داستان سکسی افغانی من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم جدید

من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم!!!
دُکتُران چه گونه باهم سکس می کنند؟!!!
فرستنده، مهرویه، ناشناس، از کابُل!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

نام دیگر این داستان (بدن شوهرم خیلی زیاد آب منی تولید می کنید) می باشد.
این داستان را کسانی که مجرد هستند نخوانند، چون خیلی تحریک کننده می باشد و اگر خودشان را کُنترُل می توانند بهتر است بخوانند و این داستان برای کسانی که متأهل هستند خیلی پندآمیز و معلوماتی می باشد، چون جریان سکس کردن دو تا دُکتُر را برای تان نشان می دهد.
مهرویه داستان عشقی و شهوتی‌‌‌ اش را چنین برایم نوشت.
پیش از شروع داستان می خواهم بنویسم که، مرا یک زن بی ادب فکر نکنید، چون این صفحه با همین بی ادبی هایش خیلی چیزهای پندآمیز را برای جوانان آماده می کند، من به عنوان یک دُکتُر به شما پیشنهاد می کنم که این صفحه را حمایت کنید و از این صفحه برای مشوره جنسی تان استفاده کنید و من شخصاً از صاحب صفحه جناب فرهاد جان سپاسمند هستم.
گر چه گفتن این داستان سکسی دو دُکتُر در این صحفه سکسی مناسب نیست اما خوب است بدانید که دُکتُرها چه گونه باهم سکس می کنند؟!
کوشش می کنم که داستان را با جمله های عامیانه بنویسم تا همه درک کنند.
من یک زن باسواد هستم، من از دانشگاه طبی کابُل فارغ شده ام و بخش زنان و زایمان (نسایی و ولادی) را خوانده ام، من با شوهرم در دانشگاه باهم آشنا شدیم و بعد از فراغت از دانشگاه با هم عروسی کردیم و شوهرم بخش استخوان و یا ارتوپیدی را خوانده است، اقتصاد ما خیلی خوب است و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم، ما در یک آپارتمان مدرن و پیش رفته زنده گی مدرن خویش را به پیش می بریم، ما تصمیم داریم که بعد از شهوت رانی و یا اگر بهتر بگویم بعد از این که هر دوی ما آماده فرزند دار شدن شدیم من حامله می شویم، ما چون هر دوی ما دُکتُر هستیم خیلی بدن های صحتمند داریم و می دانیم که چه گونه از صحت و بهداشت خویش مراقبت کنیم، ما هر دو به خوراک و نوشاک، آب و هوا، خواب و آرامش، ورزش و بهداشت و تفریح و سرگرمی خویش خیلی توجه ی جدی داریم و خیلی خوب راه های جلوگیری از بارداری را می دانیم.
در شب اول من با شوهرم به هم وعده دادیم که به یک دیگر هیچ گاه خیانت نمی کنیم، به یک دیگر دروغ نمی گویم، باهم دعواها نمی کنیم، در زنده گی مشترک ما باید خشونت جای نداشته باشد، خیلی با هم صمیمی می باشیم، تا آخر عمر مانند دو دوست خوب می باشیم، در خوشی و غم هم دیگر شریک می باشیم، یک دیگر خویش را با کسی مقایسه نمی کنیم، از دو و یا سه تا فرزند بیش تر نمی داشته باشیم، فرزندان عالی را تقدیم جامعه خویش می کنیم، خدمتگار مردم خویش هستیم و ارزش پول های را که پیدا می کنم می دانیم.
بهتر است که خودم و شوهرم را خیلی کوتاه برای تان به معرفی بگیرم، چون این صفحه سکسی است و به همین دلیل نام اصلی و آدرسم را برای تان نمی گویم.
نامم مستعارم مهرویه می باشد، سنم ۲۹ ساله شده است، قدم کمی کوتاه می باشد، وزنم ۶۵ کیلوگرام می باشد، چون ورزش می کنم وزنم در کُنترُل است، رنگ پوستم سفید می باشد، رنگ موهایم قهوه یی کم رنگ می باشد، رنگ چشمانم مشکی هستند، زیبایی ام متوسط می باشد اما، شوهرم عاشق چهره و عاشق بدنم می باشد، من یک بدن بی مو دارم که تنها کمی مو در زیر شانه هایم دارم و هم یک کمی در بالا فرجم و یا شرمگاهم دارم و موهای شرمگاهم خیلی نازک به رنگ قهوه یی هستند و هر زمانی که سکس می کنیم موهای بلاگی ام را با موی بر می زنم، چون در بدنم پروتین زیاد است به همین دلیل گوشت بدنم سخت می باشد، سینه هایم سخت و بزرگ انار مانند می باشند و نوک سین هایم به رنگ جگری کم رنگ می باشند، کمرم طبیعی باریک می باشد، چون من در هنگام ورزش چندین روش ورزشی شکم را یاد دارم به همین سبب شکمم گوشت اضافی ندارد و خیلی یک شکم سکسی دارم و در وسط شکمم خیلی یک ناف زیبا قرار دارد، ران های خیلی گوشتی و ضخیم هستند، خود صفتی نشود خیلی یک بلاگی سکسی دارم، بلاگی ام مانند پنیر سفید است، چون تا حال طفیلی به دنیا نیاورده ام خیلی یک بلاگی تنگ و عالی دارم، لب های بلاگی ام خیلی بزرگ و مانند پنبه نرم هستند، بلاگی ام خیلی عمیق است و بلاگی شوهرم را زنده قورت می کند، ههههه، زبانک بلاگی ام خیلی بزرگ است و بلاگی ام در هنگام عشق بازی خیلی زیاد آب لشم و لیز تولید می کند،…
اکنون می خواهم شوهرم را برای تان کوتاه به معرفی بگیرم.

نامش رازبان است، سنش ۳۱ ساله شده است، قدمش میانه می باشد، وزنش ۸۲ کیلوگرام می باشد، پوست بدنش گندمی می باشد، رنگ موها و رنگ چشمانش سیاه هستند، چون ورزش پرورش اندام را پیش می برد خیلی یک بدن قوی و عضلاتی دارد، در پوست بدنش برخی موهای نازک سیاه دارد که این موها بیش تر در سینه ها، ران ها، پله های کون و بالای بلاگی اش تمرکز شده اند و من از دیدن و از لمس کردن آن موها خیلی لذت می برم، خیلی یک بلاگی جذاب و بزرگ دارد، درازی بلاگی اش ممکن ۱۷ سانتی متر باشد، زمانی که بلاگی اش بیدار می شود خیلی عالی به نظر می رسد و رنگ کله بلاگی اش گلابی و یا صورتی می شود و خیلی پُر خون می شود، دو تا بیضه بزرگ مانند تخم مرغ در زیر بلاگی اش قرار دارد و آن بیضه ها خیلی اسپرم و آب منی زیاد و سفید را تولید می کنند و اگر در یک هفته سکس نکنیم ممکن در زمان سکس کردن از بلاگی اش نیم پیاله آب منی بیرون شود، چون ما هر دو دُکتُر هستیم و کدام بیماری جنسی نداریم و شوهرم بیماری زود انزالی نیز ندارد و آب بلاگی اش خیلی به دیری می پرد، من خیلی دوست دارم که با بلاگی شوهرم بازی کنم و آن را نوازش بدهم یعنی، بلاگی اش را ورزش بدهم، ههههه، زمانی که با بلاگی اش با دستان نرمم بازی می کنیم شوهرم خیلی لذت می برد و من گاهی با دست چپم از کمر بلاگی اش می گیرم و با دست راستم کله بلاگی اش را با ژل لوبریکانت چرب می کنم که خیلی برای ما لذت بخش تمام می شود، بلاگی اش کمی به طرف بالا متمایل است که خیلی دیدنش یک منظره عالی را می سازد، ما هفته دو و یا سه بار با هم سکس می کنیم و شوهرم پیش از سکس کردن موهای اضافی بدنش را می تراشد، شوهرم به چیزی معتاد نیست و او حتا سگرت دود نمی کند، من گر چه پرده بکارت داشتم اما این پرده در نزدم شوهرم بی معنا می باشد، چون او به این باور است که، اگر دختر پاک دامن نباشد پرده بکارتش را برای شوهرش حفظ می کند اما دیگر کارهای خیلی زشت را را انجام می دهد، یعنی معیار پاک دامن بودن دخترها را پرده بکارت نه بل که قلب پاک شان قرار می دهد و من هم حتا کُشته هم شوم به او خیانت نمی کنم.
من خیلی یک زن شهوتی هستم و همین اکنون که من این داستان را می نویسم از بلاگی ام آب جریان دارد و نیکرم را تر کرده است، زبانک و لب های بلاگی ام پندیده و یا آماس کرده اند،…
می خواهم جریان سکس ما را که پریشب رخ داد برای تان بنویسم.
ما ساعت ۱۱ شب با هم سکس می کنیم، چون زمانی که معده ما خالی باشد این کار خوب است و شبی که باهم سکس می کنیم شوهرم این غذاها را می خورد، یک تا تخم مرغ جوشانده شده، یک تا پیاز، سه قاشق عسل، بادام زمینی و یا جلغوزه پاکستانی، یک لقمه گوشت گوساله، کمی پنیر و برخی دیگر غذاهای قوی و انرژی زا.
بعد از آن که سه ساعت از خوردن نان گذشت ما هر دو یک جا حمام می کنیم، چون ما بدن های یک دیگر را می چوشیم به همین دلیل خود را خیلی خوب با صابون شُستُ شو می دهیم و در هنگام حمام کردن خیلی کیف هم می بریم، یعنی من بدن او را صابون می زنم و او بدن مرا، گر چه که بلاگی اش در حمام بیدار می شود اما ما سر تخت خواب ما سکس می کنیم.
بعد از این که حمام کردیم و بدن های خود را خشک کردیم این کارها را باهم می کنیم.
سر تخت خواب خود یک دیگر برهنه در آغوش می گیریم و ما خیلی هم دیگر را به هم فشار می دهیم و حرارت بدن های ما به یک دیگر منتقل می شود، بعد از این، من در سر تخت دراز می کشم و رازبان تمام بدنم را مالش و ماساژ می کند و زمانی که پله های کونم (باسنم) را مشت می کند خیلی کیف می برم، بعد از این، او از تمام بدنم بوسه می گیرد حتا از پله های باسنم بوسه می گیرد، بعد از این، او تمام بدنم را می لیسد و زبانش را در همه نقاط بدنم کش می کند و تمام بدنم را غرق در آب دهنش می کند، زمانی که شکم و سینه هایم را می لیسد خیلی کیف می کنم و زبانش را در سینه ها و شکمم می چرخاند و من از شدت کیف نفسم بند بند می شود، گاهی زبانش را در درز سینه هایم کش می کند، زمانی که من خوب زیاد شهوتی شدم در لب تخت می نشیند و مرا در سر ران هایش می نشاند و من پاهایم را در دور کمرش حلقه می کنم و خودم را به او فشار می دهم و من داغی بلاگی اش را در درز باسن خود احساس می کنم و او شروع می کند به چوشیدن لب ها، زنخ و گردنم و در آخر من زبانم را مکمل بیرون می کنم و او آن را مانند چوشک می چوشد و آب دهنم را می خورد و زمانی که زبانم را می چوشد یک تا سیب را به چهار بخش تقسیم می کند و هر بخش سیب را هر دوی ما در دهن خود می گذاریم و مشترکاً می خوریم، … بعد از این، او دراز می کشد و من هم بدنش را سرتاپا مالش، بوسه و می لیسم و در آخر تمرکزم سر بلاگی و بیضه هایش می باشد، یعنی من با ژل لوبریکانت بلاگی اش را خیلی زیاد چرب می کنم و دو دستم را مانند سوراخ فرج (آلت تناسلی زن) حلقه می کنم و بلاگی اش (آلت تناسلی) اش را مالش می کنم، در این زمان بلاگی اش خیلی داغ می باشد و من عاشق داغ بودن بلاگی اش می باشم، بعد از این، کمی هم بیضه هایش را مالش می کنم و بیضه هایش خیلی سنگین و وزن دار می باشند.
من با شوهرم یک قرارداد بسته ایم، یعنی او به من گفته است که از هر چیزی که لذت می برم و او همان چیزها را انجام می دهد و من هم به او گفته ام که از هر چیزی که لذت می برد من برایش همان کارها را انجام می دهم.
اکنون نوبت سکس کردن می رسد و ما سه حالت و یا سه پوزیشن را دوست داریم، اول من به پشت می خوابم و پاهایم را سر شانه هایش می گذارم و او بلاگی بزرگش را در لب های بلاگی ام می گذارد و با یک ضربه آهسته دورازه بلاگی ام را وا می کند و زمانی که بلاگی اش داخل بلاگی ام می شود صدای (فَشت) را می دهد، چون بلاگی های هر دوی ما غرق روغن لوبریکانت و یا دیگر روغن ها می باشد و خیلی لشم و لیز می باشند و هم چنان در هنگام عشق کردن از بلاگی ام خیلی آب لشم و لیز لب ریز می شده باشد و بلاگی ام خیلی داغ و نرم می باشد؛ برای این که شوهرم بیش لذت ببرد من خیلی ناله های سکسی می دهم مانند، آه، واه، اخخ، اوخ، آخ، وااای و نفس های عمیق می کشم، آهسته جیغ می زنم و برایش می گویم که، رازبان عزیز، بلاگی ات را تا بیخ داخل بلاگی عمیقم کن، چون من آتش گرفته ام و بلاگی ام را با بلاگی ات پاره کن؛ در همین زمان خیلی ما هیجانی می باشیم، ضربان قلب ما به شدت می تپد، بدن های خیلی داغ می آیند، عرق تمام پوست ما را می پوشاند، خیلی پُر تحرک می باشیم و حس لامسه ما خیلی خوب فعالیت می کنند؛ بعد از این، شوهرم وقفه می گیرد و من زانو می زنم و باسن خود را بالا می کنم و سرم را پایین می گیرم و پاهایم را کمی وا می گیرم و شوهرم از پشت بلاگی بزرگش را داخل بلاگی ام می کند و من رفت و آمد کله بلاگی اش را در سوراخ بلاگی ام خیلی خوب حس می کنم؛ بعد از این، او دراز می کشد و من سر می شوم و بلاگی اش را در داخل بلاگی ام هدایت می کنم و دستانم را روی سینه هایش می گذارم و من شروع به سکس کردن می کنم، که بعد از چند دقیقه سکس کردن ناگهان خیلی زیاد هیجانی می شود و نفس هایش بند بند می شود و همه آب بلاگی اش در داخل بلاگی ام می ریزد، چون خیلی زیاد بدنش آب منی تولید می کند زمانی که بلاگی اش را از بلاگی ام بیرون می کنم بلاگی اش مکمل تر و خیس از آب منی اش می باشد و حتا از بلاگی ام نیز آب بلاگی اش قطره قطره پایین می آید، حتا بعد از چند ساعت هم نیکرم از آب منی اش تر می باشد، چون قطره قطره روان می باشد و من عاشق بو، رنگ و مقدار آب منی اش هستم.
ما در هنگام سکس کردن خیلی خون سرد می باشیم، چون سکسی که با خون سردی انجام شود خیلی لذت بخش می باشد.
بعد از این سکس ما تمام می شود یک یک پیاله شیر با عسل می خوریم و به هم دیگر لب خند رضایت از هم دیگر را می زنیم و به خواب خوش و عمیق فرو می رویم.
من با شوهرم خیلی خاطرات جالب سکسی داریم و ما گاهی در حمام سکس می کنیم، گاهی در آش پز خانه سکس می کنیم، گاهی در زیر نور آفتاب کنار پنجره اتاق، گاهی روزهای جمعه سکس می کنیم، گاهی در اتاق پذیرای آپارتمان سکس می کنیم، گاهی روی قالی (قالین)، گاهی روی دراز چوکی و یا کاناپه و زمانی که نو عروسی کرده بودیم یک شب هفت بار سکس کردیم.
چون نور آفتاب برای استخوان خیلی مهم است و ما روزهای جمعه کاملاً برهنه در کنار پنجره اتاق زیر نور آفتاب بدن های یک دیگر را با روغن زیتون چرب می کنیم و زیر نور افتاب دراز می کشیم، …
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ زن و شوهر باسواد خیلی زیاد از زنده گی و از روابط جنسی شان لذت می برند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
لایک و کُمنت دادن از یادتان نرود.

مردان و زنان افغان چه گونه تحریک می شوند؟

مردان و زنان افغان چه گونه تحریک می شوند؟
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

به طور کلی، مردان هم آسان تر و هم زودتر از زنان تحریک می شوند، البته این امر متأسفانه در بعضی از جوامع آن طور که باید و شاید جا نیفتاده و افراد مخصوصاً خانم ها دید منفی به تحریک پذیری زود مردان دارند، اما این یک امر خدادادی می باشد که در ژن جنس مذکر قرار داده شده است، اما برخی رفتارها و یا بلوغ زودرس و یا دیرس باعث تغییراتی در نوع تحریک پذیری افراد به وجود می آورد؛ به عنوان مثال، برخی مردان با لمس کردن قسمتی از بدن جنس مخالف خود تحریک می شوند و یا حتا بعضی دیگر با لمس آنی جنس مخالف چیزی فرارتر از تحریک به وجود می آید و آن ارضأ شدن است؛ البته من اسم این نوع ارضأ شدن را ارضأ منفی تلقی می کنم، این گونه افراد بدون آن که در اراده آن ها باشند علاقه مند به لمس کردن جنس مخالف خود هستند، مشکل این گونه افراد ارسال پیام های عصبی زود رس به غده هیپوتالاموس مغز می باشد و باعث تحریک شدن زود رس می شود.
مردان از چه رفتارهای برای تحریک شده از سوی همسرشان لذت می برند؟
همیشه گفتم باز هم می گویم، زن موجودی لطیف پاک و قابل احترام است، البته تمامی این ها دلیلی بر این نمی باشد که، اگر کسی به همسر خود احترام بگذارد به آن لفظ زن ذلیل را بچسبانیم، اگر شما به عنوان یک زن می خواهید همسر خود را تحریک کنید، پیشنهاد می کنم رفتارهای زیر را انجام دهید.
بکار گیری لطافت زنانه؛ مثل طرز صحبت کردن؛ نوع الفاظی که به کار می برید تا آن جا که می توانید با صدای نرم آهسته شمرده و شیوا صحبت کنید پوشیدن لباس های آزاد که تمامی برجسته گی های بدن شما پیدا باشد، کمی ناز کردن عشوه گری لمس کردن بوسه های آنی و کوتاه؛ هرگز هنگام برقراری رابطه جنسی بلافاصله تمام لباس های خود از تن در نیارید مو زدائی فراموش نشود و پاکی.
انتظارات زنان از مردان در روابط زناشویی!
نکته که آقایان باید حتماً به آن توجه داشته باشند این است که، بر خلاف تفکر به وجود آمده زنان نیز به رابطه جنسی گرایش زیادتری دارند، شاید تعجب کنید اما منظور زنان از رابطه جنسی آن چیزی نیست که بلافاصله بعد از شنیدن رابطه جنسی در ذهن مردان پدیدار می شود؛ به کارگیری عشق در رابطه جنسی از سوی زنان فوق العاده اهمیت بالایی دارد، همسر خود را به آرامی لمس کنید، تمامی اندام آن را کامل نظاره کنید، با موهای آن بازی کنید، لازم به ذکر است که، بدانید رابطه جنسی فقط دخول نیست، به زنان خود احترام بگذارید، توجه داشته باشید که اگر به همسر خود کمی توجه داشته باشید همسر شما بیش از دو برابر ان مایه ای که شما برای آن گذاشتید برای شما مایه می گذارد و زنان از طرز صحبت کردن شوهرشان لذت می برند، به آرامی صحبت کنید متین و با وقار مطمئن باشید، زنان در بعضی مواقع داغ ترین موجودات روی زمین می شوند؛ به طوری که حتا با حرف زدن شوهرشان تحریک می شوند؛ این بسته گی به خودتان دارد.
اکثر زن ها؛ از موهای موجود در سینه شوهرشان لذت می برند، شاید این از نظر شما پوچ باشد اما … هیچ موقع عجله نکنید متانت متانت متانت آرام و با آرامش …

داستان سکسی افغانی بچه بازی های شوهرم

بچه بازی های شوهرم!!!
فرستنده، شکوفه، ناشناس!!!

بچه گک دو طرفه هراتی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

سکسی گپ، اولین سایت پخش کنند داستان های سکسی افغانی!
نامم شکوفه است، سنم ۳۵ ساله شده است، سه تا فرزند دارم، بدنم معمولی است، مکتب را تا صنف دهم خوانده ام و ما در یک ولایت دور دست زنده گی می کنیم.
پدرم خیلی قرض دار شده بود و او ناچار شد که مرا به یک مرد پول دار بدهد و از او تویانه زیاد بگیرد تا به قرض دارانش بدهد.
خلاصه گپ، من با یک مردی که بیش تر از هشت سال بزرگ از من است عروسی کردم، شوهرم خیلی پول دار و زمین دار است و خیلی جایداد دارد، اما او یک عادت خیلی بد دارد، یعنی، بچه باز است و او مرا به خاطری گرفته است تا به مردم ثابت کند که یک مرد است و فرزند دارد، یعنی، او زن را تنها یک ماشین چوچه کشی فکر می کند و اصلاً او از کون کردن پسرها لذت می برد نه از کوس زنان.
همه مردم قریه از این عادت بد شوهرم خبر دارند اما به خاطر پولی که دارد همه به او احترام می کنند و به آن عادت های بدش توجه نمی کنند.
شوهرم در هر ماه دو سه بار در خانه ما محفل بچه بازی را ترتیب می دهد و خودش هم پسرهای نوجوان را کون می کند و خیلی عاشق بچه بی ریش ها است.
یک روز، روز جمعه بود، یک دوست شوهرم برای شوهرم یک پسر نوجوان را آورد و شوهرم آن پسر را در اتاقش بُرد و بعد از چند لحظه آن پسر از اتاق بیرون شد و آن پسر دگمه های پیراهنش را بسته می کرد و من صد در صد دانستم که شوهرم آن پسر بی چاره را کون کرده است؛ چون شوهرم خیلی یک مرد بی شعور است و من از ترس زیاد نمی توانم که در برابر این چنین کارهایش مخالفت کنم.
داستان خیلی دراز است و من خیلی زیاد از شوهر نادانم شکایت دارم و نمی خواهم که سرتان به درد آید و فقط همین قدر برای تان می گویم که، خدا این گونه مردان بی عقل را از روی زمین گم کند و من بیوه گی را نسبت به این متأهلی می پسندم.
لعنت خدا بر چنین مردان بچه باز خوک صفت.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ مرد خوک صفت بچه باز بود.
شما هم داستان پندآمیز روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

چه چیزها شهوت و آب منی مردان افغان را زیاد می کنند؟

پاشاندن آب منی بالای کوس زن حکمتیار
gap3xy پاشاندن آب منی بالای کوس زن حکمتیار

پسرها و مردها باید بخوانند!!!
چه چیزها شهوت و آب منی مردان افغان را زیاد می کنند؟
و چه چیزها شهوت و آب منی را کم می کنند؟
تا پایان بخوانید به جواب هر دو سؤال می رسید.
برای این که شهوت تان زیاد شود و از سکس کردن لذت ببرید شما باید پیاز خام، نیش پیاز خام و سیر خام را باید در هر وعده غذایی تان در چاشت و شب اضافه کنید و اگر بوی بد آن ها شما را آزار داد شما می توانید بعد از غذا تا سی عدد نخود را بخورید و خوب بجویید و نخود بوی بد آن ها را خیلی خوب بر طرف می کند و هم چنان خوردنی های زیر نیز برای شهوت و زیاد کردن آب منی مفید می باشند مانند؛ لوبیا، گوشت، جگر، تخم مرغ، ممپلی (جلغوزه یا بادام زمینی)، نخود، تخم گُل آفتاب پرست، عسل، کله و پاچه، میوه های تازه، میوه های خشک، کبابی که گوشت حیوان نر پُخته شده باشد و برخی دیگر عذاها.
پس چه چیزها شهوت را کم می کنند؟
آن چه که شهوت را کم می کند و انسان از سکس کردن لذت نمی برد این ها هستند؛ تنبلی و بی ورزشی، نداشتن خواب کافی، معتاد بودن به نسوار، چرس، سگرت، پان، شراب و مواد مخدر هستند که شهوت را صفر می کنند، اما با تأسف کسانی که به یکی از این ها معتاد هستند به این موضوع پی نمی برند.
زنده باد عقل و خِرَد.

داستان سکسی افغانی جدید آرزو را به زور به من نکاح کردند

ایتو کون هم در جهان آرزو است...
ایتو کون هم در جهان آرزو است...
gap3xy ایتو کون هم در جهان آرزو است…

آرزو را به زور به من نکاح کردند!!!
فرستنده؛ کامگار، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
این داستان جالب است و از یک فرهنگ ما حکایت می کند.
تا پایان بخوانید و لذت ببرید.
نامم کامگار است، سنم شاید ۲۷ ساله شده باشد، من زیاد زیبا نیستم اما، خیلی صحتمند هستم و خیلی پُر انرژی و ورزشکار هستم و راستش کمی جذاب و خوش لباس هم هستم.
داستان کوتاه؛ در خانواده ما چهار نفر می باشیم؛ پدرُ مادرم وَ خودمُ خواهرم، پدرم خیلی یک مقام خوب حکومتی دارد و سطح زنده گی ما متوسط است.
عمه ام در کشور آلمان زنده گی می کند و زمانی که من حدود ۱۵ ساله بودم، پدرم هزینه سفرم را پرداخت و من رفتم پیش عمه ام و شدم شهروند کشور آلمان و آن جا به درس هایم و به زنده گی مدرنم ادامه دادم و هم اکنون ادامه می دهم؛ چون من در کشور آلمان بزرگ شدم، خو و فرهنگ آلمانی را یاد گرفتم و خیلی به یک پسر ساده دل تبدیل شدم.
از زمانی که به آلمان رفتم، هر سه سال بعد یک بار به کشور خود ما به دیدن خانواده ام می آیم، چون من به درس ها و به کارهایم مصروف بودم کم تر در فکر زن گرفتن بودم، از سوی دیگر من به دختر عمه ام که نامش فیروزه بود عاشق شده بودم، اما بدبختانه او در اثر خوردن زیاد شراب ناخودآگاه از طبقه سیزدم آپارتمان به پایین افتاد و شاید به کدام دلیل نامعلوم خود کشی کرد باشد؛ با وجود این دو چیز ، مادرم و عمه ام می گفتند که چه وقت عروسی می کنی اما من پشت گوش می کردم؛ در حالی که بزرگ ترین آرزوی مادرم زن دادن به من بود، چون او روز به روز در حال پیر شدن است و خیلی می ترسید که پیش از مرگ عروسی مرا نبید و از سوی دیگر او به بیماری شَکر، چربی خون و فشار بلند دچار است.
دو سال پیش من به افغانستان آمدم، چند روز از بودنم گذشته بود و من خیلی پشت شهر کابل و از تغییراتش دق شده بودم و تقریباً همه جاهای کابل را گشتم.
پدرم خیلی یک موتر زیبا، مدرن و پیش رفته دارد و خیلی قیمتی است و مختص به مردم پول دار است و رنگش هم کبود می باشد.
من دوباره یک روز موتر پدرم را گرفتم و رفتم برای گردش شهر کابل، چون تازه بهار شده بود و تصادفی همان روز به شدن بارش می بارید، یعنی خیلی زیاد بارش تُند بود، در یکی از ایستگاه ها، یک دخترک ساده دل و ریزه استخوان ایستاد بود و همه بدنش تر شده بود و از لباس های یاسمنی اش به شدت آب می چکید و چتر بارش هم در نزدش نبود، من در خیال کشور آلمان بودم موتر را برایش ایستاد کردم و به او اشاره کردم که سوار شو، اما او ناخودآگاه سوار شد، چون بارش خیلی به شدت می بارید و او متوجه نشده بود که موتر من از همان موترهای سرمایه دارها است، از طرف دیگر چهره من خیلی به یک آدم ساده دل می ماند و او به من اعتماد کرد و سوار موترم شد.
زمانی که، سوار موتر شد بعد از سلام دادن گفت، می بخشی مزاحمت شدم، چون بارش خیلی تیز می بارد، من گفتم، فرق نمی کند در روزهای بارنده گی باید آدم های موتر دار مردم پیاده را کمک کند و تا رسیدن ایستگاهش دیگر باهم گپ نزدیم، چون این کارها در کشور آلمان خیلی عادی است و من فکر کردم که این جا نیز مانند آلمان است.
زمانی که، ایستگاهش رسید و او می خواست که از موتر پیاده شود، تصادفی برادرش او را دید که از یک موتر لوکس پایین شد و خون برادرش به جوش آمد و آمد مرا از موتر پایین کرد و از یخنم (یخه ام) گرفت و یک مشت خیلی محکم به رویم زد و گفت، تو خر خوک صفت پول دار به کدام جرئتت خواهرم را به موترت سوار کردی؟ با وجودی که من ورزش کار هستم و زورش را هم داشتم اما خوی مردم آلمان در سر داشتم و به زبان نرم برایش گفتم که، بارش به شدت می بارید و من فقط او را کمک کردم بس.
اما او می گفت که، تو نام خواهرم را در منطقه بد کردی و سر ما را خم کردی و من تُرا نمی گذارم تا که جزایت را ندهم و شما پول داران از دخترهای ساده دل استفاده بد می کنید.
از بخت بدم، چون آن جا او همه را می شناخت و من تنها بودم و بدبختی دیگر این که، حوضه پولیس نیز خیلی نزدیک بود و پولیس ها هم متوجه شدند و آمدند، زمانی که پولیس ها من و موترم را دیدند، پیش خود گفتند که، یک شکار خوب به گیر ما آمده و آن ها مفت و رایگان مرا به جرم بی ناموسی زندانی کردند.
یک بار چشمم به آروز افتاد او از ترس، گریه می کرد و خوب می دانست که من بی گناه هستم، در آن موقع من دانستم که ما مردم خیلی از نگاه فرهنگ عقب مانده هستیم و آرزو خیلی پشیمان شده بود که، چرا در موتر من سوار شده بود؟
خلاصه، پولیس ها هم پدر مرا خبر کردند و هم خانواده آرزو را و پولیس ها برای این که از پیش پدرم پول بگیرند چند تا راست و دروغ را هم به پدرم گفتند، اما پدرم می دانست که کدام غلط فهمی و سؤ تفاهم رخ داده است و شاید هم به من شک کرده بود.

قضیه بسیار پیچده شده بود، یعنی، خانواده آرزو از من شکایت کردند که من نام دخترشان را در منطقه شان بد کرده ام و دامن او را لکه دار کرده ام؛ من هزار قسم و قرآن می خوردم اما آن ها باور نمی کردند و آرزو نیز می گفت که، او بی گناه است باز هم برادرش آرزو را با زدن یک سیلی محکم خاموش کرد.
پدرم می توانست که مرا به دادن رشوه آزاد کند اما پولیس از خانواده آرزو می ترسید؛ خلاصه گپ، کار ما به دادگاه رسید، اما پیش از دادگاه، برادر آن دختر به من هُشدار داد که، اگر تو حاضر به عروسی با آرزو نشوَی من خانواده ات را تباه می کنم و تو نام خواهرم را بد کرد و باید تو با او عروسی کنی، چون کسی دیگر با این بد نامی حاضر نمی شود که با او عروسی کند و ممکن من او را بکشم، چون نام ما را بد کرده است.
من از نشیدن این چیزها واقعاً حیران مانده بودم که من در عجب جنجالی گیر افتاده ام، از طرف دیگر، دلم به آرزو نیز خیلی می سوخت که او بی چاره نیز ممکن با این فرهنگ بد ما بدبخت شود؛ من به برادر آرزو گفتم که، آرزو نمی خواهد که با من عروسی کند، او جواب داد که، ما به زور آرزو را مجبور به این کار می کنیم.
من خانواده ام را خیلی دوست دارم و از ترس برادر آرزو که خیلی بی شعور هم است راضی شدم که با آرزو عروسی کنم و من در روز دادگاه، ناخودآگاه گفتم که، من حاضر هستم با آرزو که حتا نامش را همان روز هم دانستم عروسی کنم و قاضی نیز از آرزو پرسید که، تو هم راضی هستی؟ او جواب مثبت از ترس برادرش داد با این گپ دادگاه به پایان رسید؛ اما پدرم به شدت مخالفت کرد، اما من او را به سختی راضی کردم؛ اما مادرم راضی به نظر می رسید، چون من عروسی می کردم و هم چنان از آرزو نیز خوشش آمده بود و او مفت و رایگان صاحب عروس می شد؛ گر چه نام ما در بین خویش و قوم بد شد اما پیش من این موضوع بی اهمیت بود، چون مردم را چه به زنده گی خصوصی من.
خلاصه گپ؛ من با آرزو شدم نامزد و یک سال بعد از آن، خیلی با یک عروسی مجلل در کابل با او عروسی کردم.
گر چه که من، پیش از عروسی با آرزو گپ نزده بودم، با او گشتُ و گذار نکرده بودم و از او هیچ معلومات نداشتم و او نیز مانند من درباره من معلومات نداشت و ما با چشمان بسته باهم عروسی کردیم.
داستان کوتاه؛ من با آرزو بعد از عروسی کم تر از ۱۵ دیگر در کابل بودیم، بعد از آن ما رفتیم به کشور آلمان.
زمانی که ما به آلمان رسیدم، من هر روز به خوبی های آرزو پی بردم و هر روز به طرف او جذب می شدم و هر روز زنده گی برایم جالب تر می شد.
آرزو یک دخترک وطنی و خیلی ساده دل است که، خیلی در یک خانواده ستم پیشه بزرگ شده بود و او تشنه عشق بود تا کسی او را دوست داشته باشد.
خلاصه، من بعد از فیروزه به آرزو عاشق شدم، یعنی با عروسی که با آرزو کردم دوباره عاشق شدم و اکنون ما خیلی، خیلی و خیلی از زنده گی مشترک ما لذت می بریم و ما معتاد به هم دیگر شده ایم و من تا حال، در دلم هزاران بار از آن روز بارانی و از برادر آرزو تشکری کرده ام که مرا به آرزو رساندند.
من اکنون، با خانواده آرزو آشتی کرده ام و آن ها را مانند دشمن نمی بینم و من خودم با برادر آرزو آشتی کردم و شاید باورتان نشود که من با او خیلی دوستان خوب شده ایم و من گاهی با شوخی در فیس بوک به او می گویم که، تو بسیار بی غیرت بودی که خواهرت را به زور به من دادی و او با خنده و شاید با خجالت می گوید که، خاموش باش که، در غیر آن به جان خواهر شوی دارت می روم.
من و آرزو تصمیم داریم که، در سال سوم عروسی ما به افغانستان برویم.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ شاید تقدیر عروسی مردم را رقم می زند بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

داستان سکسی افغان جدید در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!
فرستنده، آزاده، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع منتشر کننده داستان های سکسی افغانی!
من یک زن طلاق داده شده هستم، سنم ۲۱ ساله شده است، نامم آزاده است، راستش من خیلی زیبا هستم که به خاطر همین زیبایی ام بود که زنده گی ام تباه شود، مکتب را تمام کرده ام و در یکی از شهر های بزرگ افغانستان زنده گی می کنیم.
داستان کوتاه؛ من خیلی یک دختر زیبا و جذاب هستم، که به همین سبب خیلی خواستگار داشتم و پدرُ مادرم زیبایی ام را بهانه قرار می دادند و می خواستند که از شوهر آینده ام خیلی پول و تویانه بگیرند.
پدر و مادرم همیشه خواستگارها را رد می کردند، یعنی آن ها منتظر یک داماد خیلی پول دار بودند.
تصادفی پدر و مادرم خیلی خوب فریب خوردند؛ یعنی مادر شوهرم به من خواستگار شد و به پدر و مادرم خیلی وعده های چرب و نرم را داد و خیلی زیرکانه پدر و مادرم را فریب داد که، پسرم خیلی پول دار است؛ خلاصه، مادر شوهرم خیلی چرب زبان بود و مرا خیلی به آسانی به پسرش نامزد کرد؛ چون شوهرم بیگانه بود ما او را درست نمی شناختیم.
اگر بهتر بگویم زیبایی ام مادر شوهرم را خیلی هیجانی کرده بود و او تصمیم گرفته بود که به هر قیمتی که می شود مرا باید به پسرش بگیرد و زمانی که پدر و مادرم به مادرم شوهرم گفتند که ما یک پسر پول دار را می خواهیم، مادر شوهرم خیلی زیاد خودش را پول دار معرفی کرد و او خانه برادرش را به ما نشان داد و به مادرم گفت که، پسرم با برادرم تجارت پیشه است.
خلاصه حرف، او پدر و مادرم را خیلی زیرکانه فریب داد و به آن ها خیلی دورغ های هیجان انگیز گفت و پدر و مادرم خیلی زود مرا به جاوید نامزد کردند.
من پنج ماه نامزد ماندم و هر روز رازهی پنهان جاویدشان به پدر و مادر آشکار می شد؛ در نتیجه پدر و مادرم دانستند که جاوید یک پسر پول دار نیست و مادرش به ما دروغ گفته است.
پدر و مادرم خیلی قهر شده بودند، چون من با جاوید در روز شیرینی خوری نیمه نکاح شده بودم و آن ها نمی توانستند که نامزدی را فسخ کنند و با این کار پدر و مادرم در صدد انتقام از خانواده جاوید برآمدند؛ یعنی خانواده جاوید را زیر فشار مالی قرار دادند و پدر و مادرم به هر بهانه از آن ها پول می گرفت و خانواده جاوید مجبور به قرض گرفتند می شدند.
پدر و مادرم آن قدر خانواده جاوید را آزار دادند که، آن ها به تنگ آمدند و ناله های شان به آسمان ها برآمد، در همین زمان بود که جاوید با مشوره خانواده اش خیلی یک تصمیم زشت و بد را گرفتند، که در پایان می دانید که چه کردند.
در بین پدر و مادرم و خانواده جاوید خیلی دعواها و جنگ ها رخ داد و در بین شان خیلی دشمنی عمیق شکل گرفت.
خلاصه گپ، خانواده جاوید در روز عروسی یک میلیون افغانی قرض دار شدند.
زمانی که عروسی به پایان رسید سه شب و هر شب پنج بار جاوید به منِ بی گناه سکس خشن و دردآور را می کرد، چون جاوید با من و با خانواده ام خیلی دشمن شده بود؛ در سه شب جاوید با من پانزده بار سکس خشن کرد و در جریان سکس کردن جاوید در سر پوست کیرش یک گونه گاز و یا اسپری را می زد و کیرش بی حس می شد و نزدیک به نیم ساعت آب کیرش نمی آمد و خیلی با من سکس تُند و دردآور را انجام می داد و من حتا گریه می کردم و تمام بدنم را سوخت و سوزش می گرفت؛ یعنی، جاوید به خاطر خشمی که از خاطر پدر و مادرم در دل داشت به منِ بی گناه پانزده بار تجاوز جنسی کرد و تن و روان نازکم را زخمی کرد.
در روز چهارم عروسی ام بود که، جاوید با خانواده اش تصمیم گرفتند که مرا دوباره به جرم این که من پرده بکارت نداشتم به خانه پدرم بفرستند و جاوید خیلی نامردانه مرا طلاق داد و من تنها به خانه پدرم آمدم؛ در حالی که من پرده بکارت داشتم و خود جاوید در تجاوز اول پرده ام را پاره کرد.
خانواده شوهرم به پدر و مادرم گفتند که، ما همین قدر مصرف را به خاطر سه شب مصرف کردیم تا دخترک تان سه شب در اتاق جاوید باشد.
از آن حادثه هفت ماه می گذرد و از بخت بدم من از جاوید حامله نیز شده ام و طفلم در شکمم خیلی بزرگ شده است و سقط هم نمی شود، با وجودی که پدرم خیلی اصرار و شَلَه گی کرد که طفلت را سقط کن اما من دیگر به گپ های پدر و مادرم گوش نمی دهم، راستش تصمیم دارم که طفل بی گناهم را تولد کنم، چون او کدام گناهی ندارد و او یکی از پارچه های بدنم است و با وجودی که هنوز تولد نشده است خیلی دوستش دارم.
گر چه که پدر و مادر از این حادثه خیلی پشیمان هستند اما به زبان نمی آورند و آن ها به اشتباه خود صد در صد پی برده اند و خیلی افسوس می خورند که به چه آسانی زنده گی دخترک شان تباه شد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ کجا کند عاقل کاری که بار آرد پشیمانی، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی جدید شماره ناشناس!!!

شماره ناشناس کون زن افغان عروسی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

شماره ناشناس!!!
این داستان را باید بخوانید، چون ممکن شما هم چنین اشتباهی را در برابر خانواده تان مرتکب شویید.
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی!
نامم کیهان است، سنم ۲۵ ساله است، یک پسر معمولی هستم، مکتب را تمام کرده ام و به نسبت خوب نبودن اقتصادم دانشگاه را نخواندم و من اکنون با پدرم رنگ مالی می کنم و پول روزگارم را پیدا می کنم.
این داستان از دو سال پیش است که می خوانید.
یک شب در بسترم بودم که، از یک شماره ناشناس به موبایلم زنگ آمد و زمانی که جواب دادم یک دختر بود.
بعد از آن من با او از طریق موبایل باهم دوست شدیم و هر شب تا دیر هنگام باهم در موبایل قصه می کردیم و تصادفی خانه های هر دوی ما در شهر کابل بود.
داستان کوتاه؛ نزدیک دو ماه ما در موبایل باهم گپ می زدیم، سرانجام، یک شب به من گفت که، فردا روز جمعه است و تو در پارک شهر بیا و مشخصاتش را داد تا او را در پارک پیدا کنم.
خلاصه، من او را در پارک زود پیدا کردم و تقریباً دو ساعت باهم گپ زدیم و با قصه خنده هم خیلی کردیم و او خودش را چنین برایم معرفی کرد.
نامم، فرنگیس است، سنم ۲۲ ساله است، مکتب نخوانده ام، چون پدرم اجازه ندادم تا مکتب بخوانم، ما در خانه شش نفر هستیم و من دختر بزرگ خانواده هستم…
من اصلاً از زنده گی ام راضی نیستم، چون پدرم خیلی آدم بد خُلق و عصبانی است و به ما خیلی ظلم می کند و من دیگر او را تحمل نمی توانم…
و من می خواهم با تو فرار کنم و زنده گی نو خود را بسازم…
من باشنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و فکر کردم که شوخی می کند، اما کم کم دیدم که در این باره جدی است.
من برایش گفتم که، امکان ندارد، چون من پول عروسی را ندارم و دوست ندارم که با فرار دادن کسی عروسی کنم و با این کار خانواده ام راضی نمی شود و ما در بین مردم بدنام می شویم؛ اما او حتا به گریه کردن شروع کرد و گفت، تو مرد هستی و من از تو کمک خواست اما تو بی غیرتی می کنی و از من فرار می کنی و دیگر این که من به خاطر شهوت با تو عروسی نمی کنم، هدف من نجات یافتن از آن خانواده بدبختم است…
دوستان عزیز؛ باور کنید که دلم می خواست با او عروسی کنم اما زمینه عروسی هیچ مناسب نبود، خلاصه، او خیلی شَلَه گی و اصرار کرد اما من ردش کردم، در پایان زمانی که دید من راضی نمی شوم از دستکول خود بیش از بیست دانه گولی و یا قرص خواب آور را کشید و همه آن ها را خورد و به سرعت بی هوش شد، در همین زمان بود که همه او را دیدند و خیلی مردم جمع شدند که در نتیجه گپ به پیش پولیس رسید و من با پولیس ها او را بریدیم به شفاخانه ابن سینا.
پولیس ها هویتم را گرفتند و به پدرم زنگ زدند و یک ساعت بعد از شُستُ شوی معده فرنگیس او به هوش آمد و پولیس ها خانواده فرنگیس را نیز خواستند که در نتیجه قضیه خیلی بزرگ و پیچیده شد.
پدر فرنگیس خیلی مرد ظالم و خطرناک است، او به پدرم گفت که، پسرت نام دخترم را بد کرده است و باید پسرت با دخترم عروسی کند، اما پدرم پول عروسی را نداشت و برایش گفت که، من پول عروسی را ندارم؛ اما پدر فرنگیس با پوز خند زدن به پدرم گفت که، یا حاضر به عروسی می شوی و یا پسرت را می کُشم…
خلاصه گپ، پدرم پول عروسی را خیلی به سختی از چند نفر قرض کرد و من عروسی کردم و امروز من با فرنگیس زنده گی می کنم.
گاهی من غرق در فکر می شوم که، دخترهای امروزی از ترس ماندن و پیر شدن در خانه پدرشان چنین دسیسه سازی می کنند و به زور با پسرها عروسی می کنند و هم چنان شاید او از خانواده پدرش خسته شده بود که چنین کاری را کرد.
هر چه نباشد اکنون من فرنگیس را خیلی دوست دارم و از او راضی هستم، چون او ممکن بود به خاطر من جانش را از دست بدهد.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داسان؛ اگر خانواده محیط امن برای دختران نباشد آن ها از خانه فرار می کنند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

داستان سکسی افغانی جدید، دخترهای افغان، نا امید نباشید

سینه ی سکسی زیبا
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

دخترهای افغان، ناامید نباشید!!!
یک داستان قابل خواندن برای دختران ناامید.
فرستنده، ترانه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نامم، ترانه است، سنم ۳۲ ساله است، بدن معمولی دارم، مکتب را تمام کرده ام، متأهل هستم و دو تا فرزند دارم، از شوهر و از زنده گی راضی هستم.
دوستان عزیز؛ من دختر زیبا نیستم و در دنیا هر دختر زیبا نمی باشد، آیا دختری که زیبا نیست حق عروسی را ندارد؟
مردم باید بدانند که، در پشت چهره های بد، خیلی یک قلب خوش و پاک پنهان است، یعنی کسی که چهره بد دارد او خیلی قلب پاک می داشته باشد و شاید کسانی که چهره خوب دارند از نگاه قلب پاک نباشند.
من یک دختر شهوتی هستم و خیلی دوست دارم که، با شوهرم سکس کنم.
زمانی که من در دانشگاه درس می خواندم خیلی کوشش کردم که یک تا دوست پسر پیدا کنم اما با تأسف که پیدا نشد، یعنی من چهره خوب نداشتم و همه پسرها مرا رد می کردند و حتا به من ریش خند می زدند و دیگر هم صنفی هایم که نسبتاً از من زیبا تر بودند همه شان دوست پسر داشتند.
زمانی که من دانستم کسی به من توجه ندارد، من خودم را به شدت به درس خواندن مصروف کردم و دیگر به خاطر شوهر و دوست پسر فکر نکردم.
خلاصه، من در سال آخر دانشگاه بودم که به یک پسر عاشق شدم و پنج ماه او را خیلی دوست داشتم و آخر مجبور شدم که یک روز برایش بگویم که، تُرا دوست دارم و می خواهم با تو عروسی کنم، اما آن پسر به من همراه با خنده گفت، تو هم می توانی با این چهره که داری کسی را دوست داشته باشی؟ بعد از این ادامه داد که، من خودم دوست دختر دارم و من به تو هیچ نیازی ندارم.
من خیلی غمگین شده بودم و حتا در چشمان اشک چرخید.
بعد از آن، من قسم خوردم که هرگز به پسرها فکر نمی کنم.
چون، از شوهر کردن کاملاً ناامید شده بودم.
داستان کوتاه؛ از دانشگاه فارغ شدم و من به سرعت کار پیدا کردم، در دفتری که کار می کردم، یکی از هم کارانم که یک مرد بیوه بود و سنش چهار سال از من بزرگ تر است و او یک تا دخترک به سن سه ساله هم دارد و آن مرد عاشق اخلاقم شد، چون آن مرد یک مرد واقعی است، او به چهره ارزش نمی دهد، چون به نظر او چهره به گذر زمان کهنه می شود اما اخلاق تا پایان عمر انسان را همراهی می کند.
خلاصه گپ، من با او عروسی کردم.
من آن قدر با آن مرد خوش هستم که، درباره آن هیچ چیز گفته نمی توانم، چون برای گفتن آن لذت ها، تا حال کدام جمله مناسب ساخته نشده است.
انسان خودش نمی داند که تقدیر با او چه می کند و من دیگر درباره هیچ کار این دنیا ناامید نمی شوم، چون انسان اگر صبر و حوصله کند همه چیز را به دست می آورد.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها نباید ناامید شوند، بود.
شما هم داستان های تان را روان کنید.
کُمنت و لایک را فراموش نکنید.

داستان سکسی افغانی جدید پیر مردی که بیماری بواسیر داشت

سوراخ کون تنگ بچه حشری افغان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

پیر مردی که بیماری بواسیر داشت!!!
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع پخش داستان های سکسی افغانی
نامم کیهان می باشد، سنم ۳۰ ساله شده است و بدن معمولی دارم اما، کیرم خیلی بزرگ و چاق می باشد.
این داستان هشت سال پیش رخ داده است و دو سال ادامه داشت.
ما نزدیک به ده سال در کشور پاکستان مهاجر بودیم و دو سال پیش به وطن خود ما پس آمدیم.
داستان کوتاه؛ زمانی که ما در کشور پاکستان در شهر لاهور بودیم، پدرم مرا در یک فروشگاه سامان بازی کودکان و عتیقه فروشی شاگرد گذشته بود و آن فروشگاه از یک پیر مرد ۶۰ ساله بود و او به بیماری بواسیر دچار بود و کونش دایم می خارید و هم چنان او از کون دادن نیز خیلی لذت می برد و نامش سرفراز بود.
سرفراز چهار تا پسر و یک تا دختر داشت که همه پسرهایش در شهر کراچی زنده گی می کردند و خودش در شهر لاهور با یک دخترش زنده گی می کرد و زنش در اثر سرطان سینه وفات کرده بود.
خلاصه، حدود دو ماه از شاگردی ام در فروشگاه اش گذشته بود و او همیشه کونش را می خارید و خیلی به عذاب بود.
یک روز یک حادثه تکان دهنده را دیدم، یعنی وقت نان چاشت شده بود و مرا به خاطر آوردن نان چاشت به یک رستوران فرستاد، زمانی که دوباره به فروشگاه آمدم در پس خانه فروشگاه من صدای سرفراز شنیدم که می گفت، « تا بیخ کیرت را داخل که خیلی کیف می کنم » یعنی، او به یک پسر همسایه دکان کون می داد و من حدود پنج دقیقه به صداهای شان گوش می داد که، ناگهان آب کیر آن پسر با بلند شدن ناله هایش پرید و من به سرعت از دکان بیرون شدم و قسمی خودم را نشان دادم که گویا من چیزی ندیده و نشیده ام.
قصه کوتاه؛ یک هفته گذشت و سرفراز هر چاشت به آن پسر کون می داد و خیلی هم از کون دادن کیف می کرد.
یک روز من خیلی شهوتی شدم و به خود گفتم که، من چه کمی کارم که این پیر مرد را کون نکنم؟ و به سرفراز گفتم که، کاکا سرفراز، چرا دایم تو کونت را می خاری؟ با خنده جواب داد که، من بیماری بواسیر دارم و تا که کونم را نخارم مرا آرام نمی گیرد.
بعد از آن برایش گفتم که، کاکا سرفراز، تو در پس خانه دکان با پسر همسایه چه می کنید؟ دوباره با خنده جواب داد که، فکر کنم تو ما را گیر کردی! من برای این که خارش کونم کم شود به پسر همسایه کون می دهم و باز با خنده ادامه داد که، دوست داری که تو هم مرا کون کنی؟ با شنیدن این گپ رنگم سرخ شد و زبانم بند آمد اما، جواب دادم که، بله.
همان روز نان چاشت را خوردیم و دروازه دکان را بسته کردیم و رفتیم در پس خانه فروشگاه، چون او همیشه آماده بود و حتا در پس خانه یک قوطی بزرگ واسیلین را نیز خریده بود تا کونش را و کیر پسر همسایه فروشگاه را چرب کند؛ او کون خود را برهنه کرد و سوراخ کونش را خوب زیاد چرب کرد و زمانی که من کیرم را از تنبانم بیرون کردم خیلی حیران ماند، چون کیرم خیلی بزرگ است حتا نسبت به کیر او نیز بزرگ تر بود.
من هم خوب زیاد کیرم را چرب کردم و کله کیرم را در سوراخ کونش برابر کردم، چون خیلی کون داده بود و کونش بسیار کشاد شده بود و با یک فشار کیرم تا بیخ داخل کونش گردید و بعد از دو دقیقه زدن آب کیرم در داخل کونش پرید و در جریان زدن خیلی لذت می برد.
بعد از همان روز من هر روز بعد از چاشت شکم سیر او را کون می کردم و جالب در این بود که، من با پسر همسایه هم دست شده دو نفره او را کون می کردیم.
دو سال ما از کون کردن سیر شدیم و شروع سال سوم بود که به افغانستان آمدیم.
پایان/ بهار، ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ بیماری بواسیر از استرس و از اضطراب به وجود می آید، اگر انسان استرس خود را کُنترُل کند بیماری بواسیر نیز به وجود نمی آید، پس شما پسرها و دخترها اگر نمی خواهید که شما هم در پیری بیماری بواسیر نداشته باشید استرس تان را اداره کنید. بود.
شما هم داستان روان کنید.

نقشه پنهان زن مامایم، داستان سکسی جدید افغانی

نقشه پنهان زن مامایم!!!

اووووف درم دادی زن افغان
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من کیهان هستم، سنم ۱۹ ساله است، استخوان بندی ام بزرگ است، بدن خیلی عضلاتی و قوی دارم، مجرد هستم، مکتب را تمام کرده ام و اکنون فروشگاه مواد غذای دارم.
این داستان از دو سال پیش است و من آن زمان به سن ۱۷ ساله گی قرار داشتم.
می خواهم داستان را خیلی کوتاه برای تان بنویسم.
مامایم یا برادر مادرم در وزارت دفاع کارمند است و گاهی او در دورترین نقطه کشور به خاطر اجرای وظیفه می رود و زنش با دو فرزندش در خانه تنها می مانند؛ او دو تا دختر به نام های سیما و سیمین دارد که آن زمان دختر بزرگش سه ساله و دختر کوچکش دو ساله بود.
مامایم خیلی یک خانه بزرگ دارد و مادرم بعد از وفات پدر کلانم حقش را از مامایم گرفت و مامایم زمین کوچک خانه اش را به ما داد و ما خانه ساختیم و ما شدیدم همسایه مامایم.
من سه تا برادر و دو تا خواهر کوچک تر از خود دارم، من خیلی یک پسر با اخلاق و مهربان هستم که خیلی مامایم مرا دوست دارد و از سوی دیگر من یک پسر درس خوان هستم که به همین جهت مامایم خیلی و خیلی مرا دوست دارد.
زمانی که من پانزده ساله بودم و خیلی زیاد به خانه مامایم رفت و آمد می کردم و خیلی زیاد با خانواده او در کارهای مانند سودا خریدن کمک می کردم.
زمانی که مامایم به انجام وظیفه به نقاط دور دست می رفت و از این که زنش از طرف شب در خانه تنها می ماند خیلی به تشویش بود و از من تقاضا می کرد که از طرف شب با زن و دخترانش بخوابم که نترسند، چون ما همسایه هستیم و این کار به من بی تفاوت بود.
خلاصه داستان؛ مامایم رفت به یک ماموریت دو هفته یی و من شب ها با کتاب هایم می رفتم به خانه مامایم و من در مهمان خانه اش تا نیمه های شب درس می خواندم و همان جا می خوابیدم.
یک هفته گذشته بود و من یک شب مشغول درس خواندن بودم و دو تا دخترک مامایم را خواب برده بود و ساعت نزدیک دوازده شب شده بود که ناگهان زن مامایم کاملاً برهنه داخل اتاق شد و من از دیدن بدن برهنه او خیلی هیجانی شده و پرسیدم که، زن ماما چه می کنی؟ جواب داد که، کیهان جان، من خیلی یک زن شهوت پرست هستم و هم چنان من عاشق بدنت شده ام و از سوی دیگر مامایت گاهی تا یک ماه در خانه نمی باشد و من به خاطر کیر خیلی بی طاقت می شوم.
برای بار اول در تمام زنده گی ام بود که بدن برهنه یک زن را می دیدم و خیلی با هیجان به بدنش می دیدم و راستی که حتا بدنم را لرزه گرفته بود، اما من دچار عذاب وجدان بودم چون، مامایم را دوست دارم و من نمی توانستم به او خیانت کنم و اعتمادش را بشکنم.
زن مامایم نامش فرخنده است و او خوب می دانست که من او را نمی گایم و به همین دلیل کاملاً برهنه وارد اتاق شده تا من از دیدن او بی خود شوم و با او سکس کنم.
خلاصه، آن شب من فرخنده را سه بار گاییدم، بار اول کیرم خودش بیدار شده بود و دو بار دیگر فرخنده خودش کیرم را به زور بیدار کرد.
فردا که شد من خیلی به درد وجدان شدید دچار شدم و درس خواندن را بهانه کردم و به جایم برادر کوچکم را فرستادم تا با آن ها از طرف شب بخوابد…
پایان/ تابستان ۱۳۹۲
دلیل اتفاق داستان؛ شهوت اگر کُنترُل نشود خیانت به بار می آورد، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت و لایک از یادتان نرود.