زنان بیوه افغان باید دوباره عروسی کنند!!!

سینه نمایی زن بیوه افغان
gap3xy سینه نمایی زن بیوه افغان

زنان بیوه افغان باید دوباره عروسی کنند!!!
فرستنده، بهرنگ، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی افغانی!
لطفاً این داستان را تا پایانش بخوانید.
پیش از شروع داستان باید گفته شود که، هر زنی که در جوانی بیوه می شود او نباید خودش را صدقه شوهر مرده اش کند، یعنی زن بیوه انسان جوان است، شهوت دارد و باید دوباره عروسی کند، حتا اگر از شوهر قبلی اش فرزند هم داشته باشد؛ در غیر آن بیوه گی او را زود پیر می کند و ممکن به گناه جنسی یعنی رابطه پنهانی با مردان و پسران بیگانه برقرار خواهد کرد، که این داستان یکی از آن گناهان جنسی و شهوتی یک زن بیوه است.
من بهرنگ هستم و نمی خواهم که خودم را معرفی کنم و فقط می خواهم همین قدر برای تان بگویم که من یک انسان معمولی هستم و درباره دنیا و زنده گی خیلی فکر می کنم.
داستان از جای شروع شد که، مامایم در جوانی در اثر بیماری سرطان در گذشت و زن مامایم تنها با یک پسر دو ساله اش به تنهایی به زنده گی کردن شروع کردند چون، تنها بودند و ما به خانه های کرایی می بودیم و زن مامایم از مادرم خواهش کرد که تا با او در خانه اش زنده گی کنیم و ما رفتیم به خانه مامایم.
زمانی که ما به خانه مامایم رفتیم سن من پنج ساله بود و زمان خیلی زود گذشت و من هفده ساله شدم؛ داستان کوتاه؛ زمانی که من جوان شدم زن مامایم خیلی به من علاقه پیدا کرد و ممکن از بدن تازه جوانم خوشش آمده بود، چون او خیلی کم با شوهرش سکس کرده بود و خیلی شهوت در بدنش ذخیره شده بود و به خاطر کیر خیلی بی طاقت شده بود.
پدر و مادرم خیلی انسان های ساده دل هستند و من دو تا خواهر دارم که در نوجوانی عروسی کرده اند که تنها من با پدر و مادرم زنده گی دارم.
زن مامایم زمانی که بیوه شد به خاطری که مردم او را خنده نکنند دوباره عروسی نکرد که با این کار خیلی زیان دید و این هیچ منطقی نیست که یک زن جوان زمانی که بیوه می شود و تا آخر عمر در خانه بماند.
نام زن مامایم شایسته بود، شایسته یک زن نیمه چاق، گندمی پوست و قد کوتاه بود اما زیاد زیبا نبود، سینه های اش شکل انار را داشتند و به اندازه زغاله و یا زواله بزرگ خمیر بودند و راستش پله های کونش خیلی بزرگ بود و پُر از گوشت نرم بودند که اگر آهسته هم راه می رفت پله های کونش تکان می خوردند و درز کونش خیلی بزرگ و عمیق بود، هم چنان کونش خیلی بزرگ بود یعنی کونش نسبت به شانه هایش بزرگ تر دیده می شد و به همین دلیل کمرش باریک دیده می شد؛ خلاصه گپ خیلی بدن سکسی و جذاب داشت.
زمانی که دانست من بالغ شده ام و کیرم بیدار می شود و حس شهوت در بدنم قوی شده است شروع کرد به آزار دادنم تا مرا به سکس کردن تحریک کند و مرا استفاده کند.
راستش دوستان عزیز شاید شما مرا آدم بد فکر کنید اما هر کس به جای من می بود همین کارها را با او می کرد چون زمانی که یک پسر نو بالغ می شود شهوت خیلی زیاد در بدنش موج می زند و باور کنید که کیر نوجوان خیلی زود و به هر بهانه بیدار می شود، یعنی در جوش شباب و در جوش نو جوانی می باشد.
شایسته خیلی با احتیاط با من رفتار می کرد، یعنی می ترسید که من تازه جوان هستم و شاید او را رسوا کنم و به همین دلیل مستقیم با من دلش نمی شد که از من استفاده کند و از دور با دیدنم لذت می بُرد و من می دانستم که از خاطر بدنم دلش کباب است؛ راستش انسان از حق نگذرد که من هم خیلی او را و بدنش را دوست داشتم، چون نو بالغ بودم و در خانه تنها او بیگانه بود و کیرم گاهی به خاطر او بیدار می شد و آن چه که دلم را کباب می کرد فصل تابستان می بود، یعنی در فصل تابستان تنها لباس های خیلی نازک و چسبناک و بی نیکر و بی سینه بند می پوشید و پله های کونش و سینه هایش درست دیده می شد و به ویژه نوک های سینه هایش مرا آتش می زد و در راه رفتن دیدن پله های کونش خیلی کیف می داد.
شایسته پسری داشت که نامش کامگار بود و او نیمه روز را دانشگاه می رفت و نیمه ی دیگر را به یک خیاط خانه می رفت و او از خُردترکی خیاطی می کرد؛ خلاصه از طرف روز کامگار در خانه نمی بود.
پدرم در یکی از ادارات دولتی مدیر است و مادرم هم خیلی یک زن ساده دل که از پاکی دلش حیران می مانم چون؛ هیچ گاه به من و شایسته شک نمی کرد که در بدن ما شیطان خانه گرفته است.
داستان کوتاه؛ من و شایسته به خاطر یک دیگر کباب بودیم اما از ترس به یک دیگر نزدیک شده نمی توانستیم، راستش من هم خیلی آدم کنج کاو هستم و درباره سکس خیلی فکر می کردم و همیشه در این اندیشه بودم که لمس کردن یک زن چه کیف خواهد داشته باشد؛ زمان به تُندی می گذشت و بدن ما بیش تر داغ می آمد. ناگهان یک یک حادثه رخ داد و آن این بود که، من در حمام بودم و خودم را می شُستم که روشنی سوراخ کلید تاریک شد و من دانستم که شایسته آمده تا بدنم را از سوراخ کلید ببیند، در همین زمان بود که شرمم از سرم پرید، ضربان قلبم زیاد شد، بدنم داغ آمد و کیرم به سرعت بیدار شد و من خیلی زیاد بدنم را قسمی می شستم تا او بیش تر کیف کند و آتش بگیرد و کیرم را تا آخرین حدش بزرگ ساخته بودم و خیلی زیاد کیر و خایه هایم را با صابون کف می زدم، خلاصه گپ کارهای کردم که نزدیک بود انفجار کند؛ حمام کردنم تمام شد و من لباس هایم پاکم را پوشیدم و از حمام بیرون شدم؛ شایسته رفته بود به روی هویلی، رفتم دیدم که خیلی حالت بد دارد و خیلی تحریک شده به نظر می رسد و رنگ و رخش سرخ گشته بود و خیلی حالت استرس دار را به خود گرفته بود و من به سرعت دانستم که بیچاره کباب شده است و برای اولین بار بود که دلم برایش بسیار سوخت که این زن خیلی زیاد شهوت در بدنش ذخیره شده است و کسی نیست که آن شهوت را به مصرف برساند و شایسته خیلی یک زن ترسو و بی جرئت نیز بود که به همین دلیل با دیگر مردان هم رابطه برقرار کرده نتوانسته بود؛ زمانی که مرا در حمام می دید نمی دانست که من متوجه اش شده ام و قسمی رفتار می کردم که گویا من از چیزی خبر ندارم.
داستان کوتاه؛ چندین روز گذشت و من هم انتقامم را گرفتم، یعنی زمانی که او به حمام رفت من رفتم پنهانی او را دیدم، یعنی لباس کشیدنش را دیدم شستنش را دیدم و دوباره لباس پوشیدنش را دیدم، آن چنان چیزهای را دیدم که گفتن آن ها یک داستان دراز را می خواهد، تنها همین قدر برای تان می خواهم بگویم که کوسش نسبت به بدنش سیاه تر بود اما خیلی یک کوش گوشتی داشت و البته خیلی بزرگ هم بود و زمانی که خودش را صابون می زد از شدت کیف حتا گاهی نفس کشیدن را فراموش می کردم و کیرم خیلی بزرگ شده بود و نزدیک بود که نیکر پاره شود و هم چنان نیکرم تر و خیس شده بود.
از زمانی که من بدن شایسته را دیده بودم حالم خیلی خراب بود و به خاطر کوس خیلی بی طاقت شده بودم و هر شب کیرم به یاد شایسته بیدار می شد و البته هر شب جُنُب هم می شدم و هم چنان بعد از این که شایسته بدن مرا دیده بود حال او نیز خراب شده بود و کوشش می کرد که به یک طریقه با من سکس کند.
در همین زمان بود که ناگهان یک اتفاق افتاد و آن اتفاق این بود که، یک شب شایسته در آش پز خانه نان می پُخت و من رفتم تا آب بنوشم و شایسته خودش را قصداً به من تصادم داد و برای اولین بار بود که بدن نرم یک زن را در بدن خود حس کردم که خیلی کیف کردم، بعد از آن، شایسته گفت، می بخشی ندیدمت.
زمانی آب نوشیدم و دوباره از آش پز خانه بیرون شدم بدن نرمش به یادم آمد که خیلی مرا کباب کرده بود و ناخودآگاه دوباره به یک بهانه رفتم به آش پز خانه و شایسته دوباره در دهن دروازه آش پز خانه کونش را در کیرم تصادم داد، البته درز کونش مکمل در کیرم تصادم کرد و با خنده گفت، بهرنگ امروز ما را چه شده است که باهم تصادم می کنیم.
بعد از آن، نرمی درز کونش که به یادم می آمد مرا آتش می زد.
بعد از آن، من تصمیم گرفتم که باید این زن را باید یک بار سخت گایید، اما نمی دانستم چه گونه، یعنی تا آن زمان من هم نمی دانستم که شایسته دلش می شود تا با من سکس کند و هر شب روی نقشه ام کار می کردم اما هیچ یک فکر خوب به ذهنم نمی رسید.
باز هم به همین گونه چندین روز دیگر هم گذشت، یک روز دیگر هم من در هنگام حمام کردن بودم دیدم که سوراخ کلید تاریکی شد و دانستم که باز آمده است و می خواهد بدن و کیرم را ببیند و من برای این که او را بیش تر تحریک کنم دوباره کیرم را تا حد آخرش بزرگ کردم و با صابون یک جلق جانانه زدم و همین که آب کیرم بیرون شد همراه با ناله های من ناله های شایسته را نیز از پشت دروازه شنیدم.
گرچه که هر دوی ما کباب هم دیگر بودیم اما به یک دیگر چیزی گفته نمی توانستیم که سرانجام یک فرصت دیگر رسید و آن فرصت این بود؛ شایسته می خواست که به خانه خواهرش برود، چون کامگار پسرش به دانشگاه رفته بود و من موتورسایکل دارم و از من خواهش کرد تا او را به خانه خواهرش برسانم و من از این فرصت استفاده کردم، زمانی که او در سر موتورسایکل سوار شد خیلی زیاد خودش را به من چسباند و من مکمل نرمی سینه هایش را در پشتم حس می کردم و در راه به هر بهانه کم کم بریک می گرفتم که در این حالت سینه هایش مکمل در پشتم فشرده می شد، باور کنید که کیرم در سر موتورسایکل بیدار شده بود چون، سینه هایش خیلی نرم بودند و مرا کباب کرده بودند. تا خانه خواهر شایسته چندین متر مانده بود که شایسته با دل و نادل یک چیز را به من گفت؛ یعنی چنین گفت، بهرنگ جان، من عاشق بدنت شده ام و من هر زمانی که حمام می کنی تُرا از سوراخ کلید می بینم و من هم حس می کنم که تو مرا در هنگام حمام کردن می بینی و هم چنان می دانم که تو در حمام جلق می زنی، بیا به جای جلق مرا بگای هم تو لذت ببر و هم من.
با این گپ حالم خیلی خراب شد و من به سرعت جواب مثبت برایش دادم و قرار ما این شد که در یک فرصت مناسب از هم دیگر خیلی کیف می کنیم.
آیا می دانید که مادرم از این کارها هیچ بوی نمی بُرد، چون خیلی ساده دل است.
بعد از این که من با شایسته تصمیم گرفتیم که باهم سکس کنیم تازه فصل زمستان شروع شده بود و یک شام شایسته برایم گفت که، فردا مادرت می رود به خانه خواهرت و تو به بهانه درس خواندن نرو تا که ما باهم لذت ببریم، من گفتم خیلی عالی.
شب که شد شایسته با پسرش یعنی کامگار در اثر بوی گاز گرفته گی وفات کردند و شایسته یک عمر را با بیوه گی سپری کرد و یک روز مانده بود که لذت ببرد از بین رفت.
پایان/ زمستان ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داستان؛ زنان جوان بیوه باید دوباره عروسی کنند.
شما هم اگر داستان دارید روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

از یکدیگر سوال جنسی بپرسید

شوهرها باید از زنان شان بپرسند که بیش تر از کدام قسمت بدن شان لذت می برند و آن جا را خیلی ببوسند و مالش کنند و هم چنان همسران از یک دیگر خود بپرسند که اگر موهای اضافی بدن بدشان می آید آن را از بین ببرند، چون برخی مردم از این موها بدشان می آید و برخی دیگر هم خوش شان می آید پس، بر طبق نظر همسرتان موهای بدن تان را بگذارید و یا نگذارید.

اولین سکسم همرای فریبا جان داستان سکسی افغانی

کوس نمایی هراتی در خانه
gap3xy کوس نمایی هراتی در خانه

💦💋سایت فقط Gap3xy.com💋💦

با سلام خدمت دوستان سکسی گپ، میخوایم داستان سکس دو هفته پیشم را با زنی مطلقه و بسیار زیبا و سکسی به نام فریبا تعریف کنم. اسم خودم آرش است حقیقتش برم میگن خیلی خوش تیپ استی قد ۱۹۰ وزن ۷۸ سنم ۲۳ ساله فریبا خشوی برادرم است ۳۹ سال عمر داره اما اصلا بهش نمیخوره که دختر ۲۰ ساله داشته باشه. از اولین روز که دیدمش متوجه نگاههای سنگینش شدم یه شب همگی خانه ما دعوت بودند، من و فریبا نگاه مان به هم گره خورد، از فریبا بگم که یک خانم سبزه بسیار زیبا با پستان های درشت و کون خوش فرم واقعا بدنش سکسی بود آن شب بسیار نظر بازی کردیم مخصوصا وقتی گرد و بر مان خلوت میشد، وقتی فکرم نبود او مرا نگا میکرد، وقتی متوجه میشدم نگاهش را می دزدید و من شروع میکردم تا زمانی که نگاه ها تلاقی میکرد و هر دو لبخند میزدیم دیگه طاقت نداشتم باید آن لب های ناز را می بوسیدم باید کاری میکردم دل به دریا زدم و برش پیام دادم عزیزم میشه امشب من خانه تان بیایم؟ خانه فریبا بعد از طلاق منزل بالای خواهرش بود که دروازه مشترک ورودی داشتن اما خودش تنها بود با نگاهم التماسش میکردم جواب داد؛ قدمتان بع روی چشم با خانواده تشریف بیاورید! دوباره پیام دادم آزارم نده، گفت: ساعت دو شب دروازه را برت باز میمانم! قبل از ساعت دو رسیدم دروازه خانش بسته بود، زنگ زدم گفت: باز کردم! زود و آرام بالا بیا. من هم همین کار را کردم و مستقیم خانه شان رفتم، کفشهایم را آرام لُچ کردم… اوه اوه وای چی می دیدم چقدر زیباتر شده بود با آن زیرپیراهن و آن دامن کوتاه آرایش ملایم کرده بود اما بی نهایت زیبا بود نتانستم خودم را کنترل کنم نه سلامی نه علیکی فقط رفتم بغلش کردم و شروع به لب گرفتم کردم اوهم عطش داشت بعد از پنج یا شش دقه لب دادن و گرفتن گفتم: فریبا جانم خوب استی؟ گفت: آرش میشه یک لحظه ایلایم بدی؟ چراکه محکم بهش چسپیده بودم و در بغلم بود گفتم: بچشم عشقم. گفت: آرش جان یگان گیلاس شربت یا چای نمیخوری؟ نه قربانت شربت همان لب هایت بودن. رفت دوباره یک چک کرد دروازه را قفل کرد و گفت: به اتاق خواب بریم. فریبا جان بیا دیگه طاقت دوریت را ندارم گفت: تا صبح بسیار وقت داریم باز کی به تو گفته من اجازه سکس برت دادم؟ با این گپ به بغلش پریدم و روی تخت آوردمش، گفتم: خو درست من قهر میکنم و میرم. گفت: شوخی کردم تاپش و سینه بند زیبایش را لُچ کردم و مشغول خوردن سینه های سایز ۸۵ اش شدم، چقدر چوشیدنش لذت داشت، فریبا هم خوشش میامد او هم پیرهن یخن قاق مرا لُچ کرد و کمربندم را باز کرد، دقیقا کون بزرگ و نرم و خوش فرمش روی کیرم بود، از پایین هم لختش کردم و همچنین او مرا… فقط شورت هایمان مانده بود شورت فریبا که تر بود کیر بیست سانتی متری من هم نیمه شخ بود شورتش را لُچ کردم و چه یک کس کوچک و ناز داشت، بدون موی و بسیار خوشبو کمی تر شده بود وقتی با زبان لیسش زدم از آن آه های شهوتی کشید و باعث شد کسش را چند دقه دیگه بچوشم و او آه و ناله کرد نوبت من بود، شورتم را پیش رویش گذاشتم زود شورتم را لُچ کرد و کیر نیم شخ شده را به دهنش درون کرد، شروع کرد ساک زدن کیرم را تا حلقش به دهنش میکرد واقعا عالی بود تقريبا پنج دقه ساک زد تا کیرم خوب اساس شخ شد کیرم را ناز میداد و قربانش میشد روی تخت خوابید لنگ هایش را باز کرد کیرم را روی کس ترش مالیدم یک تابلت تاخیری هم خورده بودم که گفت: آرش جان بکن دیگه دارم دیوانه میشم تو را بخدا پارم کو من هم نوک کیرم را با سوراخ کسش تنظیم کردم سرش که رفت یک آه جانانه سر داد که کیرم را با فشار تا بیخ به کسش کردم جیغ زد اما دستم را سر وقت به دهنش گذاشته بودم تجربه قبلی برم یاد داده بود وقتی کیر بیست سانتی خیلی کلفت را یکجا به کس کنی حتما جیغ میزنه حتی اگه طرف کوسی باشه فریبا که کوسی نبود و قسم میخورد که به جز شوهرش به هیچکس دیگه نداده فکر میکنم راست میگفت. شروع به تلمبه زدن کردم فریبا در عرش بود و دائم صدقه کیرم میشد؛ بگایم عشقم کاشکی شوهرم نصف کیر تو را میداشت، بکن عزیزم کسم را پاره کن واقعا لذت دو طرفه بود تنگی و داغی کسش بسیار لذت بخش بود فریبا با چند لرزش ارضا شد اما من هنوز آبم نیامده بود گفتم: داگ استایل بگیره اولش ترسید فکر کرد میخوایم کون بکنمش چراکه کون نداده بود من هم برش اطمینان خاطر دادم از پشت شروع به کردنش کردم آخ و اوخ او هم دوباره بلند شد داشت آبم میامد کیرم را بیرون کشیدم که همزمان ارضا شویم با دو انگشت کسش میکردم برش گفتم: آبم که آمد کجا بریزم؟ گفت: روی کونم بریز دوباره شروع به کردنش کردم کس تنگش به کیرم لذت میداد که هیچ کسی نداده بود از لذت او هم لذت میبردم تا دوباره ارضا شد من هم یک دقه بعدش ارضا شدم و تمام آب کیرم را روی کون و کمرش خالی کردم روی تخت خوابید من هم رویش خوابیدم امیدوارم ببخشید اگه بد نوشته کردم چراکه بار اولم بود.

همه کیرها یک لذت دارند!!! داستان جدید و سکسی افغانی

کیر شق کامران جان از سویدن
gap3xy کیر شق کامران جان از سویدن

همه کیرها یک لذت دارند!!!
این داستان را زنان و دختران صد در صد بخوانند و از آن پند بگیرند و مانند من خودشان را تباه نکنند.
فرستنده، مژگان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من یک زن معمولی و گم نام هستم و این داستان را با جمله های سکسی برای تان می نویسم که باعث شود آن را تا پایان بخوانید و مانند من خودتان را دچار عذاب وجدان نکنید.
داستانی را که می خوانید پنج سال پیش رخ داده بود، یک سال از عروسی ام گذشته بود، من با مادر شوهرم و دخترش زنده گی داشتم، شوهرم در اثر کارد زدن به یک همسایه ی دُکانش برای چند ماه زندانی شد، من با مادر شوهرم و دخترش به زنده گی خویش ادامه دادیم.
وقتی که عروسی کرده بودم، خیلی زیاد با شوهرم شهوت رانی می کردیم که کاملا معتاد کیر و کوس شده بودیم، زندانی شدن شوهرم برایم بسیار سخت تمام شده بود.
شوهرم بسیار آدم صمیمی با همسایه های کوچه ماست و خیلی دوست باز است، همسایه دست چپ ما یک پسر هفده ساله در آن زمان داشت که نامش سهراب است و از وقتی که شوهرم زندانی شده بود، او با ما در کارهای بیرون از خانه کمک می کرد و راحت در خانه ما رفت و آمد داشت، مادر شوهرم با دخترش گاهی یک روز از صبح تا شام به خانه دختر دیگرش می روند، یک روز آن ها رفتند و من در خانه تنها ماندم که، ناگهان کیر شوهرم به یادم آمد، چون بیش تر از چهار ماه شده بود شوهرم زندانی شده بود و رنگ کیر را ندیده بودم و به خاطر کیر خودم را به در و دیوار می زدم، کوسم در مشتم بود و آن را به شدت مالش می دادم که، ناگهان صدای تک تک دروازه آمد، رفتم که دروازه را وا کنم، دیدم که سهراب می باشد، بعد از احوال پرسی گفت، خاله مژگان من به شهر کمی کار دارم تو چیزی کار نداری که برایت بیاورم؟ چون من بسیار شهوتی شده بودم از آن پسر تازه و نوجوانک نمی توانستم بگذرم، از سوی دیگر به خودم گفتم که، کیر این پسر چه گونه لذت خواهد داشت و شاید کیرش نسبت به شوهرم لذت زیادتر داشته باشد؟ برایش گفتم، اکنون به شهر چیزی کار ندارم اما در خانه کمی کار دارم، گفت چه کار است؟ گفتم، سیم برق ما خراب شده است اگر می توانی آن را دوباره برایم ما بسازی، گفت باش یک بار ببینمش.
او را به داخل اتاق رهنمایی کردم و او پیش بود و من در پشتش بودم، وقتی که داخل اتاق شد از پشت بغلش کردم، بسیار وارخطا یا سراسیمه شد و ترسید، گفتم، نترس کسی در خانه نسیت راحت باش.
بی چاره بسیار هیجانی شده بود، چون برای بار اول بود که یک زن در بدنش دست می زد.
بسیار یک پسر نلغه (تازه و نوجوان) بود، کاملا بدن بی مو، کمی چاق و عضلاتی داشت.
بسیار زاری می کرد که کسی نیاید و ما را گیر نکند، من برایش می گفتم، راحت باش کسی ما را گیر نمی کند و اگر کسی هم بیاید من ترا پنهان می کنم، بعد از آن گفت، من نمی خواهم که به لالا جمشید خیانت کنم، جمشید نام شوهرم می باشد، من به شدت گفتم، بس است دیگر راحت باش، اکنون تو در اختیار من هستی هر چه من بخواهم همان می شود، دیدم که به انسان تسلیم شده مبدل شده است.
یک بار حس کردم که من در حال بچه بازی هستم و او هم کم کم در حال آرام شدن بود و از من خوشش آمده بود، من حالت را به سود خود دیدم، اول در بغلم خوب فشارش دادم، بعد از آن لب هایش را چوشیدم، بعد از آن برایش گفتم که روی و گردنم را ببوسد و بچوشد، خیلی کیف می کردم و خیلی شهوتی شده بودم، بعد سینه هایم را از یخنم یا یخه ام بیرون کردم و گفتم مالش شان کن و او شروع کرد به مالش کردن آن ها، اوووف بسیار کیف می کردم، چون بعد از چند ماه بود که یک پسر در بدنم دست می زند، بعد از آن برایش گفتم که، نوک های سینه هایم را بچوش و او به چوشیدن شروع کرد که از لذت زیاد دیوانه شده بودم، دیدم که کیرش بیدار شده است به آهسته گی کیرش را مالش می دادم و ناله هایش بیرون شده بود، بعد از آن ایزار یا تنبانش را بیرون کردم، عجب کیری داشت مانند خودش کیرش هم نلغه و نوجوان بود.
کیرش بسیار تازه، نوجوان، سفید و چاق بود که، کله کیرش بسیار سرخ و بزرگ بود، چون بار اولش بود که با یک زن بود کیرش بسیار بزرگ شده بود و داغ آمده بود، وقتی که با دستان نرمم از کمر کیرش گرفتم بسیار کیف می کرد و بسیار شهوتی شده بود کاملا به پارچه ی از آتش تبدیل شده بود، چون بسیار شهوتی شده بودم و نمی دانستم که چه می کنم، زانو زدم از کله کیرش چند تا بوسه گرفتم، دیدم که با این کار بسیار کیف می کند، بعد کله کیرش را به چوشیدن شروع کردم، وقتی که زبانم را در کله کیرش می چرخاندم از شدت لذت نفس هایش بند بند می شد. بعد از آن، من دامنم را بالا کردم و تنبانم را کشیدم چون، سهراب زیاد شهوتی شده بود خودش نیکرم را پایین کرد و از دیدن کوسم بدنش را لرزه گرفته بود، بعد از آن، هم کیرش را و هم کوسم را خوب زیاد تف زدم، زانو زدم و خودم را خم کردم و کونم را بالا گرفتم، قسمی که کوسم بیرون برآمد، او در پشتم زانو زد و دستانش را در پله های کونم گذاشت و کیرش را در غار کوسم برابر کرد و فشار داد، وااای حس کردم که کیر داغش تا بیخ داخل کوسم شد، اوووف عجب لذتی داشت، داغی و کیرش را حس می کردم که در کوسم رفت و آمد می کرد و از لذت زیاد در حال دیوانه شدن بودم و کاملا خودم را گم کرده بودم و او ناله می کرد و نفس های عمیق می کشید، می گفت، مژگان من آتش گرفته ام و کم است قلبم انفجار کند و به فشار و به سرعت کیرش را به کوسم می زد.
برایش گفتم که، آب کیرت را بیرون از کوسم بریزانی نه در داخل کوسم ممکن حامله شوم، گفت درست است.
بعد از ده دقیقه یا بیش تر از آن مرا بسیار سخت می گایید که آب کیرش در حال آمدن بود، گفت آب کیرم می آید، بعد از آن کیرش را از کوسم بیرون کرد و به مالش دادن آن شروع کرد که، ناگهان آب کیرش به سرعت روی سینه هایم پرید، ناله هایش با پریدن آب کیرش هم بلند شد، آب کیرش بسیار داغ بود و داغی آن را روی سینه هایم حس می کردم.
وقتی که آب کیرش پرید کیرش بسیار زیبا، بزرگ و داغ آمده بود و کاملا با آب کوسم چرب شده بود، من همه آب کیرش را روی سینه هایم چرب کردم و آب کیرش بسیار بوی خوش داشت، من عاشق بوی آب منی هستم.
او سرد شد، گفتم خوشت آمد؟ گفت بسیار زیاد خوشم آمد، من گفتم، اما من سرد نشده ام و بعد از آن هر دوی ما همه لباس های خویش را کشیدیم و او را در آغوشم گرفتم و به بوسیدنش شروع کردم، یعنی اگر انسان شهوتی شود ترسش هم از بین می رود، که بعد از چند دقیقه کیرش دوباره بیدار شد، باز به گاییدن شروع کرد که خیلی کیف کردیم، این بار آب کیرش را در درز کونم پاش داد، بعد از آن گفت، مژگان امکان دارد یک بار کونت هم کنم، چون مزه کون را تا حال ندیده ام، گفتم درست است، چون بسیار شهوتی شده بودم برایش گفتم که، کونم را نیز خوب بگایی، اما می ترسیدم که کونم زیاد درد نکند رفتم واسیلین را از رَوَک الماری آوردم، هم کیرش را و هم کونم را خوب زیاد چرب کردم و او کیرش را بسیار به سختی داخل کونم کرد، چون قبلا به کسی کون نداده بودم و کونم بسیار تنگ بود که خیلی درد را دیدم، زمانی که کله کیرش داخل کونم شد از شدت درد چشمانم سیاهی کرد، اما از شدت شهوت دردش را تحمل کردم و فکر می کردم که یک میخ آهنی داغ با سر بزرگ در کونم فرو می رود و گوشت کونم را سوراخ می کند و غار کونم را می سوزاند، چون بار سومش بود که کیرش برخاسته بود و آب کیرش هم کم مانده بود که به همین سبب آب کیرش بسیاری به دیری آمد و کونم را پاره کرد و آن را کفاند و خیلی کونم داغ آمده بود و بسیار زیاد کشاد شده بود، چون کیرش را تا بیخ داخل می کرد که، بعد از چند ضربه و کشاد شدن کونم، رفت و آمد کیرش را آسان کرد، بعد از چند دقیقه همه آب داغ کیرش را در داخل کونم پاش داد، بعد از آن که کیرش را از کونم بیرون کرد، کیرش بسیار مردار شده بود و ممکن از سوراخ کیرش برخی مکروب ها وارد بدنش شده بود، بعد از آن که مرا کون کرد من هم سرد شدم، و کونم تا چند روز درد می کرد، حتا شکم هم چنان درد می کرد، یعنی بعد از این که کون دادن را تجربه کردم به سرعت پی بردم که کون دادن یک کار غیر طبیعی و بی شعورانه می باشد و هرگز در آینده نمی خواهم که بار دیگر کونم بدهم.
سهراب با بدن کوفته شده اش آهسته به خانه شان رفت و هنگام رفتن گفت، سیم برق خانه تان خراب نشده بود بل که سیم برق کوست خراب شده بود.
بعد از آن من بسیار پشیمان شدم، چون فکر می کردم که کیر هر مرد لذت جداگانه دارد، در حالی که لذت کیر آن پسر صد در صد مانند کیر شوهرم بود و احمق شدم که خودم را به این گناه آلوده کردم، بعد از آن به شدت تمام قسم خوردم که در آینده تنها از کیر شوهرم لذت می برم و دیگر هرگز به او دوباره خیانت نمی کنم و آن چه که خیلی مرا تکان هم داد این بود، شوهرم یک هفته بعد از آن سکسم با سهراب از زندان آزاد شد و من خیلی افسوس کردم که کاش شهوتم را کنترُل می کردم و صبر می کردم و با شوهرم سکس می کردم و آن حادثه که گاهی به یادم می آید خودم را سرزنش می کنم و حتا گریه هم می کنم که سرم را بسیار درد می گیرد…
من از همه زنان و دختران خواهش می کنم که تنها از کیر شوهرتان لذت ببرید چون، کیر همه مردان جهان، یک لذت را دارد و همه کیرها از گوشت ساخته شده است که هیچ استخوان در آن نیست، به همین شکل مردان هم چنان بدانند که کوس همه زنان یک لذت را دارد و آن هم تنها از کوس زن شان لذت ببرند. باز هم ای زنان و دختران، به خدا قسم می خورم که لذت همه کیرها یک سان است و از هم هیچ فرقی ندارد و تنها از کیر شوهرتان لذت ببرید این یک هُشدار برای دختران و زنان بود که باید از من پند و عبرت بگیرند.
اگر بی ادبی کرده باشم معذرت و پوزش می خواهم چون، خواستم شما را با این جمله های سکسی تحریک کنم که، باعث شود این داستان را تا پایان بخوانید و از من تجربه بگیرید که همه کیرها یک لذت دارند.
سپاس.
پایان/ بهار ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان، زن ها فکر می کنند که، هر کیر از خود لذت جداگانه دارد، در حالی که همه کیرها یک لذت دارند.
اگر شما هم داستان پندآمیز دارید با تغییر هویت تان بفرستید نشر می شود.
دیدگاه های را در کُمنت بنویسید.

دختر پُرگوشت ایرانی!!! داستان سکسی ایرانی و افغانی جدید

زن سکسی ایرانی چاق و کسخول
gap3xy زن سکسی ایرانی چاق و کسخول

دختر پُرگوشت ایرانی!!!
فرستنده، رامش، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من رامش هستم، تازه ۲۷ ساله شدم، با قد میانه، کمی چاق، سفید چهره، موها و چشمانم سیاه هستند، یک تا دخترک دارم و پیشه ام آزاد می باشد و به راحتی روزگارم را به پیش می برم، من عاشق خانواده ام هستم، زنده گانی ام در کنار زنم و دخترم بی نهایت به خوشی و لذت سپری می شود.
بعد از این که از مکتب فارغ شدم چون، اقتصادم خوب نبود ناچار شدم که کار کنم اما خیلی کوشش کردم کدام کار خوب و آبرومندانه برایم پیدا نشد که، سرانجام خودم را به سختی به کشور ایران رساندم و در این جا در یک ساختمان نیمه کاره برایم کار پیدا شد و در آن جا یک سال کار کردم که خود و زنده گی ام را نگه داشتم، بعد از آن، به کمک یک ایرانی توانستم در یک کارخانه تولید وسایل برقی یک کار خوب به دست بیاورم، در آن کارخانه برای بود و باشم یک اتاق با همه وسایلش را از صاحب کارخانه گرفتم و در آن جا شروع به زنده گی کردم، راستی معاشم خوب بود و یک زنده گی راحتی را برایم ساختم.
در نزدیکی کارخانه یک پارک بزرگ بود که بعد از کار کردن برای ورزش و تفریح به آن جا می رفتم، یکی از روزها من در پارک روی یک دراز چوکی نشسته بودم، در چوکی مقابلم کمی دورتر یک دختر خیلی چاق هم نشسته بود و با چهره افسرده به اطراف خود می دید، معلوم می شد که از پارک هیچ لذت نمی برد و به فشار روحی آن جا آمده بود، راستی او در فکر غرق بود و من به او تماشا می کردم و نمی دانستم که چه فکر می کند، شام نزدیک شد و برخاست و رفت.
خُب، من درباره اش کنج کاو نشدم، چون در پارک هر کس برای تفریح می آید.
دو روز بعد دیدم که دوباره او در همان چوکی و با همان چهره افسرده نشسته است که از دنیا و از زنده گی خیلی خسته به نظر می آید، با خود می گفتم که او چه مشکل خواهد داشته باشد و از ظاهرش معلوم بود که یک ایرانی بود، برایم عجیب بود که یک ایرانی در آن کشور مرفه این قدر از زنده گی خسته باشد و ایران یک کشور با امنیت بالا و مساعد همه کارهاست و چرا او با این گونه کشور از خود خسته است؟ خیلی کنج کاو شدم، بعد از آن یک دل را هزار دل کردم و رفتم برایش سلام دادم، بعد از این که به چهره ام دید سلامم را جواب داد و کمی دورتر در کنارش نشستم، گفتم، امروز یک روز خوبی است و هوا خیلی تازه است، گفت، آری، هوا خیلی خوب است، بعداً گفتم، دیدن بازی های کودکان در پارک بسیار لذت بخش نیست؟ گفت، بله خیلی خوش آیند است و آن ها از این دنیا هیچ رنجی را حس نمی کنند و در خودشان غرق هستند، گفتم، تو ایرانی هستی؟ گفت، بله، چرا این را پرسیدی؟ گفتم، هیچ، بعد از آن گفتم، چرا در پارک تنها می آیی و باید با یک دوستت این جا بیایی تا باهم قصه کنید؟ بعد از مکث طولانی گفت، راستش من دوست صمیمی ندارم، به سرعت پرسید، تو چرا تنها آمدی؟، گفتم، دوستانم همه در افغانستان هستند و در این جا تنها هستم، گفت، ظاهرت مانند افغانستانی ها نیست، بعد از آن گفتم، تو چه کار می کنی؟ گفت، من بی کار هستم، در دانشگاه سال دومم بود که آن را از بابت مشکلات اقتصادی رها کردم، چون پدرم مشکلات اقتصادی دارد و نمی توانست که هزینه دانشگاه را بپردازد و ناچار شدم که درس هایم را ادامه ندهم، من او را درک کردم، چون خودم نیز از خاطر همین مشکلات اقتصادی درس خوانده نتوانستم و به دانشگاه نرفتم، از گفته او خیلی تأثر شدم، گفتم، وقتی که درس نمی خوانی پس چرا پدرت را با کار کردن کمک نمی کنی؟ گفت، کار به دلم را پیدا نتواستم و برخی ها مرا رد کردند و بدون سند چه کار کنم؟ نه کاری دارم و نه دوستی و کاملاً تنهای تنها هستم، گفتم، در زنده گی ات کدام دوست پسر نداری تا ترا کمک کند؟ با جدیت گفت، من با این بدن چاق، بد ریخت و بد شکلی که دارم کدام پسر حاضر می شود تا با من دوست باشد؟ گفتم، نه این طور نیست، خودت را کم حس نکن و راستی خیلی ها هم زیبا هستی، گفت، تو هم می خواهی مرا مسخره کنی؟ گفتم، به خدا راست گفتم و خودت نمی دانی که خیلی عالی هستی، بعد از آن گفتم، چرا چاقی ات را کنترُل نمی کنی؟ گفت، خیلی کوشش می کنم اما باز چاق می شوم، چون همین عامل ارثی است و این ارث را از مادرم گرفته ام و با خواص ارثی نمی شود کنار آمد و هم چنان زیر رژیم غذایی نیز هستم و آدم نمی تواند که میراث نژادی خود را تغییر بدهد. من خوب دانستم که فقر اقتصادی و چاقی اش حالتش را بسیار خراب کرده است و به بیماری افسرده گی دچار شده است، با چند لحظه ی که با او درددل کردم دیدم که خودش را راحت حس می کند و به گفتُ گو علاقه نشان می دهد، گفتم، نامت چیست؟ گفت، ناهید، بعد از آن گفتم، ناهید خانم، اگر برایت یک چیز بگویم قهر نمی شویی؟ گفت، نه بگو چرا قهر شوم، گفتم، ترا این مشکلات به بیماری روانی به ویژه افسرده گی دچار کرده است، یعنی اگر کسی در زنده گی اش دچار مشکل شود و آن را حل نتواند و با آن منطقی رفتار نکند به بیماری افسرده گی گرفتار می شود و تو باید خودت را به یک روان شناس نشان بدهی، گفت، خودم می دانم که افسرده هستم اما هیچ دوست ندارم که به نزد دُکتُر بروم، راستی مشکلات زنده گی مرا هم افسرده کرده بود اما به کمک روان شناس خودم را درمان کرده بودم.
فکر کنم نزدیک به یک ساعت باهم قصه کردیم که شام نزدیک شد، گفت، می خواهم که بروم، گفت، راستی نامت تو چیست؟ گفتم، رامش، بعد از آن گفت، فردا باز به پارک می آیی؟ گفتم، ببینم چه می شود، گفت، نه صد در صد بیا، گفتم، درست است، وقت رفتن آن چهره افسرده که داشت کمی تغییر کرده بود و من هم احساس راحتی می کردم، چون برای بار اول با یک دختر ایرانی این قدر راز دل کردیم، خدا حافظی کرد و رفت.
من هم رفتم، هنگام خوابیدن چهره ناهید، طرز گفتارش، اندام چاقش، چشمان قهوه یی اش در ذهنم می چرخید و نمی دانستم چرا بی جهت خوش بودم و خواستم که چهره ناهید را در ذهنم ترسیم کنم که بعد از ترسیم کردن دیدم که خیلی یک چهره معصوم و پاک داشت که مشکلات زنده گی، بدنی و شکست های پی در پی او را بسیار خسته کرده بود و کاملاً در جزیره ی تنها مانده بود و از گفتار و چهره اش معلوم می شد که حالت بدنی اش خیلی او را آزار می داد و بسیار از چاقی اش رنج می بُرد، چون خیلی چاق بود و فکر می کرد که پسرها از بدن چاقش بدشان می آید و فکر کنم که خیلی کوشش هم کرده بود تا یک دوست پسر پیدا کند اما نتوانسته بود، با همین افکار خوابم بُرد.
فردا در جریان کار چشمانم به ساعت بود که چه وقت عصر می شود تا به پارک بروم، سرانجام عصر شد و رفتم به پارک، دیدم که نسبت به من زود آمده است و منتظرانه به هر جا می بیند تا مرا پیدا کند، رفتم نزدیکش و همین که مرا دید در چهره اش خوشی را حس کردم، بعد از سلام و احوال پرسی در دراز چوکی باهم نشستیم، او متفاوت از دیروز بود، خوش و راحت دیده می شد، کمی خودش را آرایش هم کرده بود و در زیر حجابش لباس های به رنگ پسته یی پوشیده بود.
آن روز خیلی باهم قصه و درددل کردیم و بیش تر باهم آشنا شدیم، من از افغانستان و از زنده گی ام برایش گفتم و او از ایران و زنده گی اش برایم گفت، در پایان برایش گفتم که، به دُکتُر روان شناس مراجعه نکردی؟ گفت، تصمیم دارم که پدرم معاشش را گرفت بروم، گفتم، من برایت قرض می دهم و هر وقت که پول پیدا کردی برایم بده، گفت، نه ضرور نیست، گفتم، انسان باید برای درمان خویش پول قرض کند و فردا پول دُکتُر را برایش آوردم.
او خیلی یک دخترک ساده معلوم می شد و از این که من با او قصه می کردم خیلی خوش بود.
به همین گونه نزدیک سه ماه گذشت و بیماری افسرده گی او در حال خوب شدن بود و مرا بهترین دوستش انتخاب کرده بود، راستش خیلی باهم قصه می کردیم و از خنده ها خیلی لذت می بردیم و معتاد شده بودیم که باید هر روز به ساعت معیین در پارک باشیم، چون به زنده گی کردن امیدش بیش تر شده بود و در جستُ جوی کار هم بود تا نیم روز کار کند و نیم دیگر روز به درس هایش ادامه بدهد، سرانجام در یک انتشارات کتاب یک کار خوب نیمه وقته پیدا کرد و با معاشی که می گرفت خیلی خوش بود و اولین کسی را که از پیدا کردن کارش خبر داد من بودم، اما معاشش هزینه دانشگاه اش را کفایت نمی کرد، من بیست در صد هزینه اش را بر دوش گرفتم که خیلی با اصرار پذیرفت و سوگند یاد کرد که، این هم قرض باشد و حمتاً روزی این ها را پس می پردازم گفتم، درست است قرض باشد و من بقیه پول هایم را به افغانستان برای خانواده ام می فرستادم.
زمان بسیار به سرعت می گذشت و من و ناهید خیلی باهم علاقه پیدا می کردیم. سرانجام یک روز برایم اقرار کرد که، رامش، من ترا خیلی دوست دارم و واقعاً عاشقت شده ام و می خواهم با تو ازدواج کنم، گفتم، ناهید، من از افغانستان هستم و هم چنان مذهب سنی دارم و روزی پس به وطنم می روم، آیا با این شرایط حاضر هستی که با من عروسی کنی؟ گفت، بله می خواهم با این شرایط با تو عروسی کنم و من در این ایران بزرگ مانند تو دوستی نیافته ام و می خواهم تا آخر عمر با تو دوست باشم، گفتم، آیا پدر و مادرت با عروسی ات با من راضی می شوند؟ گفت، از وقتی که با تو دوست شده ام زنده گی ام تغییر کرده است و یک روز مادرم از من پرسید که، چرا زنده گی ات در این مدت کوتاه این قدر تغییر کرده است؟ من برایش گفتم که، من با یک پسر افغانستانی دوست شده ام و او مرا به زنده گی امیدوار کرده است و درباره تو برایش کمی معلومات دادم که خیلی خوش شده بود و حتا گفت که، او را به خانه ما مهمان بیاور، من به راحتی پدر و مادرم را راضی می توانم دلت در این باره جمع باشد.
راستش من هم عاشق ناهید چاق شده بودم و زمانی که در دانشگاه درس می خواند خیلی باهم یک جا می بودیم و گاهی به خانه شان مهمان می شدم و پدر و مادرش خیلی از من خوب پذیرایی می کردند و مرا دوست داشتند، همین که ناهید از دانشگاه فارغ شد و به عنوان استاد ادبیات فارسی در یکی از مکاتب تهران شروع به کار کرد من بدون مشوره خانواده ام با ناهید پُر گوشت عروسی کردم و خیلی از هم دیگر لذت می بریم.
پایان/ بهار ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان، انسان نباید به خاطر زیبایی با کسی عروسی کند باید به خاطر اخلاقش عروسی کند، چون زیبایی از بین می رود اما اخلاق تا گور انسان را همراهی می کند.
شما هم داستان روان کنید.

داستان خنده دار سکسی افغانی

gap3xy عکس سکسی کوس افغانی در مزارشریف
gap3xy عکس سکسی کوس افغانی در مزارشریف

امشب یک داستان خنده دار بخوانید!!!
فرستنده، کهزاد، ناشناس!!!
(سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
معرفی کردن در کار نیست و مستقیم به طرف داستان می رویم.
یک شب ساعت یازده بود که، من به زنم پیشنهاد دادم که بیا باهم سکس کنیم؟ زنم گفت، مرا خواب گرفته است و هم چنان دیشب سکس کردیم و امشب وقفه می گیریم، خیلی برایش زاری کردم اما نتیجه نداد؛ سرانجام من همه لباس هایم را بیرون کردم و بلاگی ام را بیدار کردم و آن هم در آخرین حد بزرگی اش و کاملا برهنه در برابر چشمانش خودم را به نمایش گذاشتم، زمانی چشمش به من افتاد هیجانی شد و چشمانش از حیرانی زیاد مانند چشمان اسب بزرگ شد و دهنش مانند دهن تمساح وا ماند؛ با یک چشمک که برایش زدم به سرعت لحاف را دور انداخت و می خواست که خودش را برهنه کند که تصادفی زلزله شد، من خیلی از زلزله می ترسم و به سرعت با پیراهنم را گرفتم و بلاگی ام را پوشاندم و به روی هویلی فرار کردم؛ تصادفی همان شب همه به مهمانی رفته بودند تنها مادرم در خانه بود و زمانی زلزله تمام شد مادرم را خیلی خنده گرفته بود.
ما دوباره به اتاق آمدیم و زمانی که پیراهن را از روی بلاگی ام دور کردم از ترس زلزله بلاگی ام تا نود و پنج در صد کوچک تر شده بود و خیلی شُل شده بود، زمانی چشم زنم به بلاگی ام افتاد از خنده نزدیک بود بی هوش شود، که بعد از خندیدن زیاد گفت، نگفتم بار کج به منزل نمی رسد؟ تو می خواستی که به زور با من سکس کنی و زلزله جان برایت نشان داد که سر زنان زور کار نگیر؛ بعد از آن گفت، کهزاد جان دلم برایت سوخت بیا که بلاگی ات را دوباره از خواب زمستانی بیدار کنم و شروع کرد به مالش دادن آن که بعد از چند دقیقه که تأثیرات ترس زلزله از سرم رفت در بلاگی ام دوباره خون دمید و بیدار شد، فکر کنم بلاگی ام قهر کرده بود، به هر حال، آن شب یک شب لذت بخش و خنده دار بود که گذشت و هیچ گاه فراموشم هم نمی شود و خواستم که شما هم در زمان سکس کردن متوجه زلزله باشید و در هنگام سکس کردن یک چیز را آماده داشته باشید که به سرعت خودتان را بپوشانید و از اتاق فرار کنید.
پایان/ بهار ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ زلزله خودش نمی داند که چه قدر به مردم مزاحمت می کند.
شما هم داستان روان کنید؛ لطفاً.
هر کس کُمنت ندهد زلزله او را هم بترساند و برهنه فرار کند تا آبرویش بریزد.

چه گونه بلاگی مردان افغان بیدار می شود؟!!!

کیر نمایی جاوید جان از بلخ
gap3xy کیر نمایی جاوید جان از بلخ

چه گونه بلاگی مردان افغان بیدار می شود؟!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
شاید دختران و زنان ندانند که چه گونه و چرا بلاگی مردان بیدار می شود؛ اما هستند برخی مردان و پسران که به وقعیت نمی دانند چه گونه بلاگی شان بیدار می شود.
من خیلی کوتاه این معلومات را برای تان می نویسم.
داخل بلاگی مرد از یک نوع گوشت اسفنج مانند ساخته شده است که پُر از موی رگ های خونی است و اگر زیر مایکروسکوپ دیده شود مانند خانه های زنبور دیده می شود؛ زمانی که مرد تحریک می شود مثلاً یک زن برهنه را می بیند مغز به قلب دستور می دهد که آن اجسام اسفنجی که درداخل بلاگی وجود دارد آن ها را از خون پُر کند؛ یعنی، قلب به فشار در بلاگی خون پمپ می کند و خیلی سخت می شود و بلاگی آماده فعالیت می شود که، در این زمان است که بلاگی به واقعیت بلاگی خلق می کند و زمانی که مرد سرد می شود آن خون های که در بلاگی پمپ شده بودند دوباره از آن خارج می شوند و بلاگی تا نود پنج در صد از هر زاویه کوچک و شُل می شود.
نتیجه؛ زمانی که مغز قلب را دستور می دهد که برو بلاگی را بیدار کن در بدن خیلی فشارها می آید، چون سکس کردن خیلی بدن را تحریک می کند؛ پس من به همه مردان و پسران هُشدار می دهم که برای این که مغزتان خسته نشود و دارای اعصاب آرام داشته باشید باید متوجه باشید که هر زمان بلاگی تان را بیدار نکنید و زمانی که با زن تان بودید آن را بیدار کنید و نباید به فیلم ها و عکس های ببینید که باعث بیدار شدن آن شود، زمانی که شما با دیدن فیلم ها آن را بیدار می کنید و بدون سکس کردن آن را دوباره می خوابانید اعصاب تان را خیلی ضعیف می کند.
باز هم تکرار می کنم که، زمانی که با همسرتان نبودید بلاگی تان را نگذارید که بیدار شود و هیچ گاه به افکار شهوانی تمرکز نکنید، چون همین افکار خیلی زود بلاگی را بیدار می کنند و زمانی که در بیرون از خانه می باشید از دیدن دخترها و زنان بلاگی تان را از خواب بیدار نکنید، یعنی چه فایده دارد که شما آن را بیدار می کنید؛ یعنی فکر نکنید که کاش با این دختر و یا با این زن من سکس کنم! به جای این گپ بگویید، کاش من با او گُل دوست می بودیم و با او کمی خنده می کردم که با این گپ خیلی احساس آرامش می کنید.
در پایان باید بگویم که، زمانی که شما به خاطر زن مردم بلاگی تان را بیدار می کنید باید این را هم بدانید که دیگران هم به خاطر زن شما بلاگی شان را بیدار می کنند؛ یعنی هر عمل، عکس العملی را در پی دارد.
شهوت خیلی یک چیز خوب است اما، شهوت زمانی زیبا می شود که کنترُل شود.
با تأسف باید بگویم که برخی ها هستند که ناخودآگاه بلاگی شان بعد از دیدن خواهر و مادرشان بیدار می شود که باید به این گونه مردم لعنت بگویم.
مجردها باید صبر کنند و نباید با دیدن هر زن و هر دختر بلاگی شان بیهوده بیدار شود و با حوصله صبر کنند تا که زن می گیرند زمانی که زن دار شدند می توانند هر شب با دیدن زن شان بلاگی شان را بیدار کنند.
نکته: مردها و پسرها نباید بلاگی شان را هر زمان بیدار کنند چون، اعصاب شان بی معنا ضعیف می شود.
و این را هم بدانید که، زمانی که شما با دیدن زنان بیگانه بلاگی تان را بیدار می کنید مشابه به زنا کردن با او است ، یعنی شما در دل تان می خواهید و دوست دارید که با او زنا کنید، در حالی که خدا می داند در دل ها چه می گذرد؛ پس متوجه این گناه باشید.
پایان

 

چه گونه قهر زنان افغان را خاموش کرد؟!!!

سینه های مقبول زن افغان
gap3xy سینه های مقبول زن افغان

چه گونه قهر زنان افغان را خاموش کرد؟!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
بخوانید کوتاه و خوب است.
این تجربه شخصی خودم یعنی صاحب صفحه است!!!
یک روز من واقعاً یک اشتباه بزرگ کردم و خودم دانستم که اشتباه کردم، زنم خیلی قهر شد و خیلی عصبانی گردید، چون گناهم بود، زمانی که او با من دعوا می کرد من هیچ چیز نمی گفتم و فقط به چشمان سیاهش نگاه می کردم، دید که من خیلی خاموش هستم و گناهم را پذیرفته ام کم کم آرام شد و نامم را گرفت و گفت، چرا گپ نمی زنی و مانند انسان های خم چشم به من نگاه می کنی؟ من مانند کودکان گناه کار برایش گفتم که، به خاطری که من گناه کردم و تو حق داری که به من جیغ بزنی، گفت، از خاطری که گناهت را پذیرفتی تُرا بخشیدم، اما من برایش گفتم، تو به من بسیار گپ های بد زدی و زمانی که امشب برق کابل ساعت ده شب رفت در تاریکی انتقامم را از پیشت می گیرم، خنده اش گرفت و گفت من عاشق این گونه انتقام هایت هستم؛ با این گپ روش من یک غم بسیار بزرگ را به خنده جاویدان تبدیل کردم.
دوستان عزیز؛ باور کنید که من خیلی آسان از یک حادثه خیلی بزرگ خودم را نجات دادم، هم خودم بسیار خوش شدم و هم زنم بسیار خوش شد و ما یعنی هر دوی ما آن اشتباه را تا ابد فراموش کردیم و من در پیش روی زنم؛ قسم خوردم که در آینده دیگر این شتباه تکرار نمی کنم.
اگر به جای من کدام مرد دیگر می بود خیلی یک دعوای بزرگ رخ می داد و ممکن تا ماه ها ادامه می داشت و هر لحظه زنده گی ما مانند زهر نوشیدن سپری می شد؛ پس زنده گی بسیار شیرین است اگر ما معنایی آن را بدانیم.
با همین روش من؛ شما هم می توانید از بزرگ ترین دعواها نجات یابید، یعنی با همین روش نه تنها با همسر، با مادر، با پدر، با برادر، با خواهر، با خویشاوندان، با همسایه ها و به همه بیگانه از دعواها دوری کنید و بهشت را در همین دنیا نیز تجربه کنید.
لطفاً با همین روش زنده گی تان لذت بخش کنید و تا پایان عمر به خاطر دعواهای بی معنا نجات پیدا کنید و هر گاه کدام اشتباه و یا کدام گناهی از ما سر زد باید آن را بپذیریم و از آن اشتباه خود دفاع نکنیم و زنان نیز از این روش استفاده کنند.
از همه ی شما خوبان و هوشیار سپاسمندم؛ خوش باشید و از زنده گی تان کیف کنید، تجربه کنید، چون از دیدن نتیجه ی آن حیران می مانید.
اگر از این پُست چیزی یاد گرفتید؛ خواهش است که نظرتان را در کُمنت بنویسید.
پایان/ دوست همیشه گی شما.

زنان متهل افغان باید بخوانند!!!

وقتی نفر پریود است و برایت جلق میزند!
gap3xy وقتی نفر پریود است و برایت جلق میزند!

سلام دوستان عزیز!!!
زنان متهل افغان باید بخوانند!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
به خاطری که این که شوهران تان شما را دوست داشته باشند باید این کارها را بکنید.
اول به نظافت بدن و خانه خیلی کوشش کنید.
دوم همیشه با عطر و خوش لباس باشید.
سوم در هنر آش پزی و خانه داری خوب باشید.
چهارم با خانواده شوهرتان خوب رفتار کنید.
پنجم همیشه خنده رو، با لب خند و شاد باشید.
ششم به او خیانت نکنید.
هفتم در برابر او از دیگر مردان تعریف نکنید.
هشتم در خرج کردن پول هایش متوجه باشید و پول هایش را در جاهای درست آن مصرف کنید.
نُهم در خوشی هایش خوش باشید و در غم هایش هم دردی کنید.
دهم در سکس کردن متنوع باشید و گاهی خودتان سکس کردن را در کنترُل خویش بگیرید، یعنی در زمان سکس کردن او در زیر باشد و تو در سر او.
دیگر چیزها را خودتان پیدا کنید که از چه خوش شان می آید.
سپاسمندم

داستان سکسی جدید خودم ۳۹ ساله بودم که عاشق پسر ۲۵ ساله شدم!!

بدن سکسی زن سن بالای افغان در سویدن
gap3xy بدن سکسی زن سن بالای افغان در سویدن

خودم ۳۹ ساله بودم که عاشق پسر ۲۵ ساله شدم!!!
فرستنده، پاکیزه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
لطفاً این داستان را تا پایانش بخوانید و از آن همراه با لذت چند چیز مهم دیگررا نیز یاد بگیرید و فکر کنم که این داستان یک داستان استثنایی می باشد، یعنی کم تر این گونه داستان ها در دنیا رخ داده است و اگر با خواند این داستان به جمله های سکسی رو به رو شدید لطفاً مرا بخشید، چون برای این که داستان لذت بخش شود من باید داستان را به جمله های سکسی بنَگارم، از سوی دیگر این صفحه با همین ویژه گی سکسی که دارد مورد علاقه همه قرار گرفته است و از این صفحه انسان با لذت بردن یک چیز نو و خوب را نیز یاد می گیرد که اگر درست درک شود.
گر چه که این داستان کمی دراز است اما، ارزش یک بار خواندنش را دارد.
من از همه مردان و پسران خواهش می کنم که بعد از خواندن این داستان مانند شوهر من شوند و از زنده گی شان مانند ما نهایت لذت را ببرند.
برای این که داستان را بیش تر درک کنید مجبور هستم خودم را کمی معرفی کنم.
نامم پاکیزه است، سنم ۴۳ ساله شده است، وزنم کمی زیاد است، قدم میانه می باشد، رنگ پوستم گندمی است، رنگ چشمان و موهایم قهوه یی است، یعنی به گونه ی عمومی رنگ چشمان بیش تر مردم کشور ما قهوه یی است، زیبایی ام زیاد نیست و در حد متوسط است و زیبایی ام هر چه که است همین زیبایی ام را شوهرک من دوست دارد و عاشق من می باشد، چهار سال از عروسی ام گذشته است و یک تا دخترک دارم، من آدم با درک و حساس هستم و دوست دارم رفتار، گفتار و پندارم را در اداره خود داشته باشم که همین سه ویژه ام را شوهرم خیلی دوست دارد، یک تا فرزند دارم و دُکتُران می گویند که، هرگاه زنان سن شان بالاتر از چهل سال برود دیگر باردار نمی شوند که دلیل این کار قطع شدن دوران عادت ماهوار شان است، اما من امیدوارم هستم که روزی بار دوم باردار شوم؛ من استاد تاریخ در یکی از مکتب های شهر بودم، پدر و مادرم دو تا فرزند دارند یکی من هستم و دیگرش برادرم است که با کاکایم چندین سال پیش به کشور آسترالیا مهاجرت کرده است، پدر و مادرم نیز به عنوان استاد کارمند بودند که آن ها بعد از این که خیلی پیر شدند وفات کردند، زمانی که من تنها شدم برادرم خیلی کوشش کرد که مرا هم به آسترالیا ببرد اما من آن زمان ۳۹ ساله بودم و اگر آن جا می رفتم ممکن شوهر پیدا نمی تواستم و من از رفتن به آن جا منصرف شدم، مگر تا زمانی که عروسی نکنم.
من دو بار در نامزدی ام شکست خوردم، بار اول نامزدم در اثر حادثه ترافیکی کشته شد و بار دوم نامزد دیگرم در در مین پاکی کار می کرد که در جریان کار در اثر انفجار شدن یک مین او هم کشته شد، که این دو بار شکست خوردن در عروسی کردن مردم مرا بد قدم فکر می کردند و می گفتند که پاکیزه یک دختر شوم و بدبخت است و فکر می کردند که، اگر کسی او را بگیرید حمتاً به کدام بلا گیر می ماند که همین دلیل باعث شد که دیگر کسی به خواستگاری ام نیایند و من حتا تا سن ۳۹ ساله گی مجرد ماندم، به ویژه همه زنان خیلی این گپ را دامن می زدند که کسی پاکیزه را به پسرش نگیرد که او یک دختر نکبت و بد شگون است و نامزد کُش است، این حالت خیلی مرا رنج می داد؛ اما من در کار استادی خویش مصروف بودم و کم تر به این چیزها فکر می کردم.
داستان از جای آغار می شود که، بعد از وفات پدر و مادرم من در خانه تنها ماندم و در کشور ما زنده گی کردن یک دختر به شکل تنهایی خوب نیست و من دختر خاله ام را که تازه عروسی کرده بود و در خانه های کرایی زنده گی می کرد او را خواستم که کوچش را به خانه ما بیاورد و هم من از تنهایی نجات پیدا کنم و هم آن ها از پرداخت کرایه راحت شوند که سرانجام من با آن ها زنده گی نو شروع کردیم.
خاله ام پسر مجردی داشت به نام شاه پور که آن زمان در دانشگاه رشته روان شناسی می خواند را و هر روز جمعه به خانه خواهرش یعنی به خانه ما می آمد.
می خواهم کمی درباره شاه پور کمی به شما بنویسم؛ شاه پور پسر زیاد زیبا نیست اما نسبتاً جذاب است و هم چنان خیلی خودش را دوست و یک پسر مُد روز است و خیلی دوست دارد که بدنش جذاب جلوه کند و همیشه به لباس، به ورزش و به اخلاق اجتماعی توجه دارد و خیلی یک پسر سخت کوش و زحمت کش است و نمی خواهد مانند دیگر پسرها وقتش را تلف کند و هرگاه بیکار می شود خودش را به کتاب خواندن مصروف می کند و می خواهد که هر لحظه یک چیز نو را یاد بگیرید، فکر کنم رشته ورزش مشت زنی یا بوکس را پیش می بَرَد و خیلی دوست دارد که حالت های روحی انسان ها را مورد بررسی قرار بدهد که به همین دلیل رشته روان شناسی را خوانده است؛ خلاصه گپ شاه پور یک مرد واقعی است و او خوب می داند که اگر کسی در بین ران هایش خایه داشته باشد باید مرد واقعی باشد؛ هستند مردانی که خایه دارند اما هیچ خاصیت مردانه گی را ندارند و اگر خوبی های شاه پور جان عسل مانند را برای تان بنویسم شاید داستان خیلی دراز شود. داستان کوتاه؛ زمانی که شاه پور به خانه همشیره اش می آمد من هم خیلی با او قصه می کردم، کم کم من معتاد شده بودم تا شاه پور به خانه ما بیاید تا از قصه های جالبش خنده کنم، من از خوش رویی شاه پور حیران مانده مانده بودم و حتا من و خواهرش را به روزهای جمعه به جاهای تفریحی مانند باغ بابر، پغمان، قرغه و دیگر جاها می بُرد که خیلی زیاد خوش می گذشت، به همین شکل سال آخرش در دانشگاه بود که من متوجه شده ام که عاشق شاه پور شده ام و اگر او را نبینم ممکن دیوانه شوم، اما او نسبت به من خیلی کم سن بود و عاشق شدن من به او غیر طبیعی به نظر می رسید، حتا برخی شب ها گریه می کردم که، ای کاش شاه پور هم سن می بود تا با او عروسی می کردم.
من در آن زمان ۳۸ ساله بودم و شاه پور ۲۵ ساله شده بود.
تصادفی یک روز جمعه همشیره اش به خانه پدر شوهرش رفته بود و من در خانه تنها بودم که در همین زمان شاه پور به خانه ما آمد، زمانی که او را دیدم از خوشی در لباس هایم جا نمی شدم، گفت، همشیره ام کجاست؟ گفتم، به خانه خُسُرش رفته است؛ گفت، پس من می روم، گفتم، کجا می روی؟ گفت، خوب نیست که منُ تو تنها در خانه باشیم، من گفتم، پس بیا که به چَکَر و گردش برویم، بعد از فکر گفت، درست است، ما رفتیم به قرغه، من از دیدن شاه پور خیلی لذت می بردم و همیشه افسوس می خوردم که کاش او به اندازه سن من می بود، به هر حال، وقتی که انسان عاشق شود او ممکن عقل و وجدانش را فراموش کند و من در این فکر هم نبودم که کسی مرا با او ببیند که من با یک پسر مجردی که خیلی از او بزرگ است به چکر می رود.
داستان کوتاه؛ او از دیدن قرغه لذت می بُرد و من از دیدن او لذت می بُردم، من آن زمان مانند کودکان فکر می کردم که، ناگهان از دهنم برآمد که، شاه پور من تُرا بسیار دوست دارم و می خواهم با تو عروسی کنم؛ بعد از این که گپم را شنید خنده اش گرفت و گفت، پاکیزه این دیگر چه گونه مزاح است؟ من گفتم، به خدا مزاح نمی کنم و من عاشق تو شده ام و بدون تو زنده گی نمی توانم؛ باز هم باورش نشد، اما زمانی که در چشمانم اشک را دید پی بُرد که من راست گفته ام و چه می کشم؛ در فکر فرو رفت و گفت، پاکیزه درست که انسان گاهی عاشق می شود اما باید تو حدت را می شناختی و به یک مرد هم سن و هم سالت عاشق می شدی، من که نسبت به تو خیلی کوچک تر هستم و این چه طور امکان دارد که مادرم راضی شود تا من با تو عروسی کنم؟ گفتم، خلاصه گپ تو مرد هستی یا نه؟ گفت، بله مرد هستم، گفتم، وقتی که مرد هستی زمانی یک دختر به تو صدا می کند که من می خواهم با تو عروسی کنم و تو بی غیرتی می کنی؟ بعد از این کمی در فکر فرو رفت گفت، پاکیزه، من در این باره فکر می کنم و بعد از آن برایت جواب می دهم، گفتم، درست است و منظره قرغه خوشش نیامد و گفت، بیا که برویم.
شاه پور از آن پسرهای کُند ذهن نیست، او خیلی آدم متفکر است و در این باره خیلی فکر کرده بود، به ویژه او خوب می دانست که من دو تا نامزدم را از دست داده ام و یک عمر مجردی را دیده ام و شهوت در بدنم نزدیک انفجار شدن است.
سرانجام، بعد از یک هفته شب هنگام به من زنگ زد و گفت، من با تو با یک شرط عروسی می کنم، گفتم، بگو شرطت را؟ گفت، من به کودکان کوچک خیلی علاقه دارم، اگر تو باردار نشدی چه کنم؟ گفتم، اگر باردار نشدی من خودم برایت یک دختر زیبا را پیدا می کنم و عروسی تان را برگزار می کنم و دیگر این که من از تو فقط می خواهم تا آخر عمر در کنارم باشی چون، خیلی خیلی و خیلی تُرا دوست دارم، گفت، درست است من با تو عروسی می کنم؛ گفتم، خانواده را راضی می توانی تا تُرا اجازه بدهند که با من عروسی کنی؟ گفت، راضی کردن خانواده ام به دست خودم و من می توانم که چه طور آن ها راضی کنم، گفتم، تشکر شاه پور جاااان زنده باشی.
خلاصه گپ، من با شاه پور به زور عشق و بر خلاف نظر مردم عروسی کردم.
زمانی که من در شب اول با او رو به رو شدم فکر نمی کردم که من عروسی کرده ام و می پنداشتم که خواب می بینم، بعد از این که دانستم که این شب را در بیداری می بینم حتا گریه می کردم به ویژه برای این گریه می کردم که شاه پور را به دست آورده ام و بی نهایت خوش بودم؛ شاه پور مرا در آغوشش گرفت و گفت، پاکیزه بس است دیگر گریه نکن، من هم خیلی در آغوشش احساس آرامش کردم و به همین بهانه برای اولین بار خواستم که یک پسر را ببوسم و زمانی که به بوسیدن شروع کردم و از لذت زیاد تمام بدنم را لرزه گرفته بود.بعد از آن، شاه پور جان گفت، پاکیزه می دانم که سنت نزدیک چهل سال است آیا تا هنوز پرده بکارتت را حفظ کردی؟ گفتم، من می دانستم که روزی عاشق کسی می شوم و به همین خاطر پرده ام را تا اکنون برای عاشقم نگه داشته ام، گفت، پاکیزه تو واقعاً یک دختر عالی هستی، بعد از آن گفت، پاکیزه می خواهی پرده ات را امشب پاره کنم؟ گفتم، نه، امشب نه شب بعدی، گفت، پس امشب باهم چه کنیم؟ گفتم، امشب تا صبح در آغوش هم دیگر می خوابیم و فقط هم دیگر را با بوسه سیر می کنیم، گفت، اما پسران زمانی که بدن برهنه یک دختر ببیند آن ها خودشان را کنترُل نمی توانند؟ گفتم، من عاشقت تو هستم و تُرا مانند جانم دوست دارم و تو می خواهی سر من شهوت رانی کنی؟ گفت، درست است؛ بعد از آن، شاه پور همه لباس هایم را از تن گندمی پوستم بیرون کرد و از دیدن بدنم آتش گرفته بود، بعد از آن، زمانی که آب دهنش را قورت کرد شروع به بیرون کردن لباس های خودش کرد، من به دقت در حال تماشا کردن بودم و زمانی که نیکرش را بیرون کرد احساس کردم که قلبم منفجر شد و نفسم بند بند می شد؛ چون، کیرش برخاسته بود و در نهایت بزرگی اش آمد بود و با همان بدن های برهنه رفتیم به زیر لحاف، مرا هم از پیش رو و هم از پشت سر در آغوشش فشار می داد و کیرش نیز در نقاط بدنم تماس پیدا می کرد و این کارش را خیلی زیاد ادامه داد که در همین زمان بود که، نفسش هایش تُند شد و ناله هایش بیرون شد، گفتم، شاه پور چه گپ شده؟ پیش از این که گپم تمام شود آب کیرش در درز ران هایم پاشیده شد و حتا روی تُشک هم ریخت و برای اولین بار بود که آب کیر را دیدم، بعد از این آب کیرش آمد، کیرش کم کم می خوابید و به همین شکل که بعد از کمی خنده هر دوی ما را برهنه خواب بُرد.
شب دوم که شد، او خوب می دانست که پرده بکارت یک دختر را چه گونه پاره کند، جریان پاره کردن پرده بکارت را این گونه شروع کرد، اول بی نهایت مرا شهوتی کرد، بعد از آن، کوسم را خیلی با واسیلین نرم و چرب کرد و با این کارهایش من دیوانه شده بودم که حتا خودم برایش خواهش کردم که، شاه پور بس کن دیگر من می خواهم پرده ام را پاره کنی، بعد از آن هم کیرش را و هم کوسم را خوب زیاد چرب کرد، بعد از آن کونم را در لب تخت نشاند و در زیر کونم یک بالش را گذاشت و خودش روی زمین ایستاد شد و پاهایم را از هم وا کرد و خیلی به آهسته گی کله کیرش را در لب و در سوراخ کوسم گذاشت و به چند ضربه دیدم که همه کیرش وارد سوراخ شده است، چون خیلی شهوتی شده بودم و درد پاره شدن پرده بکارت را حس نکردم و همین که کیرش را بیرون کرد تمام کیرش خون آلود بود و هم کیرش را و هم کوسم را با دستمال پاک کرد و گفت، پاکیزه؟ گفتم چه؟ با خنده گفت، اکنون تو به یک زن خوب تبدیل شده یی، بعد از آن گفت؛ اما من دیگر امشب با تو سکس نمی کنم، چون زخمت تازه است و ممکن میکرُبی شود و تو باید آب کیرم را با دستت بیرون کنی و کیرم را بخوابانی، گفتم، چه؟ گفت، بیا کیرم را با واسیلین خوب چرب کن تا که آبش بیاید، من هم عمل کردم و با واسیلین خوب زیاد کیرش را چرب کردم، نمی دانم چرب کردن چند دقیقه را در بر گرفت که ناگهان آب کیرش روی شکمش پاشیده شد و گفت، من سرد شدم و سر از فردا شب من می دانم که با تو چه کنم؛ بعد از آن، بازهم تا صبح باهم برهنه و در آغوش هم دیگر خوابیدیم.
بعد از آن شاه پور با من قسمی سکس می کند که اگر برای تان بگویم همه تان چه دختر باشید و یا چه پسر جنُب می شوید و ممکن پاهای تان سست شود، اما تنها همین قدر می گویم که شاه پور هیچ از بوسیدن، از چوشیدن، از لیسیدن، مالیدن و از دیگر کارها سیر نمی شود، راستش شاه پور جان با این کارهایش همه شهوت ذخیره شده ام را در همین چند ماه به مصرف رساند و به من لذت شوهر بودنش را نشان داد و حتا هر شب بینی اش را در بین دو سینه ام می گذارد و بدنم با به شدت بو می کند، چون معتاد بوی بدن شده است و از شنیدن ضربان قلبم نیز لذت می بَرَد.
هفت ماه بعد از عروسی ما یک شب شاه پور به من اقرار کرد که، پاکیزه می دانم که عاشق من هستی و من به خاطری با تو عروسی کردم تا صاحب خانه ات شوم، چون پدرم یک تا خانه دارد و چندین تا پسر و من با این کار خواستم که به خانه تو برسم، اما من اکنون پشیمان هستم، چرا که من هم عاشق تو گندمی پوست شده ام و به خانه ات هیچ کاری ندارم؛ من با این گپش چند بوسه از لبش گرفتم و برایش گفتم که، پس من هم دو تا تحفه برایت دارم، گفت چه؟ گفتم، اول این که من حامله شده ام و دیگر این که پیش برادرم به آسترالیا می رویم، از خوشی نزدیک انفجار شدن بود و حتا از گلویم یک دندان آهسته گرفت.
اکنون ما در آسترالیا با خانواده برادرم زنده گی می کنیم و یک زنده گی رُمانتیک را برای خویش ساخته ایم. من داستان نویس نیستم و این داستان به مراتب لذت بخش تر از این بود، با معذرت که من درست و با جزئیات آن را نوشته نتوانستم و من یعنی پاکیزه همه کسانی که این داستان را خواندند دوست شان دارم؛ سپاس همه ی تان.
پایان/ زمستان ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، هر انسان حق دارد که همسر آینده اش را خودش انتخاب کند.
منتظر داستان های شما خواننده گان نیز هستم.