داستان سکسی افغانی جدید خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!

خجسته از خودکُشی نجات یافت و به کانادا رسید!!!
این داستان را برای این که روح و روان تان آرام شود بخوانید!!!
فرستنده، ایرج، ناشناس، از کابُل!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
من شما را دعوت می کنم که، داستان را تا پایان بخوانید و از یک فرهنگ بد ما آگاه شوید و در پایان خیلی یک حس خوب را نیز تجربه کنید، چون ایرج با خجسته در پایان عروسی می کند و چه قدر عالی است که یک انسان از خودکُشی نجات پیدا می کند و زنده گی اش به بهشت تبدیل می شود.

دخترک مادل افغان در کانادا
gap3xy دخترک مادل افغان در کانادا

ایرج چنین برایم نوشت:
من نویسنده نیستم تا همه جزئیات داستانم را درست برای تان بنویسم، اما کوشش می کنم که آن چه اتفاق افتاده را برای تان خیلی کوتاه بنوسیم و این داستان شاید باور کسی نشود اما، این داستان یکی از داستان های واقیعی است و جالب است که به شکل رُمانتیک نوشته شده است.
من ایرج هستم، سنم ۲۸ ساله شده است، خلاصه من یک مرد هستم و هم چنان تا اندازه ی خوش نژاد نیز هستم، یعنی، زمانی که انسان در خانواده سرمایه دار بزرگ می شود او توسط پول خیلی خوب رشد می کند و همه امکانات زنده گی را برای خود می سازد و حتا خوش نژاد نیز می شود، راستش، چون پدرم پول دار است و من مانند شهزاده ها بزرگ شدم، ما از یکی از ولایت های دور دست از شمال افغانستان هستیم و اکنون در شهر کابل زنده گی می کنیم.
من ادبیات آلمانی خوانده ام و چند سال در یک شرکت خصوصی که از طرف آلمان ها رهبری می شد کارمند بودم.
داستان هر چه کوتاه باشد بهتر است؛ من در سن ۱۸ ساله به یک دختر که از جمله همسایه های بود عاشق شدم و نام آن دختر پریسا بود، اما آن ها از نگاه اقتصاد خوب نبودند و یا هم سویه ما نبودند، من به مادرم گفتم که، می خواهم با پریسا عروسی کنم، اما پدر و مادرم به شدت مخالف کردند و گفتند که، ما دختر خاله ات را می خواهیم به تو بگیریم، اما من اصلاً از دختر خاله ام خوشم نمی آمد، خلاصه، چهار سال در بین من و خانواده ام بر سر عروسی ام دعوا جریان داشت که در نتیجه، من قسم خوردم که تا آخر عمر عروسی نمی کنم تا که به عشقم نرسم.
در همین زمان بود که رابطه منُ پدرم خیلی خراب شد و آن چه که خیلی برایم عذاب آور بود این بود که، پریسا با یک پسری عروسی کرد که او را درست دوست نداشت و من از خشم شدید جدا از خانواده ام به زنده گی کردن شروع کردم، پدر خیلی یک خانه خوب دارد و دو تا آپارتمان پیش رفته نیز دارد و من رفتم در یکی از آپارتمان ها به زنده گی تنهایی خود ادامه دادم و یک سال بعد صاحب کار شدم و همه مصارف و هزینه های زنده گی ام را خودم پیدا می توانستم، اما پیش از آن، خواهرم و مادرم خیلی پول برایم می دادند و حتا یک موتر خوب نیز برایم خریدند.
من خیلی یک پسر حساس و کنج کاو هستم و عاشق طبیعت نیز هستم و در فصل تابستان برای لذت بردن از طبیعت به وطن ما به خانه های کاکاهایم می روم، که آن جا خیلی از جنگل ها، دریاها، باغ ها و مناظر طبیعی پُر است و از کوه نوردی، از شکار و از آب بازی خیلی لذت می برم و در آن قریه که کاکاهایم زنده گی می کنند نفوس خیلی کم است و نزدیک به همه مردم آن برای زنده گی کردن به کابل آمده اند و قریه ها خیلی کم نفوس شده اند.
سه سال پیش، در جوش فصل تابستان بود که به وطن رفتم، پیش از این که آفتاب طلوع کند تفنگ شکاری کاکایم را گرفتم و رفتم به طرف باغ ها برای شکار کردن؛ تصادفی، در راه بودم که در نزدیک دریا یک دختر که لباس های سیاه به تن داشت و در سر پُل ایستاده بود و به طرف آب دریا می دید، من از بین درختان به او می دیدم و خیلی کنج کاو شدم که، او در این وقت روز تنها در این جنگل چه می کند؟ خلاصه، او برای چندین دقیقه به طرف آب می دید که ناگهان خودش را به داخل آب انداخت، راستی خدا من فوراً فهمیدم که او می خواهد که خودکُشی کند و شاید مانند فیلم ها به نظر برسد که من پیش از این که او بمیرد خودم را به دریا زدم و او را از آب بیرون کشیدم؛ دیدم که یک دخترک ریزه استخوان و لاغر اندام با موهای سیاه و پوست سفید؛ زمانی که دانست نجات یافته است دوباره به طرف آب دوید اما من از دستش گرفتم و نگذاشتمش که خودش را دوباره به آب بیندازد.
گفتم؛ چرا می خواهی که خودت را بکُشی؟ با گریه گفت، من از این گونه زنده گی خسته شده ام و دیگر تحمل این گونه زنده گی را ندارم، گفتم، تو چه گونه زنده گی داری؟ گفت، تو کی هستی این سؤال را از من می پرسی؟ گفتم، من یک انسان هستم که تصادفی من واسطه شوم تا از مُردن نجات پیدا کنی؛ گفت، راستی من تُرا در این قریه نو می بینم، من خودم را برایش معرفی کردم و او کم کم در حال آرام شدن بود. در بین ما حدوداً سی دقیقه گپ زدن جریان داشت و در پایان برایش گفتم که، لطفاً خودت را نکُش و پس برو پیش خانواده ات و تو یک دختر زیبا هستی و بسیار زود عروسی می کنی؛ پیش از این گپم تمام شود دوباره به گریه کردن شروع کرد و گفت، مادر اندرم تصمیم دارد تا مرا تا آخر به شوهر ندهد و برادر اندرهایم با خواهر اندرهایم خیلی زیاد به من ظلم می کنند…
با شنیدن این جمله ها واقعاً حالم خراب شد و اول فکر کردم که او دروغ می گوید اما این جمله ها را با گریه ها می گفت و در زبان و چشمانش دروغ دیده نمی شد و من پی بردم که حتماً این گپ ها واقعیت دارد تا او مجبور به خودکُشی شده است.
وقت به سرعت می گذشت، بیش تر از یک ساعت شده بود که ما در زیر درخت تقریباً در داخل جنگل با هم گپ می زدیم که سرانجام من مجبور شدم تا او را به یک روش نجات بدهم، چون هر کس به جای من می بود غیرت مردانه گی اش او را وادار می کرد تا او را نجات بدهد، اما پیش از آن، از او خواستم که جریان خودکُشی اش را مکمل بگوید.
او چنین گفت:
نامم خجسته است، سنم، ۲۲ ساله شده است، زمانی که مادرم مرا تولد می کرد او در اثر خون ریزی شدید و در نبود شفاخانه او وفات کرد، چون سن مادرم آن زمان خیلی کم بود و توان تولد کردن طفل را نداشت، من خیلی به سختی که چندین بار از مرگ حتمی نجات یافتم با خانواده پدرم زنده گی می کردم؛ سرانجام پدرم دوباره زن گرفت و سنم آن زمان به گفته پدرم سه ساله بود.
نزدیک به بیست سال من از طرف مادر اندرم و فرزندانش ظلم دیدم، مادر اندرم خیلی یک زن شیطان صفت است و او خیلی به راحتی افکار پدرم را در مورد من تغییر می دهد و حتا گاهی پدرم نیز مرا لت و کوب می کند و من همیشه صبر می کردم و منتظر عروسی کردن بودم تا از شر آن خانواده نجات پیدا کنم؛ اما به خاطر من سه نفر به خواستگاری آمدند، اما مادر اندرم اجازه نداد تا من عروسی کنم و او می خواهد که من تا آخر عمر به او کار کنم و مرا مانند مزدورکار بی مزد فکر می کند و خلاصه، زمانی که فهمیدم راهی برای نجات و عروسی کردن نیست من تصمیم گرفتم که خودکُشی کنم.
از چهره خسته خجسته و از لاغری او به درستی معلوم می شد که او خیلی رنج دیده است و او به بیماری افسرده گی نیز دچار شده بود.
داستان او مرا خیلی تکان داد و نمی توانستم که او را در این قریه رها کنم و من باید برای نجاتش فکری می کردم.
خلاصه گپ، ما خیلی با هم قصه کردیم و او همیشه با قصه کردن گریه هم می کرد و گریه هایش خیلی حالم را خراب می کرد، ناگهان متوجه شدیم که آفتاب همه جا را روشن کرده است و در پایان فوری یک تصمیم گرفتم چون، دلم خیلی به او سوخت و خواستم که او را از دست آن خانواده بی شعور نجات بدهم.
دیگر چیزی در ذهنم نگشت، یعنی، من برایش گفتم که، خجسته، در شهر کابل یک جای است به نام پرورشگاه و آن جا از دختران بی سرپرست هم نگه داری می کنند و همه امکانات زنده گی را برایت مهیا می کنند و تو خیلی دوستان خوب را آن جا پیدا می کنی؛ با شنیدن این گپ، اول باورش نشد، چون او آن قدر زجر دیده بود که اعتمادش را از انسان ها از دست داده بود و خیلی عجیب و با تعجب با گپ هایم گوش می داد و زمانی که گپ هایم به پایان رسید گفت؛ در دنیا چنین جای واقعاً موجود باشد؟ گفتم بله، گفت، درست است، پیش از خودکُشی آن را جا یک بار می بینم.
وقت کم بود برایش گفتم، تو نزدیک پُل باش و من می روم که موترم را از خانه کاکایم بیاورم، گفت، درست است.
من به سرعت رفتم به خانه کاکایم و زمانی که موتر را می کشیدم خانواده کاکایم همه پرسیدند که، ایرج چه گپ شده است و چرا این قدر دست و پاچه هستی؟ گفتم، هیچ گپی نیست، بعداً برای تان می گویم که چه گپ شده است.
زمانی که در سر پُل رسیدم، کمی دیر کرد و دلم خیلی ناآرام شد و فکر کردم که او شاید خودش را کُشته باشد، اما دیدم که از پشت یک درخت دل و نادل به طرف پل آمد و سوار شد و من خود را به سرعت از قریه کشیدم، نزدیک دروازه خروجی ولایت که رسیدیم، پولیس ها ما را ایستاده کردند و گفتند که، تو با آن دختر چه نسبت داری تا او را سوار موترت کردی؟ برای گفتن داستان وقت نبود، تنها همین قدر برای شان گفتم که، من عاشق او هستم و او را فرار داده ام و می خواهم یک زنده گی خوب را با او در کابل بسازم و شما نباید به عاشقان مزاحمت کنید و اگر این دختر را به خانواده اش دوباره تسلیم کنید شاید او را بکُشند و شما خون دارش می روید، با شنیدن این گپ ها، حیران مانده بودند، بعد از آن گفتم، ببیند دوستان عزیز، درست است که شما خدمگار مردم هستید اما، اگر شما ما را تسلیم پولیس و قاضی کنید خدمت را کنار بگذار که حتا به زنده گی دو تا عاشق زیان زده اید و شاید ما شما را دعای بد کنیم، گفتند، اما من از آن دختر یک سوال داریم، گفتم، بپرس، آن ها به خجسته گفتند که، این پسر راست می گوید؟ خجسته جواب داد که، بله او راست می گوید؛ پولیس ها همه یک جا لب خند زدند و گفتند، بروید و از زنده گی تان لذت ببرید، چون شما بالا تر از سن هیجده سال هستید و حق دارید که همسرتان را انتخاب کنید؛ راستش من از آن پولیس ها خیلی خوش شده بودم و حتا برای شان هشت هزار روپیه هم دادم و گفتم، شما در عروسی ما آمده نمی توانید و با این پول از طرف ما مهمان هستید.
راستش، مرا در دلم خنده گرفته بود که، چون، به چه آسانی آن پولیس ها از ما دست کشیدند، کشور ما خیلی مردم ساده دل دارد و از طرف دیگر پولیس های کشور ما از خود قانون دارند.
راستش، خجسته خیلی خوش به نظر می رسید و او برای اولین بار بود که به کابل سفر می کرد و برای اولین بار بود که با یک پسر تنها در یک موتر بود و هم چنان برای اولین بود که، یک نفر به او دل سوزی می کرد و او را کمک می کرد و به گپ هایش گوش می داد.
خلاصه، ما داخل شهر کابل شدیم و در بین هفت میلیون انسان خود ما را گم کردیم و هیچ کسی نمی توانست ما را پیدا کند و آن چه خیلی تعجب برانگیز بود دیدن خجسته به مردم و به شهر کابل بود و می گفت، در کابل چه قدر نفر است و چه قدر نسبت به قریه ما فرق دارد، یعنی از دیدن شهر کابل حیران مانده بود.
من در دلم گفتم که، پیش از این که خجسته را به پرورشگاه تسلیم کنم باید او را یک و یا دو روز در آپارتمانم مهمان کنم، راستش، دوستان عزیز، خجسته خیلی خوش بود و من خواستم که بیش تر او را خوش کنم و خوشی او به من نیز سرایت کند و او را به آپارتانم بُردم، گر چه که همه قصه های مهم ما تمام شده بود و ما در موتر در راه خیلی باهم قصه کرده بودیم؛ برای این که، مردم به من شک نکند که خودت مجرد و چرا دختر را در آپارتمانت آوردی، گذاشتم که هوا تاریک شود بعد از آن ما به آپارتمان برویم، تا این که شام شود، چون بعد از چاشت شده بود اول رفتیم در یک رستوران نان خوردیم، بعد از آن رفتیم به پارک شهر نو تا شام با هم قصه کردیم و نزدیک خُفتن که شد رفتیم به آپارتمانم، در راه زینه آپارتمان تنها یک پیر مرد همسایه ما را دید و به من شک کرد که شاید ایرج از مجردی دخترباز شده باشد؟ اما من با آن کاکا خیلی با احترام رفتار می کردم و به او گفتم که، کاکا مرا آدم بد فکر نکن و من بعداً در این باره با تو گپ می زنیم و او با یک لب خند زدن گفت، بروید من به شما مزاحمت نمی کنم، گفتم، به پدرم زنگ نزنی؟ با خنده گفت، دلت جمع.
خجسته از دیدن آپارتمانم شگفت زده شده بود، چون او برای اولین بار بود که چنین خانه را از نزدیک می دید.
خلاصه، آن شب گذشت و خجسته در اتاق خوابم خوابید و من در اتاق نشیمن.
شب هنگام در ذهنم جنگ جریان داشت که، آیا او را به پرورشگاه ببرم و یا نه؟
فردا که شد، در این باره با او هیچ گپ نزدم.
صبح که شد برایم گفت، ایرج، می بخشی، می خواستم برایت صبحانه آماده کنم اما، باور کن که من از وسایل آش پز خانه ات هیچ چیز را ندانستم و این آش پز خانه خیلی پیش رفته است؛ من در دلم خیلی خنده کردم و گفتم، گناهت نیست و این آش پز خانه نسبت به آش پز خانه های قریه ها خیلی فرق دارد، ناخودآگاه از دهنم برآمد که، در آینده با این آش پز خانه بلد می شوَیی، اما او چیزی را ندانست و همان صبح با هم دیگر صبحانه را ترتیب دادیم.
من رفتم سر کار، زمانی که سر کار بودم ذهنم متوجه خجسته بود و همیشه باخود می گفتم که، او را به پرورشگاه تسلیم کنم و یا نه؟
خلاصه، بعد از رخصتی خودم را زود به خانه رساندم و دیدم که، خجسته نسبت به دیروز خیلی تغییر کرده است، یعنی، زمانی که روح او آرام شده بود چهره اش کمی زیبا شده بود و من زمینه را مساعد دیدم برای این که بیش تر روح او آرام تر شود شروع کردم با قصه های خنده دار و برانگیزه.
آن شب خیلی خنداندمش و برایش قسم دادم که، گذشته ات را فراموش کن و فکر کن که نو و دوباره به دنیا آمده یی. داستان کوتاه؛ او پنج روز می شد که در آپارتمانم بود و من در دنیای دو دلی به سر می بردم که با او چه کنم؟
کاکایم چندین بار برایم زنگ زد که، ایرج خیرت بود که آن صبح با آن عجله از قریه رفتی؟ اما من برایش می گفتم که بعداً در این باره با هم گپ می زنیم.
خجسته کم کم به وسایل مدرن آپارتمان بلد می شد و من تا اندازه او را رهنمایی کردم که چه گونه از وسایل آپارتمان استفاده کند و من در اتاق نیشمن خود خیلی یک تلویزیون بزرگ ال سی دی دارم و او در نبود من غم هایش را با آن تلویزیون فراموش می کرد.
اگر یادتان باشد او در روز خودکُشی کردن یک لباس سیاه دهاتی ساده در تن داشت و آن لباس بیش تر از ده روز شده بود که در بدنش بود، چون من از ترس همسایه های آپارتمانم نمی توانستم او را برای لباس خریدن به شهر ببرم و ناچار شدم که خودم یک لباس ساده به رنگ پسته یی را از یک مغازه بخرم، گر چه که آن لباس در بدنش کمی بزرگ بود اما، واقعاً با آن لباس زیبا دیده می شد و لباس شُستن را در ماشین لباس شویی را نیز برایش یاد دادم و او همان لباس سیاه دهاتی اش را به عنوان یادگار آن قریه دوباره شُست.
داستان کوتاه؛ بیش تر از دو هفته او در آپارتمانم بود و من و یا ما هر روز به هم دیگر معتادتر می شدیم و من خیلی خوش بودم و زنده گی برایم یک رنگ دیگری را نشان داده بود و من هر روز به خجسته بیش تر عادت می کردم، چون او به من نشان داده بود که، زنده گی با یک دختر رنج دیده چه حسی دارد و من او را مانند دوست نزدیک خود فکر می کردم و همه رازهای پنهان یک دیگر خود را به هم دیگر گفتیم.
باور کنید دوستان عزیز که، زنده گی او ناگهانی تغییر کرده بود و او هر روز وزن می گرفت و رنگ پوستش روشن تر می شد و چشمانش شفاف دیده می شد، چون او از یک خانواده خیلی بد نجات یافته بود.
روز جمعه شده بود و از بودن او در آپارتمانم بیست روز گذشته بود، اما او به من عاشق شده بود و خیلی می ترسید که مرا به پروزشگاه تسلیم نکند، چون من این موضوع را در چهره اش پی می بردم.
شب که شد من آخرین تصمیم را گرفتم که با خجسته چه کنم؟ سرانجام من تصمیم گرفتم که باید بر خلاف خواست خانواده ام و بر خلاف خواست مردم با او عروسی کنم.
روز شنبه شده بود و بعد از خوردن صبحانه برایش گفتم که، خجسته از پرورشگاه خوشت آمد؟ گفت، کدام پرورشگاه من ندیدم؟ گفتم، همان پرورشگاهِ که گفتم بودم همین خانه من بود؛ با شنیدن این گپ در چشمان اشک چرخید و گفت، ایرج پس می خواهی با من عروسی هم کنی؟ گفتم؛ بله، با شنیدن این گپ دو قطره اشک از دو چشمش ریخت و می خواست که خودش را در آغوشم بینداز اما جرئت نکرد؛ بعد از آن برایش گفتم، بیا که برویم امروز خرید کنیم و امشب پنهان از خانواده ام با تو نکاح می کنم.
بردمش به بازار هر چه نیاز بود خریدیم و همسایه های آپارتمانم با تعجب به من نگاه می کردند که ایرج دخترباز شده است.
شب که شد همسایه هایم را با ملا مسجد آوردم و با خجسته نکاح کردم و بعد از همان شب من مفت و راگان شدم متأهل.
چون من با پدرم به خاطر عروسی ام مشکل داشتم و به همین خاطر حاضر نبودم که پدرم مصارف عروسی ام را بپردازد و من تن به یک عروسی خیلی ساده دادم.
یکی از همسایه های ما به پدرم زنگ زده بود که، ایرج دیشب در آپارتمانت عروسی کرد، پدرم، مادرم دو برادرم و سه تا خواهرم به آپارتمان رسیدند.
زمانی که خجسته را دیدند باور کردند که من پنهانی و بدون مشوره آن ها عروسی کرده ام؛ گپ از گپ گذشته بود.
پدرم بدون کدام سؤال و جواب خیلی یک سیلی محکم به رویم زد و گفت، آخر کارت را کردی و سرم را در بین مردم خم کردی و با یک دختر بازاری عروسی کردی، بعد از آن ادامه داد؛ تو دیگر پسرم نیست و من ترا عاق کردم و تا که من زنده هستم از مال من استفاده نمی توانی، برو برآی از آپارتمانم و برو گم شو با این زن فاحشه ات.
با این گپ ها من هیچ جوابی ندادم و خجسته و مادرم گریه می کردند.
همان روز ما به یک آپارتمان کرایی کوچ کردیم و به زنده گی نو خود شروع کردیم؛ چون خجسته به بیماری افسرده گی شدید در اثر غم های زیاد دچار شده بود و من مجبور شدم که او را به نزد یک دُکتُر روان شناس ببر که، آن دُکتُر همراه با دوا به او چنین نصیحت هم کرد؛ برایش گفت، اول باید به ورزش کردن شروع کنی، دوم خودت را از زنده گی گذشته ات رها کنی و سوم بعد از این زنده گی ات را در پرتو عقل و منطق به پیش ببر.
دو سال بعد از عروسی ما، به کشور کانادا رسیدیم و اکنون ما دو تا دخترک شیرین دو گانه گی به نام های یاسمن و نسترن داریم و از زنده گی ما خیلی کیف می کنیم.
پایان/ تابستان ۱۳۹۳
دلیل اتفاق داستان؛ انسان ها در انتخاب همسرشان حق دارند، بود.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن از یادتان نروید.

عکس های سکسی مزاری بچه و دختر سکس

عکس های سکسی مزاری بچه و دختر سکس، برای دیدن عکس های در کیفیت اچ دی بالای آنها کلیک کنید.

افکار عاشقانه افغانی در هنگام سکس!!!

افکار عاشقانه افغانی در هنگام سکس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
باسلام خدمت شما عزیزان!
برای این زنده گی مشترک تان لذت بخش باشد، باید شما نو آوری کنید و نگذارید که زنده گی کهنه شود و هر روز یک حالت رُمانتیک را به خودتان بگیرید و به زنده گی اجازه ندهید که حالت یک رنگی و یک نواختی را به خود بگیرید.
– زن به شوهر گفت؛ اگر هر کلمه ای که می گویم باعث لبخندت شود، من برای همیشه حرف می زنم.
– هنر دوست داشتن و عشق ورزیدن از جمله هنرهایی است که، خداوند در وجود ما به ودیعه نهاده است و ما باید به بهترین نحو از آن استفاده کنیم.
– زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق….
– سعی کنیم بیش تر اوقات هم دیگر را غافل گیر کنیم مثلاً اقایان با خریدن شاخه گل برای خانم های شان و انجام دادن برخی کارها، قبل از این که به آن ها گفته شود، بوسیدن هم دیگر، زمانی کاملاً مشغول کاری هستیم وحواسمان به هم دیگر نیست و گفتن کلمه دوست دارم خیلی عشق پر رنگ تر می کند.
– در این روزهای زمستانی دست همسرتان را بگیرید و یک محل دنج، گوشه و خلوتی یا پارکی را پیدا کنید و از قدم زدن با هم لذت ببرید
زیر باران با یک چتر .

– خوب است که، برای همسرتان به محل کارش گل بفرستید، نه تنها از گل ها لذت خواهد برد بل که وقتی از طرف همکارانش به خاطر این عمل شما مورد توجه قرار بگیرد لذت او دو چندان خواهد شد.

– اگر هم همسرتان خانم خانه دار است با یک دسته گل و رویی خندان از سر کار به خانه برگردید.
– وقتی همسرتان از سر کار برمی گردد، حتماً به استقبالش بروید و با یک بوسه ازش پذیرایی کنید، حتماً برای کارهای دیگر نیروی فوق العاده ای می گیرد.
– وقتی طرف مقابل تان می خواهد از خانه برود بیرون، یک نوشته ی کوتاه عاشقانه روی یه کاغذ کوچک بنویسید و بدون این که بفهمد در جیب یا کیفش بذارید… بعد با اس ام اس برایش بگویید که ببیند در جیبش چی دارد…حتماً خوش حال می شود.
– می توانید از همسرتان بخواهید که چشمانش را ببندد (اگر می شود با دستمال ببندید تا تقلب نکند) و برایش بگویید، برایت یک سوپرایز داریم؛ بعد آرام نزدیکش شوید و یه بوسه قشنگ از لبانش بگیرید، این می تواند مقدمه رابطه عاشقانه ای باشد…
– زمانی که می خواهید همسرتان را از خواب بیدار کنید صدایش نکنید، بل که آرام لبان تان را بچسبانید روی لبانش و با بوسه بوسه بوسه… بیدارش کنید.
– شب که می خواهید که بخوابید دندان های هم دیگر را هم زمان برس بزنید، بعدش یک بوسه آتشین نعنایی کنید؛ با هم فیلمای عاشقانه ببینید و در بغل شوهرتان لم بدهید و اجازه بدهید با موهای تان بازی کند، وقتی همسرتان دارد تلویزیون می بیند از عقب بغلش کنید و بوسه اش کنید، هر از چند گاهی فضای خانه را با نور شمع رُمانتیک کنید.
– گاهی همسران باید مانند کودکان بدوند و هر که گیر آمد با بوسه مجازاتش کند.
– پیش از دعوا کردن دست همسرت را بگیر و در جریان بحث و دعوا او متوجه می شود و دعوا یادش می رود.
– هر دفعه این گونه صدایش کنید؛ عزیزم، گلم ،عشقم، نفسم، عسلم و …
اگر این پنج جمله ها را از نزدیک به خاطر خجالت به همسرتان گفته نمی توانید آن را در موبایل برایش بگویید، مانند.
– تو بهترین هستی.
– همیشه دوستت خواهم داشت.
– عالی ترین همسر دنیایی.
– خیره کننده و جذاب هستی.
– تو تنها عشق حقیقی من هستی.

– شب ها با هم بروید بیرون و ساعت ها با هم قدم بزنید و حرف بزنید در مورد همه چیزهای که برای تان افتاده، حس تن و… خیلی برای تان خوش می گذرد و حس خوبی برای تان دست میدهد.

– در این زمان ها به سراغ همسرتان بورید؛ خوشی،عشق، ناخوشی؛ بعضی وقت ها هم می توانید غذایش را قاشق قاشق در دهانش بگذارید.

– همین اکنون هر چی دست تان هست به زمین بگذارید و نزد همسرتان بروید و به او بگویید: دوستت دارم. این جمله معجزه می کند و سعی کنید همیشه از این جمله استفاده کنید.
– همسرها باید لباس های زیر شان را بر طبق دل همسرش بپوشند و آن هم از زیباترین شان، چون باعث عاشق تر شدن آن ها به شما می شود و این که سکسی ترین لباس ها را برایش بپوشید و همیشه خودتان را بیندازید در بغلش و دیگر این که بلند بلند و از ته دل بخندید تا متوجه شود که دوستش دارید و از زنده گی با او راضی هستید.
– به نظرم خوب است که، گل برگ های رُز سرخ را در سینه بند و نیکرتان خودتان بگذارید و هنگام برهنه شدن شاهد پخش شدن آن ها روی تخت باشید؛ بگذارید همسر شما را برهنه کند و خوب است یک دانه انگور را وسط لب هایت ان بگیرید و به طرف لب های او ببرید و مشترکاً بخورید.

عکس های سکسی هراتی جدید

عکس های سکسی هراتی جدید، برای دیدن عکس های در سایز کلانتر بالای آنها کلیک کنید.

داستان سکسی افغانی جدید چوشیدن زنخ خیلی کیف می کند 2!!!

ادامه داستان (چوشیدن زنخ خیلی کیف دارد)

قسمت اول داستان چوشیدن زنخ خیلی کیف دارد

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان

جمشید با کیر بیدار شده از اتاق گریخت و من به تبدیل کردن لباس هایم شروع کردم و کاملاً برهنه بودم که ناگهان جمشید دوباره از روی هویلی بر گشت و آمد و زمانی که بدن برهنه ام را دید چشمانش برق زد، خیلی حالش بد بود و او نمی توانست از من دل بکند اما ناچار بود، چون پدرم در راه بود اما، او یک کار خیلی جالب کرد، یعنی یک بوسه عمیق از نافم گرفت و گفت، ستاره جان، نیکر و سنه بندت را بده، گفتم، چه می کنی آن ها را؟ گفت، سرش جلق می زنم، گفتم، جلق چه است؟ گفت، بعداً برایت می گویم؛ چون زمانی که با جمشید عشق بازی می کردم از کوس خیلی آب بیرون شده بود و نیکرم کاملاً تر و خیس شده بود و هم چنان چون بار اولم بود کوسم به ویژه لب هایش خیلی پندیده بود یعنی آماس کرده بود؛ جشمید نیکر و سینه بندم را گرفت و آن ها را در جیبش گذاشت، چون من برهنه بودم و از کوسم آب هم لب ریز شده بود و وقت رفتن پیش از این که پدرم بیاید جمشید از کوسم یک بوسه گرفت و گریخت؛ فکر کنم لب هایش از آب کوسم تر شده بود و من خیلی به سرعت لباس هایم را تبدیل کردم و آرایش های را نیز شُستم به آش پزی شروع کردم.
زمانی که پدرم به خانه آمد من خیلی کم به او خودم را نشان می دادم چون، لب ها و زنخم از بس که جمشید آن ها چوشیده بود خیلی سرخ شده بودند و ممکن پدرم به من شک می کرد.
داستان کوتاه؛ شب شد و جشمید به من زنگ زد که، ستاره جان، امروز پدر کونی ات به ما مزاحمت کرد و نگذاشت که آب کیرم بیرون شود و کیر اسب در کون آن دوست قدیمی اش داخل شود که به ما مزاحمت کرد و من فردا می آیم و کارم را تکمیل می کنم و من به او گفتم که، فردا بعد از چاشت باز بیا و تا عصر باهم می باشم؛ او به من درباره جلق هم معلومات داد و جمشید سر نیکرم چندین بار جلق زده بود و با نیکر و سینه بندم تا دیر شب در زیر لحاف گپ زده بود.
فردا که شد آمد و نیکر و سینه بندم را نیز با خود آورد و نیکرم کاملاً از آب منی خشک شده شخ مانده بود، نیکرم قسمی دیده می شد که گویا سر آن فرنی و یا روغن ریخته باشد و کاملاً با آب منی خشک آلوده شده بود و بوی ترش می داد و با دیدن آن ها مرا خیلی خنده گرفته بود که جمشید خیلی یک پسر شهوتی می باشد.
ما دوباره به عشق بازی از اول شروع کردیم و آن چهار کار بالا را تکرار کردیم و اکنون می رویم سر کار پنجم.
پنجم؛ جمشید خودش دانه به دانه همه لباس هایم را از تن سفیدم بیرون کرد و از دیدن بدن سفید و جذابم از هیجان شدید نزدیک بود که بی هوش شود؛ چون بدنم مانند پنیر سفید است و مانند برف می درخشد.
خلاصه گپ؛ جمشید تمام بدنم را مالید، لیسید، بویید معاینه کرد و در آخر سر تا پایم را چوشید، حتا زبانش را داخل سوراخ نافم می کرد، حتا از پله های کونم به آهسته گی دندان می گرفت و تمام بدنم را از بس که چوشیده بود کاملاً تر و خیس شده بود.
در این زمان من خیلی تحریک شده بودم و از سوراخ کوسم خیلی آب لشم و لیز روان بود و از بوی خوش کوسم جمشید دیوانه شده بود.
ششم؛ جمشید نیز خودش را برهنه کرد و من برای اولین بار بود که بدن برهنه یک پسر را از نزدیک می دیدم و من همان روز به کیرش عاشق شدم، چون کیرش خیلی سخت شده بود و خیلی داغ آمده بود و لمس کردنش آن زمان خیلی برایم کیف می داد، با وجودی که زمستان بود بدنش داغ آمده بود و از طرف دیگر پیش از این که او بیاید من در بخاری خیلی زیاد زغال سنگ انداخته بودم و اتاق خیلی گرم شده بود و همین گرمی باعث شده بود که خایه هایش بزرگ شوند و خیلی زیاد آویزان شوند و دیدن خایه هایش آن زمان خیلی برایم لذت بخش بود.
هفتم؛ با بدن های برهنه خویش خیلی زیاد عشق کردیم و هم دیگر را برهنه در آغوش گرفتیم و من در این زمان خیلی شهوتی و تحریک شده بودم و از جمشید خواهش کردم که مرا کوس کند، اما جمشید گفت که، پاره کردن پرده بکارتت در شب اول عروسی یک کیف ابدی دارد و ما باید تا شب اول عروسی صبر کنیم.
گر چه که من قبلاً چندین بار فیلم سکس دیده بودم و درباره آب منی خوب زیاد معلومات داشتم و در پایان من در لب تخت نشستم و او ایستاد شد و من کیرش را با تُفم به مالیدن شروع کردم و کیرش را کاملاً با تُفم تر کردم و در هنگام مالدین از کیرش صدای سلوووپ، سلوووپ می آمد و انگشتانم را در کله کیرش حلقه می کردم و او از شدت لذت حتا گاهی نفس کشیدن را فراموش می کرد.تقریباً هفت تا ده دقیقه کیرش را خوب زیاد مالش دادم که ناگهان آب کیرش مانند مرمی (گلوله) در درز و یا در چاک سینه هایم پاشیده شد و ناله هایش همه اتاق را پُر کرد، چون آب منی اش خیلی زیاد بود از درز سینه هایم پایین تا نافم ریخت و همه شکمم با آب کیرش چرب شد، هم چنان با کله کیرش آب منی اش را در سینه هایم چرب کرد و آب منی اش خیلی داغ بود و خیلی یک بوی عجیب می داد و بار اولم بود که آن گونه بوی در دماغم آمده بود و شاید آن بوی مشابه به بوی ترش بود و کیرش آهسته آهسته در حال خوابیدن بود.
زمانی که آب کیرش پرید خیلی سرد شد و به سرعت لباس هایش را پوشید و دلش بود که بگریزد، گفتم، کجا؟؟؟ گفت، چه می خواهی؟ گفتم، من هنوز سرد نشده ام و او با خنده مرا خواباند و پاهایم را بالا کرد، یعنی کوسم را برایش وا گرفتم و او تمام نقاط کوسم را به ویژه زبانک کوسم را با واسیلین (وازلین) خیلی زیاد چرب کرد و مالش می داد که خیلی لذت بخش بود و من مانند مار از شدت لذت به خود می پیچیدم، جالب در این جا بود که خودش یک قوطی واسیلین طبی را با خود آورده بود و آن واسیلین عطر گُل گلاب را می داد.
بعد از پانزده دقیقه مالش من هم به اوج لذت جنسی و ارگاسم رسیدم و سرد شدم، اما در همین زمان بود که کیرش دوباره بیدار شد و او کیرش را با وازلین چرب کرد و مرا از پشت در بغلش گرفت و کیرش را در درز کونم خیلی زیاد مالید که در آخر آب کیرش دوباره پرید و با پریدن آب کیرش جریان سکس آن روز ما به پایان رسید؛ بعد از آن، جمشید یک تا نیکر سرخم را با خودش گرفت و رفت.
چون تمام بدنم بوی آب منی می داد رفتم حمام کردم، به خاطری که شاید مادرم به من شک کند، از سوی دیگر تمام فضای اتاق را بوی کوس، بوی کیر و بوی آب کیر گرفته بود و به سرعت تمام کلکین ها و پنجره ها را وا کردم، چون از مادرم می ترسیدم.
اگر به یادتان باشد که، جمشید نیکر و سینه بندم را دوباره آورده بود و من متوجه نبودم آن ها را در بین لباس های ناشُسته انداختم بودم و تصادفی روز لباس شویی مادرم متوجه شد که نیکرم با آب منی خشک شده است و او صد در صد به من شک کرد، آمد به گفت که، ستاره این چه است؟ با دیدن آن زبانم بند آمده بود و او بدون این که جوابم را بشنود یک سیلی محکم به رویم زد، چون او صد در صد دانست که آب منی خشک شده در نیکرم آب منی جمشید است؛ اما او کم کم آرام شد و عقلانی با من رفتار کرد و خیلی خون سردانه گفت، دخترم، آدم با نامزدش سکس نمی کند، چون ممکن به کدام دلیل نامزدی تان برهم بخورد و آن وقت تو پرده بکارت از کجا می کنی؟ از سوی دیگر این در فرهنگ ما خیلی یک کار زشت و رسوا کنند است و ممکن تو پیش از عروسی حامله شوی.
بعد از آن پرسید، آن پسر چشم سفید پرده بکارتت را پاره کرده است؟
گفتم، به خدا که نه مادر جان، جمشید به پرده بکارتم زیانی نزده است.
مادرم ادامه داد که؛ دیگر او آن پسر چشم سفید را تا زمان عروسی تان به خانه نخواهی، گفتم، درست است مادر جان.
خلاصه گپ، من از یک جنجال خیلی بزرگ به راحتی نجات یافتم و شب که شد همه چیز را در موبایل به جمشید گفتم و خیلی خجالت کشید و گفت، پیش مادرت آبرویم رفت.
ما سه ماه بعد با هم عروسی می کنیم.
پایان/ زمستان ۱۳۹۶
دلیل اتفاق داستان؛ دوره نامزدی بهترین دوره زنده گی است، چون در این دوره دختر و پسر به هم دیگر خیلی علاقه می داشته باشند و این دوره باید حد اقل یک سال ادامه داشته باشد، چون پسر و دختر در این یک سال هم دیگر خود را خوب می شناسند، اگر جمشید پسر خراب می بود حتماً یا ستاره را کون می کرد و یا پرده بکارتش را پاره می کرد اما نکرد، چون انسان با انصاف بود و نامزدها نباید در زمان نامزدی با هم سکس واقعی را انجام بدهند، چون ممکن نامزدی شان به کدام دلیل بر هم بخورد که در این صورت دختر زیان می کند و حتا ممکن حامله شود و حامله گی پیش از وقت خیلی رسوا کننده است.
شما هم داستان روان کنید.
کُمنت دادن فراموش تان نشود.

گالری عکس های سکسی ایرانی و افغانی جدید

گالری عکس های سکسی ایرانی و افغانی جدید، برای دیدن عکس ها در سایز کلانتر بالایشان کلیک کنید.