داستان سکسی پند آموز ایرانی

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم؛ او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد، غم و ناراحتی را در چشمانش خوب می‌دیدم.

یک دفعه نفهمیدم چه طور دهانم را باز کردم، اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم، به آرامی موضوع را مطرح کردم، به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم، این باعث شد عصبانی شود، ظرف غذایش را به کناری زد و سرم جیغ کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم، او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زنده گی‌اش آمده است، اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم، من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه و پارچه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰ در صد از سهم کارخانه‌ام را بردارد؛ نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد، زنی که ۱۰ سال زنده گی اش را با من گذرانده بود برایم به بیگانه‌ای تبدیل شده بود؛ از این که وقت و انرژی اش را برای من به هدر داده بود متأسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زنده گی برگردم چون، عاشق یک نفر دیگر شده بودم، آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم؛ برای من گریه او نوعی رهایی بود، فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، اکنون محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد؛ شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم بُرد چون، واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم، وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود؛ توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود:
هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود، او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زنده گی نُرمال داشته باشیم؛ دلایل او ساده بود:
وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او به خاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود؛ اما یک چیز دیگر هم خواسته بود، او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم؛ از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم، فکر می‌کردم که دیوانه شده است، اما برای این که روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ و نیرنگی هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانی که طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم، وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم.
پسرم به پشتم زد و گفت اوه پدر را ببین مادر را بغل کرده؛ اول او را از اتاق خواب به اتاق نشیمن آورده و بعد از آن جا به سمت در ورودی بردم؛ حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتمِ کمی ناراحت بودم، او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس و سرویسش شود که به سر کار برود؛ من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم؛ به سینه من تکیه داد، می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم؛ فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست؛ چین و چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود؛ یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است؛ این آن زنی بود که ۱۰ سال زنده گی خود را صرف من کرده بود؛ در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است، چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم؛ هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد؛ این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی به تن کند؛ چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد، آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد و کلان شده‌اند؛ یک دفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم این قدر راحت‌تر بلندش کنم.

یک دفعه ضربه ی به من وارد شد؛ به خاطر همه این درد و غصه‌هاست که این طور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که، پدر وقتش است که مادر را بغل کنی و بیرون بیاوری؛ برای او دیدن این که پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود.
همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیک تر شود و او را محکم در آغوش گرفت؛ صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم؛ بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت دروازه بردم؛ دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود، من هم او را محکم در آغوش داشتم، درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد، در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم؛ پسرم به مدرسه رفته بود، محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد؛ سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتا دروازه ماشین و موتر را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تأخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها و زینه ها بالا رفتم؛ معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود دروازه را به رویم باز کرد و به او گفتم که متأسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم و دور کردم؛ گفتم متأسفم، من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زنده گی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم، نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم؛ حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم.
معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است، یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد، از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم، سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم؛ فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم، لب خند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گل ها دست‌هایم و لب خندی روی لب هایم پله‌ها را تُند تُند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!!!
او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من این قدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم؛ او می‌دانست که خیلی زود خواهد مُرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان به خاطر طلاق حفظ کند؛ حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زنده گی مهم ترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، موتر، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیستند؛ این ها فقط محیطی برای خوش بختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوش بختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دست تان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
پایان/ بهار ۱۳۹۱
فرستنده؛ ایرانی.

عکس های سکسی ایرانی و افغانی

عکس های سکسی ایرانی و افغانی

برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!

پسرهای افغانی که معلومات کم جنسی دارند بخوانند!!!

پسرهای افغانی که معلومات کم جنسی دارند بخوانند!!!
اول شما این فکاهی را بخوانید!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

یک پسر ساده دل عروسی کرد و او درباره بدن زنش هیچ معلومات نداشت و در شب اول عروسی، او سوراخ اصلی زنش را گم کرده بود و هیچ آن سوراخ را پیدا نمی توانست، اول ناف زنش را فکر کرد بلاگی است و بلاگی خود را در ناف زنش فشار داد، وقتی که زنش دید که داماد بی تجربه است و از شرم نام بلاگی خود را گرفته نتوانست گفت، داماد عزیز، از ناف یک بلست (وجب) برو پایین آن جا سوراخ اصلی است، چون دست های داماد بزرگ بود و بلستش نیز بزرگ بود و زمانی بلست کرد بلستش در سوراخ مقعد زنش رسید و بلاگی خود را در سوراخ مقعد زنش فشار داد، در همین زمان بود جیغ زنش برآمد و گفت، احمق، دو انگشت بیا بالا؛ خلاصه؛ آن داماد ساده دل، بسیار به سختی سوراخ اصلی را پیدا کرد.
پس؛ ای پسرها، لطفاً شما مانند آن پسر ساده دل، نباشید و شما پیش از عروسی باید درباره بدن زنان معلومات داشته باشید، کتاب بخوانید، مطالعه کنید، جستُ جو کنید، پرسُ پال کنید و نیازهای جسمی، روحی و عاطفی زنان را بدانید، چون در این صورت زنده گی زناشویی تان بسیار خوب می گذرد.

عکس های فوق العاده سکسی از زنان آسیایی ایرانی+افغانی سکس!

عکس های فوق العاده سکسی از زنان آسیایی ایرانی+افغانی سکس!

برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!

داستان سکسی افغانی من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم جدید

من و شوهرم خیلی شهوتی می باشیم!!!
دُکتُران چه گونه باهم سکس می کنند؟!!!
فرستنده، مهرویه، ناشناس، از کابُل!!!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

نام دیگر این داستان (بدن شوهرم خیلی زیاد آب منی تولید می کنید) می باشد.
این داستان را کسانی که مجرد هستند نخوانند، چون خیلی تحریک کننده می باشد و اگر خودشان را کُنترُل می توانند بهتر است بخوانند و این داستان برای کسانی که متأهل هستند خیلی پندآمیز و معلوماتی می باشد، چون جریان سکس کردن دو تا دُکتُر را برای تان نشان می دهد.
مهرویه داستان عشقی و شهوتی‌‌‌ اش را چنین برایم نوشت.
پیش از شروع داستان می خواهم بنویسم که، مرا یک زن بی ادب فکر نکنید، چون این صفحه با همین بی ادبی هایش خیلی چیزهای پندآمیز را برای جوانان آماده می کند، من به عنوان یک دُکتُر به شما پیشنهاد می کنم که این صفحه را حمایت کنید و از این صفحه برای مشوره جنسی تان استفاده کنید و من شخصاً از صاحب صفحه جناب فرهاد جان سپاسمند هستم.
گر چه گفتن این داستان سکسی دو دُکتُر در این صحفه سکسی مناسب نیست اما خوب است بدانید که دُکتُرها چه گونه باهم سکس می کنند؟!
کوشش می کنم که داستان را با جمله های عامیانه بنویسم تا همه درک کنند.
من یک زن باسواد هستم، من از دانشگاه طبی کابُل فارغ شده ام و بخش زنان و زایمان (نسایی و ولادی) را خوانده ام، من با شوهرم در دانشگاه باهم آشنا شدیم و بعد از فراغت از دانشگاه با هم عروسی کردیم و شوهرم بخش استخوان و یا ارتوپیدی را خوانده است، اقتصاد ما خیلی خوب است و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم، ما در یک آپارتمان مدرن و پیش رفته زنده گی مدرن خویش را به پیش می بریم، ما تصمیم داریم که بعد از شهوت رانی و یا اگر بهتر بگویم بعد از این که هر دوی ما آماده فرزند دار شدن شدیم من حامله می شویم، ما چون هر دوی ما دُکتُر هستیم خیلی بدن های صحتمند داریم و می دانیم که چه گونه از صحت و بهداشت خویش مراقبت کنیم، ما هر دو به خوراک و نوشاک، آب و هوا، خواب و آرامش، ورزش و بهداشت و تفریح و سرگرمی خویش خیلی توجه ی جدی داریم و خیلی خوب راه های جلوگیری از بارداری را می دانیم.
در شب اول من با شوهرم به هم وعده دادیم که به یک دیگر هیچ گاه خیانت نمی کنیم، به یک دیگر دروغ نمی گویم، باهم دعواها نمی کنیم، در زنده گی مشترک ما باید خشونت جای نداشته باشد، خیلی با هم صمیمی می باشیم، تا آخر عمر مانند دو دوست خوب می باشیم، در خوشی و غم هم دیگر شریک می باشیم، یک دیگر خویش را با کسی مقایسه نمی کنیم، از دو و یا سه تا فرزند بیش تر نمی داشته باشیم، فرزندان عالی را تقدیم جامعه خویش می کنیم، خدمتگار مردم خویش هستیم و ارزش پول های را که پیدا می کنم می دانیم.
بهتر است که خودم و شوهرم را خیلی کوتاه برای تان به معرفی بگیرم، چون این صفحه سکسی است و به همین دلیل نام اصلی و آدرسم را برای تان نمی گویم.
نامم مستعارم مهرویه می باشد، سنم ۲۹ ساله شده است، قدم کمی کوتاه می باشد، وزنم ۶۵ کیلوگرام می باشد، چون ورزش می کنم وزنم در کُنترُل است، رنگ پوستم سفید می باشد، رنگ موهایم قهوه یی کم رنگ می باشد، رنگ چشمانم مشکی هستند، زیبایی ام متوسط می باشد اما، شوهرم عاشق چهره و عاشق بدنم می باشد، من یک بدن بی مو دارم که تنها کمی مو در زیر شانه هایم دارم و هم یک کمی در بالا فرجم و یا شرمگاهم دارم و موهای شرمگاهم خیلی نازک به رنگ قهوه یی هستند و هر زمانی که سکس می کنیم موهای بلاگی ام را با موی بر می زنم، چون در بدنم پروتین زیاد است به همین دلیل گوشت بدنم سخت می باشد، سینه هایم سخت و بزرگ انار مانند می باشند و نوک سین هایم به رنگ جگری کم رنگ می باشند، کمرم طبیعی باریک می باشد، چون من در هنگام ورزش چندین روش ورزشی شکم را یاد دارم به همین سبب شکمم گوشت اضافی ندارد و خیلی یک شکم سکسی دارم و در وسط شکمم خیلی یک ناف زیبا قرار دارد، ران های خیلی گوشتی و ضخیم هستند، خود صفتی نشود خیلی یک بلاگی سکسی دارم، بلاگی ام مانند پنیر سفید است، چون تا حال طفیلی به دنیا نیاورده ام خیلی یک بلاگی تنگ و عالی دارم، لب های بلاگی ام خیلی بزرگ و مانند پنبه نرم هستند، بلاگی ام خیلی عمیق است و بلاگی شوهرم را زنده قورت می کند، ههههه، زبانک بلاگی ام خیلی بزرگ است و بلاگی ام در هنگام عشق بازی خیلی زیاد آب لشم و لیز تولید می کند،…
اکنون می خواهم شوهرم را برای تان کوتاه به معرفی بگیرم.

نامش رازبان است، سنش ۳۱ ساله شده است، قدمش میانه می باشد، وزنش ۸۲ کیلوگرام می باشد، پوست بدنش گندمی می باشد، رنگ موها و رنگ چشمانش سیاه هستند، چون ورزش پرورش اندام را پیش می برد خیلی یک بدن قوی و عضلاتی دارد، در پوست بدنش برخی موهای نازک سیاه دارد که این موها بیش تر در سینه ها، ران ها، پله های کون و بالای بلاگی اش تمرکز شده اند و من از دیدن و از لمس کردن آن موها خیلی لذت می برم، خیلی یک بلاگی جذاب و بزرگ دارد، درازی بلاگی اش ممکن ۱۷ سانتی متر باشد، زمانی که بلاگی اش بیدار می شود خیلی عالی به نظر می رسد و رنگ کله بلاگی اش گلابی و یا صورتی می شود و خیلی پُر خون می شود، دو تا بیضه بزرگ مانند تخم مرغ در زیر بلاگی اش قرار دارد و آن بیضه ها خیلی اسپرم و آب منی زیاد و سفید را تولید می کنند و اگر در یک هفته سکس نکنیم ممکن در زمان سکس کردن از بلاگی اش نیم پیاله آب منی بیرون شود، چون ما هر دو دُکتُر هستیم و کدام بیماری جنسی نداریم و شوهرم بیماری زود انزالی نیز ندارد و آب بلاگی اش خیلی به دیری می پرد، من خیلی دوست دارم که با بلاگی شوهرم بازی کنم و آن را نوازش بدهم یعنی، بلاگی اش را ورزش بدهم، ههههه، زمانی که با بلاگی اش با دستان نرمم بازی می کنیم شوهرم خیلی لذت می برد و من گاهی با دست چپم از کمر بلاگی اش می گیرم و با دست راستم کله بلاگی اش را با ژل لوبریکانت چرب می کنم که خیلی برای ما لذت بخش تمام می شود، بلاگی اش کمی به طرف بالا متمایل است که خیلی دیدنش یک منظره عالی را می سازد، ما هفته دو و یا سه بار با هم سکس می کنیم و شوهرم پیش از سکس کردن موهای اضافی بدنش را می تراشد، شوهرم به چیزی معتاد نیست و او حتا سگرت دود نمی کند، من گر چه پرده بکارت داشتم اما این پرده در نزدم شوهرم بی معنا می باشد، چون او به این باور است که، اگر دختر پاک دامن نباشد پرده بکارتش را برای شوهرش حفظ می کند اما دیگر کارهای خیلی زشت را را انجام می دهد، یعنی معیار پاک دامن بودن دخترها را پرده بکارت نه بل که قلب پاک شان قرار می دهد و من هم حتا کُشته هم شوم به او خیانت نمی کنم.
من خیلی یک زن شهوتی هستم و همین اکنون که من این داستان را می نویسم از بلاگی ام آب جریان دارد و نیکرم را تر کرده است، زبانک و لب های بلاگی ام پندیده و یا آماس کرده اند،…
می خواهم جریان سکس ما را که پریشب رخ داد برای تان بنویسم.
ما ساعت ۱۱ شب با هم سکس می کنیم، چون زمانی که معده ما خالی باشد این کار خوب است و شبی که باهم سکس می کنیم شوهرم این غذاها را می خورد، یک تا تخم مرغ جوشانده شده، یک تا پیاز، سه قاشق عسل، بادام زمینی و یا جلغوزه پاکستانی، یک لقمه گوشت گوساله، کمی پنیر و برخی دیگر غذاهای قوی و انرژی زا.
بعد از آن که سه ساعت از خوردن نان گذشت ما هر دو یک جا حمام می کنیم، چون ما بدن های یک دیگر را می چوشیم به همین دلیل خود را خیلی خوب با صابون شُستُ شو می دهیم و در هنگام حمام کردن خیلی کیف هم می بریم، یعنی من بدن او را صابون می زنم و او بدن مرا، گر چه که بلاگی اش در حمام بیدار می شود اما ما سر تخت خواب ما سکس می کنیم.
بعد از این که حمام کردیم و بدن های خود را خشک کردیم این کارها را باهم می کنیم.
سر تخت خواب خود یک دیگر برهنه در آغوش می گیریم و ما خیلی هم دیگر را به هم فشار می دهیم و حرارت بدن های ما به یک دیگر منتقل می شود، بعد از این، من در سر تخت دراز می کشم و رازبان تمام بدنم را مالش و ماساژ می کند و زمانی که پله های کونم (باسنم) را مشت می کند خیلی کیف می برم، بعد از این، او از تمام بدنم بوسه می گیرد حتا از پله های باسنم بوسه می گیرد، بعد از این، او تمام بدنم را می لیسد و زبانش را در همه نقاط بدنم کش می کند و تمام بدنم را غرق در آب دهنش می کند، زمانی که شکم و سینه هایم را می لیسد خیلی کیف می کنم و زبانش را در سینه ها و شکمم می چرخاند و من از شدت کیف نفسم بند بند می شود، گاهی زبانش را در درز سینه هایم کش می کند، زمانی که من خوب زیاد شهوتی شدم در لب تخت می نشیند و مرا در سر ران هایش می نشاند و من پاهایم را در دور کمرش حلقه می کنم و خودم را به او فشار می دهم و من داغی بلاگی اش را در درز باسن خود احساس می کنم و او شروع می کند به چوشیدن لب ها، زنخ و گردنم و در آخر من زبانم را مکمل بیرون می کنم و او آن را مانند چوشک می چوشد و آب دهنم را می خورد و زمانی که زبانم را می چوشد یک تا سیب را به چهار بخش تقسیم می کند و هر بخش سیب را هر دوی ما در دهن خود می گذاریم و مشترکاً می خوریم، … بعد از این، او دراز می کشد و من هم بدنش را سرتاپا مالش، بوسه و می لیسم و در آخر تمرکزم سر بلاگی و بیضه هایش می باشد، یعنی من با ژل لوبریکانت بلاگی اش را خیلی زیاد چرب می کنم و دو دستم را مانند سوراخ فرج (آلت تناسلی زن) حلقه می کنم و بلاگی اش (آلت تناسلی) اش را مالش می کنم، در این زمان بلاگی اش خیلی داغ می باشد و من عاشق داغ بودن بلاگی اش می باشم، بعد از این، کمی هم بیضه هایش را مالش می کنم و بیضه هایش خیلی سنگین و وزن دار می باشند.
من با شوهرم یک قرارداد بسته ایم، یعنی او به من گفته است که از هر چیزی که لذت می برم و او همان چیزها را انجام می دهد و من هم به او گفته ام که از هر چیزی که لذت می برد من برایش همان کارها را انجام می دهم.
اکنون نوبت سکس کردن می رسد و ما سه حالت و یا سه پوزیشن را دوست داریم، اول من به پشت می خوابم و پاهایم را سر شانه هایش می گذارم و او بلاگی بزرگش را در لب های بلاگی ام می گذارد و با یک ضربه آهسته دورازه بلاگی ام را وا می کند و زمانی که بلاگی اش داخل بلاگی ام می شود صدای (فَشت) را می دهد، چون بلاگی های هر دوی ما غرق روغن لوبریکانت و یا دیگر روغن ها می باشد و خیلی لشم و لیز می باشند و هم چنان در هنگام عشق کردن از بلاگی ام خیلی آب لشم و لیز لب ریز می شده باشد و بلاگی ام خیلی داغ و نرم می باشد؛ برای این که شوهرم بیش لذت ببرد من خیلی ناله های سکسی می دهم مانند، آه، واه، اخخ، اوخ، آخ، وااای و نفس های عمیق می کشم، آهسته جیغ می زنم و برایش می گویم که، رازبان عزیز، بلاگی ات را تا بیخ داخل بلاگی عمیقم کن، چون من آتش گرفته ام و بلاگی ام را با بلاگی ات پاره کن؛ در همین زمان خیلی ما هیجانی می باشیم، ضربان قلب ما به شدت می تپد، بدن های خیلی داغ می آیند، عرق تمام پوست ما را می پوشاند، خیلی پُر تحرک می باشیم و حس لامسه ما خیلی خوب فعالیت می کنند؛ بعد از این، شوهرم وقفه می گیرد و من زانو می زنم و باسن خود را بالا می کنم و سرم را پایین می گیرم و پاهایم را کمی وا می گیرم و شوهرم از پشت بلاگی بزرگش را داخل بلاگی ام می کند و من رفت و آمد کله بلاگی اش را در سوراخ بلاگی ام خیلی خوب حس می کنم؛ بعد از این، او دراز می کشد و من سر می شوم و بلاگی اش را در داخل بلاگی ام هدایت می کنم و دستانم را روی سینه هایش می گذارم و من شروع به سکس کردن می کنم، که بعد از چند دقیقه سکس کردن ناگهان خیلی زیاد هیجانی می شود و نفس هایش بند بند می شود و همه آب بلاگی اش در داخل بلاگی ام می ریزد، چون خیلی زیاد بدنش آب منی تولید می کند زمانی که بلاگی اش را از بلاگی ام بیرون می کنم بلاگی اش مکمل تر و خیس از آب منی اش می باشد و حتا از بلاگی ام نیز آب بلاگی اش قطره قطره پایین می آید، حتا بعد از چند ساعت هم نیکرم از آب منی اش تر می باشد، چون قطره قطره روان می باشد و من عاشق بو، رنگ و مقدار آب منی اش هستم.
ما در هنگام سکس کردن خیلی خون سرد می باشیم، چون سکسی که با خون سردی انجام شود خیلی لذت بخش می باشد.
بعد از این سکس ما تمام می شود یک یک پیاله شیر با عسل می خوریم و به هم دیگر لب خند رضایت از هم دیگر را می زنیم و به خواب خوش و عمیق فرو می رویم.
من با شوهرم خیلی خاطرات جالب سکسی داریم و ما گاهی در حمام سکس می کنیم، گاهی در آش پز خانه سکس می کنیم، گاهی در زیر نور آفتاب کنار پنجره اتاق، گاهی روزهای جمعه سکس می کنیم، گاهی در اتاق پذیرای آپارتمان سکس می کنیم، گاهی روی قالی (قالین)، گاهی روی دراز چوکی و یا کاناپه و زمانی که نو عروسی کرده بودیم یک شب هفت بار سکس کردیم.
چون نور آفتاب برای استخوان خیلی مهم است و ما روزهای جمعه کاملاً برهنه در کنار پنجره اتاق زیر نور آفتاب بدن های یک دیگر را با روغن زیتون چرب می کنیم و زیر نور افتاب دراز می کشیم، …
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ زن و شوهر باسواد خیلی زیاد از زنده گی و از روابط جنسی شان لذت می برند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
لایک و کُمنت دادن از یادتان نرود.

عکس های سکسی حشری کننده شهوانی با کیفیت بالا

عکس های سکسی حشری کننده شهوانی با کیفیت بالا

برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید!