش به شدت می تپید و او خیلی دوست داشت که کیر و خایه را از سوراخ شلوار بیرون کند، سوم، شروع کرد به ساک زدن، یعنی چوشیدن کیرم، من به این کار راضی نبودم، اما خودش شروع به این کار کرد، در چوشیدن خیلی ماهر بود و قسمی کیرم را می چوشید که نزدیک بود من دیوانه شوم، آن قدر چوشید که نزدیک بود که آب کیرم بیاید، گفتم، آب کیرم می آید، با شنیدن این گپ چوشیدن را توقف داد؛ چهارم، همه لباس هایم را از تنم بیروم کرد و گفت، تو سر تخت دراز بکش و لباس کشیدنم را ببین؛ او خیلی یواش و آهسته دانه به دانه همه لباسش را از تن سفیدش کشید که با دیدن بدنش من حتا ضربان قلبم را می شنیدم؛ پنجم؛ او بر سر تخت دراز کشید و گفت، پیکان جاااان، همه بدنم را لیس بزن، چون خیلی حشری و شهوتی شده بودم، من سرتاپایش را لیسیدم و زمانی که نوک های سینه هایش را لیس می زدم ناله هایش مرا دیوانه می کرد؛ ششم، گفت، کوسم را بلیس، من گفتم، که نه، گفت، من کیرت را ساک زدم تو چرا کوس مرا ساک نمی زنی؟ خلاصه، من هم خیلی شهوتی شده بودم و هم موهای کوسش را تراشیده بود و خیلی کوس زیبا هم داشت و من هم شروع کردم به لیسیدن کوسش، اول احساس خوب نداشتم اما کم کم خیلی لذت بخش بود؛ هفتم؛ پیش از گاییدن گفتم که، حامله نشوی؟ گفت، من در جریان خوردن داروی ضد بارداری هستم، من به گاییدن شروع کردم که خیلی زود آب کیرم آمد، اما او خیلی ماهر بود، یعنی، به من گفت که، کوسم را بچوش دوباره کیرت بیدار می شود، به همین شکل، آن روز کیرم را چهار بار بیدار کرد.
بعد از آن روز، فرشته در پی کدام پسر جذاب دیگر افتاد.
پایان/ بهار ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان؛ زن تنوع طلب بود.
شما هم داستان روان کنید و هم کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی جدید افغانی بچه بازی های شوهرم!!!

بچه بازی های شوهرم!!!
فرستنده، شکوفه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نامم شکوفه است، سنم ۳۵ ساله شده است، سه تا فرزند دارم، بدنم معمولی است، مکتب را تا صنف دهم خوانده ام و ما در یک ولایت دور دست زنده گی می کنیم.
پدرم خیلی قرض دار شده بود و او ناچار شد که مرا به یک مرد پول دار بدهد و از او تویانه زیاد بگیرد تا به قرض دارانش بدهد.
خلاصه گپ، من با یک مردی که بیش تر از هشت سال بزرگ از من است عروسی کردم، شوهرم خیلی پول دار و زمین دار است و خیلی جایداد دارد، اما او یک عادت خیلی بد دارد، یعنی، بچه باز است و او مرا به خاطری گرفته است تا به مردم ثابت کند که یک مرد است و فرزند دارد، یعنی، او زن را تنها یک ماشین چوچه کشی فکر می کند و اصلاً او از کون کردن پسرها لذت می برد نه از کوس زنان.
همه مردم قریه از این عادت بد شوهرم خبر دارند اما به خاطر پولی که دارد همه به او احترام می کنند و به آن عادت های بدش توجه نمی کنند.
شوهرم در هر ماه دو سه بار در خانه ما محفل بچه بازی را ترتیب می دهد و خودش هم پسرهای نوجوان را کون می کند و خیلی عاشق بچه بی ریش ها است.
یک روز، روز جمعه بود، یک دوست شوهرم برای شوهرم یک پسر نوجوان را آورد و شوهرم آن پسر را در اتاقش بُرد و بعد از چند لحظه آن پسر از اتاق بیرون شد و آن پسر دگمه های پیراهنش را بسته می کرد و من صد در صد دانستم که شوهرم آن پسر بی چاره را کون کرده است؛ چون شوهرم خیلی یک مرد بی شعور است و من از ترس زیاد نمی توانم که در برابر این چنین کارهایش مخالفت کنم.
داستان خیلی دراز است و من خیلی زیاد از شوهر نادانم شکایت دارم و نمی خواهم که سرتان به درد آید و فقط همین قدر برای تان می گویم که، خدا این گونه مردان بی عقل را از روی زمین گم کند و من بیوه گی را نسبت به این متأهلی می پسندم.
لعنت خدا بر چنین مردان بچه باز خوک صفت.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ مرد خوک صفت بچه باز بود.
شما هم داستان پندآمیز روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.