داستان سکسی افغانی جدید آرزو را به زور به من نکاح کردند

ایتو کون هم در جهان آرزو است...
ایتو کون هم در جهان آرزو است...
gap3xy ایتو کون هم در جهان آرزو است…

آرزو را به زور به من نکاح کردند!!!
فرستنده؛ کامگار، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
این داستان جالب است و از یک فرهنگ ما حکایت می کند.
تا پایان بخوانید و لذت ببرید.
نامم کامگار است، سنم شاید ۲۷ ساله شده باشد، من زیاد زیبا نیستم اما، خیلی صحتمند هستم و خیلی پُر انرژی و ورزشکار هستم و راستش کمی جذاب و خوش لباس هم هستم.
داستان کوتاه؛ در خانواده ما چهار نفر می باشیم؛ پدرُ مادرم وَ خودمُ خواهرم، پدرم خیلی یک مقام خوب حکومتی دارد و سطح زنده گی ما متوسط است.
عمه ام در کشور آلمان زنده گی می کند و زمانی که من حدود ۱۵ ساله بودم، پدرم هزینه سفرم را پرداخت و من رفتم پیش عمه ام و شدم شهروند کشور آلمان و آن جا به درس هایم و به زنده گی مدرنم ادامه دادم و هم اکنون ادامه می دهم؛ چون من در کشور آلمان بزرگ شدم، خو و فرهنگ آلمانی را یاد گرفتم و خیلی به یک پسر ساده دل تبدیل شدم.
از زمانی که به آلمان رفتم، هر سه سال بعد یک بار به کشور خود ما به دیدن خانواده ام می آیم، چون من به درس ها و به کارهایم مصروف بودم کم تر در فکر زن گرفتن بودم، از سوی دیگر من به دختر عمه ام که نامش فیروزه بود عاشق شده بودم، اما بدبختانه او در اثر خوردن زیاد شراب ناخودآگاه از طبقه سیزدم آپارتمان به پایین افتاد و شاید به کدام دلیل نامعلوم خود کشی کرد باشد؛ با وجود این دو چیز ، مادرم و عمه ام می گفتند که چه وقت عروسی می کنی اما من پشت گوش می کردم؛ در حالی که بزرگ ترین آرزوی مادرم زن دادن به من بود، چون او روز به روز در حال پیر شدن است و خیلی می ترسید که پیش از مرگ عروسی مرا نبید و از سوی دیگر او به بیماری شَکر، چربی خون و فشار بلند دچار است.
دو سال پیش من به افغانستان آمدم، چند روز از بودنم گذشته بود و من خیلی پشت شهر کابل و از تغییراتش دق شده بودم و تقریباً همه جاهای کابل را گشتم.
پدرم خیلی یک موتر زیبا، مدرن و پیش رفته دارد و خیلی قیمتی است و مختص به مردم پول دار است و رنگش هم کبود می باشد.
من دوباره یک روز موتر پدرم را گرفتم و رفتم برای گردش شهر کابل، چون تازه بهار شده بود و تصادفی همان روز به شدن بارش می بارید، یعنی خیلی زیاد بارش تُند بود، در یکی از ایستگاه ها، یک دخترک ساده دل و ریزه استخوان ایستاد بود و همه بدنش تر شده بود و از لباس های یاسمنی اش به شدت آب می چکید و چتر بارش هم در نزدش نبود، من در خیال کشور آلمان بودم موتر را برایش ایستاد کردم و به او اشاره کردم که سوار شو، اما او ناخودآگاه سوار شد، چون بارش خیلی به شدت می بارید و او متوجه نشده بود که موتر من از همان موترهای سرمایه دارها است، از طرف دیگر چهره من خیلی به یک آدم ساده دل می ماند و او به من اعتماد کرد و سوار موترم شد.
زمانی که، سوار موتر شد بعد از سلام دادن گفت، می بخشی مزاحمت شدم، چون بارش خیلی تیز می بارد، من گفتم، فرق نمی کند در روزهای بارنده گی باید آدم های موتر دار مردم پیاده را کمک کند و تا رسیدن ایستگاهش دیگر باهم گپ نزدیم، چون این کارها در کشور آلمان خیلی عادی است و من فکر کردم که این جا نیز مانند آلمان است.
زمانی که، ایستگاهش رسید و او می خواست که از موتر پیاده شود، تصادفی برادرش او را دید که از یک موتر لوکس پایین شد و خون برادرش به جوش آمد و آمد مرا از موتر پایین کرد و از یخنم (یخه ام) گرفت و یک مشت خیلی محکم به رویم زد و گفت، تو خر خوک صفت پول دار به کدام جرئتت خواهرم را به موترت سوار کردی؟ با وجودی که من ورزش کار هستم و زورش را هم داشتم اما خوی مردم آلمان در سر داشتم و به زبان نرم برایش گفتم که، بارش به شدت می بارید و من فقط او را کمک کردم بس.
اما او می گفت که، تو نام خواهرم را در منطقه بد کردی و سر ما را خم کردی و من تُرا نمی گذارم تا که جزایت را ندهم و شما پول داران از دخترهای ساده دل استفاده بد می کنید.
از بخت بدم، چون آن جا او همه را می شناخت و من تنها بودم و بدبختی دیگر این که، حوضه پولیس نیز خیلی نزدیک بود و پولیس ها هم متوجه شدند و آمدند، زمانی که پولیس ها من و موترم را دیدند، پیش خود گفتند که، یک شکار خوب به گیر ما آمده و آن ها مفت و رایگان مرا به جرم بی ناموسی زندانی کردند.
یک بار چشمم به آروز افتاد او از ترس، گریه می کرد و خوب می دانست که من بی گناه هستم، در آن موقع من دانستم که ما مردم خیلی از نگاه فرهنگ عقب مانده هستیم و آرزو خیلی پشیمان شده بود که، چرا در موتر من سوار شده بود؟
خلاصه، پولیس ها هم پدر مرا خبر کردند و هم خانواده آرزو را و پولیس ها برای این که از پیش پدرم پول بگیرند چند تا راست و دروغ را هم به پدرم گفتند، اما پدرم می دانست که کدام غلط فهمی و سؤ تفاهم رخ داده است و شاید هم به من شک کرده بود.

قضیه بسیار پیچده شده بود، یعنی، خانواده آرزو از من شکایت کردند که من نام دخترشان را در منطقه شان بد کرده ام و دامن او را لکه دار کرده ام؛ من هزار قسم و قرآن می خوردم اما آن ها باور نمی کردند و آرزو نیز می گفت که، او بی گناه است باز هم برادرش آرزو را با زدن یک سیلی محکم خاموش کرد.
پدرم می توانست که مرا به دادن رشوه آزاد کند اما پولیس از خانواده آرزو می ترسید؛ خلاصه گپ، کار ما به دادگاه رسید، اما پیش از دادگاه، برادر آن دختر به من هُشدار داد که، اگر تو حاضر به عروسی با آرزو نشوَی من خانواده ات را تباه می کنم و تو نام خواهرم را بد کرد و باید تو با او عروسی کنی، چون کسی دیگر با این بد نامی حاضر نمی شود که با او عروسی کند و ممکن من او را بکشم، چون نام ما را بد کرده است.
من از نشیدن این چیزها واقعاً حیران مانده بودم که من در عجب جنجالی گیر افتاده ام، از طرف دیگر، دلم به آرزو نیز خیلی می سوخت که او بی چاره نیز ممکن با این فرهنگ بد ما بدبخت شود؛ من به برادر آرزو گفتم که، آرزو نمی خواهد که با من عروسی کند، او جواب داد که، ما به زور آرزو را مجبور به این کار می کنیم.
من خانواده ام را خیلی دوست دارم و از ترس برادر آرزو که خیلی بی شعور هم است راضی شدم که با آرزو عروسی کنم و من در روز دادگاه، ناخودآگاه گفتم که، من حاضر هستم با آرزو که حتا نامش را همان روز هم دانستم عروسی کنم و قاضی نیز از آرزو پرسید که، تو هم راضی هستی؟ او جواب مثبت از ترس برادرش داد با این گپ دادگاه به پایان رسید؛ اما پدرم به شدت مخالفت کرد، اما من او را به سختی راضی کردم؛ اما مادرم راضی به نظر می رسید، چون من عروسی می کردم و هم چنان از آرزو نیز خوشش آمده بود و او مفت و رایگان صاحب عروس می شد؛ گر چه نام ما در بین خویش و قوم بد شد اما پیش من این موضوع بی اهمیت بود، چون مردم را چه به زنده گی خصوصی من.
خلاصه گپ؛ من با آرزو شدم نامزد و یک سال بعد از آن، خیلی با یک عروسی مجلل در کابل با او عروسی کردم.
گر چه که من، پیش از عروسی با آرزو گپ نزده بودم، با او گشتُ و گذار نکرده بودم و از او هیچ معلومات نداشتم و او نیز مانند من درباره من معلومات نداشت و ما با چشمان بسته باهم عروسی کردیم.
داستان کوتاه؛ من با آرزو بعد از عروسی کم تر از ۱۵ دیگر در کابل بودیم، بعد از آن ما رفتیم به کشور آلمان.
زمانی که ما به آلمان رسیدم، من هر روز به خوبی های آرزو پی بردم و هر روز به طرف او جذب می شدم و هر روز زنده گی برایم جالب تر می شد.
آرزو یک دخترک وطنی و خیلی ساده دل است که، خیلی در یک خانواده ستم پیشه بزرگ شده بود و او تشنه عشق بود تا کسی او را دوست داشته باشد.
خلاصه، من بعد از فیروزه به آرزو عاشق شدم، یعنی با عروسی که با آرزو کردم دوباره عاشق شدم و اکنون ما خیلی، خیلی و خیلی از زنده گی مشترک ما لذت می بریم و ما معتاد به هم دیگر شده ایم و من تا حال، در دلم هزاران بار از آن روز بارانی و از برادر آرزو تشکری کرده ام که مرا به آرزو رساندند.
من اکنون، با خانواده آرزو آشتی کرده ام و آن ها را مانند دشمن نمی بینم و من خودم با برادر آرزو آشتی کردم و شاید باورتان نشود که من با او خیلی دوستان خوب شده ایم و من گاهی با شوخی در فیس بوک به او می گویم که، تو بسیار بی غیرت بودی که خواهرت را به زور به من دادی و او با خنده و شاید با خجالت می گوید که، خاموش باش که، در غیر آن به جان خواهر شوی دارت می روم.
من و آرزو تصمیم داریم که، در سال سوم عروسی ما به افغانستان برویم.
پایان/ بهار ۱۳۹۴
دلیل اتفاق داستان؛ شاید تقدیر عروسی مردم را رقم می زند بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

گالری جدید و سکسی از کیر و کوس و کون زنان افغانی و ایرانی جدید

عکس های سکسی و جذاب و حشری از زنان افغانی و ایرانی در سکسی گپ

گالری جدید و سکسی از کیر و کوس و کون زنان افغانی و ایرانی جدید

برای دیدن عکس های در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!

داستان سکسی افغان جدید در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

در روز چهارم مرا را طلاق داد!!!
فرستنده، آزاده، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع منتشر کننده داستان های سکسی افغانی!
من یک زن طلاق داده شده هستم، سنم ۲۱ ساله شده است، نامم آزاده است، راستش من خیلی زیبا هستم که به خاطر همین زیبایی ام بود که زنده گی ام تباه شود، مکتب را تمام کرده ام و در یکی از شهر های بزرگ افغانستان زنده گی می کنیم.
داستان کوتاه؛ من خیلی یک دختر زیبا و جذاب هستم، که به همین سبب خیلی خواستگار داشتم و پدرُ مادرم زیبایی ام را بهانه قرار می دادند و می خواستند که از شوهر آینده ام خیلی پول و تویانه بگیرند.
پدر و مادرم همیشه خواستگارها را رد می کردند، یعنی آن ها منتظر یک داماد خیلی پول دار بودند.
تصادفی پدر و مادرم خیلی خوب فریب خوردند؛ یعنی مادر شوهرم به من خواستگار شد و به پدر و مادرم خیلی وعده های چرب و نرم را داد و خیلی زیرکانه پدر و مادرم را فریب داد که، پسرم خیلی پول دار است؛ خلاصه، مادر شوهرم خیلی چرب زبان بود و مرا خیلی به آسانی به پسرش نامزد کرد؛ چون شوهرم بیگانه بود ما او را درست نمی شناختیم.
اگر بهتر بگویم زیبایی ام مادر شوهرم را خیلی هیجانی کرده بود و او تصمیم گرفته بود که به هر قیمتی که می شود مرا باید به پسرش بگیرد و زمانی که پدر و مادرم به مادرم شوهرم گفتند که ما یک پسر پول دار را می خواهیم، مادر شوهرم خیلی زیاد خودش را پول دار معرفی کرد و او خانه برادرش را به ما نشان داد و به مادرم گفت که، پسرم با برادرم تجارت پیشه است.
خلاصه حرف، او پدر و مادرم را خیلی زیرکانه فریب داد و به آن ها خیلی دورغ های هیجان انگیز گفت و پدر و مادرم خیلی زود مرا به جاوید نامزد کردند.
من پنج ماه نامزد ماندم و هر روز رازهی پنهان جاویدشان به پدر و مادر آشکار می شد؛ در نتیجه پدر و مادرم دانستند که جاوید یک پسر پول دار نیست و مادرش به ما دروغ گفته است.
پدر و مادرم خیلی قهر شده بودند، چون من با جاوید در روز شیرینی خوری نیمه نکاح شده بودم و آن ها نمی توانستند که نامزدی را فسخ کنند و با این کار پدر و مادرم در صدد انتقام از خانواده جاوید برآمدند؛ یعنی خانواده جاوید را زیر فشار مالی قرار دادند و پدر و مادرم به هر بهانه از آن ها پول می گرفت و خانواده جاوید مجبور به قرض گرفتند می شدند.
پدر و مادرم آن قدر خانواده جاوید را آزار دادند که، آن ها به تنگ آمدند و ناله های شان به آسمان ها برآمد، در همین زمان بود که جاوید با مشوره خانواده اش خیلی یک تصمیم زشت و بد را گرفتند، که در پایان می دانید که چه کردند.
در بین پدر و مادرم و خانواده جاوید خیلی دعواها و جنگ ها رخ داد و در بین شان خیلی دشمنی عمیق شکل گرفت.
خلاصه گپ، خانواده جاوید در روز عروسی یک میلیون افغانی قرض دار شدند.
زمانی که عروسی به پایان رسید سه شب و هر شب پنج بار جاوید به منِ بی گناه سکس خشن و دردآور را می کرد، چون جاوید با من و با خانواده ام خیلی دشمن شده بود؛ در سه شب جاوید با من پانزده بار سکس خشن کرد و در جریان سکس کردن جاوید در سر پوست کیرش یک گونه گاز و یا اسپری را می زد و کیرش بی حس می شد و نزدیک به نیم ساعت آب کیرش نمی آمد و خیلی با من سکس تُند و دردآور را انجام می داد و من حتا گریه می کردم و تمام بدنم را سوخت و سوزش می گرفت؛ یعنی، جاوید به خاطر خشمی که از خاطر پدر و مادرم در دل داشت به منِ بی گناه پانزده بار تجاوز جنسی کرد و تن و روان نازکم را زخمی کرد.
در روز چهارم عروسی ام بود که، جاوید با خانواده اش تصمیم گرفتند که مرا دوباره به جرم این که من پرده بکارت نداشتم به خانه پدرم بفرستند و جاوید خیلی نامردانه مرا طلاق داد و من تنها به خانه پدرم آمدم؛ در حالی که من پرده بکارت داشتم و خود جاوید در تجاوز اول پرده ام را پاره کرد.
خانواده شوهرم به پدر و مادرم گفتند که، ما همین قدر مصرف را به خاطر سه شب مصرف کردیم تا دخترک تان سه شب در اتاق جاوید باشد.
از آن حادثه هفت ماه می گذرد و از بخت بدم من از جاوید حامله نیز شده ام و طفلم در شکمم خیلی بزرگ شده است و سقط هم نمی شود، با وجودی که پدرم خیلی اصرار و شَلَه گی کرد که طفلت را سقط کن اما من دیگر به گپ های پدر و مادرم گوش نمی دهم، راستش تصمیم دارم که طفل بی گناهم را تولد کنم، چون او کدام گناهی ندارد و او یکی از پارچه های بدنم است و با وجودی که هنوز تولد نشده است خیلی دوستش دارم.
گر چه که پدر و مادر از این حادثه خیلی پشیمان هستند اما به زبان نمی آورند و آن ها به اشتباه خود صد در صد پی برده اند و خیلی افسوس می خورند که به چه آسانی زنده گی دخترک شان تباه شد.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ کجا کند عاقل کاری که بار آرد پشیمانی، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

عکس های سکسی افغانی در سایز کلان و اچ دی

عکس های سکسی افغانی در سایز کلان و اچ دی

برای دیدن عکس ها بالایشان کلیک کنید!
سکسی گپ، منتشر کننده عکس های سکسی افغانی و ایرانی!

داستان سکسی افغانی جدید شماره ناشناس!!!

شماره ناشناس کون زن افغان عروسی
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

شماره ناشناس!!!
این داستان را باید بخوانید، چون ممکن شما هم چنین اشتباهی را در برابر خانواده تان مرتکب شویید.
فرستنده، کیهان، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مرجع داستان های سکسی افغانی!
نامم کیهان است، سنم ۲۵ ساله است، یک پسر معمولی هستم، مکتب را تمام کرده ام و به نسبت خوب نبودن اقتصادم دانشگاه را نخواندم و من اکنون با پدرم رنگ مالی می کنم و پول روزگارم را پیدا می کنم.
این داستان از دو سال پیش است که می خوانید.
یک شب در بسترم بودم که، از یک شماره ناشناس به موبایلم زنگ آمد و زمانی که جواب دادم یک دختر بود.
بعد از آن من با او از طریق موبایل باهم دوست شدیم و هر شب تا دیر هنگام باهم در موبایل قصه می کردیم و تصادفی خانه های هر دوی ما در شهر کابل بود.
داستان کوتاه؛ نزدیک دو ماه ما در موبایل باهم گپ می زدیم، سرانجام، یک شب به من گفت که، فردا روز جمعه است و تو در پارک شهر بیا و مشخصاتش را داد تا او را در پارک پیدا کنم.
خلاصه، من او را در پارک زود پیدا کردم و تقریباً دو ساعت باهم گپ زدیم و با قصه خنده هم خیلی کردیم و او خودش را چنین برایم معرفی کرد.
نامم، فرنگیس است، سنم ۲۲ ساله است، مکتب نخوانده ام، چون پدرم اجازه ندادم تا مکتب بخوانم، ما در خانه شش نفر هستیم و من دختر بزرگ خانواده هستم…
من اصلاً از زنده گی ام راضی نیستم، چون پدرم خیلی آدم بد خُلق و عصبانی است و به ما خیلی ظلم می کند و من دیگر او را تحمل نمی توانم…
و من می خواهم با تو فرار کنم و زنده گی نو خود را بسازم…
من باشنیدن این گپ خیلی حیران ماندم و فکر کردم که شوخی می کند، اما کم کم دیدم که در این باره جدی است.
من برایش گفتم که، امکان ندارد، چون من پول عروسی را ندارم و دوست ندارم که با فرار دادن کسی عروسی کنم و با این کار خانواده ام راضی نمی شود و ما در بین مردم بدنام می شویم؛ اما او حتا به گریه کردن شروع کرد و گفت، تو مرد هستی و من از تو کمک خواست اما تو بی غیرتی می کنی و از من فرار می کنی و دیگر این که من به خاطر شهوت با تو عروسی نمی کنم، هدف من نجات یافتن از آن خانواده بدبختم است…
دوستان عزیز؛ باور کنید که دلم می خواست با او عروسی کنم اما زمینه عروسی هیچ مناسب نبود، خلاصه، او خیلی شَلَه گی و اصرار کرد اما من ردش کردم، در پایان زمانی که دید من راضی نمی شوم از دستکول خود بیش از بیست دانه گولی و یا قرص خواب آور را کشید و همه آن ها را خورد و به سرعت بی هوش شد، در همین زمان بود که همه او را دیدند و خیلی مردم جمع شدند که در نتیجه گپ به پیش پولیس رسید و من با پولیس ها او را بریدیم به شفاخانه ابن سینا.
پولیس ها هویتم را گرفتند و به پدرم زنگ زدند و یک ساعت بعد از شُستُ شوی معده فرنگیس او به هوش آمد و پولیس ها خانواده فرنگیس را نیز خواستند که در نتیجه قضیه خیلی بزرگ و پیچیده شد.
پدر فرنگیس خیلی مرد ظالم و خطرناک است، او به پدرم گفت که، پسرت نام دخترم را بد کرده است و باید پسرت با دخترم عروسی کند، اما پدرم پول عروسی را نداشت و برایش گفت که، من پول عروسی را ندارم؛ اما پدر فرنگیس با پوز خند زدن به پدرم گفت که، یا حاضر به عروسی می شوی و یا پسرت را می کُشم…
خلاصه گپ، پدرم پول عروسی را خیلی به سختی از چند نفر قرض کرد و من عروسی کردم و امروز من با فرنگیس زنده گی می کنم.
گاهی من غرق در فکر می شوم که، دخترهای امروزی از ترس ماندن و پیر شدن در خانه پدرشان چنین دسیسه سازی می کنند و به زور با پسرها عروسی می کنند و هم چنان شاید او از خانواده پدرش خسته شده بود که چنین کاری را کرد.
هر چه نباشد اکنون من فرنگیس را خیلی دوست دارم و از او راضی هستم، چون او ممکن بود به خاطر من جانش را از دست بدهد.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
دلیل اتفاق داسان؛ اگر خانواده محیط امن برای دختران نباشد آن ها از خانه فرار می کنند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نرود.

آلبوم عکس فوق العاده سکسی از زنان تهرانی ایرانی

عکس های سکسی ایرانی، آلبوم عکس سکسی ایرانی

آلبوم عکس فوق العاده سکسی از زنان تهرانی ایرانی