دختری که خواستگار نداشت داستان سکسی افغانی جدید

دختر سکسی افغان بعد از سکس
gap3xy دختر سکسی افغان بعد از سکس

دختری که خواستگار نداشت!!!
فرستنده، مهران، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من مهربان است، سنم ۲۶ ساله می باشد، با بدن بزرگ، قد بلند، سفید پوست و با موها و چشمان قهوه یی هستم، متهل و فرزنددار می باشم، باسواد هستم و در یک شرکت خصوصی کارمند هستم و اقتصادم خوب می باشد.
مادرم با خاله ام از پدرشان میراث زیادی را صاحب شدند و آن ها به گونه ی مشترک یک خانه بزرگ را خریدند که در نتیجه دو خواهر با خانواده های شان زنده گی تازه را شروع کردند، من دو تا برادر و سه تا خواهر دارم که همه ی شان مانند من عروسی کرده اند و جدا از هم زنده گی می کنیم و پدرم با برادر خُردم دُکان دار سیمساری می باشند.
نقطه آغاز داستان از جای بود که خاله ام چهارتا دختر دارد و پسری ندارد و شوهر خاله ام کارمند دولت می باشد، دختر بزرگ خاله ام نامش بهشته بود، او دختر بسیار چاق و قدکوتاه بود، اما خیلی جلد و چشمان شفاف داشت، چون از نظر مردم زیبا نبود و کسی به خواستگاری اش نمی آمد، در حالی که همه خواهرهای کوچک ترش عروسی کردند، اما کسی او را نگرفت.
بهشته به خاطر چاقی و قدکوتاهی اش بسیار رنج می برد و همیشه بدخلقی می کرد و زمانی که دیگر خواهرهایش نامزد بودند چون از بدخلقی بهشته عذاب می دیدند و همیشه بهشته را طعنه و ریش خند می کردند و او را همیشه می گفتند که ترا کسی نمی گیرد و تو خانه ماندی می شوی و در خانه پدر بوی می گیری و برخی چیزهای بد دیگر می گفتند که این زخم زبان ها بسیار روحیه بهشته را خراب می کرد و برایش بسیار دردآور می بود.
اما از نظر من بهشته هیچ عیب نداشت، او بسیار یک دخترک ساده دل بود، کومه ها و الاشه های چاق و سرخ داشت و وقتی که لب خند می زد و خنده می کرد در وسط کومه های چاقش چاهک ساخته می شد و بسیار یک زنخ شیرین داشت، راستش من از لب خندها و خنده هایش بسیار کیف می کردم، بهشته نسبت به من هشت سال بزرگ تر بود و من خوب می دانستم که از نداشتن خواستگار بسیار رنج می بَرَد، چون من از او بسیار کوچک تر بودم به راحتی با او دوستی و قصه می کردم و خیلی با من خوش می بود و هر زمانی که با من می بود تا اندازه ی غم هایش را فراموش می کرد و من از این که او خیلی درد می کشید بسیار ناراحت می شدم، چون هیچ کس قلب زیبای او را نمی دید، درست بود که او زیبا نبود اما بسیار یک قلب پاک داشت که زنده گی کردن با او بسیار لذت بخش می بود، خلاصه داستان تا جای پیش رفت که من عاشق آن بهشته گک چاق، خوش قلب، ساده دل، با آن بدرنگی و با آن خنده های نمکی اش شدم و از دل و جان آماده بودم که با او عروسی کنم، اما می ترسیدم، چون او از من بزرگ تر بود شاید حاضر نشود تا با من عروسی کند و هم چنان شاید خانواده ام به ویژه مادرم به این عروسی رضایت نشان ندهد و از گفتن این گپ به بهشته بسیار دیر کردم.
در نتیجه بسیار دیر شد، چون بهشته گک بسیار حساس و زود رنج بود و از بس که طعنه ها، ریش خندها و مسخره های مردم را شنید دیگر تحمل زنده گی کردن برایش بسیار سخت شده بود و با بسیار حالت دردناک خودکُشی کرد، من توان نوشتن ادامه داستان را ندارم، تنها همین قدر می خواهم بنوسیم که، بهشته باعث شد که قلب من بسیار یک داغ عمیق و بزرگ بردارد و بعد از گذشت هفت و یا هشت سال توانستم او را کمی فراموش کنم و به خواست مادرم عروسی کنم.
پایان/ بهار ۱۳۹۶
اگر شما هم داستان پندآمیز دارید با تغییر هویت تان برایم بفرستید نشرش می کنم.
دلیل اتفاق داستان، فرهنگ بد ریش خند زدن به هم دیگر بود، چون اگر کسی به بهشته ریش خند نمی زد شاید او با مهران عروسی می کرد و یاهم شاید با کسی دیگر عروسی می کرد و او تا آخر عمر مجرد نخواهد می ماند.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 − 11 =