داستان سکسی جدید افغانی شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!

شهزاد، خیلی خود خواه بود!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

شهزاد همیشه همسرش را برای رابطه زناشویی در فشار می‌گذارد؛ کار به جایی رسیده که یاسمن از اتاق خواب شان متنفر شده، ولی هیچ گاه به شوهرش “نه” نمی‌گوید.
ولی از راه‌های دیگر تلافی می‌کند.

این داستان، خیلی معلوماتی و آموزنده است و این را با دقت بخوانید و لذت ببرید.
(داستان کوتاه شماره ۱۰۱)
آیا این زوج که همیشه در حال کیش و مات کردن هم دیگر هستند می‌توانند به زنده گی شان ادامه دهند؟ آیا این گونه زنده گی دوامی دارد؟
یاسمن می‌گوید:
چرا شوهر من صبر نمی‌کند تا یک بار هم که شده من برای رابطه زناشویی پیش قدم شوم؟
شوهر من هیچ وقت در رخت خواب مرا راحت نمی‌گذارد؛ شاید فکر کنید بعد از ۱۵ سال زنده گی زناشویی تمایلات جنسی اش خاموش شده باشد، اما این طور نیست؛ او هر روز از من رابطه زناشویی می‌خواهد؛ بعضی اوقات از کار زیاد خسته می‌شوم و کار رسیده گی به بچه‌ها تمام توانم را می‌گیرد، اما وقتی که به شهزاد می‌گویم، امروز اصلاً در موقعیتی نیستم که بتوانم با تو رابطه زناشویی داشته باشم، اخم و پیشانی ترشی می‌کند و آن قدر اذیتم می‌کند تا راضی شوم.
من نمی‌توانم به شوهرم نه بگویم و این خیلی ناراحتم می‌کند، رفتارهای شهزاد مرا اذیت می‌کند، چرا شهزاد هیچ گاه صبر نمی‌کند تا من یک بار برای رابطه زناشویی پیش قدم باشم؟
نمی گویم از رابطه زناشویی لذت نمی‌برم؛ او واقعاً مرد جذابی است، اما من هم می‌خواهم بعضی اوقات خودم برای رابطه زناشویی اقدام کنم، وقتی می‌بینم که نمی‌توانم در آن لحظات از لحاظ احساسی با وی ارتباط برقرار کنم از دست خودم عصبانی می‌شوم.
۱۸ ساله بودم که، یکی از دوستانم مرا به شهزاد معرفی کرد، بلافاصله عاشقش شدم؛ او پسری ۲۰ ساله و یکی از مهربان ترین و دست و دل بازترین پسرهایی بود که تا آن زمان دیده بودم، ما از نظر اخلاقی و احساسی بهم شباهت داشتیم؛ به خاطر همین عاشق هم دیگر شدیم؛ یک سال بعد ما با هم ازدواج کردیم.
سال‌های سختی داشتیم، هر دو ما جوان بودیم و در بسیاری موارد بی تجربه؛ شهزاد ساعت‌های زیادی در طول روز کار می‌کرد، او در حرفه خانواده گی اش تجهیزات لوله کشی فعالیت می‌کرد، من هم در حال تمام کردن درسم بودم ،بنابراین نمی‌توانستیم وقت زیادی را با هم بگذرانیم.
یاسمن ادامه می‌دهد:
اختلافات ما مثل تمام زنده گی‌های مشترک با شروع زنده گی مشترک شروع شد، اما با باردار شدن من رابطه ما بهتر شد، من و شهزاد تمام انرژی مان را برای بزرگ کردن نسترن گذاشتیم، اکنون نسترن ۱۳ ساله است.
هم چنان که، روابط مان بهتر می‌شد، خانواده مان گسترش پیدا کرد و اکنون چهار فرزند داریم؛ اکنون در خانه به تربیت فرزندانم مشغول هستم و زنده گی ام را دوست دارم، شهزاد هم از شغل خود راضی است.
بعد از این که، آخرین فرزندم به دنیا آمد، ناگهان متوجه شدیم که اوقات سختی را پیش رو داریم؛ شهزاد از کار اخراج شد و در یک کارخانه داروسازی مشغول به کار شد،‌ کاری سخت با حقوق ناچیز؛ بنابراین من هم مجبور شدم تا در یک شرکت ارتباطاتی مشغول شوم تا در آمدمان را افزایش بدهم، در این برهه زمانی بود که از لحاظ مالی در موقعیت بسیار بدی قرار داشتیم، بچه‌ها نمی‌توانستند در جشن تولد دوستان شان شرکت کنند، چون پولی برای خریدن هدیه نداشتیم و آن ها هم نمی‌توانستند بدون هدیه به جشن دوست شان بروند؛ اوضاع بد اقتصادی روی روابط ما هم تأثیر بدی گذاشت، اما هیچ چیز باعث نمی‌شد که شهزاد از رابطه زناشوییی اش دست بردارد.
شهزاد در روابط زناشویی یک ماجراجوی پرهیجان بود، همیشه دوست داشت موقعیت‌ها و روش‌های جدید را امتحان کند؛ من تسلیم شهزاد می‌شدم، چرا که بعد از آن اتفاقی که برایم افتاده بود خودم را گناه کار می‌دانستم و درخواست‌های شهزاد را رد نمی‌کردم؛ البته اگر درخواست‌های شهزاد را رد می‌کردم او به طرز دیوانه واری عصبانی می‌شد، بنابراین من سعی می‌کردم که آرامش را در خانه برقرار کنم و با او مخالفت نکنم.
بعضی اوقات با این که پول زیادی در خانه نداشتیم برای بچه‌ها کفش و لباس جدید می‌خریدم؛ هیچ وقت به شهزاد چیزی نمی‌گفتم، ولی او از طریق چک کردن حساب‌ها متوجه می‌شد و آن وقت بود که داد و فریاد می‌کرد؛ جالب این جاست که، بعد از دعوا از من تقاضای رابطه زناشویی داشت.
درخواست‌های غیرمنطقی و زیاده خواهانه رابطه زناشوییی شهزاد و عصبانیت‌هایش تبدیل به مشکلات بزرگ زنده گی ما شده اند؛ در مقابل فرزندانم چیزی بروز نمی‌دادم، اما در درونم از این زنده گی خسته شده بودم؛ آرزو می‌کردم که کاش می‌توانستم رابطه ام را با شهراد قطع کنم.
اما شهزاد چه می‌گوید؟
همسر من خیلی چیزها را از من پنهان می‌کند، در تمام این سال هایی که با هم زنده گی کردیم، همسر من هیچ وقت در مورد رابطه زناشویی با من صحبتی نکرده است؛ در حقیقت، او همیشه مشتاق به نظر می‌رسد؛ اگر مشتاق نبود، تقاضای مرا رد می‌کرد مگر نه؟ من فکر می‌کنم او باید خیلی هم از من متشکر باشد که من بعد از این همه سال هنوز هم او را به همان زیبایی و جذابیتی که روز اول مان دیدم می‌بینم.
خُب، یاسمن را سرزنش نمی‌کنم که احساساتش را با یک مشاور درمیان گذاشته است؛ اما همسر من کارهایی می‌کند که همه را از من پنهان می‌کند؛ من از این رفتار او دیوانه می‌شوم؛ برای مثال، صورت حساب و کارت‌های بانک را از من پنهان می‌کند، می‌خواهد که من متوجه خرج کردن‌های او نشوم؛ برخی اوقات برای بچه‌ها و خانه بی رویه خرج می‌کند، در طول پنج سال گذشته، پول زیادی صرف هزینه‌های بی مورد کرده است؛ حتا یک بار از خواهرش قرض کرد تا یک صورت حساب را بپردازد و هیچ وقت آن پول را به خواهرش نپرداخت؛ زمانی که من متوجه این موضوع شدم، خیلی عصبانی شدم؛ او عادات بد دیگری هم دارد؛ او خیلی فراموش کار است، علاوه بر این هیچ محدودیتی برای بچه‌ها تعیین نمی‌کند و مرا هم از این کار منع می‌کند.
من همسرم را دوست دارم، همیشه شخصیت و رفتار او را ستایش می‌کنم؛ اما جدا از روابط زناشویی مان ،‌من از زنده گی زناشویی ام راضی نیستم.
درست است که من از همان ابتدا در رابطه زناشویی مان پیش قدم بودم، اما بگذارید توضیح بدهم: من هیچ وقت او را به این کار مجبور نکردم؛ درست است که می‌خواستم او به تقاضای من جواب مثبت بدهد، اما اگر او درخواست مرا رد می‌کرد برای من قابل قبول بود. درست است که من آدمی هستم که در رابطه زناشویی زیاده طلبم اما دیو نیستم.
شهزاد ادامه می‌دهد:
زمانی که من و یاسمن ازدواج کردیم، کارمند شرکت حقوقی پدرم بودم، ۱۲ ساعت در روز کار می‌کردم و در کلاس‌های مدیریتی شرکت می‌کردم، می‌دانستم که ازدواج در این زمان برای ما کار آسانی نبود؛ یاسمن ناراحت بود که من زمان زیادی را در خانه نمی‌گذرانم، اما من این کارها را برای او و زنده گی مان انجام می‌دادم.
زمانی که پدرم فوت کرد، برادر بزرگترم به خاطر اختلافی که در مورد روش‌ها ی مدیریتی او با هم داشتیم مرا اخراج کرد؛ بلافاصله یک کار در یک شرکت دارویی پیدا کردم، اما درآمد من تقریباً نصف آن زمانی شده بود که در حرفه خانواده گی ام مشغول بکار بودم؛ آن دوران یکی از سخت ترین مراحل زندگی ام بود.
اوضاع در خانه به مراتب بدتر بود؛ من به یاسمن اعتماد نداشتم و دفترچه بانک را چک می‌کردم، حالا پسر دوم مان هم مثل مادرش پنهان کاری می‌کند؛ از مادرش درخواست کرده بود که یک جفت کفش اسکیت گران قیمت برایش بخرد و او را در کلاس های اسکیت ثبت نام کند و یاسمن بر خلاف این که می‌دانست ما در موقعیت مالی مناسبی نیستیم این را کار را کرد؛ زمانی که متوجه این موضوع شدم به شدت عصبانی شدم و با او دعوا کردم.
می دانم که از نظر رابطه زناشویی زیاده خواهم، اما اخیراً به یک پزشک مراجعه کردم تا بتوانم خودم را کنترل کنم، توصیه‌های او کمک زیادی به من کرد و او بود که به من و یاسمن توصیه کرد تا به یک مشاور مراجعه کنیم؛ شاید ما در روابط مان دچار اشتباه شده ایم و امیدوارم مشاور بتواند به ما کمک کند تا بتوانیم مشکلات مان را حل کنیم.
مشاور چه می‌گوید؟
تعادل قدرت!
درگیری برای تصاحب قدرت بین زوج‌های جوان بسیار مرسوم است؛ مشکل شهزاد و یاسمن شاید در ظاهر مشکل ارتباط زناشوییی باشد، اما در حقیقت، آن ها بین شخصیت متجاوز و منفعل خود درگیر هستند.
شهزاد آمرانه نیازهایش را از یاسمن مطالبه می‌کند، به جای این که با یک روش آرام تر این کار را انجام دهد. یاسمن در برابر شوهرش مخالفتی نمی‌کرد؛ این رفتارها یک چرخه ناتمام بود: هر چه شهزاد بیش تر از یاسمن تقاضا می‌کرد، بیش تر یاسمن در سکوت کینه او را به دل می‌گرفت، با این حال، من اعتقاد دارم که، اگر از همان اول سهم خود را از مشکلات شان می‌پذیرفتند، رفتار ناخوش آیندشان با یک دیگر تغییر پیدا می‌کرد.
ابتدا، این زوج باید رابطه زناشویی شان را اصلاح می‌کردند؛ اگر این زوج نخواهند ببینند که چه گونه رفتارشان باعث به وجود آمدن واکنش منفی دیگری می‌شود، رابطه شان زودتر از درون پوسیده و خراب می‌شود.
در قدم بعدی، ما نقش خانواده دو طرف را در شکل گیری شخصیت این دو نفر بررسی کردیم؛ شهزاد فرزند یک خانواده بسیار موفق و سخت گیر بود و شهزاد با این ذهنیت رشد کرد که طبق انتظارات خانواده اش زنده گی کند و مسیر شغلی آن ها را دنبال کند؛ برای این که ناامیدی شغلی خود را فراموش کند، در خانه پرخاشگر و ستیزه جو شد و حتا نمی‌دانست که در طلب رابطه زناشویی از همسرش بیش از حد متوقع است؛ بعد از این که شهزاد این موضوع را متوجه شد، بسیار شرمنده شد و قول داد که بیش تر به احساسات همسرش توجه کند.یاسمن مانند پدرش فردی سربزیر و متواضع بود، اما مانند مادرش راه‌های نادرست بسیاری را امتحان می‌کرد؛ در وهله اول، یاسمن قبول نمی‌کرد که شخصیتی انفعالی دارد، اما بعد از چند جلسه این واقعیت را پذیرفت و متوجه شد که با خرج کردن‌های بیهوده نباید شوهرش را در فشار مالی می‌گذاشت. یاسمن تصمیم گرفت که از این پس در روابط زناشویی خودش پیش قدم بشود؛ من به یاسمن گفتم، تو فکر می‌کردی شهزاد از تو فقط به عنوان همسری برای ارضای نیازهای جسمی اش می‌بیند در صورتی که تو هم همان رفتار را با شهزاد داشتی و او را به چشم بانک پولی نگاه می‌کردی.
مشاور ادامه می‌دهد:
شهزاد نیاز داشت که نیازهای جسمی اش را کنترل کند و مهارت‌های ارتباطی اش را بهبود ببخشد، به جای این که زنش را به خاطر خرج‌های پی در پی سرزنش کند، سعی کند که زنش را تشویق کند تا با هم دیگر در مورد خرج کردن و برنامه ریزی مالی اقدام کنند.
بر خلاف درگیری شدیدی که این زوج با یک دیگر داشتند،به آن ها توصیه کردم که در مقابل فرزندان شان با یک دیگر بحث و جدل نکنند؛ خیلی مهم است که پدر و مادر در مورد روش‌های تربیتی و آموزشی با یک دیگر موافق به نظر برسند.
یاسمن سعی می‌کرد از این به بعد شهزاد را در مورد کارهایی که بچه‌ها می‌کنند مطلع کند؛ برای حل مشکل به شهزاد پیشنهاد کردم که به پسرش توضیح بدهد که کلاس اسکیت برای ما هزینه زیادی دارد و اگر تو نخواهی به طور مرتب سر کلاس‌هایت حاضر شوی در قبال هر جلسه ای که غیبت می‌کنی به ما ضرر می‌زنی؛ شهزاد این توضیحات را به پسرش داد و او نیز دیگر هیچ اصراری برای شرکت در کلاس‌های اسکیت نکرد.
به تدریج اشتیاق رابطه زناشوییی شهزاد نیز کاهش پیدا کرد و یاسمن نیز از این موضوع آرامش بیشتری به دست آورده بود؛ بعد از چند ماه ، یاسمن در جلسه ای به من گفت” تازه گی‌ها به نیازهای شهزاد جواب مثبت نمی دهم، مگر این که واقعاً دلم بخواهد و حوصله اش را داشته باشم و این باعث شده رابطه زناشویی مان کم تر از قبل شود و اکنون به جایی رسیده ایم که اغلب من در آغاز رابطه زناشویی پیش قدم می‌شوم”.
علامت خوب دیگر این بود که، یاسمن دست از خرج کردن‌های بیهوه برداشته بود؛ شهزاد می‌گوید:” هنوز هم من صورت حساب‌ها و شارژ ساختمان را می‌پردازم. اما دیگر روی خرج و مخارج کنترلی ندارم و این واقعاً اوضاع را برای من و زنم آسان تر کرده است.
در نهایت، یاسمن و شهزاد دوباره احساس کردند که عاشق یک دیگر شده اند؛ انگار که تازه ازدواج کرده اند و خانواده تشکیل داده اند؛ به آن ها توصیه کردم که، مرتب با یک دیگر بیرون بروند، اکنون شهزاد و یاسمن دو بار در ماه با هم دیگر بیرون می‌روند و این کار به بهبود رابطه شان کمک زیادی کرده است.
اکنون یاسمن و شهزاد بعد از دو سال که از جلسات مشاوره شان می‌گذرد آماده اند که به تنهایی به جنگ با مشکلات شان بروند، البته هنوز هم شهزاد را به طور جداگانه ملاقات می‌کنم تا بتواند مشکلات کاری اش را نیز حل کند.
هر دو نفر آن ها در زمینه بهبود رابطه شان پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند و آن قدر با هم صمیمی هستند که حتا قبل از ازدواج شان نیز رابطه ای به این خوبی نداشته اندپ؛ سال بعد، می‌خواهند جشن پانزدهمین سالگرد ازدواج شان را برگزار کنند؛ یاسمن می‌گوید: تغییراتی که در شهزاد صورت گرفته را بسیار دوست دارم و اکون نیز در مورد خودم احساس بهتری دارم؛ نسبت به آینده مان بسیار خوش بین هستم و می‌دانم که آماده تغییرات بزرگی در زنده گی مان هستیم.
پایان/ بهار ۱۳۹۵
فرستنده؛ یک روان شناس ایرانی.

ویدیوی سکسی کیر و کوس های داغ افغانی

ویدیوی سکسی کیر و کوس های داغ افغانی، برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالایشان کلیک کنید.

داستان سکسی افغانی جدید خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!

خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!
این داستان را برای این که روح و روان تان آرام شود بخوانید!!!
فرستنده، ایرج، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من شما را دعوت می کنم که، داستان را تا پایان بخوانید و از یک فرهنگ بد ما آگاه شوید و در پایان خیلی یک حس خوب را نیز تجربه کنید، چون ایرج با خجسته در پایان عروسی می کند و چه قدر عالی است که یک انسان از خودکُشی نجات پیدا می کند و زنده گی اش به بهشت تبدیل می شود.

دخترک مادل افغان در کانادا
gap3xy دخترک مادل افغان در کانادا

ایرج چنین برایم نوشت:
من نویسنده نیستم تا همه جزئیات داستانم را درست برای تان بنویسم، اما کوشش می کنم که آن چه اتفاق افتاده را برای تان خیلی کوتاه بنوسیم و این داستان شاید باور کسی نشود اما، این داستان یکی از داستان های واقیعی است و جالب است که به شکل رُمانتیک نوشته شده است.
من ایرج هستم، سنم ۲۸ ساله شده است، خلاصه من یک مرد هستم و هم چنان تا اندازه ی خوش نژاد نیز هستم، یعنی، زمانی که انسان در خانواده سرمایه دار بزرگ می شود او توسط پول خیلی خوب رشد می کند و همه امکانات زنده گی را برای خود می سازد و حتا خوش نژاد نیز می شود، راستش، چون پدرم پول دار است و من مانند شهزاده ها بزرگ شدم، ما از یکی از ولایت های دور دست از شمال افغانستان هستیم و اکنون در شهر کابل زنده گی می کنیم.
من ادبیات آلمانی خوانده ام و چند سال در یک شرکت خصوصی که از طرف آلمان ها رهبری می شد کارمند بودم.
داستان هر چه کوتاه باشد بهتر است؛ من در سن ۱۸ ساله به یک دختر که از جمله همسایه های بود عاشق شدم و نام آن دختر پریسا بود، اما آن ها از نگاه اقتصاد خوب نبودند و یا هم سویه ما نبودند، من به مادرم گفتم که، می خواهم با پریسا عروسی کنم، اما پدر و مادرم به شدت مخالف کردند و گفتند که، ما دختر خاله ات را می خواهیم به تو بگیریم، اما من اصلاً از دختر خاله ام خوشم نمی آمد، خلاصه، چهار سال در بین من و خانواده ام بر سر عروسی ام دعوا جریان داشت که در نتیجه، من قسم خوردم که تا آخر عمر عروسی نمی کنم تا که به عشقم نرسم.
در همین زمان بود که رابطه منُ پدرم خیلی خراب شد و آن چه که خیلی برایم عذاب آور بود این بود که، پریسا با یک پسری عروسی کرد که او را درست دوست نداشت و من از خشم شدید جدا از خانواده ام به زنده گی کردن شروع کردم، پدر خیلی یک خانه خوب دارد و دو تا آپارتمان پیش رفته نیز دارد و من رفتم در یکی از آپارتمان ها به زنده گی تنهایی خود ادامه دادم و یک سال بعد صاحب کار شدم و همه مصارف و هزینه های زنده گی ام را خودم پیدا می توانستم، اما پیش از آن، خواهرم و مادرم خیلی پول برایم می دادند و حتا یک موتر خوب نیز برایم خریدند.
من خیلی یک پسر حساس و کنج کاو هستم و عاشق طبیعت نیز هستم و در فصل تابستان برای لذت بردن از طبیعت به وطن ما به خانه های کاکاهایم می روم، که آن جا خیلی از جنگل ها، دریاها، باغ ها و مناظر طبیعی پُر است و از کوه نوردی، از شکار و از آب بازی خیلی لذت می برم و در آن قریه که کاکاهایم زنده گی می کنند نفوس خیلی کم است و نزدیک به همه مردم آن برای زنده گی کردن به کابل آمده اند و قریه ها خیلی کم نفوس شده اند.
سه سال پیش، در جوش فصل تابستان بود که به وطن رفتم، پیش از این که آفتاب طلوع کند تفنگ شکاری کاکایم را گرفتم و رفتم به طرف باغ ها برای شکار کردن؛ تصادفی، در راه بودم که در نزدیک دریا یک دختر که لباس های سیاه به تن داشت و در سر پُل ایستاده بود و به طرف آب دریا می دید، من از بین درختان به او می دیدم و خیلی کنج کاو شدم که، او در این وقت روز تنها در این جنگل چه می کند؟ خلاصه، او برای چندین دقیقه به طرف آب می دید که ناگهان خودش را به داخل آب انداخت، راستی خدا من فوراً فهمیدم که او می خواهد که خودکُشی کند و شاید مانند فیلم ها به نظر برسد که من پیش از این که او بمیرد خودم را به دریا زدم و او را از آب بیرون کشیدم؛ دیدم که یک دخترک ریزه استخوان و لاغر اندام با موهای سیاه و پوست سفید؛ زمانی که دانست نجات یافته است دوباره به طرف آب دوید اما من از دستش گرفتم و نگذاشتمش که خودش را دوباره به آب بیندازد.
گفتم؛ چرا می خواهی که خودت را بکُشی؟ با گریه گفت، من از این گونه زنده گی خسته شده ام و دیگر تحمل این گونه زنده گی را ندارم، گفتم، تو چه گونه زنده گی داری؟ گفت، تو کی هستی این سؤال را از من می پرسی؟ گفتم، من یک انسان هستم که تصادفی من واسطه شوم تا از مُردن نجات پیدا کنی؛ گفت، راستی من تُرا در این قریه نو می بینم، من خودم را برایش معرفی کردم و او کم کم در حال آرام شدن بود. در بین ما حدوداً سی دقیقه گپ زدن جریان داشت و در پایان برایش گفتم که، لطفاً خودت را نکُش و پس برو پیش خانواده ات و تو یک دختر زیبا هستی و بسیار زود عروسی می کنی؛ پیش از این گپم تمام شود دوباره به گریه کردن شروع کرد و گفت، مادر اندرم تصمیم دارد تا مرا تا آخر به شوهر ندهد و برادر اندرهایم با خواهر اندرهایم خیلی زیاد به من ظلم می کنند…
با شنیدن این جمله ها واقعاً حالم خراب شد و اول فکر کردم که او دروغ می گوید اما این جمله ها را با گریه ها می گفت و در زبان و چشمانش دروغ دیده نمی شد و من پی بردم که حتماً این گپ ها واقعیت دارد تا او مجبور به خودکُشی شده است.
وقت به سرعت می گذشت، بیش تر از یک ساعت شده بود که ما در زیر درخت تقریباً در داخل جنگل با هم گپ می زدیم که سرانجام من مجبور شدم تا او را به یک روش نجات بدهم، چون هر کس به جای من می بود غیرت مردانه گی اش او را وادار می کرد تا او را نجات بدهد، اما پیش از آن، از او خواستم که جریان خودکُشی اش را مکمل بگوید.
او چنین گفت:
نامم خجسته است، سنم، ۲۲ ساله شده است، زمانی که مادرم مرا تولد می کرد او در اثر خون ریزی شدید و در نبود شفاخانه او وفات کرد، چون سن مادرم آن زمان خیلی کم بود و توان تولد کردن طفل را نداشت، من خیلی به سختی که چندین بار از مرگ حتمی نجات یافتم با خانواده پدرم زنده گی می کردم؛ سرانجام پدرم دوباره زن گرفت و سنم آن زمان به گفته پدرم سه ساله بود.
نزدیک به بیست سال من از طرف مادر اندرم و فرزندانش ظلم دیدم، مادر اندرم خیلی یک زن شیطان صفت است و او خیلی به راحتی افکار پدرم را در مورد من تغییر می دهد و حتا گاهی پدرم نیز مرا لت و کوب می کند و من همیشه صبر می کردم و منتظر عروسی کردن بودم تا از شر آن خانواده نجات پیدا کنم؛ اما به خاطر من سه نفر به خواستگاری آمدند، اما مادر اندرم اجازه نداد تا من عروسی کنم و او می خواهد که من تا آخر عمر به او کار کنم و مرا مانند مزدورکار بی مزد فکر می کند و خلاصه، زمانی که فهمیدم راهی برای نجات و عروسی کردن نیست من تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم.
از چهره خسته خجسته و از لاغری او به درستی معلوم می شد که او خیلی رنج دیده است و او به بیماری افسرده گی نیز دچار شده بود.
داستان او مرا خیلی تکان داد و نمی توانستم که او را در این قریه رها کنم و من باید برای نجاتش فکری می کردم.
خلاصه گپ، ما خیلی با هم قصه کردیم و او همیشه با قصه کردن گریه هم می کرد و گریه هایش خیلی حالم را خراب می کرد، ناگهان متوجه شدیم که آفتاب همه جا را روشن کرده است و در پایان فوری یک تصمیم گرفتم چون، دلم خیلی به او سوخت و خواستم که او را از دست آن خانواده بی شعور نجات بدهم.
دیگر چیزی در ذهنم نگشت، یعنی، من برایش گفتم که، خجسته، در شهر کابل یک جای است به نام پرورشگاه و آن جا از دختران بی سرپرست هم نگه داری می کنند و همه امکانات زنده گی را برایت مهیا می کنند و تو خیلی دوستان خوب را آن جا پیدا می کنی؛ با شنیدن این گپ، اول باورش نشد، چون او آن قدر زجر دیده بود که اعتمادش را از انسان ها از دست داده بود و خیلی عجیب و با تعجب با گپ هایم گوش می داد و زمانی که گپ هایم به پایان رسید گفت؛ در دنیا چنین جای واقعاً موجود باشد؟ گفتم بله، گفت، درست است، پیش از خودکُشی آن را جا یک بار می بینم.
وقت کم بود برایش گفتم، تو نزدیک پُل باش و من می روم که موترم را از خانه کاکایم بیاورم، گفت، درست است.
من به سرعت رفتم به خانه کاکایم و زمانی که موتر را می کشیدم خانواده کاکایم همه پرسیدند که، ایرج چه گپ شده است و چرا این قدر دست و پاچه هستی؟ گفتم، هیچ گپی نیست، بعداً برای تان می گویم که چه گپ شده است.
زمانی که در سر پُل رسیدم، کمی دیر کرد و دلم خیلی ناآرام شد و فکر کردم که او شاید خودش را کُشته باشد، اما دیدم که از پشت یک درخت دل و نادل به طرف پل آمد و سوار شد و من خود را به سرعت از قریه کشیدم، نزدیک دروازه خروجی ولایت که رسیدیم، پولیس ها ما را ایستاده کردند و گفتند که، تو با آن دختر چه نسبت داری تا او را سوار موترت کردی؟ برای گفتن داستان وقت نبود، تنها همین قدر برای شان گفتم که، من عاشق او هستم و او را فرار داده ام و می خواهم یک زنده گی خوب را با او در کابل بسازم و شما نباید به عاشقان مزاحمت کنید و اگر این دختر را به خانواده اش دوباره تسلیم کنید شاید او را بکُشند و شما خون دارش می روید، با شنیدن این گپ ها، حیران مانده بودند، بعد از آن گفتم، ببیند دوستان عزیز، درست است که شما خدمگار مردم هستید اما، اگر شما ما را تسلیم پولیس و قاضی کنید خدمت را کنار بگذار که حتا به زنده گی دو تا عاشق زیان زده اید و شاید ما شما را دعای بد کنیم، گفتند، اما من از آن دختر یک سوال داریم، گفتم، بپرس، آن ها به خجسته گفتند که، این پسر راست می گوید؟ خجسته جواب داد که، بله او راست می گوید؛ پولیس ها همه یک جا لب خند زدند و گفتند، بروید و از زنده گی تان لذت ببرید، چون شما بالا تر از سن هیجده سال هستید و حق دارید که همسرتان را انتخاب کنید؛ راستش من از آن پولیس ها خیلی خوش شده بودم و حتا برای شان هشت هزار روپیه هم دادم و گفتم، شما در عروسی ما آمده نمی توانید و با این پول از طرف ما مهمان هستید.
راستش، مرا در دلم خنده گرفته بود که، چون، به چه آسانی آن پولیس ها از ما دست کشیدند، کشور ما خیلی مردم ساده دل دارد و از طرف دیگر پولیس های کشور ما از خود قانون دارند.
راستش، خجسته خیلی خوش به نظر می رسید و او برای اولین بار بود که به کابل سفر می کرد و برای اولین بار بود که با یک پسر تنها در یک موتر بود و هم چنان برای اولین بود که، یک نفر به او دل سوزی می کرد و او را کمک می کرد و به گپ هایش گوش می داد.
خلاصه، ما داخل شهر کابل شدیم و در بین هفت میلیون انسان خود ما را گم کردیم و هیچ کسی نمی توانست ما را پیدا کند و آن چه خیلی تعجب برانگیز بود دیدن خجسته به مردم و به شهر کابل بود و می گفت، در کابل چه قدر نفر است و چه قدر نسبت به قریه ما فرق دارد، یعنی از دیدن شهر کابل حیران مانده بود.
من در دلم گفتم که، پیش از این که خجسته را به پرورشگاه تسلیم کنم باید او را یک و یا دو روز در آپارتمانم مهمان کنم، راستش، دوستان عزیز، خجسته خیلی خوش بود و من خواستم که بیش تر او را خوش کنم و خوشی او به من نیز سرایت کند و او را به آپارتانم بُردم، گر چه که همه قصه های مهم ما تمام شده بود و ما در موتر در راه خیلی باهم قصه کرده بودیم؛ برای این که، مردم به من شک نکند که خودت مجرد و چرا دختر را در آپارتمانت آوردی، گذاشتم که هوا تاریک شود بعد از آن ما به آپارتمان برویم، تا این که شام شود، چون بعد از چاشت شده بود اول رفتیم در یک رستوران نان خوردیم، بعد از آن رفتیم به پارک شهر نو تا شام با هم قصه کردیم و نزدیک خُفتن که شد رفتیم به آپارتمانم، در راه زینه آپارتمان تنها یک پیر مرد همسایه ما را دید و به من شک کرد که شاید ایرج از مجردی دخترباز شده باشد؟ اما من با آن کاکا خیلی با احترام رفتار می کردم و به او گفتم که، کاکا مرا آدم بد فکر نکن و من بعداً در این باره با تو گپ می زنیم و او با یک لب خند زدن گفت، بروید من به شما مزاحمت نمی کنم، گفتم، به پدرم زنگ نزنی؟ با خنده گفت، دلت جمع.
خجسته از دیدن آپارتمانم شگفت زده شده بود، چون او برای اولین بار بود که چنین خانه را از نزدیک می دید.
خلاصه، آن شب گذشت و خجسته در اتاق خوابم خوابید و من در اتاق نشیمن.
شب هنگام در ذهنم جنگ جریان داشت که، آیا او را به پرورشگاه ببرم و یا نه؟
فردا که شد، در این باره با او هیچ گپ نزدم.
صبح که شد برایم گفت، ایرج، می بخشی، می خواستم برایت صبحانه آماده کنم اما، باور کن که من از وسایل آش پز خانه ات هیچ چیز را ندانستم و این آش پز خانه خیلی پیش رفته است؛ من در دلم خیلی خنده کردم و گفتم، گناهت نیست و این آش پز خانه نسبت به آش پز خانه های قریه ها خیلی فرق دارد، ناخودآگاه از دهنم برآمد که، در آینده با این آش پز خانه بلد می شوَیی، اما او چیزی را ندانست و همان صبح با هم دیگر صبحانه را ترتیب دادیم.
من رفتم سر کار، زمانی که سر کار بودم ذهنم متوجه خجسته بود و همیشه باخود می گفتم که، او را به پرورشگاه تسلیم کنم و یا نه؟
خلاصه، بعد از رخصتی خودم را زود به خانه رساندم و دیدم که، خجسته نسبت به دیروز خیلی تغییر کرده است، یعنی، زمانی که روح او آرام شده بود چهره اش کمی زیبا شده بود و من زمینه را مساعد دیدم برای این که بیش تر روح او آرام تر شود شروع کردم با قصه های خنده دار و برانگیزه.
آن شب خیلی خنداندمش و برایش قسم دادم که، گذشته ات را فراموش کن و فکر کن که نو و دوباره به دنیا آمده یی. داستان کوتاه؛ او پنج روز می شد که در آپارتمانم بود و من در دنیای دو دلی به سر می بردم که با او چه کنم؟
کاکایم چندین بار برایم زنگ زد که، ایرج خیرت بود که آن صبح با آن عجله از قریه رفتی؟ اما من برایش می گفتم که بعداً در این باره با هم گپ می زنیم.
خجسته کم کم به وسایل مدرن آپارتمان بلد می شد و من تا اندازه او را رهنمایی کردم که چه گونه از وسایل آپارتمان استفاده کند و من در اتاق نیشمن خود خیلی یک تلویزیون بزرگ ال سی دی دارم و او در نبود من غم هایش را با آن تلویزیون فراموش می کرد.
اگر یادتان باشد او در روز خودکُشی کردن یک لباس سیاه دهاتی ساده در تن داشت و آن لباس بیش تر از ده روز شده بود که در بدنش بود، چون من از ترس همسایه های آپارتمانم نمی توانستم او را برای لباس خریدن به شهر ببرم و ناچار شدم که خودم یک لباس ساده به رنگ پسته یی را از یک مغازه بخرم، گر چه که آن لباس در بدنش کمی بزرگ بود اما، واقعاً با آن لباس زیبا دیده می شد و لباس شُستن را در ماشین لباس شویی را نیز برایش یاد دادم و او همان لباس سیاه دهاتی اش را به عنوان یادگار آن قریه دوباره شُست.
داستان کوتاه؛ بیش تر از دو هفته او در آپارتمانم بود و من و یا ما هر روز به هم دیگر معتادتر می شدیم و من خیلی خوش بودم و زنده گی برایم یک رنگ دیگری را نشان داده بود و من هر روز به خجسته بیش تر عادت می کردم، چون او به من نشان داده بود که، زنده گی با یک دختر رنج دیده چه حسی دارد و من او را مانند دوست نزدیک خود فکر می کردم و همه رازهای پنهان یک دیگر خود را به هم دیگر گفتیم.
باور کنید دوستان عزیز که، زنده گی او ناگهانی تغییر کرده بود و او هر روز وزن می گرفت و رنگ پوستش روشن تر می شد و چشمانش شفاف دیده می شد، چون او از یک خانواده خیلی بد نجات یافته بود.
روز جمعه شده بود و از بودن او در آپارتمانم بیست روز گذشته بود، اما او به من عاشق شده بود و خیلی می ترسید که مرا به پروزشگاه تسلیم نکند، چون من این موضوع را در چهره اش پی می بردم.
شب که شد من آخرین تصمیم را گرفتم که با خجسته چه کنم؟ سرانجام من تصمیم گرفتم که باید بر خلاف خواست خانواده ام و بر خلاف خواست مردم با او عروسی کنم.
روز شنبه شده بود و بعد از خوردن صبحانه برایش گفتم که، خجسته از پرورشگاه خوشت آمد؟ گفت، کدام پرورشگاه من ندیدم؟ گفتم، همان پرورشگاهِ که گفتم بودم همین خانه من بود؛ با شنیدن این گپ در چشمان اشک چرخید و گفت، ایرج پس می خواهی با من عروسی هم کنی؟ گفتم؛ بله، با شنیدن این گپ دو قطره اشک از دو چشمش ریخت و می خواست که خودش را در آغوشم بینداز اما جرئت نکرد؛ بعد از آن برایش گفتم، بیا که برویم امروز خرید کنیم و امشب پنهان از خانواده ام با تو نکاح می کنم.
بردمش به بازار هر چه نیاز بود خریدیم و همسایه های آپارتمانم با تعجب به من نگاه می کردند که ایرج دخترباز شده است.
شب که شد همسایه هایم را با ملا مسجد آوردم و با خجسته نکاح کردم و بعد از همان شب من مفت و راگان شدم متأهل.
چون من با پدرم به خاطر عروسی ام مشکل داشتم و به همین خاطر حاضر نبودم که پدرم مصارف عروسی ام را بپردازد و من تن به یک عروسی خیلی ساده دادم.
یکی از همسایه های ما به پدرم زنگ زده بود که، ایرج دیشب در آپارتمانت عروسی کرد، پدرم، مادرم دو برادرم و سه تا خواهرم به آپارتمان رسیدند.
زمانی که خجسته را دیدند باور کردند که من پنهانی و بدون مشوره آن ها عروسی کرده ام؛ گپ از گپ گذشته بود.
پدرم بدون کدام سؤال و جواب خیلی یک سیلی محکم به رویم زد و گفت، آخر کارت را کردی و سرم را در بین مردم خم کردی و با یک دختر بازاری عروسی کردی، بعد از آن ادامه داد؛ تو دیگر پسرم نیست و من ترا عاق کردم و تا که من زنده هستم از مال من استفاده نمی توانی، برو برآی از آپارتمانم و برو گم شو با این زن فاحشه ات.
با این گپ ها من هیچ جوابی ندادم و خجسته و مادرم گریه می کردند.
همان روز ما به یک آپارتمان کرایی کوچ کردیم و به زنده گی نو خود شروع کردیم؛ چون خجسته به بیماری افسرده گی شدید در اثر غم های زیاد دچار شده بود و من مجبور شدم که او را به نزد یک دُکتُر روان شناس ببر که، آن دُکتُر همراه با دوا به او چنین نصیحت هم کرد؛ برایش گفت، اول باید به ورزش کردن شروع کنی، دوم خودت را از زنده گی گذشته ات رها کنی و سوم بعد از این زنده گی ات را در پرتو عقل و منطق به پیش ببر.
دو سال بعد از عروسی ما، به کشور کانادا رسیدیم و اکنون ما دو تا دخترک شیرین دو گانه گی به نام های یاسمن و نسترن داریم و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها در انتخاب همسرشان حق دارند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

عکس های سکسی مزاری بچه و دختر سکس

عکس های سکسی مزاری بچه و دختر سکس، برای دیدن عکس های در کیفیت اچ دی بالای آنها کلیک کنید.

افکار عاشقانه افغانی در هنگام سکس!!!

افکار عاشقانه افغانی در هنگام سکس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
باسلام خدمت شما عزیزان!
برای این زنده گی مشترک تان لذت بخش باشد، باید شما نو آوری کنید و نگذارید که زنده گی کهنه شود و هر روز یک حالت رُمانتیک را به خودتان بگیرید و به زنده گی اجازه ندهید که حالت یک رنگی و یک نواختی را به خود بگیرید.
– زن به شوهر گفت؛ اگر هر کلمه ای که می گویم باعث لبخندت شود، من برای همیشه حرف می زنم.
– هنر دوست داشتن و عشق ورزیدن از جمله هنرهایی است که، خداوند در وجود ما به ودیعه نهاده است و ما باید به بهترین نحو از آن استفاده کنیم.
– زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق….
– سعی کنیم بیش تر اوقات هم دیگر را غافل گیر کنیم مثلاً اقایان با خریدن شاخه گل برای خانم های شان و انجام دادن برخی کارها، قبل از این که به آن ها گفته شود، بوسیدن هم دیگر، زمانی کاملاً مشغول کاری هستیم وحواسمان به هم دیگر نیست و گفتن کلمه دوست دارم خیلی عشق پر رنگ تر می کند.
– در این روزهای زمستانی دست همسرتان را بگیرید و یک محل دنج، گوشه و خلوتی یا پارکی را پیدا کنید و از قدم زدن با هم لذت ببرید
زیر باران با یک چتر .

– خوب است که، برای همسرتان به محل کارش گل بفرستید، نه تنها از گل ها لذت خواهد برد بل که وقتی از طرف همکارانش به خاطر این عمل شما مورد توجه قرار بگیرد لذت او دو چندان خواهد شد.

– اگر هم همسرتان خانم خانه دار است با یک دسته گل و رویی خندان از سر کار به خانه برگردید.
– وقتی همسرتان از سر کار برمی گردد، حتماً به استقبالش بروید و با یک بوسه ازش پذیرایی کنید، حتماً برای کارهای دیگر نیروی فوق العاده ای می گیرد.
– وقتی طرف مقابل تان می خواهد از خانه برود بیرون، یک نوشته ی کوتاه عاشقانه روی یه کاغذ کوچک بنویسید و بدون این که بفهمد در جیب یا کیفش بذارید… بعد با اس ام اس برایش بگویید که ببیند در جیبش چی دارد…حتماً خوش حال می شود.
– می توانید از همسرتان بخواهید که چشمانش را ببندد (اگر می شود با دستمال ببندید تا تقلب نکند) و برایش بگویید، برایت یک سوپرایز داریم؛ بعد آرام نزدیکش شوید و یه بوسه قشنگ از لبانش بگیرید، این می تواند مقدمه رابطه عاشقانه ای باشد…
– زمانی که می خواهید همسرتان را از خواب بیدار کنید صدایش نکنید، بل که آرام لبان تان را بچسبانید روی لبانش و با بوسه بوسه بوسه… بیدارش کنید.
– شب که می خواهید که بخوابید دندان های هم دیگر را هم زمان برس بزنید، بعدش یک بوسه آتشین نعنایی کنید؛ با هم فیلمای عاشقانه ببینید و در بغل شوهرتان لم بدهید و اجازه بدهید با موهای تان بازی کند، وقتی همسرتان دارد تلویزیون می بیند از عقب بغلش کنید و بوسه اش کنید، هر از چند گاهی فضای خانه را با نور شمع رُمانتیک کنید.
– گاهی همسران باید مانند کودکان بدوند و هر که گیر آمد با بوسه مجازاتش کند.
– پیش از دعوا کردن دست همسرت را بگیر و در جریان بحث و دعوا او متوجه می شود و دعوا یادش می رود.
– هر دفعه این گونه صدایش کنید؛ عزیزم، گلم ،عشقم، نفسم، عسلم و …
اگر این پنج جمله ها را از نزدیک به خاطر خجالت به همسرتان گفته نمی توانید آن را در موبایل برایش بگویید، مانند.
– تو بهترین هستی.
– همیشه دوستت خواهم داشت.
– عالی ترین همسر دنیایی.
– خیره کننده و جذاب هستی.
– تو تنها عشق حقیقی من هستی.

– شب ها با هم بروید بیرون و ساعت ها با هم قدم بزنید و حرف بزنید در مورد همه چیزهای که برای تان افتاده، حس تن و… خیلی برای تان خوش می گذرد و حس خوبی برای تان دست میدهد.

– در این زمان ها به سراغ همسرتان بورید؛ خوشی،عشق، ناخوشی؛ بعضی وقت ها هم می توانید غذایش را قاشق قاشق در دهانش بگذارید.

– همین اکنون هر چی دست تان هست به زمین بگذارید و نزد همسرتان بروید و به او بگویید: دوستت دارم. این جمله معجزه می کند و سعی کنید همیشه از این جمله استفاده کنید.
– همسرها باید لباس های زیر شان را بر طبق دل همسرش بپوشند و آن هم از زیباترین شان، چون باعث عاشق تر شدن آن ها به شما می شود و این که سکسی ترین لباس ها را برایش بپوشید و همیشه خودتان را بیندازید در بغلش و دیگر این که بلند بلند و از ته دل بخندید تا متوجه شود که دوستش دارید و از زنده گی با او راضی هستید.
– به نظرم خوب است که، گل برگ های رُز سرخ را در سینه بند و نیکرتان خودتان بگذارید و هنگام برهنه شدن شاهد پخش شدن آن ها روی تخت باشید؛ بگذارید همسر شما را برهنه کند و خوب است یک دانه انگور را وسط لب هایت ان بگیرید و به طرف لب های او ببرید و مشترکاً بخورید.

عکس های سکسی هراتی جدید

عکس های سکسی هراتی جدید، برای دیدن عکس های در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید.