کیر بزرگ و خوب تراش!!! زنی که از شوهر دومش حامله شد.

زنکه حامله ی افغان در برلین جرمنی
زنکه حامله ی افغان در برلین جرمنیgap3xy

فرستنده، فرزانه، ناشناس!!!

(داستان کوتاه شماره پنجاهم)
این داستان از یک واقعیت تلخ مردی حکایت می کند که زنش را جامله نمی توانست، این داستان گرچه که کمی دراز است اما ارزش خواندن یک بار را دارد و از خواندن آن هرگز پشیمان نمی شوید.
نامم فرزانه است، سنم۳۱ ساله می باشد، چون قدم ۱۵۵ سانتی متر است پس قد کوتاه هستم، وزنم ۷۲ کیلوگرام می باشد، جلدم سفید و موهایم سیاه هستند، من زیاد زیبا نیستم اما چشمان و جلدم بسیار شفاف و روشن هستند و اگر در غذا خوردن افراط کنم خیلی زود چاق می شوم، من اکنون متهل هستم و دوبار است که عروسی کرده ام، من از شوهر دومم یک تا دخترک شیرین دارم.
من در یک خانواده خیلی فقیر به دنیا آمده ام، پدرم مزدور کار بود، من چهار ساله بودم که پدرم از روی خوازه یا همان داربست از سه طبقه یک ساختمان پایین افتاد و شهید شد و من و مادرم را تنها گذاشت و رفت، من با مادرم خیلی روزهای بد را دیدیم که گفتن آن ها به خواننده درد می دهد که گفتن آن ها نیاز نیست.
دو سال بعد از مرگ پدرم، مادرم دوباره عروسی کرد و زنده گی تازه ی را شروع کردیم، گرچه پدر اندرم آدم ظالمی است اما برخی کارهای منطقی نیز دارد، مثلاً مرا مجبور کرد که مکتب را تا صنف دوازدهم بخوانم، همین که سنم ۱۸ ساله شد مرا به پسر یکی از دوستانش به شوهر داد، نام آن پسر فرزاد بود که یک خانواده کوچک پنج نفری داشت، وظیفه فرزاد نظامی بود، او افسر پولیس بود که در ابتدای عروسی خیلی باهم خوش بودیم، اما همین که من باردار نشدم از من دل سرد شد و از من بدش آمد حتا با من به سختی گپ می زد، فرزاد همیشه مرا می گفت که، تو سرم را پیش مردم خم کردی و مردم مرا نامرد می دانند چون، نمی توانم که ترا حامله کنم، او خیلی آدم بی شعور بود و بعد از این که از من بدش آمد با زنان بدکاره رابطه پنهانی برقرار کرد، چون او شغل نظامی داشت گاهی حتا تا ۱۵ روز در خانه نمی بود و همین که به خانه می آمد در یک بستر با من نمی خوابید و این کارش مرا سخت آزار می داد چون، من آدم پُر شهوت هستم.
من به خاطر حامله شدن خیلی تلاش می کردم اما هیچ نتیجه نمی داد، پدر و مادر فرزاد خیلی آدم های خوب هستند و بسیار آدم های ساده دل نیز هستند، مرا خیلی پیش دُکتُرها بردند اما ناامید شدند.
راستش من آدم خیلی بدبخت بودم، از زنده گی خویش هیچ روز خوش را ندیده بودم، شوهرم دو تا خواهر داشت که یکی آن عروسی کرده بود و یکی دیگرش مجرد بود و نامش صدف بود، من با او خیلی دوست های صمیمی بودیم، من همیشه با او درددل می کردم، حتا با او در یک بستر زیر یک لحاف می خوابیدیم، اما او هم عروسی کرد و مرا تنها گذاشت و رفت، با رفتن صدف خیلی تنها شدم، اما یک امید داشتم و آن فرودس برادر کوچک شوهرم بود، فردوس ۱۱ سال از من کوچک تر می باشد، اما فردوس اکنون شوهر دوم می باشد، این که او چه گونه شوهرم شد بعداً برای تان می نویسم، راستش فردوس پسر خیلی خوب است، خیلی آدم زحمت کش، درس خوان و کنج کاو می باشد و همیشه کوشش می کند که با کتاب خواندن رازهای زنده گی را کشف کند، برای گفتن خوبی های فردوس یک داستان دراز نیاز است، خلاصه تلاش کردم که فردوس را مانند صدف دوست جدیدم انتخاب کنم که به این کار مؤفق هم شدم، من و فردوس باهم دوست شدیم، فردوس هیچ شباهتی با فرزاد ندارد، خیلی باهم متفاوت هستند، یعنی از لحاظ روحی، جسمی و اخلاقی باهم خیلی فرق دارند.
فردوس گرچه که خیلی از من کوچک تر است اما خیلی افکار عالی دارد، از زمانی که با او دوست شدم غم هایم در حال فراموش شدن بودند، او مرا به کتاب خواندن تشویق کرد و زمانی که بی کار می بودم کتاب های او را مطالعه می کردم که خیلی مصروف می شدم و خیلی احساس راحتی می کردم، راستی که انسان به راحتی می تواند غم هایش را با کتاب خواندن فراموش کند و از خواندن کتاب هایش خیلی کیف می کردم، از یک چیز جالب که او مرا آگاه کرد، یعنی از رازهای پنهان ورزش کردن بود، او برای این که من از بیماری های روحی و جسمی مانند، چاقی، افسرده گی، استرس، اضطراب، بی خوابی و برخی دیگر نجات پیدا کنم برایم یک ماشین ورزشی دَوَش خرید که با شروع کردن ورزش خیلی بانشاط شدم، از وقتی که با فردوس دوست شدم به کارهای احمقانه فرزاد ذهنم را مصروف نمی کردم و او را به حال خودش گذاشته بودم.
می خواهم درباره مشخصات بدنی فردوس برای تان چند جمله بنویسم، فردوس آدم قد بلند و چهارشانه است، ورزش زیبایی اندام را به پیش می بَرد، خیلی بدن بزرگ جذاب ورزشی دارد، او خیلی خوش لباس می باشد، پوست بدنش سفید و موهایش سیاه متمایل به خُرمایی هستند و رنگ چشمان بزرگش قهوه یی است، راستش چهره نسبتاً زیبا هم دارد، چشمانش بسیار پاک دارد و زمانی که حمام می کند و یا از خواب برمی خیزد چشمانش بسیار زیبا و درخشش پیدا می کنند، او یک بچه گُل است، خلاصه از نظر من هیچ عیبی ندارد و خیلی آدم با منطق نیز می باشد، خیلی آدم شوخ و خنده رو است، با او زنده گی بسیار لذت بخش و خوش آیند می باشد، من اصلاً به چشم بد به او نمی دیدیم و هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم که او روزی شوهرم شود.
سال اول فردوس در دانشگاه در رشته روان شناسی بود که شوهرم در کابُل در یک حمله انتحاری کشته شد، راستش فرزاد هرچه بود شوهرم بود و مرگش مرا خیلی درد داد، مادرم فشار عصبی داشت که با شنیدن مرگ دامادش به سکته مغزی دچار شد و به کوما رفت که بعد از بودن دو هفته در کوما او هم وفات کرد که در نتیجه هم زمان من هم شوهرم را و هم چنان مادرم را از دست دادم، این غم ها غیر قابل تحمل بودند، حتا به بیماری روحی دچار شده بودم.
آن زمان من نه پدر، نه مادر و نه شوهر داشتم، کاملاً تنهای تنها شده بودم، تنها دو برادر اندر دارم که آن ها به آلمان هستند، فکر کردن به آینده مرا سخت سردرد می کرد و همیشه فکر می کردم که من چه کنم و به کجا بروم، خیلی حالت روانی ام خراب شده بود چون، همه بدبختی ها را دیده بودم و اکنون باید بدبختی بیوه گی را نیز بر دوش خود بکشم، پدر و مادر فردوس آدم های مسلمان هستند، آن ها می دانستند که جز ما به من دیگر کسی نمانده است و همیشه مرا مانند دختر بزرگ شان می دیدند و من امیدی نداشتم که دوباره عروسی کنم چون، در این زمانه در هر خانه سه و چهار تا دختر مجرد است و من بیوه را کی خواهد گرفت و از عروسی دوباره دست شسته بودم.
پنج ماه از بیوه گی ام گذشته بود که پدر و مادر فردوس برایم نقشه کشیده بودند که مرا به فردوس نکاح کنند، آن ها در غیاب من فردوس را به بسیار سختی راضی کرده بودند، چون پدر و مادر فردوس آدم های سنتی هستند و از گپ های مردم می ترسیدند که یک زن بیوه با یک پسر مجرد جوان در خانه دارند.
یک شب مادر فردوس به اتاقم آمد و به من گفت که، تو باید با فردوس نکاح کنی، من از این گپش خیلی حیران ماندم، من گفتم، خاله نمی شود چون، فردوس از من یازده سال کوچک تر است این چه طور امان دارد و از سوی دیگر او با این کار راضی نمی شود، گفت، ما فردوس را راضی کرده ایم، بعد از گفتُ گوی زیاد من گفتم که می خواهم در این باره فکر بعداً تصمیمم را برای تان می گویم، راستی فردوس خیلی از من کوچک تر است و دوست داشت با یک دختر کوچک تر از خودش عروسی کند نه با یک زن بیوه بزرگ تر از خودش و بزرگ ترین آرزوی یک انسان مجرد عروسی با همسر دل خواهش می باشد و به نظر می رسید که فردوس در دل راضی نیست و او را مجبور کرده بودند که با من عروسی کند، راستش به فردوس دلم بسیار سوخت و به مادرش جواب رد دادم، اما پدر و مادر فردوس دو پا را در یک موزه کرده بودند که، جز عروسی تو با فردوس دیگر راهی وجود ندارد، وقتی که حالت را این گونه دیدم خودم شخصاً با فردوس در این باره گپ زدم.
دیدم که فردوس از این حالت خیلی ناراحت می باشد، برایش گفتم که، فردوس حالا هم ترا و هم مرا مجبور به این کار کرده اند باید به گپ شان کنم و برای این که فردوس راحت شود برایش گفتم که، همین که از دانشگاه فارغ شدی خودم برایت زیباترین دختر را پیدا می کنم و ترا با او عروسی می کنم، با این گپم خیلی عصبانی تر شد و گفت، من از آن مردانی نیستم که دو سه تا زن می گیرند و من به یک تا زن خوب و با وفا نیاز ندارم نه چند تا، بعد از فکر کردن برایش گفتم که، تو با من فقط نکاح کن و از ظاهر باهم زن و شوهر می باشیم و تو با من هیچ کاری نداشته باش تا دهن مردم از گپ های بی هوده بسته شود و پدر و مادرت هم از هر دوی ما خوش باشند، با این گپم کمی راحت شد و در فکر فرو رفت و من از اتاقش بیرون شدم.
چند روز بعد در یک محفل مختصر من با فردوس نکاح کردیم، گرچه به خاطر پدر و مادر فردوس که به ما شک نکنند در یک اتاق و در یک بستر می خوابیدیم، اما به یک دیگر هیچ دست نمی زدیم، در گذر زمان این حالت برایم غیر قابل تحمل بود، چون من آدم شهوتی هستم و نمی توانستم از فردوس نوجوان و جذاب بگذرم و هر شب او با بدن ورزشی اش در کنارم می خوابید که سخت مرا شهوتی می کرد، چون شوهر قبلی ام نتوانسته بود مرا از نگاه شهوت سیر کند و دلم برای فردوس بسیار می تپید، راستش فردوس هر چه نبود او اکنون شوهر قانونی ام بود، به همین گونه بیش تر از دو ماه گذشت و دوباره من با فردوس صمیمی شدم و او در حال آرام شدن بود و کم کم عادت می کرد تا مرا مانند زنش ببیند.

چند جمله درباره لیسیدن بلاگی بخوانید!!!

دخترک سکسی هراتی در وقت جوز خوردن
gap3xy دخترک سکسی هراتی در وقت جوز خوردن

معنای بلاگی را که می دانید!!!
چرا برخی زنان دوست دارند که بلاگی مرد را بلیسند و یا بچوشند؟؟؟
برعکس آن نیز مهم است، یعنی چرا برخی مردان دوست دارند که بلاگی زن را بلیسند و یا بچوشند؟؟؟
هم چنان خوردن آب منی یعنی چه؟؟؟
و در دنیا کی ها این کارها را شروع کردند؟؟؟
این سوالاتی است که ذهن برخی ها را مغشوش و آشفته کرده است و می خواهم چند جمله در این باره برای تان بنویسم.
دلیل اول؛ زمانی که مرد و زن خیلی زیاد شهوتی می شوند خودشان را گم می کنند و نمی دانند که ما چه می کنیم که در نتیجه بلاگی یک دیگر خود را می لیسند.
دلیل دوم؛ زمانی که انسان ها به تمدن امروزی دست یافتند خدا و انسان بودن خود را فراموش کردند و برای این که از زنده گی جنسی شان زیاد لذت ببرند به این کار شروع کردند.
دلیل سوم؛ زمانی که عشق از ذهن انسان ها فرار کرد مردم رو به شهوت آوردند و برای لذت بیش تر از سکس کردن به لیسیدن بلاگی شروع کردند؛ یعنی اگر عشق در بین زن و مرد باشد این کار را نمی کنند و این کار را انسان های می کنند که تنها به فکر شهوت هستند نه به فکر عشق و زنده گی.
دلیل چهارم؛ کارگردان های فیلم های سکس برای این که فیلم های شان به فروش برسد بازی گرهای آن فیلم ها را مجبور به این کار می کنند تا بلاگی های یک دیگرشان را بلیسند
دلیل پنجم؛ برخی پول داران از پول خویش استفاده بد می کنند و انسان های نیازمند را با پول دادن مجبور می کنند تا این کار زشت را بکنند، که البته هم زنان و هم مردان پول دار را شامل می شود.
دلیل ششم؛ برده گی جنسی می باشد، یعنی برخی زنان در فاحشه خانه ها مانند غلام ها و برده ها می باشند و آن ها را مجبور می سازند و یا از کودکی به آن ها آموزش داده می شود تا بلاگی مردان را بلیسند و بچوشند؛ اگر آن ها مجبور نباشند و از کودکی آموزش دیده نباشند به هیچ صورت این کار را نمی کنند؛ آن گونه مردان و زنان برای همین چیزها ساخته شده اند و زنده گی ماشینی دارند.
دلیل هفتم؛ برخی مردم همسرهای شان را خیلی دوست دارند و برای این که به او زیاد لذت بدهند بلاگی یک دیگر خویش را می لیسند که این که از وحشی گری است نه از دوستی.
دلیل هشتم؛ برخی مردها زنان را انسان فکر نمی کنند و فکر می کنند که زنان را طبیعت برای این آفریده است تا مردها از آن ها استفاده کنند و در دنیای غرب امروزی زمانی که یک مرد یک زن را گیر می کند در سه سوراخ او بلاگی اش را داخل می کند و آن زن هم کرامت انسان بودن خویش را فراموش می کند.
دلیل نُهم؛ برخی ها فکر می کنند زبان خیلی نرم و خیلی لشم (لیز) است، در حالی که اگر بلاگی زن و مرد چرب و لشم شوند به مراتب نرم تر و لشم تر از زبان می شوند.
دلیل دهم؛ بی خبری از زیان های این کار زشت است.
زیان های لیسیدن بلاگی چه هاست؟؟؟
اول؛ لیسیدن بلاگی به کرامت انسان زیان بار است.
دوم؛ لیسیدن بلاگی منجر به انتقال مکروب ها به دهن می شود؛ یعنی، هم دهن میکروب دارد و هم بلاگی، اما دهن با میکردب هایش معافیت پیدا کرده و بلاگی نیز به میکروب هایش معافیت پیدا کرده است که در نتیجه اگر میکروب های بلاگی وارد دهن شود اختلال به وجود می آید و شستن آن میکروب ناممکن است.
سوم؛ لیسیدن بلاگی مقام انسان را از نگاه اشرف المخلوقات صفر می کند؛ اگر متوجه شده باشید برخی حیوانات این کار را می کنند و بلاگی خود و از یک دیگر خود را می لیسند؛ آیا ما از حیوانات فرق نداریم؟
چهارم؛ کسی که همسر خود را مجبور به این کار می کند چه زن باشد و چه مرد، بداند که همسرش را مانند انسان نمی بیند بل که یک بازیچه است تا با آن بازیچه شهوتش را فرو بنشاند.
راه حل چه می باشد؟؟؟
یعنی به جای لیسیدن بلاگی ما چه کنیم؟
بهترین راه این است که، مرد بلاگی اش را چرب کند و آن را در بلاگی زن خود مالش دهد، این کار کاملاً مانند لیسیدن و چوشیدن عمل می کند، چون بلاگی مرد آن زمان هم داغ است و هم لشم و لیز که بهتر از زبان عمل می کند؛ پس زنان چه کنند؟؟؟
دستان زنان خیلی نازک و لطیف است به جای این که بلاگی شوهرشان را بلیسند باید با ناز و کرشمه و خیلی به آهسته گی بلاگی شوهرشان را مالش کنند، باور کنید که بهتر از لیسیدن و چوشیدن لذت و کیف دارد؛ این است روش انسانی و عقلانی.
هم چنان زنان می توانند بعد از این که بلاگی شوهرشان را چرب کردند از کمر بلاگی شوهرشان گرفته کله بلاگی آن ها در درز بلاگی شان به شکل عمودی حرکت بدهند و یا آن را در همه نقاط بلاگی شان بچرخانند.
و یا شوهرها به جای این که زنان شان را مجبور به لیسیدن بلاگی شان کنند می توانند بلاگی شان را در درز کون زن شان مالش کنند، چون این کار بهتر از لیسیدن عمل می کند.