داستان شوهر افغانی که زن نو را می گایید اما زن کهنه را نمی گایید

مردی که با گرفتن زن دوم کُشته شد!!!
این داستان تکان دهنده است!!!
شوهر افغانی که زن نو را می گایید اما زن کهنه را نمی گایید!!!
فرستنده، زیبا، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره هشتاد و هشتم)
این داستان را یک پولیس زن برایم فرستاده است و این پُلیس داستان یک زن زندانی را برایم فرستاده است و آن زندانی حتا خواهش هم کرده که این داستان را
من پُست کنم تا همه پند بگیرند به ویژه مردان باید بدانند و بفهمند که چند زن گرفتن گاهی زنده گی آن ها را تباه می کند و خودشان این را نمی دانند.
این داستان خیلی دراز است اما کوشش می کنم که آن را خیلی کوتاه برای تان بنویسم و ارزش خواندنش را دارد.
آن زندانی زن برای آن پولیس زن چنین قصه کرده بود.
نامم، بهشته است، سنم ۴۲ ساله شده است با بدن معمولی و من بی سواد هستم.
من در یک خانواده پُر تعداد و فقیر به دنیا آمده ام و زمانی که سنم ۱۸ ساله شده بود من عروسی کردم و از زنده گی مشترک و جدیدم و از شوهرم خیلی راضی بودم، اما در ابتدا نمی دانستم که شوهرم یک مرد خیلی بی عقل و بی شعور می باشد و یک سال زنده گی ما خیلی به خوشی سپری شد؛ راستش شاید شرم هم باشد که، من خیلی یک زن شهوتی هستم و نهایت لذت را از کیر و از بدن شوهرم می بُردم.
بدبختی ما از جای شروع شد که، چهار سال از عروسی ما گذشت، اما ما صاحب فرزندی نشدیم و منُ شوهرم پیش دها دُکتُر سکسولوژی رفتیم و در همه معاینه ها مرا بیمار نشان می داد و شوهرم را سالم نشان می داد، یعنی، مشکل از هم بود و شوهر مشکلی نداشت و من بودم که بیماری سنده گی یا بی فرزندی را داشتم و ما هزاران راه و روش گاییدن را تجربه کردیم و خیلی دواها را خوردم اما من هیچ حامله نشدم.
در کشور ما، زمانی که یک زن حامله نمی شود مردم فکر می کنند که شوهر آن زن نامرد و یا ایزک است و زنش را حامله نمی تواند و همیشه مردم حتا اعضای خانواده شوهرم به او ریش خند می زدند که تو ایزک هستی و زنت را باردار نمی توانی و شوهرم خیلی می رنجید و مرا گناه کار می گفت و همیشه با من دعوا می کرد که از خاطر تو مردم به من ریش خند می زنند و زنده گی ما بی جهت به دوزخ تبدیل می شد و همیشه شوهرم با من جنگ می کرد و اگر جوابش را می دادم حتا مرا لت و کوب می کرد.
داستان کوتاه؛ شوهرم خیلی با من دشمن شد و از شرم مردم مرا طلاق هم نمی داد، یعنی، در فرهنگ ما اگر کدام مرد زنش را طلاق بدهد آن مرد را باز هم بی غیرت می گویند.
زمانی که شوهرم با من دشمن شد، خیلی کم با من سکس می کرد و من از شهوت زیاد نزدیک انفجار می بودم و هر روز رابطه سکسی ما بد و بدتر می شد، چون شوهرم بسیار به راحتی می توانست با زنان فاحشه رابطه بر قرار کند و شهوت خود را سیر کند، اما من جرئت خیانت را به شوهرم را نداشتم و هیچ گاه به فکر سکس کردن با بیگانه ها را در سر نداشتم و من خوب می دانستم که شوهرم پول خود را به زنان فاحشه مصرف می رساند و آن ها را کوس می کند.
مادر شوهرم، نیز خیلی یک زن بد بود و به شوهرم گفته بود که، تو تا کی بی فرزند زنده گی می کنی و تا کی با آن زن سنده می باشی؟ تو پول هایت را جمع کن و من برایت زن دوم می گیرم تا برایت فرزند به دنیا بیاورد و از سر خمی نجات پیدا کنی؛ در نتیجه شوهرم برای گرفتن زن دوم به جمع آوری پول شروع کرد.
آن زمان از عروسی ما ۱۵ سال گذشته بود.
شوهرم، بسیار به راحتی می توانست که پول زنده گی اش را پیدا کند و همیشه کارهای آزاد می کرد چون، او بی سواد بود از کارهای باسوادی بی زار بود، اما در دیگر کارها خیلی زیرک و چالاک بود.
داستان کوتاه؛ اکنون زنده گی ام تاریک می شود؛ سرانجام، شوهرم با کمک خانواده اش زن دوم گرفت و من شدم انباق دار و شوهرم شد مرد دو زنه.
نام انباقم سیمین بود، او خیلی یک زن بد و شیطان بود و کارهای با من می کرد که حتا شیطان را گریه می گرفت، زمانی که شوهرم بیرون از خانه می بود به هر بهانه با من دعوا می کرد، چون من آدم خیلی باحوصله هستم و خیلی در برابرش گذشت می کردم و شب که می شد که به شوهرم شکایت می کردم که، بهشته با من هر روز بی معنا دعوا و جنگ می کند، چون سیمین زن نو بود و شوهرم همیشه به او باور می کرد و مرا لت و کوب می کرد…
زنده گی ام خیلی بد سپری می شد و آن قدر از زنده گی ام بدم آمده بود که حتا حاضر به خودکُشی بودم و سیمین و شوهرم هر گونه ستم را به من اجام دادند و اگر آن بدرفتاری ها، ظلم ها و ستم های شان را برای تان بنویسم داستان خیلی دراز می شود؛ اما یکی از ستم های که به من خیلی زجرآور عذاب دهنده بود این بود.
از زمانی که، سیمین به خانه ما آمد شوهرم با من هیچ سکس نمی کرد و در ابتدای عروسی هر صبح آن ها غسل می کردند و اگر شوهرم غسل نمی کرد سیمین برای این که مرا شکنجه روحی بدهد او غسل می کرد و به من می گفت که، ما هر شب با هم سکس می کنیم. خانه ما با دیگر تجهیزاتش دو تا اتاق داشت، سیمین با شوهرم در اتاق خواب ما می خوابیدند و من در اتاق مهمانه خانه می خوابیدم.
دشمنی بین من و سیمین هر روز شدت می گرفت و سیمین برای این که مرا از طرف شب عذاب بدهد زمانی که با شوهرم سکس می کرد خیلی ناله های بلند سکسی می کرد تا مرا شکنجه بدهد و راستش من واقعاً از این حالت شکنجه روحی می شدم، چون من خیلی یک زن شهوتی و سکس دوست هستم.
ناله های سکسی سیمین مرا دیوانه می کرد و هر روز من بیماری افسرده گی ام زیاد می شد.
زنده گی ام زمانی تاریک شد که، سیمین حامله شد و شوهرم با سیمین خیلی خوش بود و زمانی که پسرشان به دنیا آمد راستش من هم خیلی خوش بودم چون، یک عمر بی فرزندی را دیده بودم، اما شوهرم با سیمین کارهای کردند که من از تولد شدن آن پسر خوش نباشم.
بعد از تولد رستم، شوهرم همیشه به من طعنه می داد که، تو هیچ زن نیستی و آن کوست هیچ ارزش ندارد، سیمین بعد از یک سال به من پسری به دنیا آورد اما تو در نزدیک بیست سال حتا یک طفل هم نتوانستی که بزایی.
رستم سه ساله شده بود و در این سه سال من بیست سال پیر تر نسبت به سنم دیده می شدم.
خلاصه؛ زنده گی کردن برایم خیلی تلخ شده بود و دیگر نمی توانستم که به آن گونه زنده گی ادامه بدهم که، به شوهرم گفتم که طلاقم را بدهد، اما او طلاق دادن را ننگ می دانست و او می خواست که من تا آخر عمر مانند کنیزها به او آش پزی و دیگر کارهای خانه را انجام بدهم.
زمانی که دانستم طلاق گرفتن ناممکن است تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم، اما ناگهان یک چیز خیلی شیطانی به ذهنم رسید و آن این بود که، پیش از مُردن باید از سیمین و از شوهرم انتقام بگیرم که در نتیجه، خیلی یک تصمیم ظالمانه گرفتم، یعنی من یک شب در دیگ عذا زهر ریختم که در نتیجه، سیمین، شوهرم و رستم هر سه شان از بین رفتند، دیدن مرده های آن ها خیلی یک صحنه ترسناک را ساخته بود.
می خواستم که من هم خودکُشی کنم، اما پیش از خودکُشی چندین جیغ بلند زدم، آن قدر جیغ زدم که حتا از بینی ام خون جاری شد و از شدت فشار روحی حتا بی هوش شدم، زمانی که به هوش آمدم، دیدم که در شفاخانه هستم و زن همسایه ما در اتاقم است، چون آن ها نمی دانستند که گپ شده است و همه ما را به شفاخانه آورده بودند.
زمانی که من بی هوش شده بودم، همسایه چپ ما خیلی دوستان خوب شوهرم بودند و آن ها خیلی دست و پاچه شده بودند و آن ها هر قدر که به دروازه تک تک کرده بودند کسی دروازه وا نکرده بود و آن ها با مشوره دیگر همسایه ها از روی ناچاری از سر دیوار به خانه ما پایین شده بودند و دیده بودند که همه ی ما بی هوش هستیم.
خلاصه، دُکتُران به سرعت تشخیص دادند که، آن سه نفر به واسطه زهر از بین رفته اند و پای پولیس به شفاخانه رسید و در پایان من شدم زندانی، چون همه چیز را دانه به دانه به قاضی اقرار کردم؛ زمانی که همه چیز را به قاضی گفتم خیلی یک احساس آرامش به من دست داد و از خودکُشی کردن منصرف شدم.
اما اکنون داستان کمی جالب تر می شود؛ زمانی که من زندانی شدم، برای این که غم های زنده گی ام را فراموش کنم در آش پز خانه زندان کار می کردم و کارم شُستن ظرف ها و پاک کاری آش پز خانه بود؛ به گذر زمان، شاید بعد از گذشت دو هفته من با یک پولیس مرد آشنا شدم، آن پولیس در بخش لوژستیک کار می کرد و راننده موتر عذایی بود و برای آش پز خانه مواد غذایی خام می آورد، آن مرد خیلی یک مرد خوب است و خیلی به سرعت با من دوست شد، راستش او قصد نداشت تا با من سکس کند، اما من سه سال شده بود که سکس نکرده بودم و دلم به خاطر کیر خیلی تنگ شده بود و هم چنان آن مرد خیلی جذاب هم است و نگذاشتم که از دستم سالم برود و من او را دعوت به سکس کردم، چون مردها از نگاه جنسی خیلی زود تحریک می شوند و خیلی زود پیشنهادم را قبول کرد و خودم فکر می کردم که، من سنده هستم و باردار نمی شوم، یک روز خیلی زیرکانه با آن پُلیس در آش پز خانه در پشت دو تا دیگ بزرگ چنیدن بار در دو ماه باهم سکس کردیم، اما آن چه که خیلی برایم تعجب برانگیز است این است که، من از آن پُلیس در سن ۳۹ ساله گی حامله شدم؛ چون من درمان شده بودم، یعنی بیماری سنده گی ام درمان شده بود، اما در اواخر شوهرم با من سکس نمی کرد تا من حامله شوم، در زندان باز هم من با موج از انتقادها رو به رو شدم که، من از کی حامله شده ام و من خیلی زیرکانه به مردم گفتم که، من چند روز پیش از زندانی شدنم و چند روز پیش از قتل شوهرم با او سکس کرده بودم و این طفلی که در شکمم است از شوهرم می باشد که در نتیجه، مردم پشتم را رها کردند.
اما من یعنی، زیبا همان پولیس زن از روز اول به بهشته شک کرده بودم که، او می خواهد با آن مرد پولیس راننده رابطه برقرار کند.
بهشته چنین ادامه داد: زمانی که من حامله شدم خیلی غمگین شدم، چون اگر شوهرم باعقل می بود و زن دیگر نمی گرفت و من از او حامله می شدم، نه من زندانی می شدم و نه او می مُرد و خیلی هر دوی ما خوش می بودیم؛ اگر من حامله می شدم نمی دانم به چه اندازه شوهرم خوش می شد؟ اکنون من یک دخترک سه ساله دارم و تا اندازه ی غم های زندان را بار دخترکم فراموش کرده ام.
این بود داستان غم انگیز بهشته که خواندید و از زنده گی مردان دو زنه و یا چند زنه پرده برداشت.
کاش شوهر بهشته او را طلاق می داد و یا کودکی را به فرزند خوانده گی می گرفتند و این فجایع هرگز رخ نمی داد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داستان؛ در دنیای مدرن امروزی، زنده گی دو زنه و یا چند زنه چنین فجایع را شاید در برداشته باشد، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن را فراموش نکنید.