داستان سکسی افغانی؛ گاییدن فروشنده دکان

gap3xy

💦💋سایت فقط Gap3xy.com💋💦

سلام من ایمل استم ۲۶ ساله این موضوع از ۴ سال پیش است خواهر من یک دکان لباس زنانه داره چون خودش درگیره اولاد هایش بود نمیتانست دائم در دکان باشه تا این که تصمیم گرفت یک فروشنده بگیره چند روز دکان نرفتم تا این که خواهرم به من زنگ زد و گفت که برای تغییر دکوریشن آنجا برم من هم آماده شدم رفتم همین که وارد دکان شدم کم مانده بود با صورت به زمین بخورم…! یک دختر خوش اندام با موهای طلای نمیدانید که چه جیگری بود اسمش شیوا بود تازه از شوهرش جدا شده بود من تا شب که آنجا بودم دائم پنهانی اندامش را دید میزدم یک یا دوبار متوجه شد با یک نیش خند تِر خود را میاورد. از آن روز تا چشانم باز میشد دکان میرفتم کم کم رابطه ام همرایش خوب شد از آنجایی که من بسیار شوخ طبع بودم و دائم فکاهی میگفتم به من گفت که شماره خودم را میدم برم یگان وقت فکاهی روان کن. من قبول کردم اول فکاهیات موادب روان ميکردم آهسته آهسته فکاهیاتم را سکسی کردم که خیلی هم خوشش آمد من هم دلم جمع تر شد یک دکان روز رفتم دیدم گریه میکنه پرسیدم که چی گپ شده؟ گفت که شوهرش نمیمانه بچه اش را ببینه! من برای این که دل داری بدم دستش را گرفتم او هم خودش را به من چسپاند، دکان قسمی بود که به داخل دید نداشت من هم بغلش کردم و آرام سرش را نوازش کردم ناگهان صورتش را رو به من کرد داغی لب هایش را روی لب هایم احساس میکردم به من گفت: من حالی فقط تو را دارم میخوایم همیشه پیشم باشی. من هم زود سوءاستفاده کردم و لبم را روی لبش چسپاندم و گفتم: وعده میدم… آن روز گذشت فردایش دکان رفتم سر چاشت برای این که به مادرش غذا بده خانه میرفت، من گفتم که میرم بالای دکان استراحت میکنم. گفت که: پس میرم غذا را میارم باهم بخوریم. گفتم: خو درست. رفت بعد از ۲۰ دقیقه آمد و دوتا برگردم به دستش بود دروازه دکان را از پشت قفل کرد بالا آمد دیدم که بوی دود میده گفت: غذایم سوخت خانه پر از دود شده بود تمام لباسم دودی شد. گفت بان لباسم را لُچ کنم بسیار بوی دود میده. گفتم خو خوب است. همین که دکمه هایش را باز میکرد من به دلم عروسی بود، مانتو را که لُچ کرد یک لباس نیم تنه به جانش بود من همین قسمی به او فوکس کرده بودم یک دفعه گفت: چی سیل داری تمامش از خودت است این قسمی خیره نشو غذا را بخور! غذا که تمام شد دراز کشیدم چشم هایم رت بسته بودم یک سایه روی چشانم افتاد چشانم را باز کردم دیدم لب هایش پیش لب هایم است دستم را دور گردنش انداختم گفت من سیر نشدم. میخوایم لب هایت را بچوشم که ناگهان به رویم آمد شروع کرد به چوشیدن لب هایم چرخیدیم او را به زیر خودم انداختم داغ شده بود مثل وحشی ها می چوشید من هم بسیار شهوتی شدم بالا پوشش را بالا کردم سینه هایش را با دستانم چسپاندم به هم نوک های سینه هایش را میچوشیدم دکمه های شلوارش را باز کردم خودش سریع از پاش بیرون آورد. رفتم بین لنگ هایش؛ وای چه کوسی مثل غنچه گل بود سفید و بی موی! رفتم سراغ چوشیدن داشت می مرد از بس شهوتی شده بود. گفت 69 شو کیرت را میخوایم. من هم چرخیدم نزدیک بود کیرم را بکنه کیرم تا دسته به حلقش رفته بود خایه هایم را به دهنش انداخته بود با زبانش میلیسید. رفت دم سوراخ کونم میخواست زبونش را داخل بکنه گفتم میخوایم بکنم که رویم چرخید با دستش کیرم را به کسش هدایت کرد، به زور داخل میرفت انگار که اولین بار است که کس میده! کسش را میچرخاند و بالا و پایین میکرد داشت آبم میامد که رفت کیرم را به دهنس کرد با دست برم جلق میزد تمام آبم را با فشار به دهنش خالی کردم. بلند شدیم لباس هايمان را پوشیدیم بعد از آن روز یک روز در میان کارمان همین شده بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − پنج =