چند نکته به عروس خانم ها!!

کوس و کون زیبای عروس افغان
gap3xyکوس و کون زیبای عروس افغان

چند نکته به عروس خانم ها!!!
زنده گی بسیار زیباست اما برخی ها این را نمی دانند، زیبایی زنده گی زمانی حس می شود که زن و مرد عقلانی فکر کنند و از نیرویی عقل خویش استفاده نمایند.
زمانی که انسان عروسی می کند گویا که دوباره تولد می شود پس همیشه خودت را راحت حس کن، با کسی دشمنی، حسادت، بخیلی، هم چشمی نداشته باش، همیشه خودت را دوست داشته باش، به خودت احترام کن، خودت را سرزنش نکن، گذشته بد خود را فراموش کن و درباره گذشته فکر نکن، انسان نمی تواند گذشته را تغییر بدهد پس چرا انسان وقت خود را درباره آن به مصرف برساند.
زیبایی دخترها بسیار برای آن ها با ارزش است اما آن چه به این زیبایی زیان می زند تشویش، نگرانی، غم، افسرده گی، استرس، اضطراب، وسواس، کم خوابی، خیال بافی، بی ورزشی، نخوردن غذاهای قوی و برخی دیگر می باشد.
برای این که همیشه زیبا و جوان بمانید باید، باادب، بااخلاق، بادرک، خنده رو، آرام، بااحساس، مردم دوست، حس دوستی، زحمت کش، آرامش روحی، کتاب خوان و برخی دیگر باشید.
همیشه مانند انسان های بالغ رفتار کنید، اعتماد به نفس را بالا ببرید، احساس رهبری داشته باشید، در کارهای زنده گی تان کودکانه نباشید، برای این که به زیبایی تان زیان نرسد دشمنانتان را ببخشید، قهر نشوید، به کسی خشمگین نشوید، همیشه آرام باشید، زیاد بشنوید و کم بگویید اما خوب بگویید، منفی باف نباشید، مثبت گرا باشید، جمله های منفی را از ذهنتان دور کنید، دنیا دو روز است پس چرا آن را با غم ها گذراند آن را خوش بگذرانید، با هرکس که رو به رو می شویید با گپ های شیرین او را به خودتان عاشق بسازید، کوچک و بزرگ را دوست داشته باشید و به آن ها احترام کنید، همیشه درباره زنده گی بهتر فکر کنید، همان گونه به با بیگانه ها با ادب هستید با اعضای خانواده خود نیز با ادب باشید، مزاح ها و شوخی های بی جا احترام انسان را صفر می کند و از آن ها جلوگیری کنید، اگر کسی که به شما گپ های بد می زند آن را به دل نگیرید چون گناهشان نیست چون همین قدر عقلشان می باشد…

راحت باشید این روز عروسی پُر از خوشی و خنده می باشد، از داماد نترس او یک انسان است به تو زیان نمی زند، او مانند تو از تو می ترسد، در روز عروسی شما یعنی تو و داماد در مرکز توجه می باشید کاملا اوضاع را در کنترول خود بگیر جرأت خود را بالا ببر، اعتماد به نفست را بالا ببر، از کسی نشرم، به جرأت به چشمان داماد و مردم ببین، رسم و رواج نکاح را به جرأت اجرا کن، در جریان روز عروسی مدام نفس های عمیق بکش چون اعتماد به نفس و جرأتت را بالا می برد و برایتان آرامش می دهد و روز بسیار به خوبی به پایان می رسد، به خودتان یاد بدهید که در این روز استرس و ترس نداشته باشیید مانند قهرمان ها وارد محفل شوید.
زمانی که عروسی به پایان می رسد و شما را با داماد در یک اتاق تنها می فرستند صد در صد آرامشتان را حفظ کنید، قسمی حس کنید که گویا سال ها با داماد زنده گی کردید، از او نترس و زیر تأثیر او نرو، باز هم نفس های عمیق بکش، به جرأت به چشمانش ببین، گپ های بزن حس کند که بسیار شخصیت بالا داری…
اگر داماد باسواد باشد بهتر است اما اگر بی سواد باشد بد نیست، درباره این موضوع فکر نکن چون کارهای دامادان باسواد و بی سوادها تا جای مشابه می باشد.
آن چه بسیار مهم است دختر بودن تو در نزد داماد می باشد، یعنی تو باید پرده بکارت داشته باشید که در اولین دخول مقدار بسیار کم خون از بدنت جاری می شود مثلا پنج تا ده قطره و بسیار کم درد هم دارد.
از این شب هم نترس چون بسیار خوب می گذرد، استرس و اضطرابتان را کنترول کنید، اگر خودت آماده بودی می توانی به داماد بگویی که ترا ببوسد یا در آغوش بگیرد و هم پرده ات را پاره کند اگر آماده نبودی می توانی برایش توضیح بدهی که این کارها را در شب های بعدی اجرا کند تا با او عادت کنید و یا حتا خودت می توانی او را ببوسی و در آغوش بگیری فقط دل آور باش از او و از این شب نترسید.
زنده گی با تفکر عالی ست.
پایان

اگر یاسمن نمی بود من خودکُشی کرده بودم!!!

بدن نمایی دخترک نازک افغان در استرالیا
بدن نمایی دخترک نازک افغان در استرالیا

اگر یاسمن نمی بود من خودکُشی کرده بودم!!!
فرستنده، پرویز، ناشناس!!!
(داستان کوتاه شماره نخست)
کسی که این داستان را نخواند زیان می کند.
یاسمن اکنون خانمم می باشد.
نامم پرویز می باشد، سنم بیست و نُه ساله است، با قد میانه و پوست گندمی، با موهای سیاه و کمی چاق هستم.
من در یک خانواده پُر جمعیت تولد شدم، چون تعداد خانواده ما بیش تر بود پدر و مادرم کم تر به من توجه می کردند، یا اگر بهتر بگویم هیچ. من مانند گیاه هرزه بزرگ می شدم نه پرورش و نه هم آموزش درست ندیدم، یعنی بدبختی یک خانواده از بد بودن اقتصاد و پُر تعداد بودن اعضای آن سرچشمه می گیرد.
زمان بود و بزرگ شدن من، بسیار زود بلوغ شدم و بلوغیت زودرس نیز داشتم و افکارم پُر از چیزهای شهوانی شد و همه هوش و اندیشه هایم روی مسایل جنسی متمرکز گردید و همیشه درباره بدن دختران و زنان فکر می کردم، در همین زمان بود که من در سن چهارده یا پانزده ساله گی معتاد به جلق زدن و یا خودارضایی شدم و تا سن بیست و پنج ساله یعنی نزدیک به ده سال من معتاد به این جلق زدن بودم. از بابت که پدرم مرا در باره زیان های جلق چیزی نگفت از او سخت نفرت دارم، از سوی دیگر گناهش هم نیست چون از آدم بی سواد چنین انتظار را نباید داشت.
جلق و فیلم های سکسی باعث شد که من بسیار ضعیف و ناتوان شوم و خوب رشد نکنم و همه دستگاه های بدنم آسیب دیدند و تکمیل نشدند، جلق و فیلم های سکسی نزدیک بود مرا زود پیر کنند، موهایم خراب و ضعیف شد و موهای پیشانیم ریخت، رنگم همیشه زردگونه و بیمار گونه می بود، همیشه سست بی حال می بودم، به کارهای جسمی و ورزش کردن هیچ علاقه ندارم، به درس خواندن و کارکردن هیچ فکر نمی کردم و به انواع و اقسام بیماری های روحی و جسمی دچار شده بودم، همه زنده گیم را ترس ها فرا گرفته بود، خواب راحت نداشتم، باوجود که آدم آزاد بودم خودم را مانند زندانی ها فکر می کردم.
با غم و تشویش های بی جای که داشتم حتا غذاهای ناچیز ما در بدنم درست جذب نمی شد، چون در خانه مسؤلیت های خود را انجام نمی دادم همه اعضای خانواده هم از من نفرت داشتند و این حالت مرا بسیار می رنجاند، همین رنج ها باعث شد که من به بیماری های چون، افسرده گی، اضطراب، استرس، وسواس و سؤهاضمه دچار شوم و همیشه مرا به عنوان انسان بیمار و شکشت خورده می دیدند و همه امید شان از من بریده شده بود.
با این حالتی که داشتم آن ها هیچ باور نداشتند که من روزی بتوانم زن بگیرم، کار کنم، خانه داشته باشم و فرزنددار باشم و صاحب یک زنده گی انسانی باشم.
در همین زمان بحرانی بود که یک حادثه بسیار تکان دهنده رخ داد و آن عروسی برادر کوچک تر از من بود، این کار مرا از زنده گی کاملا ناامید کرد چون من پسر بزرگ خانواده بودم، باید اول من عروسی می کردم اما پدر و مادرم از من ناامید بودند و مرا مانند یک مرد نمی دیدند او را اول خانه دار کردند.
مکتب را با ناکامی های پی در پی تمام کردم، چون اعتماد به نفس نداشتم درباره ادامه تحصیلات خویش فکر نمی کردم.
از این که همسایه های ما و خویش و قوم ما خوش بودند و زنده گی عالی داشتند و کام یاب بودند سخت در حیرت بودم و در برابر شان حسادت و بخیلی می کردم، در همین زمان بود که من به هوش آمدم و تکان خوردم دیدم که من بسیار در زنده گی گذشته خود از خاطر جلق زیان های بزرگی را مرتکب شده ام، آن قدر تشویش کردم که اشتها و خوابم بد بود بدتر شدند و از خاطر این تشویش ها سرم نزدیک منفجر شدن بود.
از سوی دیگر مکتب را تمام کرده بودم و کدام مصروفیت نداشتم کاملا تنها و بی کار بودم مانند آدم های سرگردان و ول گرد در کوچه ها گشت و گذار می کردم و زمانی که به خانه می بودم جلق می زدم، من آن قدر بدخو و بدبین شده بودم که هیچ کس حاضر نمی شد با من دوست باشد، خیلی تنها بودم، باوجودی که در اطرافم نفر زیاد بود اما کسی پیدا نمی شد که مشکلم را درک و حل کند و مرا از نابودی نجات بدهد و با همراز و همدم باشم، چون مغز بیمار داشتم به امور دینی نیز توجه نمی کردم و از خدا همه روزه فاصله ام بیش تر می شد و از او بسیار دور شده بودم.
به بدبختی و به درد و رنج و غم عادت کرده بودم از تن صحت مند چیزی را نمی دانستم و فکر می کردم که صحت مند هستم و به نزد داکتر نیز نمی رفتم، اما مادرم از این حالتم بسیار رنج می برد چون او مادر است و مرا درک می کرد که چه می کشم. اعتماد به نفسم صفر بود از کارکردن می ترسیدم بنابرآن پشت کار نیز نمی گشتم و به هیچ چیز این دنیا علاقه نداشتم، درد و غم مرا فرسوده کرده بود، یک شب هیچ خوابم نمی برد دلم بسیار تنگ شده بود و جای هم نبود که فریاد بزنم که ناگهان افکار خودکُشی به مغزم آمد که باید از این رنج بی پایان خودم را رها کنم و خودکُش بکنم، اما دوباره پشیمان شدم چون اول از مرگ می ترسیدم دوم مادرم را دوست داشتم و از از مرگم بسیار غمگین می شد و از خودکُشی منصرف شدم، یعنی من نه توان زنده گی کردن را داشتم و نه هم توان مردن را.
داستان کوتاه، دو ماه بعد روز عید شده بود و من تازه سنم بیست و چهار ساله شده بود و روز خوش بختی ام همین روز عید رخ داد، یعنی همه اعضای خانواده ام رفته بودند به مهمانی و من تنها در خانه بودم و به حالت زار، حتا برای عید لباس نو هم نخریده بودم، در همین هنگام بود که عمه ام با دخترش یاسمن به خانه ما آمدند، من نتوانستم که از آن ها درست مهمانی نوازی کنم چون من خودم را دوست نداشتم چه برسد به مهمان، اما یاسمن مرا درک کرد چون او سال آخرش در دانشکده ی روان شناسی بود و کاملا از حالت روحی من پی برد که من چه می کشم.
زمانی که می خواستند بروند یاسمن به گونه ی پنهانی به من شماره موبایلش را داد و رفتند.
من برای یک هفته درباره شماره بی تفاوت بودم و از سوی دیگر من جرأت گپ زدن را با دخترها نداشتم اما بعد از تفکر به خودم فشار آوردم و زنگ زدن را به یک دختر امتحان کردم.
داستان کوتاه، بعد از احوال پرسی بسیار کوتاه برایم گپ که ” پرویز فردا به ساعت معیینه بیا به پارک دانشگاه که می خواهم با تو درباره یک چیز مهم گپ بزنم” راستی من خاموش ماندم و بعدا گفتم که درباره چه می خواهی با من گپ بزنی؟ گفت وقتی که آمدی برایت می گویم و بعد از خداحافظی تماس را قطع کرد.
فردا یک دل را هزار دل کردم و به آدرس و به ساعت معیینه به پارک دانشگاه که درس می خواند رفتم، دیدم که منتظرم هست، من با استرس شدید بعد از احوال پرسی در دراز چوکی در کنارش نشستم. مستقیما روی اصل موضوع رفت و گفت، پرویز من رشته روان شناسی می خوانم و بعد از یک سال فارغ می شوم و من زمانی که ترا در روز عید دیدم و از حالت خراب پی بردم و دلم برایت بسیار سوخت، من ترا این خواستم تا با تو همراز باشم و اگر شود ترا کمک کنم تا حالت روحی ات را درمان کنم.
در همه زنده گی ام برای اولین بار بود که یک انسان پیدا شده بود و مرا درک کرد، من کاملا از این گپش حیران و خاموش ماندم، بعد ادامه داد که، من برایت یک نامه نوشته ام و آن را چندین بار در خلوت بخوان و فردا دوباره بیا، بعد از دادن نامه رفت به صنفش و من به خانه آمدم.
درست به یادم است که ساعت ده شب بود نامه را وا کردم و به خواندش شروع کردم، آن نامه چهار صفحه بود که پُر از سخنان امیدبخش و بیدار کننده بود، گفتن موضوعات آن نامه از حوصله این داستان خارج است اما یک متن آن را برایت می نویسم.
(پرویز، تو اگر خودت را بشناسی بهترین انسان می شوی، مشکل تو این است که به زنده گی کردن رهنمایی نشده یی، گذشته هر چه بود گذشت لطفا برای یک زنده گی نو خودت را آماده کن…). من آن نامه را سه بار به دقت تمام سرتاپا خواندم، آن نامه مرا آن قدر آرام کرد که گویا تازه به دنیا آمده باشم، برای اولین بار که از ته دل خوش بودم و برای اولین بار که کمی آرام خوابم برد و فردا دوباره به نزدش رفتم و نامه دوم را برایم داد. در نامه دوم چنین چیزه نوشته شده بود.
(پرویز، من می دانم که تو به بیماری های چون، افسرده گی، اضطراب، استرس، وسواس، ترس ها، بی جرأتی، خودسرزنشی، اعتماد به نفس صفر، بی اراده و برخی دیگر دچار هستی، آن که بیش از حد مهم است تو معتاد به جلق زدن هستی چون در چهره تو واضیح و آشکار می باشد. من با خواندن این جمله او عرق کردم و تکان خوردم و خیلی از او شرمیدم، فردا که شد نامه سومش را گرفتم.
در این نامه مرا به یک روان شناس فرستاد و برایم داروهای افسرده گی، استرس را برایم خریداری کرد و مرا تشویق کرد تا دست از جلق زدن بردارم و رو به ورزش کردن بیاورم، راستی با این کارها روز به روز خوب می شدم آن چه که بسیار مهم بود اعتماد به نفسم بالا رفت و سه ما بعد در یک فروشگاه بزرگ کار پیدا کردم و روزه چهار صد افغانی معاش داشتم، از این حالت خانواده ام حیران مانده بودند آن گونه که گفتنش در جمله ها نمی گنجد.
درنامه چهارم مرا هدفمند ساخت و مرا سخت تشویق کرد تا امتحان کانکور دهم و رشته دل خواهم که ادبیات بود بخوانم و من شروع کردم به خواندن آماده گی کانکور. می خواهم کمی درباره یاسمن برای تان بگویم، او دختر بسیار باوجدان، بااخلاق، بادرک، بااحساس، باادب، بااستعداد و … می باشد اما دست چپش کمی فلج می باشد و او عیب بدنی خود را با اخلاق زیبا پوشانده است و او اکنون بهترین داکتر روان شناس می باشد، من او را بسیار دوست دارم و تنها خانمم نمی باشد بل که همه چیز زنده گی ام است، او قلب معنوی ام می باشد و من عاشق جاودان او می باشم.
بعدا من به رشته دل خواهم در دانشگاه راه یافتم و اکنون من در یک مکتب معتبر کابل به عنوان استاد ادبیات می باشم و همین که از دانشگاه فارغ شدم با یاسمن عروسی کردم، دو سال از عروسی ما می گذرد و بعد از این که از نگاه اقتصادی خوب شدیم صاحب فرزند می شویم.
من این را درک کردم که اگر زنان و دختران خودشان را بشناسند به فرشته های زمینی تبدیل می شوند و یاسمن من مانند فرشته است چون او مرا نجات داد و مرا به زنده گی عالی دعوت کرد عاشق من می باشد و مرا بسیار دوست دارد و من تا روز قیامت مدیونش می باشم و از دیدن رنگ چشمان قهوه یی اش تپش دلم افزایش می یابد، ما اکنون یک زنده گی بسیار عالییییییییییییی را می گذرانیم و هر شب طعم لب های داغش را می چشم.
من دعا می کنم همه مردم جهان مانند ما از زنده گی شان لذت ببرند.
زنده باد دانش روان شناسی.
پایان/ تابستان سال ۹۵