خودم ۳۹ ساله بودم که عاشق پسر ۲۵ ساله شدم!!!

کون سکسی بانو ستاره آرین
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

فرستنده، پاکیزه، ناشناس!!!

لطفاً این داستان را تا پایانش بخوانید و از آن همراه با لذت چند چیز مهم دیگررا نیز یاد بگیرید و فکر کنم که این داستان یک داستان استثنایی می باشد، یعنی کم تر این گونه داستان ها در دنیا رخ داده است و اگر با خواند این داستان به جمله های سکسی رو به رو شدید لطفاً مرا بخشید، چون برای این که داستان لذت بخش شود من باید داستان را به جمله های سکسی بنَگارم، از سوی دیگر این صفحه با همین ویژه گی سکسی که دارد مورد علاقه همه قرار گرفته است و از این صفحه انسان با لذت بردن یک چیز نو و خوب را نیز یاد می گیرد که اگر درست درک شود.
گر چه که این داستان کمی دراز است اما، ارزش یک بار خواندنش را دارد.
من از همه مردان و پسران خواهش می کنم که بعد از خواندن این داستان مانند شوهر من شوند و از زنده گی شان مانند ما نهایت لذت را ببرند.
برای این که داستان را بیش تر درک کنید مجبور هستم خودم را کمی معرفی کنم.
نامم پاکیزه است، سنم ۴۳ ساله شده است، وزنم کمی زیاد است، قدم میانه می باشد، رنگ پوستم گندمی است، رنگ چشمان و موهایم قهوه یی است، یعنی به گونه ی عمومی رنگ چشمان بیش تر مردم کشور ما قهوه یی است، زیبایی ام زیاد نیست و در حد متوسط است و زیبایی ام هر چه که است همین زیبایی ام را شوهرک من دوست دارد و عاشق من می باشد، چهار سال از عروسی ام گذشته است و یک تا دخترک دارم، من آدم با درک و حساس هستم و دوست دارم رفتار، گفتار و پندارم را در اداره خود داشته باشم که همین سه ویژه ام را شوهرم خیلی دوست دارد، یک تا فرزند دارم و دُکتُران می گویند که، هرگاه زنان سن شان بالاتر از چهل سال برود دیگر باردار نمی شوند که دلیل این کار قطع شدن دوران عادت ماهوار شان است، اما من امیدوارم هستم که روزی بار دوم باردار شوم؛ من استاد تاریخ در یکی از مکتب های شهر بودم، پدر و مادرم دو تا فرزند دارند یکی من هستم و دیگرش برادرم است که با کاکایم چندین سال پیش به کشور آسترالیا مهاجرت کرده است، پدر و مادرم نیز به عنوان استاد کارمند بودند که آن ها بعد از این که خیلی پیر شدند وفات کردند، زمانی که من تنها شدم برادرم خیلی کوشش کرد که مرا هم به آسترالیا ببرد اما من آن زمان ۳۹ ساله بودم و اگر آن جا می رفتم ممکن شوهر پیدا نمی تواستم و من از رفتن به آن جا منصرف شدم، مگر تا زمانی که عروسی نکنم.
من دو بار در نامزدی ام شکست خوردم، بار اول نامزدم در اثر حادثه ترافیکی کشته شد و بار دوم نامزد دیگرم در در مین پاکی کار می کرد که در جریان کار در اثر انفجار شدن یک مین او هم کشته شد، که این دو بار شکست خوردن در عروسی کردن مردم مرا بد قدم فکر می کردند و می گفتند که پاکیزه یک دختر شوم و بدبخت است و فکر می کردند که، اگر کسی او را بگیرید حمتاً به کدام بلا گیر می ماند که همین دلیل باعث شد که دیگر کسی به خواستگاری ام نیایند و من حتا تا سن ۳۹ ساله گی مجرد ماندم، به ویژه همه زنان خیلی این گپ را دامن می زدند که کسی پاکیزه را به پسرش نگیرد که او یک دختر نکبت و بد شگون است و نامزد کُش است، این حالت خیلی مرا رنج می داد؛ اما من در کار استادی خویش مصروف بودم و کم تر به این چیزها فکر می کردم.
داستان از جای آغار می شود که، بعد از وفات پدر و مادرم من در خانه تنها ماندم و در کشور ما زنده گی کردن یک دختر به شکل تنهایی خوب نیست و من دختر خاله ام را که تازه عروسی کرده بود و در خانه های کرایی زنده گی می کرد او را خواستم که کوچش را به خانه ما بیاورد و هم من از تنهایی نجات پیدا کنم و هم آن ها از پرداخت کرایه راحت شوند که سرانجام من با آن ها زنده گی نو شروع کردیم.
خاله ام پسر مجردی داشت به نام شاه پور که آن زمان در دانشگاه رشته روان شناسی می خواند را و هر روز جمعه به خانه خواهرش یعنی به خانه ما می آمد.
می خواهم کمی درباره شاه پور کمی به شما بنویسم؛ شاه پور پسر زیاد زیبا نیست اما نسبتاً جذاب است و هم چنان خیلی خودش را دوست و یک پسر مُد روز است و خیلی دوست دارد که بدنش جذاب جلوه کند و همیشه به لباس، به ورزش و به اخلاق اجتماعی توجه دارد و خیلی یک پسر سخت کوش و زحمت کش است و نمی خواهد مانند دیگر پسرها وقتش را تلف کند و هرگاه بیکار می شود خودش را به کتاب خواندن مصروف می کند و می خواهد که هر لحظه یک چیز نو را یاد بگیرید، فکر کنم رشته ورزش مشت زنی یا بوکس را پیش می بَرَد و خیلی دوست دارد که حالت های روحی انسان ها را مورد بررسی قرار بدهد که به همین دلیل رشته روان شناسی را خوانده است؛ خلاصه گپ شاه پور یک مرد واقعی است و او خوب می داند که اگر کسی در بین ران هایش خایه داشته باشد باید مرد واقعی باشد؛ هستند مردانی که خایه دارند اما هیچ خاصیت مردانه گی را ندارند و اگر خوبی های شاه پور جان عسل مانند را برای تان بنویسم شاید داستان خیلی دراز شود.