پدری که دخترش را در قمار باخت داستان سکسی افغانی جدید!

کیر در کوس زن افغان عکس
کیر در کوس زن افغان عکس

پدری که دخترش را در قمار باخت!!!
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
این داستان از یکی از فرهنگ های بد مردم افغانستان حکایت می کند.
نامم کیهان، سنم ۲۶ ساله، با قد کمی بلند، با جلد سفید، موهای خُرمایی و با بدن کمی چاق هستم.
سنم ۷ ساله بود که پدر و مادرم در جنگ های داخلی کشته شدند و یگانه فرزند خودشان را تنها گذاشتند، کاکایم (عمویم) سرپرستی مرا به گردن گرفت، او آدم بیش از حد بی شعور می باشد و هر گونه جرم و گناه را مرتکب شده است و نیز مرتکب می شود، او دو تا زن و ۱۵ تا فرزند دارد، او مرا برای غلام کردن خواست که بزرگ کند، چون با پدرم روی مسایل توزیع مراث دعوا کرده بود و سخت با پدرم در دل دشمنی داشت و برای این که زمین های پدرم را از من بگیر تا باشد از پدرم و از من انتقام گرفته باشد.
تا صنف ششم مرا اجازه داد که درس بخوانم، همین که سنم ۱۲ ساله شد از مکتب رفتنم جلوگیری کرد و مرا مجبور کرد که در سر زمین های زراعتی اش کار کنم و از حیواناتش نگه داری به عمل بیاورم.
او آدم پول دار می باشد و با خان قریه بسیار دوست می باشد و بیش تر از نیم دارای اش را از راه قمار زدن به دست آورده است و هم با پول قرض دادن به فقرا زمین های آن را غضب کرده است، او در قمار بازی بسیار مهارت دارد و حتا در خانه اش یک قمارخانه دارد، او کسی بود که همه آرزوهایم را نابود کرد و من و زنده گی من برایش ارزش نداشت، او و فرزندانش از هر گونه ظلم و ستم بر سر من روا داشتند، اما من بسیار آدم حساس هستم وضیعت را درک کرده بودم و با صبر و حوصله منتظر فرار کردن بودم و منتظر بودم که به حد کافی بالغ شوم، او بی نهایت مرا درد داد که گفتن آن ها این داستان را دراز می کند.
داستان کوتاه، تازه سنم ۱۹ ساله شده بود و برای فرار از گیر او نقشه می کشیدم، در همین زمان بود که او در قمار یک بی چاره را شکار کرد و همه هست و بودش را بُرد و بی چاره را تا گلو غرق قرض کرد، او بدبخت آن قدر از کاکایم قرض دار شده بود که ناچار شد دخترش را به جای قرضش به کاکایم نکاح کند، با تأسف که این نقشه کاکایم بود که دختر او را شکار کند که کام یاب هم شد، در نتیجه کاکایم سه زنه شد.
کاش او دختر را به یکی از پسرهایش نکاح می کرد اما کو عقل، او خودخواه۵۲ ساله با دختر ۱۸ ساله نکاح کرد، نام او دختر مژگان می باشد که کاملا یک انسان تکیل نیز است اما او اکنون خانم من می باشد، این که او چه گونه خانمم من شد برای تان می نویسم.
مژگان زمانی که در قید نکاح کاکایم در آمد و به خانه جدیدش آمد مقاومت را در برابر کاکایم شروع کرد، مژگان اصلا نمی خواست که او پیر بی شعور را به عنوان شوهرش قبول کند، این کار مژگان کاکایم را سخت خشمگین ساخت، برای تسلیم شدن مژگان بسیار تلاش کرد و او را بسیار شکنجه کرد حتا او را در زیرزمینی خانه زندانی کرد، اما مژگان تسلیم شدنی نبود، کاکایم فکر می کرد که مژگان را مانند گوسفندانش خریده باشد.
این کارهای کاکایم دو زن دیگر کاکایم را نیز خشمگین کرد و آن ها به کاکایم عذر می کردند که مژگان را دوباره به خانه پدرش ببرد اما کاکایم نیز ضد و لج کرده بود و همیشه غُر می زد که او زن نکاحی من است.
راستی دلم برای مژگان بسیار می سوخت چون او بی گناه مانند من شکار شده بود، او یک سیاه سر بود و چه جرم کرده بود و به کدام گناه این گونه شکنجه می شد و جسم نازک و لطیفش را این گونه آزار می داد، زمان به کُندی می گذشت و مقاومت مژگان هم چنان ادامه داشت.
زمانی که کاکایم در خانه نمی بود دو زن دیگر کاکایم مژگان را از زیرزمینی بیرون می آوردند تا کمی خود را در نور آفتاب گرم کند و از بخت بد مژگان زمستان تازه شروع شده بود، یک روز مژگان را دیدم که حالت روحی و جسمی اش بسیار خراب شده است و بسیار لاغر نیز شده بود، با خود گفتم که اگر این گونه ادامه پیدا کند مژگان روزی خواهد مُرد، همان روز برای فرار هر دوی ما از آن زندان سیاه نقشه کشیدم.
درباره فرار بسیار نقشه ها در ذهنم آمد که همه گی شان خطرناک و ترس آور بودند، اما برای فرار دادن مژگان باید یک کار می کردم، سرانجام تصمیم گرفتم که باید به کمک یاسمین (زن بزرگ کاکایم) مژگان را فرار بدهم چون یاسمین نیز مانند من دلش برای مژگان بسیار سوخته بود و هم با من نیز رفتار خوب داشت او می توانست ما را کمک کند.
یک دل را هزار دل کردم و نقشه فرار را به یاسمین گفتم، یاسمین از کاکایم بسیار ترس داشت اول گپم را رد کرد اما بعد از بسیار عذر و زاری و با گذشت دو روز قانعش کردم که ما را در فرار کردن کمک کند، یاسمین مژگان را قانع ساخته نتوانست چون مژگان فکر می کرد این یک دسیسه کاکایم باشد از سوی دیگر کاکایم باعث شده بود که مژگان از همه مردان نفرت پیدا کند او مرا نفر کاکایم می دانست، اما یک شب خودم را پنهانی به مژگان رساندم و او را به بسیار مشکل قانع کردم و او سرانجام به من باور کرد و پذیرفت که با من فرار کند. یاسمین از دست کاکایم بسیار ستم ها را دیده بود او می خواست با این کار از کاکایم انتقام بگیرد و درباره مرگ زنده گی نیز فکر نمی کرد و یاسمین برعلاوه که ما را در فرار دادن کمک کرد همه طلاها و زیوَرآلات خانه و پول های کاکایم را نیز به ما داد که با خود آن ها را ببریم.
برادر یاسمین راننده است و مسیر همه روزه اش تا کابل است، یاسمین مرا به نزد برادرش فرستاد تا داستان را به او نقل کنم و ما را در فرار کردن تا کابُل کمک کند، کاکا فرهاد (برادر یاسمین) پذیرفت که به ما کمک کند چون او نیز از کاکایم سخت نفرت داشت.
نقشه ما به راه افتاد ساعت یک شب بود که یاسمین با مژگان در دهن دروازه کوچه جای که من منتظر بودم با ترس و لرز رسیدند، در آن نیمه شب فرار کردن ناممکن بود، من و مژگان در یکی از باغ های کاکایم جای که از قبل آماده کرده بودم رفتیم و در آن جا تا نزدیک صبح بودیم، در ابتدا کمی ترس داشتیم اما هر قدر که زمان می گذشت ترس ما نیز افزایش می یافت، ساعت سه شب بود که باغ به باغ خود را به خانه کاکا فرهاد برادر یاسمین رساندیم و او ما را به سرعت به کابُل رساند.
همین که به کابُل رسیدیم خودمان در میان شش میلیون نفوس کابُل پنهان کردیم، برای بار اول بود که به کابُل آمده بودم، مردم بسیار زیاد بود هر کس در کار خود مشغول بود کسی به کسی کاری نداشت و هیچ کس از ما نپرسید که شما کی هستید؟ از کجا هستید؟ با هم چه رابطه دارید؟ هیچ و هیچ.
ما هر دو مانند دو پرنده ی که از قفس فرار کرده باشند احساس راحتی می کردیم و آن چه که ما را بسیار خوش می ساخت مقدار زیاد پول و طلا بود که با خود داشتیم، در راه کاکا فرهاد برای ما مشوره داد که برای امشب در یک هُتل بروید و شب را بگذرانید و شب برای فردا تصمیم بگیرید که چه باید بکنید.
اما مژگان بسیار زیاد مریض بود ما برای دوازده روز در همان هُتل ماندیم و مژگان را به سه دُکتُر (داکتر) نشان دادم و در مدت بیست روز مژگان کاملا درمان شد.
ما بیش تر از یک ماه در کابُل بودیم بعدا رفتیم در دوردست ترین شهر افغانستان و زنده گی کوچک خود را آغاز کردیم و همه چیز را از نو شروع کردیم و ما خود را از کاکایم بسیار دور کردیم که ناممکن است ما را پیدا کند اما گاهی به یاد یاسمین دلم تنگ می شود که بر سر او چه خواهد آمده باشد؟ نمی دانم که کاکایم دانست که یاسمین ما را کمک کرده یا نه.
خانه کاکایم برایم مانند هر روز مردن بود اما تصمیم گرفتیم که یا مرگ و یا هم زنده گی و باید از این زندان سیاه فرار کنیم، راستی در جریان فرار کردن بسیار ترسیده بودیم.
همین که زنده گی ما را از سر گرفتیم باهم نکاح کردیم و از فرار ما هفت سال می گذرد و خیلی یک زنده گی آرام و لذت بخش داریم، یک تا پسر و دو تا دخترک داریم، کار و بارم راز باشد این را برای تان نمی گویم.
من می خواهم اقرار کنم که، مژگان یک زن است اما غیرت مردانه دارد او با مقاومتش مرا نیز بیدار کرد تا از چنگ آن بی شعور خلاص شوم و امروز هر دوی مان زنده گی خود را مدیون یک دیگر می دانیم و عاشق هم می باشیم و از یک دیگر و از زنده گی خویش نهایت لذت را می بریم.
در پایان می خواهم بگویم که، اگر مظلوم صبر و حوصله کند ظالم بیش تر ظلم می کند پس مظلوم نباید در برابر ظالم صبر و حوصله کند، به ویژه زنان نباید در برابر ستم های بی شعورانه ی مردان صبر و حوصله کنند.
پایان/ بهار ۱۳۹۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 − 3 =