عروس خانمی که پرده بکارت نداشت! داستان جدید سکسی افغانی

شرکت پرده داری داخل افغانستان
gap3xy شرکت پرده داری داخل افغانستان

عروس خانمی که پرده بکارت نداشت!!!
این داستان از دختری حکایت می کند که در شب اول عروسی پرده بکارت نداشت.
فرستنده، کرشمه، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من کرشمه است، سنم ۲۳ ساله می باشد، وزن و قد مناسب دارم، جلدم گندمی و موها با چشمان سیاه دارم، متهل هستم و یک تا فرزند دارم و زیبایی چهره ام متوسط می باشد، اما از نظر شوهرم زیبا هستم، مکتب را تا صنف ۱۲ خوانده ام، اما همین که عروسی کردم دیگر به درس هایم ادامه داده نتوانستم با وجودی که شوهرم را خیلی تشویقم کرد که درس هایت ادامه بده، شوهرم را بسیار دوست دارم، زنده گی ام خوب به پیش می رود و اقتصاد ما خوب می باشد.
می خواهم داستان را خیلی کوتاه و عامیانه بنویسم.
پدرم با برادرش پیش از تولد من یک جا زنده گی می کردند و نیز می کنند، من فرزند سوم خانواده ما هستم، همین که من تولد شدم، دختر کاکایم (اناهیتا) نیز بعد از چهار ماه از تولد من او نیز به دنیا آمد، ما در یک خانه به سرعت بزرگ می شدیم، همین که هفت ساله شدیم یک جا و در یک مکتب و در یک صنف ما را شامل کردند، خیلی باهم دوستان نزدیک و صمیمی بودیم، همیشه هر کار ما باهم یک جا بود، درس خواندن باهم، خنده کردن باهم، قصه کردن باهم، بازی کردن باهم، مهمانی رفتن باهم، خلاصه همه چیز زنده گی ما باهم بود، حتا به خواهش ما یک رنگ لباس هم می پوشیدیم، گفتن این چیزها داستان را دراز خواهد کرد و تنها می خواهم همین قدر برای تان بگویم که ما باهم دو دوست جانی جانی بودیم.
زمان به سرعت می گذشت و ما هم به سرعت بزرگ می شدیم و سن ما هفده ساله شده بود که روی مسایل سکسی و از کارهای که بین زن و شوهر رخ می داد باهم گپ می زدیم و در این باره فکر می کردیم، کم کم از لذت شهوت آگاهی پیدا می کردیم و خیلی باهم روی این موضوع باهم گفت و گو می کردیم، در همین زمان بود که ما به شبکه اجتماعی فیس بوک نیز دست رسی پیدا کردیم و شبانه روی مسایل سکسی به ویژه روی عکس های سکسی تحقیق و جست و جو می کردیم، داستان کوتاه.
فیس بوک لعنتی ما را بسیار شهوت کرد و در بین من و اناهیتا برخی کارها هم رخ داد، نمی خواهم آن کارها را برای تان بنویسم، چون می شرمم، اما فقط می خواهم بنویسم که برخی شب ها من و اناهیتا در سر یک تُشک و زیر یک لحاف برهنه در آغوش هم دیگر می خوابیدیم و از هم دیگر بسیار لذت می بریدیم، شهوت لعنتی ترس را از بین می بَرَد، یعنی نمی ترسیدیم که کسی ما را گیر نکند، راستش من و اناهیتا درباره پرده بکارت می دانستیم که آن پرده را دخترها و دوشیزه ها دارند و اگر آن پرده پیش از عروسی پاره شود برای عروس از طرف داماد مشکل ایجاد می شود، اما باز هم در این باره بسیار بی تفاوت بودیم.
یک شب باز باهم درباره سکس کنج کاوی می کردیم و کاش آن شب در زنده گی ما نمی بود، ما از طریق فیس بوک چند تا فیلم سکس پیدا کردیم و آن ها را خیلی با هیجان و تشنه گونه دیدیم و از جریان سکس کردن زن و شوهر مکمل آگاه شدیم که در نتیجه بسیار شهوتی شده بودیم، من کوسم را به شدت مالش می دادم چون، بی خود شده بود، ناخودآگاه انگشتم داخل کوسم شده بود و من ندیده بودم و پرده ام پاره شد، چون شهوتی شده بودم که درد پاره شدنش را هم حس نکردم و از آن خون جاری شده بود که ناگهان اناهیتا جیغ زد و گفت، کرشمه چه کردی پرده ات را پاره کردی!!!.
وقتی که دیدم خیلی ترسیدم و دستم را به سرعت دور کردم، اما بسیار دیر شده بود، چون پرده ام پاره شده بود.
آن شب خیلی گریه کردم و بی اندازه ترسیده بودم، چون فکر می کردم که زنده گی ام تباه شد و آبروی خود و از خانواده ام را برده ام، کار از کار گذشته بود چیزی از دست ما ساخته نبود و اناهیتا بسیار زیاد مرا دل داری می داد که به این مشکل یک راه حل پیدا می کنیم و از ترس زیاد حتا به مادرم هم چیزی گفته نمی توانستیم، چون او ممکن بود مرا خیلی لت و کوب می کرد و شاید مرا به شوهر هم نمی داد.
کم تر از یک ماه به همین گونه گذشت و کم کم برایم عادی شده می رفت، بعد از آن شب من با اناهیتا این کارهای احمقانه را نکردیم و به فیس بوک لعنتی پشت پا زدیم و روی مشکل ایجاد شده فکر می کردیم که چه گونه از این بلاه نجات پیدا کنم، نمی دانستیم که دُکتُرها به این مشکل کدام راه چاره را یاد دارند و حتا نمی دانستیم که شاید آن ها بتوانند پرده ام را دوباره بدوزند، هم چنان ما آزادی درست هم نداشتیم که پنهانی نزد دُکتُر برویم.
من با این مشکل یک سال و پنج ماه درگیر بودم، همین که مکتب را تمام کردم نمی دانم از بخت خوبم بگویم و یا از بخت بدم، برایم یک خواستگار پیدا شد، چون آن پسر و خانواده اش با شخصیت بودند و پدر و مادرم بدون مشوره با من خیلی زود برای شان شیرینی دادند و من مفت و رایگان نامزد شدم. سراپایم را وحشت فرا گرفته بود، چون فکر می کردم که به زودی این راز را همه می دانند و شاید داماد در شب اول بعد از این که بداند من پرده ندارم مرا از خانه اش بیرون کند، جرئت خود را از دست داده بودم و به هیچ کس چیزی گفته نمی توانستم و کاملا زبانم بسته شده بود، سر به خود گریه می کردم و حتا اناهیتا نیز با من گریه می کرد، کاملا ناامید شده بودیم و حتا از ترس برای خواهر شوهر دارم نیز چیزی گفته نمی توانستم و تاریخ عروسی ام روز به روز نزدیک تر می شد، از ترس حتا در موبایل با نامزدم هم چنان گپ زده نمی توانستم.
یک شب هیچ خوابم نمی برد که ناگهان نور خدا در قلبم تابید و خودم را به خدا سپردم و به او پناهنده شدم و گفتم که، من دختر بد نیستم که با زنا کردن پرده ام را از دست داده باشم، فقط اشتباهی این کار شده است، بگذار آینده هر چه که شد شود و زمان و زمین از خداست و هر کاری که خواست بکند و خودم را صد در صد به خدا تسلیم کردم و بعد از آن گفتم که، خدایا تو خدا هستی و از هر چیز این دنیا آگاه می باشی و هر کاری که دلت خواست همان را انجام بده و به نماز خواندن نیز شروع کردم که بعد از آن خیلی راحت شدم.
قصه کوتاه، محفل عروسی ام خیلی با استرس و اضطراب به پایان رسید، ثانیه به ثانیه شب اول نزدیک تر می شد، در اتاق عروس و داماد در لب تخت نشسته بودم که جمشید (شوهرم) داخل اتاق شد، با دیدن او حرارت بدنم بالا رفته بود، ضربان قبلم تمام بدنم را تکان می داد، پُر از استرس و اضطراب بودم و مثل این بود که عزراییل را دیده باشم از ترس می لرزیدم، آمد کنارم نشست و بعد از کمی درنگ با لب خند گفت، کرشمه جان چرا این قدر ترسیدی و رنگت را مانند لاله سرخ شده است؟ من با صدای لرزان گفتم که هیچ و هر عروس در این شب حالت عادی نمی داشته باشد، بعد از آن گفت، راحت باش من نمی خواهم که ترا کباب کنم و بخورمت، از من این قدر نترس و من نزدیک ترین انسان در دنیا به تو هستم و این قدر از من ترسیدی؟ بعد از آن دستانم را گرفت و بوسید و خیلی گپ های منطقی می زد و از دیدن چشمانم بسیار لذت می بُرد و زمان بسیار به تُندی سپری شد و ساعت یک شب شده بود و جمشید نازنین فقط چند تا بوسه از زنخ گرفت و گفت، امروز من و تو زیر فشار روحی بودیم که خیلی خسته شده ایم و فردا شب به گپ ها و با خنده گفت که با کارهای ما ادامه می دهیم و خوابیدیم.
من آن شب فکر کردم که جمشید یک پسر باسواد و منطقی می باشد و خیلی ساده دل هم معلوم می شد و با خود گفتم که شاید داستان پاره شدن پرده بکارتم را باور کند و با همین افکار بودم و یک بار نگاهش کردم که خیلی یک پسر پاک و عالی به چشمم خورد و خیلی با خوشی و آرامش خوابم بُرد و آن شب از خوابم بعد از بسیار زمان طولانی لذت بردم.
فردا که شد مادر جمشید آمد و گفت کجاست دستمال خون آلود؟ جمشید گفت مادر جان تو آدم باسواد و منطقی هستی چرا پشت این چیزها می گردی؟ گفت، هر چه نباشد باید عروسم دختر باشد، بعد از آن جمشید گفت من نمی خواهم آن دستمال خون آلود را به تو نشان بدهم و مادر جمشید از دست مال خون آلود سرسری گذشت و دیگر درباره آن چیزی نگفت، آن روز بسیار راحت شده بودم که این خانواده مردم باسواد هستند و به این چیزها فکر نمی کند.
شب دوم که شد جمشید مرا دعوت به سکس کردن کرد و من ناچار شدم دعوتش را بپذیرم و بعد از عشق زیاد خواست که پرده ام را پاره کند و بسیار به سرعت دانست که من پرده ندارم، بعد از سکس گفت، کرشمه پرده ات کجاست؟ من با گریه همه چیز را برایش اقرار کردم، خنده اش گرفت و گفت، با این دروغ جالبت بیا یک ماچ بده، راستش من تعجب کردم و بعد از آن گفت که، کرشمه راحت باش، من به پرده ات اهمیت نمی دهم چون اگر تو دختر بد می بودی به راحتی می توانستی پرده ات را دوباره بدوزی و مرا به بسیار آسانی فریب بدهی، همین از ساده دلی ات و از پاک بودنت بود که پرده ات را دوباره ندوختی، من از تو خوش هستم و من به اخلاق پاک دخترها اهمیت می دهم نه به پرده بکارت شان چون، برخی دخترها هستند که مادر زاد پرده بکارت ندارند و یا در اثر عوامل طبیعی پرده شان را از دست می دهند و برخی ها مانند تو بی گناه می باشند پس این دلیل به بد بودن آن ها نمی باشد و من به اخلاق خانواده گی ات ارزش می دهم نه به پرده بکارتت.
بعد از شنیدن آن گپ ها احساسی را داشتم که قبلا آن را حس نکرده بودم و می خواستم از خوشی پرواز کنم که خدا مرا با چنین مرد عالی رو به رو کرده است و ناخودآگاه خودم را در آغوشش انداختم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 15 =