به عاشقان مزاحمت نکنید!!!

کوس گایی عشقی
gap3xy کوس گایی عشقی

فرستنده، داریوش، ناشناس!!!

نامم داریوش است، سنم ۲۷ ساله شده است، وزن مناسب ورزشی دارم، قدم میانه می باشد، چهره سفید دارم، موها و چشمانم سیاه هستند، راستش زیبا نیز هستم، چهار ماه از عروسی ام می گذرد، بعد از مکتب وارد دانشگاه شدم و ادبیات انگلیسی را خواندم و در سفارت انگلیس کار پیدا کردم من در یک خانواده کوچک در یکی از ولایت های دوردست کشور به دنیا آمده ام و اقتصاد ما خوب است و عاشق کتاب و معلومات هستم.
داستان کوتاه؛ یک روز از کار رخصت شدم و خواستم که بروم پیش پدر و مادرم، چون به دور از آن ها مجرد در کابُل زنده گی می کردم، خلاصه به خانه رسیدم و زمانی که آفتاب غروب کرده بود، مادرم برایم گفت که، برو به خانه کاکا سروَر یک دیگچه ماست بیاور؛ کاکا سروَر از همسایه های دور ما است و چندین تا گاو دارد و خیلی مردم از او ماست می خرند؛ یعنی این یک فرهنگ مردم قریه می باشد؛ زمانی که به دروازه آقا سروَر رسیدم و تک تک زدم یک دختر که سنش ۲۰ ساله به نظر می رسید دروازه را وا کرد، زمانی که دیدمش ناخودآگاه برایش لب خند زدم و او نیز به من لب خند زد، بعد از سلام گفتم، می شود به من یک دیگچه ماست بدهی؟ گفت، یک دقیقه باش می روم و می آورم، گفتم، درست است.
او با ماست آمد و ماست را به من داد و من برایش گفتم، خودت درخشان هستی؟ گفت، بله مرا نشناختی داریوش؟ گفتم، درخشان تو بسیار تغییر کردی من تُرا وقتی دیده بودم که یک خاشه (خُرد) دختر بودی و خیلی کوچک بودی و تو خیلی زود بزرگ شدی؛ با خنده گفت، راسش کسی که زیاد ماست، دوغ، شیر، پنیر، قیماق، مسکه و چکه بخورد زود کلان می شود، با این گپش مرا نیز خنده گرفت؛ بعد از آن با خنده گفت، ماستت را گرفتی؟ گفتم، بله، گفت، دیگر منتظر چه هستی؟ من با لب خند رفتم.
درخشان با پدر و مادرش زنده گی می کرد و او دو تا خواهر دارد که آن ها عروسی کرده بودند و دو تا برادر دارد که یکی از آن ها در کابُل زنده گی دارد و دیگرش دانش آموز مکتب است، درخشان مکتب نخوانده است و در کارهای خانه شان مصروف بود.
شب شد و هنگام خوابیدن در بستر خود بودم که ناگهان درخشان به یادم آمد و چشمانم را بسته کردم و چهره اش را در ذهنم مجسم کردم که در نتیجه، خنده هایش، لب خندهایش، سفیدی اش و ساده دلی اش مرا کباب کرد، او هیچ آرایش نکرده بود و بدون آرایش خیلی عالی دیده می شد و آن چه که مرا حیران کرده بود زود بزرگ شدنش بود، یعنی من زمانی که در کابُل درس می خواندم و او را برای چند سال ندیده بودم و زمانی که دیدمش حتا نشناختمش؛ راستش ناخودآگاه خوش بودم و با همین خوشی خوابم بُرد.
فردا که شد، مادرم گفت که، دیگچه ماست کاکا سروَر را ببر، من به عجله دیگچه را گرفتم و رفتم، بعد از تک تک زدن دوباره درخشان دروازه را وا کرد، باز هم با لب خندش مرا کباب کرد و گفت، ماست ترش نبود؟ گفتم، نه خیلی عالی بود، گفت، دیگر هم می خواهید؟ گفتم، نزدیک شام باز می آیم.
وقتی که به خانه رفتم و لب خند درخشان باز در پشت چشمانم آمد و باز کباب شدم.
من در دانشگاه و در سفارت انگلیس مانند درخشان دختری را ندیده بودم، درخشان آن زمان خیلی زیبا شده بود، لب هایش بدون لبسرین یا رژ لب سرخ بودند و چهره اش سفید و چشمانش خیلی روشن بودند و مژه هایش مانند نیش کژدم (کج دُم) چنگ شده بودند.
شب دوم که شد مادرم گفت، داریوش تو فردا به کابُل می روی و می خواهم امشب خیلی چیزهای مزه دار برایت پُخته کنم و باز برو از کاکا سرور ماست بیاور و من منتظر چنین گپ بودم و به سرعت به پشت دروازه درخشان شان رفتم و بعد از تک تک کردن دروازه، باز هم درخشان آمد؛ این بار وقتی که او را دیدم دیگر خودم را از دست دادم، چون عاشق او شدم، بعد از چند ثانیه گفت، سلام دادن را یاد نداری؟ رنگم سرخ شد و گفتم، سلام و او جواب سلامم را داد و گفت، ماست برایت بیاورم؟ گفتم، بله، بعد از این که ماست را گرفتم به سوی خانه ما آمدم.
در همین زمان بود که بعد از سه بار دیدار من عاشق درخشان شده بودم و او مرا با همین ساده دلی اش و با همین دهاتی بودنش مرا شکار کرد، دیگر زمین و زمان را نمی شناختم و دایم به کومه های سرخ درخشان فکر می کردم؛ همان شب مادرم برایم گفت که، داریوش تُرا چه شده؟ گفتم، هیچ مادر.
داستان کوتاه؛ فردا زمانی که من دیگچه ماست را دوباره بُردم و دانستم که درخشان منتظر من می باشد و او نیز به خاطر من قلبش می تپد، راستی من به راحتی پی بردم که او نیز عاشق من شده است، بعد از کمی گپ زدن من گفتم که، درخشان فردا من به کابُل می روَم، با شنیدن این گپ مأیوس و ناامید شد و من به خانه آمدم.زمانی که به خانه رسیدم آرامم نگرفت و دوباره رفتم و او بازهم پشت دروازه منتظر من بود و برایش گفت که، درخشان موبایل داری که از آن طریق باهم گپ بزنیم؟ گفت، نه ندارم، پدرم به من اجازه نمی دهد که موبایل داشته باشم، گفتم، من فردا برایت یک تا موبایل می خرم و از کابل برایت زنگ می زنم و کوشش کن که کسی از موبایلت خبر نشود، گفت، درست است، من به دفتر زنگ زدم که یک روز دیگر به رخصتی ام اضافه کنید که یک کار ضروری دارم.
فردا که شد من برای درخشان یک موبایل خریدم و آن را برایش دادم و رفتم به کابُل.
ناوقت شب که شد برایش زنگ زدم و خیلی باهم گپ های خوب زدیم، به همین گونه پنج ماه سپری شد و من چندین بار دیگر به قریه برای دیدنش رفتم و ما صد در صد عاشق هم دیگر شدیم و بدون هم دیگر زنده گی آینده ما ناممکن بود، اما برای عروسی ما چند مشکل وجود داشت، مشکل اول پدر درخشان بود، چون او می خواست که درخشان را به برادر زاده اش بدهد، چون زمانی که درخشان کوچک بود پدرش این را وعده به برادرش داده بود که من درخشان را به پسرت می دهم، از سوی دیگر کاکای درخشان خیلی زمین و جایداد دارد و پدر درخشان به آن زمین های برادرش چشم دوخته بود که با دادن درخشان به برادرش زمین به دست بیاورد و مشکل دیگر پدر و مادر خودم بودند که به هیچ صورت راضی نبودند که من با درخشان عروسی کنم، چون آن ها به این فکر بودند که من باسواد هستم و درخشان به هیچ وجه با من سازگاری ندارد.
عشق در بین ما خیلی ریشه دواند که در نتیجه مجبور شدیم به مادرهای ما بگوییم که ما باهم عروسی می کنیم، نه خانواده او و نه خانواده من به این کار راضی نشدند و همه کوشش های ما از بین رفت.
سرانجام عشق آتشین مرا مجبور کرد که، شناس نامه درخشان و شناس نامه پدرش را از درخشان بگیرم و برای درخشان پنهانی پاسپورت بسازم که در نتیجه من با درخشان به یک کشور (نام آن کشور راز باشد) فرار کردیم و در این کشور برای خود بهشت را بسازیم.
بعد از این که ما فرار کردیم پدرم فکر می کرد که درخشان مرا فریب داده است و پدر درخشان به گونه ی دیگر فکر می کرد و می گفت که، داریوش دخترم را فریب داده است و آن ها باهم خیلی جنگ ها و دعواها را به سر دادند که حتا آن ها یک دیگر خود را با کارد زدند و پای حکومت در میان آمد و مشکل را رفع کرد، یعنی حکومت برای شان گفت که، پشت آب رفته بیل را نگیرید و با این کارها آبروی تان پس نمی آید.
زمانی که دختر و پسر هم دیگرشان را دوست داشته باشند و عاشق هم باشند چرا خانواده ها به آن مزاحمت می کنند؟ هر انسان در دنیای متمدن حق دارد که همسر آینده اش را انتخاب کند و در انتخاب همسر نباید خانواده ها به فرزندان شان فشار بیاورند و برخلاف میل شان کسی را به آن ها تحمیل کنند و هم چنان نباید پسر و دختر در کودکی نامزد شوند، چون این کار خلاف تمدن است و این داستان یک هُشدار برای خانواده ها بود که عقلانی و منطقی در این باره فکر کنند؛ یعنی اگر خانواده ها در این باره منطقی فکر نکنند دختر و پسرشان از خانه فرار می کند که باعث آبرو ریزی و دشمنی در بین خانواده ها می شود و کاش خانواده خای ما را اجازه می دادند که باهم عروسی کنیم که در نتیجه دنیا گُل و گُلزار می بود.
پایان/ تابستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان، انسان ها نباید به عاشقان مزاحمت کنند و بگذارند که آن ها از هم دیگر لذت ببرند.