مریم، بیگناه تباه شد داستان سکسی افغانی جدید

آب منی بالای کون رئیس مریم
آب منی بالای کون رئیس مریمgap3xy

مریم، بیگناه تباه شد!!!
فرستنده، مریم، ناشناس، یک دختر بیگناه ایرانی!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من مریم است، شانزده سال دارم، چهار ماه پیش از خانه مسکونی ام از شهرستان … فرار کردم؛ می پرسید که چرا فرار کردی؟ برای تان می گویم، من فرزند بزرگ خانواده هستم و به غیر از من دو فرزند دیگر نیز داشتند.
یک روز زودتر از ساعت مقرر، مدرسه ما تعطیل شد و من زود به خانه آمدم و با تعجب دیدم که پدرم در خانه است، چون پدرم کارمند بود و در آن موقع روز برایم حیرت آور بود که در خانه باشد، وقتی از پدرم پرسیدم برایم گفت، یک تلویزیون دیگر برای مادرت خریده ام که در اتاقش ببیند و مزاحم شما نشود، با تعجب در دلم گفتم که، مگر مادرم تا حال مزاحم ما بود؟
بعد از گذشت دو شب، همه گی خواب بودند و من با تعجب می دیدم که چراغ اتاق خواب پدر و مادرم هنوز روشن است، خیلی برایم عجیب بود، چون پدرم دیگر شب ها در این ساعات شب خواب خواب بود.
اتاق خواب پدر و مادرم چسبیده به اتاق خواب من و برادر و خواهر کوچک ترم بود و من در بخش سالون پذیرایی خانه مشغول در خواندن بودم، سکوت در خانه حکم فرما بود و من هنوز متعجب بیداری پدرم بودم؛ دقایق بعد صداهای خاص که قبلاً برایم ناآشنا بودند به گوشم آمد مثل، ناله کردن، نفس نفس زدن، آه و واه کردن کسی به گوشم متواتر می آمد و گاهی با واژه گان زبان انگلیسی همراه بود، یعنی پدر و مادرم فیلم های سکسی آمریکایی می دیدند.
خیلی کنج کاو شده بودم و یواشکی و آهسته به حیاط (هویلی) رفتم و از پنجریه (کلکین) که در هویلی بود و از میان پرده های شکل توری و یا جالی جالی مانند بود من تصاویر شرم ناک و فیلم سکس را که در تلویزیون پدر و مادرم پخش می شد دیدم و پدر و مادرم کارهای آن فیلم ها را تقلید می کردن و مانند آن فیلم ها یک دیگر خود را … می دانید که چه می کردند، حتا آن ها مانند آن فیلم ها دستگاه تناسلی یک دیگر خود را می مکیدند (می چوشیدند).
بعد از دیدن آن صحنه ها مرا خشک زده بود، نه می توانستم چشم بردارم و نه می توانستم برگردم.
آن شب من تا صبح بیدار ماندم و به صدای تپش قلبم گوش می دادم، سرم گیج می رفت و حالت تهوع (دل بدی) داشتم.
خلاصه فردا شب، فردا شب و شب های دیگر آن صحنه ها تکرار شد و من هوشمندانه به اتاق خوابم می رفتم و وقتی که خیال پدر و مادرم راحت می شد، می رفتم در هویلی و ساعت ها بدون آن که بدانند فیلم ها و جریان سکس پدر و مادرم را نگاه می کردم.
چندین روز به همین گونه گذشت، نمی دانستم چه کار کنم و با کی حرف بزنم؟
خلاصه، یک روز به ناهید که هم کلاسی ام بود و شنیده بودم که در زنگ های تفریح سیگار (سگرت) می کشد و چندین تا دوست پسر دارد، برایش این موضوع را گفتم و او با خنده چنین گفت، خاک بر سرت تو هم می توانی از این حالت حال کنی و لذت ببری و بیا که برایت تا چند تا فیلم های سکس باحال بدهم و در اتاقت آن را ببین و حال کن و کیف ببر.
من با تعجب به او نگاه کردم و ناخودآگاه چند فیلم سکس از او در موبایلم کُپی کردم، آن زمان من شده بودم گمراه و بیگناه به سوی تباهی سوق داده می شدم.
بعد از یک هفته، ناهید برایم گفت که، فردا روز جمعه است و ما مهمانی داریم بیا به خانه ما.
من با هر زحمتی که بود مادرم را راضی کردم و به مهمانی رفتم؛ برایم خیلی جالب بود در آن مهمانی خیلی از پسرها و دخترها حضور داشتند.
وقتی که به آن پسرها نگاه می کردم به یاد آن فیلم ها و به یاد جریان سکس پدر و مادرم می افتادم.
خلاصه ناهید مرا با یک پسر خوشگل آشنا کرد و من با اولین لب خند در دستان او جا گرفتم و او اولین دوست پسر برایم بود.
آن پسر برایم یک نوشیدنی را آورد و با آن نوشیدنی یک تا قرص (گولی) هم داد و گفت، این قرص را بخور، پرسیدم این قرص چه خاصیتی دارد؟ با خنده گفت، نترس، بخور نمی میری!
آن قرص را خوردم؛ لحظات بعد، یک احساس عجیبی داشتم و می خواستم که پرواز کنم و از خوشی داد و جیغ بزنم؛ بعد از آن خودتان می دانید که من با آن پسر چه کار شرم آوری را انجام دادم و من معتاد آن مهمانی ها شدم.
من زمانی که خودم را در آیینه می دیدم که صاحب یک فرزند نامشروع در شکمم شده ام، اول خواستم که خودم را بکُشم اما جرئتش را نتوانستم.
خلاصه حرف، یک روز من و ناهید تصمیم گرفتیم که از خانه فرار کنیم.
از غیبت و از نبود مادرم در خانه استفاده کردم، مقداری پول و طلاهای او را برداشتم و با ناهید و دو پسری که دوستان جدید ما بودند به تهران آمدیم.
ناهید خیلی زرنگ بود و ما را به طرف شمال شهر بُرد و در آپارتمانی ساکن شدیم.
صبح روز بعد…
از شدت خسته گی نفهمیدم که چند ساعت خوابیده ام، هوا روشن شده بود و نور آفتاب در اتاق آمده بود.
سکوت عجیبی در اتاق حکم فرما بود، دلم شور می زد و ناهید را صدا کردم اما هیچ کس جوابم را نداد و با خود گفتم، حتماً رفته اند به خرید و من با آرامش فراوان صبحانه را خوردم. ساعت دو بعد از ظهر شده بود و دلم شور می زد.
ناگهان صدای چرخیدن کلید دروازه را شنیدم و با شتاب رفتم دروازه را وا کردم، که ناگهان دو تا مرد بزرگ هیکل را در برابر چشمانم دیدم و با حیرت پرسیدم که شما کی هستید؟
یکی از آن مردها سیلی محکمی به صورتم زد و گفت، خفه شو عوضی! تو از امروز مال ما هستی و من زدم زیر گریه…
آن ها مرا در آن جا بیش تر یک هفته زندانی کرده بودند و مرا مجبور به انواع سکس های خشن کردند، حتا آن ها مرا مجبور کردند تا کیرشان را مک بزنم، بلیسم و بچوشم و هم چنان آن ها کُس را کنار بگذار که کونم نیز می کردند و با همین خشونت ها بود که طفلم سقط شود.
بیش تر از یک هفته به همین گونه گذشت؛ هفته بعد از آن، من از صبح تا شام مردان و زنان مختلفی را پذیرایی می کردم به ویژه مردان خوک صفت با کیرهای بزرگ شان مرا خیلی اذیت می کردند.
از قیافه خودم بدم می آمد، خیلی گریه می کردم.
سرانجام تصمیم گرفتم که از این جهنم فرار کنم و از غفلت زندان بان استفاده کردم و هر چه در توان داشتم دویدم و سرانجام سر از کلانتری (حوضه پولیس) در آوردم و هر چه که بود برای شان گفتم و پُلیس (پولیس) ها به آن آپارتمان رفتند و آن جا کسی را نیافتند، یعنی آن ها دانسته بودند که من نزد پُلیس رفته ام.
چون من از خانواده ام متفر شده بودم برای پولیس نگفتم که از کدام شهر و از کدام خانواده هستم.
و زمانی که آن ها دیدند من راجع خانواده ام حرفی نمی زنم مرا تحویل کانون باز پروری (پرورشگاه) دختران بی سرپرست دادند.
حالا شب از رؤیاهای خود به کانون گرم خانواده ام فکر می کنم و به صورت معصوم برادر و خواهرم فکر می کنم، اما پدر و مادرم را نفرین می کنم و هرگز دوست ندارم که آن ها دوباره ببینم، زیرا آن ها عامل بدبختی خود می دانم! که زنده گی ام را از من گرفتند.
بی توجهی و غفلت پدر و مادر تا این اندازه فرزندان شان را بدبخت می کند.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
شما هم داستان روان کنید.
دلیل اتفاق داستان؛ پدر و مادر نادان بود که، درباره رفتار سکسی شان غفلت کردند.
کُمنت دادن از یادتان نرود.7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 5 =