عشقی که سرانجام نداشت داستان سکسی افغانی

عشقی که سرانجام نداشت
عشقی که سرانجام نداشت

💦💋سایت فقط Gap3xy.com💋💦

اسم‌ من حامد است یک آدم استم که در یک خانواده مذهبی کلان شدم و از بچگی قسمی تربیت‌ نشدم که این قسمی زمانه تغییرم داد. وقتی عادت کردم از خانه بیرون بیایم ۱۷ ساله بودم تا حالا که ۲۷ ساله کارم رفیق بازی است اما یک مدت مشغول جنگ و ولگردی شدم، خوب جوانی است دیگه باید تجربه کنیم… بعد از یک مدت یک دختر به زندگیم آمد یک دختر که واقعا همه چیزم‌ شد دختری که تا بحال دوست پسر نداشت باهم گپ میزدیم تا بعد از ۲ سال برش گفتم عاشقش استم، او اوایل چون تا بحال به کسی اعتماد نکرده بود جواب نداد بسیار رویش کار کردم تا که راضی شد و گفت‌: از خودت استم اما خبر‌ نداشتم چی عاقبت بسرم خواهد آمد… خلاصه ۱ سال همرایش بودم دیدم داره کم کم سرد میشه زنگ‌ میزنم‌ جواب نمیده دیگه زنگ نمیزنه مسج نمیکنه بسیار دیر جواب میده همرایم که بیرون میایه دیگه نگاهش مثل قبل نیست… فکر میکردم دنیایم تمام شده و‌ تمام‌ زندگی را از دست دادم تا اینکه خودش یک روز گفت: من یک نفر دیگه را میخوایم! نتانستم با خودم کنار بیایم اما با خودم گفتم: این شروع کارش من بودم و من هم که فقط خوشحالیش را میخوایم… بیخیالش شدم اما بعد کارم شد سیگرت کشیدن و مست کردن کلا یک آدم دیگه شدم دختر بخاطر قیافم و پول پدرم گرد و برم زیاد بود اما در جمع کارم این‌ بود که به یک گوشه برم یک آهنگ پلی کنم و سیگرت بکشم… تا یک دختر دیگه بعد از ۳ سال به زندگیم آمد داستان زندگیم را کامل میدانست دائم میگفت: ده غمش نباش زیاد فکر نکن میگفت: بچه ای ندیدم که بعد از ۳ سال این قسمی باشه و فراموش نکنه تا بالاخره خودش پا پیش گذاشت انصافا دخترک همه چی تمام بود باهم قرار ملاقات گذاشتیم همدیگه را می دیدیم تا کم کم برش وابسته شدم و یک بار باهم‌ خانه آمدیم. خانه خودم نشستیم کنار هم دستانش را گرفته بودم که ناگهان سرش را کنار گوشم آورد و گفت: دوست دارم عشقم باز لب هایش روی لب هایم رفت… اولش یک احساس غریبی داشتم میگفتم: این عشقه من‌ نیست اما کم کم عادت کردم و دستم را روی کمرش بردم و ماساژش میدادم باز دستم را بین لنگ هایش بردم و آرام آرام زیپ شلوارش را باز کردم بلند کردمش روی تخت بردمش شلوارش را آرام پایین کشیدم چراکه مانتویش را لُچ کرده بود با بالاپوش بود بالاپوشش را لُچ کردم و فقط شرتش ماند شرت و سینه بند… لباس های خودم را هم لُچ کردم و رویش خوابیدم‌ بدنم خارش گرفت همین قسم با لب ها و گردنش بازی میکردم تا داغ شد دست بردم شرتش را لُچ کردم و کیرم را بین لنگ هایش گذاشتم آرام آرام بالا پایین کردم نمیدانم‌ چرا زیادتر از بین لنگی به خودم اجازه ندادم همین قسم ک بین لنگی میزدم با کسش بازی میکردم بعد از چند دقیقه دیدم لرزید و ارضا شد من هم بعد با فاصله کوتاه ارضا شدم و به بغل هم افتادیم… یک نخ سیگرت روشن کردم و همین قسم که لخت به بغل همدیگه خوابیده بودیم میکشیدم که گفت از این به بعد آرامشت من استم نباید سیگرت بکشی… حالا از آن موقع سیگرت را ترک کردم و آن دختر واقعا آرامش من شده…

عشقی که سرانجام نداشت

عشقی که سرانجام نداشت