گروپ سکسی گپ

آتش شهوت وجدان را نابود می کند داستان سکسی افغانی جدید

بهترین کون در افغانستان را آریانا سعید دارد

gap3xy بهترین کون در افغانستان را آریانا سعید دارد

آتش شهوت وجدان را نابود می کند!!!
فرستنده، رُستم، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من رستم می باشد، سنم ۲۲ ساله است، با قد میانه، وزن مناسب ورزشی، جلد سفید و موهایی متمایل به خُرمایی دارم، چهره ام کمی زیبا است و رنگ چشمانم قهویی متمایل به رنگ سیاه می باشد و مجرد می باشم.
من خُردترین عضو خانواده خود می باشم، دو تا خواهر دارم که عروسی کرده اند و یک تا برادرم که او هم چنان سال پیش عروسی کرد، من اکنون با برادرم و زنش یک جا زنده گی داریم و سال دومم در دانشگاه در رشته زمین شناسی می باشد.
مادرم در اثر بیماری مبهم وفات کرده است و پدرم با زن دومش جدا از ما در عیش و نوش زنده گی می کند و ما را ترک کرده است، چون پدرم از سوی مادر اندرم تحریک می شود و با ما دشمن شده است و برادرم با کسب و کار آزاد پول می دار می باشد و اقصادم ما خوب است.
این داستان از جای شروع شد که برادرم عروسی کرد، زن برادرم بسیار یک زن مهربان، ساده دل و خنده رو است، او یک زن بسیار جذاب می باشد و خیلی پوست سفید کاغذی دارد و چشمان قهوه یی اش دل هر کس را به زودی شکار می کند و مژه های درازش مانند نیش کژدم کج می باشند که با دیدن شان حالتم بسیار خراب می شد.
از زمانی که او به خانه ما آمد من همیشه به او فکر می کردم و همیشه به برادرم حسادت می کردم و هنگام خوابیدن به بدنش فکر می کردم که چه گونه خواهد باشد؟ و با همان افکار و اندیشه های پلید خوابم می بُرد.
راستش او با من بسیار دوست خوب بود و است و مرا خیلی دوست هم دارد، زمانی که با من می بود کوشش می کردم که خنده هایش را بکَشَم چون از خنده هایش بسیار لذت می بردم و آن خنده ها مرا کباب می کردند.
زمانی که از دانشگاه می آمدم به من دست می داد و به من خسته نباشی می گفت و من به همین بهانه دست سفید، کوچک و چاقش را فشار می دادم که خیلی کیف می کردم، چون بسیار ساده دل بود این هدف پلیدم را نمی دانست، لعنت به این شهوت آتشین نوجوانی و لعنت به شیطان که بسیار به آسانی از راه شهوت به ذهن انسان ها نفوذ می کند، من آن زمان حضور شیطان را در ذهنم حس می کردم.
از سوی دیگر من آدم باوجدان و حساس هستم خوب می دانستم که این کارها بسیار بد است و خیلی گناه هم دارد، اما شهوت زمانی که به انسان پیروز شد منطق و وجدانش از کار می افتد و آن زمان من در اوج شهوت نیز قرار داشتم.
یک روز او به خانه پدرش به مهمانی رفت و من پنهانی یک تا سینه بندش را دزدیدم که به رنگ فیروزه یی بود و یک تا نیکرش را هم گرفتم که رنگ سرخ داشت و آن نیکر به شکل جالی جالی بود، یعنی تور مانند بود و از دیدن آن سینه بند و نیکر دیوانه می شدم و بوی آن ها مرا کباب می کرد، من آن سینه بند و نیکر را با خود در بسترم زیر لحافم می بردم و نزدیک به یک ساعت به آن ها فکر و گفت و گو می کردم و آن ها را در سینه ام می گذاشتم و به خواب می رفتم، بعد از گذشت چند روز او دوباره از خانه پدرش باز آمد و به همین گونه بیش تر از ده روز سپری شد.
امتحان های دانشگاه ما شروع شده بود و من شب هنگام درس می خواندم، ساعت ۱۲ شده بود، خواب به من غلبه کرد و خواستم که بعد از تشناب رفتم بخوابم، در دهلیز رسیدم که از اتاق برادرم صداهای تُند و گپ های مبهم به گوشم رسید و دانستم که آن ها با هم و از هم لذت می برند، خودم را آهسته به دروازه چسباندم، دروازه کدام سوراخی نداشت تا می دیدم که آن ها چه می کنند و سوراخ کلید با خود کلید بسته شده بود، چون آن ها از خاطر من دروازه را قفل کرده بودند، به سختی گپ های شنیده می شد و یک صدا از زن برادرم آمد که حالتم را خراب کرد و آن صدا یک آه بلند بود، با شنیدن آن نفس هایم تُند شدند، ضربان قلبم افزایش یافتند، بدنم داغ آمد و پاهایم سست شدند، به آهسته گی بیرون شدم تا آن ها را از راه کلکین و پنجره بتوانم ببینم، زمانی که به هویلی رفتم دیدم که پرده کلکین پایین است و چراغ خواب هم روشن است، چیزی دیده نمی شد تنها گاه گاهی سایه های مبهم شان دیده می شدند و در سایه های شان تشخیص دادم که کاملا برهنه هستند، بیش تر از ده قیقه به آن سایه ها، صداها و گپ های مبهم شان گوش دادم و دیدم، بعد از آن برادرم با آه های شدید هر دوی شان خواموش شدند و آن صداها، نفس ها و سایه ها ناپدید شدند و به خواب عمیق و شیرین فرو رفتند، من با بدن پُر از شهوت و داغ خاموشانه به اتاقم آمدم.
آن شب هیچ درست خوابم نمی برد و مدام فکر می کردم که آن ها باهم چه می کردند و در دریای حسادت غرق بودم که آن ها خیلی باهم و از هم لذت بردند، راستش آن شب جنُب هم شدم.
آتش شهوت مرا دیوانه کرده بود، خیلی افکار و اندیشه های پلید و شیطانی به ذهنم می آمدند، چون آن ها تازه عروسی کرده بودند و چند شبِ سر به سر دیگر هم تصادفی آن صداها، گپ ها و سایه را کشف کردم که خیلی عذاب آور بودند. من به همه پسرها و دخترها مشوره می دهم که، اگر به عاشق تان نرسیدید زنده گی تان را خراب نکنید و او را فراموش کنید و باید که عروسی کنید و دوباره عاشق شوید و آن هم عاشق همسرتان شوید، چون همین خواست عاشق از دست رفته ی تان می باشد که برای تان پیشنهاد می کند، کاملا مانند خواست هدیه من عمل کنید.
پایان/ تابستان ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان، بعد از این که عاشق تان را از دست دادید دوباره عاشق شوید و از زنده گی تان لذت ببرید.
اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان برایم بفرستید نشرش می کنم.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

نظر بگذارید



  • تگها