گروپ سکسی گپ

مشکل در پخش ویدیو های سایت

دوستان ما صفحات خود در اکس ویدیوز را بند کده ایم. در تلاش استیم با تیمی که استخدام کده ایم ویدیو ها را برای سهولت شما عزیزان بالای سایت سکسی گپ آپلود کنیم تا در مصرف اینترنت شما صرفه جویی شده و سرعت تماشای ویدیو ها نیز بالا تر برود.

با تشکر از صبر و حوصله مندی شما عزیزان!

سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!

چهره ی ارگاسم یاسمین جان پورن استار

کوس نمایی آزاد در لیلیه های افغانستان

کوس نمایی آزاد در لیلیه های افغانستان

gap3xy کوس نمایی آزاد در لیلیه های افغانستان

بدن نمایی یاسمین افغان در آمریکا

بدن نمایی یاسمین افغان در آمریکا

gap3xy بدن نمایی یاسمین افغان در آمریکا

ویدیوی جلق زدن زن بالای کون زن

تاجیک های سکسی در افغانستان

تاجیک های سکسی در افغانستان

gap3xy تاجیک های سکسی در افغانستان

کوس سیاه و بد نمود زن پشتون

کوس سیاه و بد نمود زن پشتون

gap3xy کوس سیاه و بد نمود زن پشتون

دختر و پسر مجرد را نباید در خانه تنها گذاشت داستان سکسی جدید افغانی

کیر بین دو سینه دخترک افغان

gap3xy کیر بین دو سینه دخترک افغان

دختر و پسر مجرد را نباید در خانه تنها گذاشت!!!
بچه بازی های فریبا!!!
فرستنده، آرش، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نامم آرش است، سنم ۲۰ ساله می باشد، با قد میانه، پوست گندمی، بدن جذاب درشت ورزشی، با موها و چشمان سیاه، وزنم ۷۲ کیلوگرام است و چهره ام نیمه زیبا می باشد و مجرد هستم.
ما یک خانواده کوچک چهار نفری هستیم، پدر و مادرم و خواهر و خودم، همشیره ام پنج سال پیش عروسی کرد و پشت بخت خویش رفت، من با پدر و مادرم زنده گی می کنیم، پدر و مادرم آدم های باسواد هستند و در یکی از ادارات دولتی کارمند می باشند و اقتصاد ما به گونه ی نسبی خوب است.
این داستان از بدبختی کاکایم یا از جای شروع شد که او فرزند نداشت و یک تا دخترک یک ساله را به نام فریبا به فرزند خوانده گی گرفت، کاکایم از این هم بدبخت تر شد، یعنی او با زنش در یک رخ داد ترافیکی کشته شدند و فریبای ۲۵ ساله ی مجرد تنها ماند، پدرم ناچار شد که او را به خانه ما بیاورد و بقیه عمر خود را در خانه ما بگذراند.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من ۱۶ ساله بودم و شاگرد مکتب.
می خواهم کمی درباره فریبا برای تان بگویم، او دختر زیبا نیست اما به گونه ی واقعی جذاب است، با قد کوتاه، کمی چاق، موهای خُرمایی، پوست سفید مایل به سرخی، کون گِرد بزرگ، سینه های بزرگ انار مانند، ناف عمیق جذاب، بدن بی مو، گوشت بدن سخت و با چشمان قهوه یی رنگ.
فریبا بسیار یک دختر حساس و کنج کاو است و بسیار مهربان می باشد و خیلی شهوتی نیز، او دختر مکتب خوانده و روشن فکر می باشد و در مضمون های ریاضی و فیزیک مهارت عالی دارد. داستان کوتاه.
خانه ما دو طبقه یی یا دو منزله می باشد، در طبقه بالا اتاق پدر و مادرم می باشد و در طبقه پایین اتاق های من و خواهرم است، چون خواهر عروسی کرده است اتاقش خالی بود و فریبا بعد از آمدن به خانه ما در اتاق همشیره ام جا به جا گردید.
من آدمی هستم که بلوغیت زود رس داشتم، یعنی در سن پانزده ساله گی بالغ و شهوتی شده بودم و بسیار آدم کنج کاو در امور جنسی شدم، از ابتدای بلوغیت از زن ها و دخترها خیلی خوشم می آمد و آرزوی دست زدن به بدن شان را می کردم.
زمانی که فریبا به خانه ما آمد من در جوش نوجوانی خویش بودم.
فریبا نسبت به من ده سال بزرگ تر می باشد و من هیچ گاه به چشم بد به سوی او نمی دیدم و او همیشه مرا برادرک می گفت، اما در دلش به من نقشه ها کشیده بود، یعنی من نمی دانستم که او می خواهد سر من بچه بازی کند و مرا مورد استفاده جنسی خویش قرار بدهد و منتظر فرصت برای اجرای این برنامه خود می باشد، از سوی دیگر او ۲۵ ساله بود و در اوج شهوت خود قرار داشت و نیاز داشت تا کسی شهوت او را فرو نشاند.
دو ماه از آمدنش به خانه ما گذشت و ما با او عادت کردیم و بسیار با من صمیمی نیز گردید و در کارهای خانه با مادرم به کمک کردن شروع کرد، راستی، وقتی که با من خنده و شوخی می کرد خیلی خوشم می آمد و کم کم از او بسیار خوشم آمد، چون او ده سال بزرگ تر از من بود پدر و مادرم ساده دلم به ما اعتماد داشتند و مزاحم ما نیز نمی شدند.
یک روز سر نان خوردن بودیم من از یاد نگرفتن مضمون ریاضی به پدرم شکایت کردم تا با من کمک کند، فریبا ناگهان و به سرعت مداخله کرد و گفت، من مضمون ریاضی را خوب بلد هستم و می توانم ترا در یاد گرفتن آن کمک کنم، راستی اول من به او شک کردم اما بعدا برایم روشن که او در این مضمون بسیار معلومات دارد، اما افسوس که پدرش یک آدم مرتجع بود و او را نگذاشته بود تا تحصیلات عالی خود را ادامه بدهد و به دانشگاه برود.
او با این کارش خود را به من نزدیک تر کرد تا مرا مورد استفاده خود قرار بدهد، یعنی تیرش به هدف خورد، بعد از همان روز هر شب تا دیر وقت در اتاقم می بود و باهم فورمول های ریاضی و فیزیک کار می کردیم، با این کار ما بسیار باهم نزدیک و دوست های آتشین شدیم و بدون هم دیگر تحمل نداشتیم، چون پدر و مادرم کارمند بودند و من با فریبا بعد از آمدن از مکتب تنها می بودیم. قصه کوتاه، او بعد از گذشت بیش تر از یک ماه نقشه خود را عملی کرد، یک شب در هنگام درس خواندن بودیم، دیدم که بسیار زیاد خودش را به من نزدیک کرده است، یعنی کاملا به من چسبیده است، به بهانه ی دستم را در دستانش گرفت و آن را فشار داد، دستانش بسیار گرم و نرم بودند، بعد از چند ثانیه من دستم را دور کردم. نخستین باری بود که بدن جنس مخالف را در بدنم حس کردم و من این کارش را عادی فکر کردم و آن را جدی نگرفتم، کمی بعد بازویش را به بازوی من چسباند و نرمی بازویش را نیز حس کردم، با این کارش من تکان خوردم و برخی چیزهای عجیب به فکرم خطور کرد، یک بار به چشمانش دیدم که با نگاه های بسیار شهوتی به من می بیند، گفت، آرش، از بوی عطری که زده ام خوشت می آید؟ گفتم بله، من به بهانه ی درس خواندن خودم را مصروف کردم، همان شب همین قدر که خودش را به من نزدیک کرد برایش کافی بود و بعد درس خواندن به اتاقش رفت، اما گرمی و نرمی دستانش مرا آتش زده بود.
من انتظار چنین کار را از او نداشتم، بیش تر از دو ساعت در بسترم بودم و افکار پراکنده ذهنم را می چرخاند، با این افکار خوابم خراب شد، بدنم داغ آمد، ضربان قلبم افزایش یافتند و راستی نیکرم نیز نزدیک کفیدن یا ترکیدن بود، سرانجام به خودم گفتم که او شاید این کار را از دل پاک انجام داده باشد و کدام نیت بد نخواهد در مغزش باشد.
روز شد، همین که با من رو به رو شد یک لب خند معنادار به من زد، باز دلم ناآرام شد و نیکرم بزرگ شد، تا شب کارهایش در چشمانم گردش می کردند.
شب شد و من بعد از نان خوردن به اتاقم رفتم، دیدم که بر طبق معمول برای درس دادن به اتاقم آمد و در کنار من نشست، راستی من منتظرش نیز بودم، در جریان درس خواندن دیدم که گاهی در فکر غرق می باشد و در دنیای دو دلی به سر می برد. درس تمام شد، پیش از رفتن به اتاقش گفت، آرش، تا حال کدام دختر را بوسیدی؟ من تکان خوردم و رنگم سرخ شد و با خجالتی و با کمی سکوت گفتم نه، خنده غیر واقعی کرد و گفت، بسیار آدم خجالتی هستی، گناهت نیست چون در زنده گی ات کدام دختر نیست که با او این کارها را انجام بدهی، بعد از آن گفت، آرش اگر یک چیز برایت بگویم به کسی نمی گویی؟ من گفتم چه می خواهی که بگویی؟ گفت اول وعده بده که به کسی نگویی، من گفتم درست است وعده است به کسی نمی گویم، گفت، آرش بیا مرا ببوس چون تا حال کسی مرا نبوسیده است و بوسیده شدن را حس نکرده ام، بعد از شنیدن این گپ حسی داشتم که در جمله ها گفتن آن ناممکن است و در فکر فرو رفتم و البته عرق نیز کرده بودم، گفت چه فکر می کنی، می شرمی؟ راستی من هم شرمیده بودم و هم ترس نیز داشتم، روی خود را پیش آورد و گفت، ببوس دیگر! من گفتم، مادرم داخل نیاید! گفت آن ها خوابیده اند و آن ها هیچ گاه مزاحم درس خوانده ما نشده اند و چرا این جا بیاید ؟ آن ها به ما اعتماد دارند، من از بی پروایی های او بسیار ترسیدم، واقعا بی خود شده بود، بعد از چند ثانیه گفت، وقتی که تو مرا نمی بوسی من ترا می بوسم، به چشمانش دیدم و دانستم که این دختر در حال دیوانه شدن است، گفت، آرش، نترس من فقط می خواهم که ترا تجربه کنم.
ناگهان دستان نرم و گرمش را در گردنم حس کردم و شروع کرد به بوسیدنم، بسیار لب های نرم و داغ داشت، فکر کنم بیش تر بیست دانه بوسه مرا کرد، راستی من هم کم کم جرأت پیدا کردم و از بوسیدن هایش لذت می بردم و خیلی یک حس عجیب داشتم، بعد از آن گفت، آرش، بسیار مزه دار هستی و بوسیدن بسیار لذت بخش است، بعد از آن گفت، برای امشب همین قدر بس است و رفت به اتاقش.
بعد از آن شب، معتاد یک دیگر شده بودیم، هم درس می خواندیم و هم از هم دیگر لذت می بردیم.
بعد از گذشت چهار سال امروز حس می کنم که او مرا مورد بچه بازی خویش قرار داده بود و از من بسیار لذت ها را بُرد و چَشید.
می خواهم ادامه داستان را برای تان بنویسم.
بعد از آن شب وقتی که درس خواندن تمام می شد، مرا در آغوشش می گرفت و از تمام صورتم بوسه می زد، بعد از آن، به بوسیدن لب هایم شروع می کرد، از این هم فراتر می رفت و به چوشیدن و لیسیدن زنخم شروع می کرد، وقتی که زنخم و لب هایم را می چوشید بسیار کیف می کردم، مرا به شدت در آغوشش می فشرد، یعنی مرا در سینه هایش فشار می داد و من از نرمی سینه هایش آتش می گرفتم و کیرم نزدیک انفجار شدن می بود اما من نمی گذاشتم که او متوجه کیرم شود، یک هفته به همین گونه گذشت.
یک روز از مکتب آمدم و بعد از نان خوردن گفت، آرش تا آمدن پدر و مادرت بیا یک کار کنیم، گفتم چه کار؟ گفت بیا بدن های برهنه یک خویش را ببینیم، من حیران ماندم! راستی من منتظر این روز را نیز می کشیدم، گفتم درست است، گفت، اول من لباس هایم را می کشم و خود را به تو نشان می دهم بعد از آن تو لباس هایت را بکش و بدنت را به من نشان بده، گفتم درست است. خیلی به آهسته گی و دانه به دانه لباس های خویش را کشید و کاملا خود را برهنه کرد، آن قدر یک بدن زیبای سکسی داشت که گفتن جزئیات بدنش بسیار سخت است، نیکر و سینه بند سرخ داشت، برای اولین بار بود که چنین صحنه ی را از نزدیک می دیدم، خیلی هیجانی شده بودم و برای اولین بار بود که کیرم بسیار بزرگ شده بود، ناگهان متوجه کیرم شد و گفت، آرش، کیرت برخاسته است؟ با کمی شرم گفتم بله، گفت بعداً می خواهم آن را ببینم، راستی من از هیجان زیاد به خود می لرزیدم، بعداً گفت، آرش از بدنم خوشت آمد؟ من گفتم، صد در صد خوشم آمد، بعداً گفت می خواهی بدنم را لمس کنی؟ گفتم بله، گفت بیا، دراز کشید و گفت همه بدنم را مالش کن، من به مالیدن شروع کردم، از دست زدن به بدنش نزدیک دیوانه شدن بودم، چون خیلی بدن سکسی، نرم، داغ و لیز یا لشم داشت، بعد از ده یا بیش تر از آن گفت، آرش بس است که پدر و مادرت از کار نیایند و به سرعت دوباره لباس هایش را دانه به دانه پوشید و از پوشیدن لباس هایش نیز لذت بردم، بعد از آن گفت، آرش، اکنون نوبت توست تا لباس هایت را بکَشی و بدنت را برایم نشان بدهی، راستی من بسیار شهوتی شده بودم و به گپش کردم و من هم دانه به دانه همه لباس هایم را کشیدم و از دیدن بدن درشت ورزشی ام و از دیدن کیر و خایه های بزرگم حیران مانده بود، گفت، واااای آرش، کیرت بسیار بزرگ و زیباست می خواهم که آن را لمس کنم، آمد با دست راستش از کمر کیرم گرفت و گفت، واااااای آرش خیلی داغ آمده است و خیلی نرم می باشد واقعاً تجربه عالی است، وااای عجب کله کیری داری! بعداً خایه هایم را لمس کرد، من از شهوت زیاد آتش گرفته بودم، گفتم، فریبا می خواهم که کوست کنم! گفت آرش من دختر هستم و پرده بکارت دارم، گفتم نمی شود من آتش گرفته ام، گفت نه، بعداً گفت، اما من می توانم آب کیرت را بیرون کنم، گفتم چه؟ گفت بله، من گفتم، درباره آب کیر معلومات داری؟ و از کجا می دانی که مردها آب کیر دارند؟ گفت، من در مکتب با هم صنفی هایم در موبایل فیلم های سکس می دیدیم از آن جا معلومات دارم، چون این گونه فیلم ها در اینترنت و فیس بوک بی شمار است، من گفتم، پس اکنون چه گونه آب کیرم را بیرون می کنی؟ گفت، کیرت را بعد از تف زدن مالش می دهم که بعد از چند مدت آب کیرت بیرون می شود، راستی من هم فیلم سکس دیده بودم و چند بار در خواب هم جنُب شده بودم و بیرون شدن آب کیر را تجربه کرده بودم و درباره آب کیر معلومات داشتم و گاهی احتلام نیز می شدم و مرا شیطان برخی شب ها هم بازی می داد.
دیدم که زانو زد و کیرم را تف زد و با دستان نرمش به مالیدن کیرم شروع کرد، بعد از دو و یا سه دقیقه مالش دادن آب کیرم در حال آمدن بود، گفتم آب کیرم می آید، گفت می خواهم آن را ببینم و بپاشش روی چادرم، من چادرم را بعداً می شویم، من به فشار زیاد همه آب کیرم را روی چادرش پاش دادم، من سرد شدم و دوباره لباس هایم را پوشیدم، هر دوی ما بسیار خنده کردیم، بعداً گفت، آرش، نمی دانم که کسی به خواستگاری من می آید یا نه، اما تو تا زمانی که عروسی می کنی می خواهی از هم دیگر لذت ببریم؟ من گفتم درست است این کار را می کنیم.
بعد از همان روز بوسیدن بود، چوشیدن بود، مالیدن بود، در آغوش گرفتن بود، برهنه در آغوش گرفتن بود، خندیدن بود، مالیدن سینه ها و پله های کون بود، مالیدن و چرب کردن کوس و کیر با وازلین یا واسلین بود.
بعد از آن، عادت کرد که کله کیرم را چرب کند و آن را در درز کوسش مالش بدهد و از بردن لذت زیاد ناله هایش بلند می شد.
یک روز یک رخ داد عالی اتفاق افتاد، یعنی بسیار شهوتی شده بود و گفت، آرش می خواهم امروز کونم کنی، راستی من منتظر این روز بودم، هم کونش را و هم کیرم را خوب زیاد با واسلین چرب کردم، بعد از آن، گفتم، زانو بزن و خودت را خم کن، بعداً کله کیرم را در سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم همین که کله کیرم داخل کونش شد ناله هایش نیز بلند شد و در پهلوی نالیدن می گفت آرش کونم را پاره کردی و بسیار درد دارد و هم چنان از شهوت زیاد می گفت، همه کیر داغت را تا بیخ داخل کونم کن می خواهم امروز بمیرم و این گپ هایش مرا بیش تر شهوتی می کرد و من هم همه هست و بود کیرم را تا بیخ داخل کونش فشار دادم، وااای، من در آن زمان در آسمان ها بودم و رفت و آمد کیرم در کونش بسیار زیبا به نظر می رسید و از ناله کردن هایش بسیار کیف می بردم، دو بار دیگر کیرم را چرب کردم و دوباره ادامه دادم، بعد از ۲۵ یا ۳۰ بار درون و بیرون کردن کیرم، آب کیرم در حال آمدن بود و من همه آب کیرم را تا آخرین قطره ی آن داخل کونش پاش دادم و اولین بار بود که گاییدن واقعی را تجربه کردم، همین که کیرم را از کونش بیرون کردم کونش وا مانده و کشاد شده بود و داخل کونش درست دیده می شد که به رنگ سرخ بود و کیرم من هم بسیار چرب شده بود و داغ آمده بود و در بزرگ ترین شکل خود در آمده بود.  گفت آرش، دیگر برایت کون نمی دهم چون بسیار درد را دیدم و بسیار کونم سوزش می کند، من گفتم درست است.
فریبا مرا چهار سال مورد استفاده جنسی خود قرار داد و از من انواع و اقسام لذت های جنسی را دید و حس کرد و به اندازه کافی سر من بچه بازی کرد و معلومات جنسی خود را سر من تکمیل کرد، شروع سال پنجم بود که عروسی کرد و از هم جدا شدیم.
اکنون او دو پسر دارد و هر گاه به خانه ما که می آیند و از دیدنش همان روزهای آتشین به یاد می آید و تا رفتنش در دنیای افسوس غرق می باشم.
پایان/ پاییز یا خزان ۱۳۹۲

اگر شما هم داستان دارید با تغییر هویت تان برایم بفرستید نشر می شود.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

ویدیوی گاییدن زن پنجابی

کوس و کون زیبای سمیرا جان از اتریش

کوس و کون زیبای سمیرا جان از اتریش

gap3xy کوس و کون زیبای سمیرا جان از اتریشکوس و کون زیبای سمیرا جان از اتریش

بدن سکسی مژده جان از کانادا

بدن سکسی مژده جان از کانادا

بدن سکسی مژده جان از کاناداgap3xy

ویدیوی سکسی شهوانی ایرانی

کیر نمایی جاوید جان از بلخ

کیر نمایی جاوید جان از بلخ

gap3xy کیر نمایی جاوید جان از بلخ

سوراخ زنانه است یا مردانه؟

سوراخ زنانه است یا مردانه؟

gap3xy سوراخ زنانه است یا مردانه؟

ویدیوی سکسی دختر بلوند و چشم سبز پشتون

سینه های کلان فاحشه افغانی

سینه های کلان فاحشه افغانی

gap3xy سینه های کلان فاحشه افغانی

داستان یک زن عربی در کشور آمریکا داستان سکسی به زبان افغانی

کابلیان سکسی در آمریکا

gap3xy کابلیان سکسی در آمریکا

داستان یک زن عربی در کشور آمریکا!!!
این داستان را کسانی که دوست دارند به اروپا و آمریکا بروند بخوانند.
فرستنده، جاوید، ناشناس!!!
سکسی گپ، اولین مجله ی سکسی در افغانستان!
نام من جاوید فروز است، سنم ۳۵ ساله می باشد، قدم میانه با ۱۷۰ سانتی متر، وزنم کمی بالا است که۸۰ کیلوگرام می باشد، جلدم گندمی و دارای موهای سیاه هستم، من زیبا نیستم اما چهره جذاب و معصومانه دارم، متهل هستم و یک تا دخترک شیرین یک ساله دارم، شغل آزاد دارم و از زنده گی جدیدی که انتخاب کرده ام خیلی لذت می برم.
پدر و مادر فرزنددار نمی شدند، آن ها ۴۰ سال منتظر ماندند تا فرزنددار شوند اما نشدند، حتا داروهای دُکتُرها هم بی فایده بودند، پدرم، مادرم را بسیار دوست داشت که به همین سبب زن دوم نگرفت، سرانجام آن ها که در سن چهل ساله گی که رسیدند، مرا از یک شفاخانه به فرزندی گرفتند که عمر من آن زمان یک روزه بود که به خانه شان رفتم، پدر و مادر حقیقی ام را نمی شناسم و شناسایی آن ها برایم مهم نیست، چون پدر و مادر حقیقی کسانی هستند که کودک را بزرگ و آموزش و پرورش می دهند، پدر و مادرم خیلی مرا دوست داشتند و همیشه کوشش می کردند که همه امکانات زنده گی را برایم آماده کنند با وجودی که در کشور ما آن زمان جنگ های داخلی به شدت جریان داشت، سرانجام در اثر شدت یافتن جنگ ها ما مجبور شدیم که به کشور پاکستان مهاجر شویم، آن جا من توانستم که به درس هایم ادامه بدهم و خیلی در زبان انگلیسی مهارت پیدا کردم، همین که حکومت طالبان سقوط کرد و آمریکایی ها کشور ما را اشغال کردند ما به سرعت به کشور خویش پس آمدیم.
چون من به زبان انگلیسی خوب زیاد دست رسی داشتم، با نیروهای آمریکایی به عنوان مترجم شروع به کار کردم، من ۱۲ سال با آن ها ترجمان بودم، نمی خواهم از حادثات دردناک دوره ترجمانی خویش برای تان چیزی بنویسم.
زمانی که تعداد این نیروها در کشور کاهش یافتند ، برخی مترجمان کارشان را از دست دادند و بی کار شدند، من هم چنان بی کار شدم و ناچار شدم که در یک شرکت خصوصی کار پیدا کنم، در همین سال بود که پدرم در اثر سکته قلبی وفات کرد، مادرم هم چنان بعد از مرگ پدرم از شدت تشویش یک سال بعد از مردن پدرم او نیز درگذشت و من تنهای تنها شدم و دانستم که زنده گی بدون پدر و مادر بسیار دردناک می باشد، بعد از آن افغانستان بدم آمد و به سفارت خانه آمریکا درخواستی دادم که، من ترجمان بودم و اکنون زنده گی ام در این جا در خطر است و می خواهم که به کشور آمریکا پناهنده شوم، آنها پذیرفتند، من بعد از چند ماه تلاش به آمریکا رسیدم.
در آن جا در یک فارم مرغ داری برایم کار پیدا شد و با معاش خوب که داشتم شروع به نوع زنده گی غربی کردم، من بسیار کوشش کردم که خودم را به فرهنگ و اجتماع آن جا خودم را عادت بدهم که نشد، چون آن ها با ما خیلی فرق دارند و به روش سرمایه داری شدید زنده گی می کنند، یک نفر حتا نان برای خوردن ندارد و در جاده ها زنده گی می کند، اما یک نفر دیگر میلیاردها دالر دارد، کسی به کسی حتا یک دالر هم مفت و رایگان نمی دهد، زنده گی در آن جا به پول خلاصه می شود و نسبت به خدا به پول ایمان دارند و خیلی کوشش می کنند و بسیار پول هم مصرف می کنند که از سکس کردن لذت ببرند، بی نهایت به فحشا اهمیت می دهند و کاملا یک زنده گی سکسی دارند، اما خیلی مردم زحمت کش هستند و با سخت کوشی شان می خواهند که جهان را تاراج کنند و عقیده داردند که، انسان باید با پول در این دنیا بهشت را بسازد و از آن لذت ببرد و اکثرشان به آخرت باور ندارند.
من با یک پسر مجرد دوست بودم، او در سن ۲۵ ساله گی نزدیک به یک هزار زن رابطه سکسی برقرار کرده بود و برخی های شان حتا مادر و خواهرهای شان را هم نمی شناسند.
برخی پسرها فکر می کنند که اگر ما به اروپا و آمریکا برویم آن جا پول درو می کنیم و همه جا پول آویزان می باشد و می توانیم به رحتی با زنان سکس کنیم، در حالی که آن ها تا که کون تان را از کار زیاد پاره نکنند به شما پولی نمی دهند و برای مهاجران کارهای چون، گارسونی، سگ شویی، مزدورکاری، کثافت پاکی، جارو کشی و برخی کارهای دیگر را می دهند و از کارهای آبرومندانه برای مهاجرین خبری نیست، شخصا خودم زمانی که به آمریکا رفتم از پاک کاری کثافات مرغ ها پول می گرفتم.
نرخ زنان فاحشه بسیار بالا است که با معاش دو روزه کارم می شد یک بار با یک زن بدکاره سکس کرد.
راستش زمانی که آن جا به تازه گی رفتم و از دیدن زنان و دختران نمیه برهنه بسیار تحریک می شدم و آن ها گاهی در شهر با یک نیکر و با یک سینه بند می گشتند و روزهای رخصتی در کنار دریاها گاهی حتا سینه بند هم نمی پوشیدند که انسان های نادیده را آتش می زدند و همیشه در شهر بسیار با دامن های کوتاه رفت و آمد می کردند که شهوتم را بیدار می کردند که در نتیجه باعث شد که من یک شب به فاحشه خانه بروم که خیلی پول هایم مزدورکاری ام به مصرف رسیدند و خیلی پشیمان شدم. فروش فیلم های سکسی و مجله های سکسی آزادانه می باشد و شرکت های تولید فیلم های سکسی خیلی مشهور بودند و آزادانه فعالیت می کردند و مردان فاحشه با زنان فاحشه در آن فیلم ها برای پول گرفتند نقش بازی می کردند و تعداد فاحشه خانه ها برابر به تعداد رستوران ها بود.
مردم بالغ آن آن جا با وجودی که متهل بودند، اما با چندین تن دیگر رابطه سکسی پنهانی و آشکارا داشتند، وقتی که یک زن باردار می شد، بعد از این طفل به دنیا می آمد، پدر آن طفل از او آزمایش دی ان ای می گرفت که به اثبات برساند که آیا این طفل از من است و یا از کس دیگر.
آمریکا یک کشور پیش رفته می باشد و مردم آن بسیار یک اقتصاد بالا دارند، اما آن ها به مردمان مهاجر خانه خوب، آپارتمان خوب و موتر خوب نمی دهند و توان خریدن آن ها را نیز ندارند و حتا نمی توانند در هُتل های خوب آن غذا صرف کنند و اگر کدام مهاجر از کشور ما در رشته طب سند داشته باشد حتا او را باسواد فکر نمی کنند و برایش کار گارسونی را می دهند و به بسیار تلاش طاقت فرسا یک مهاجر می تواند که اجازه تکسی را بگیرد و آن هم قبلا چند سال آن جا زنده گی کرده باشد، پس در این صورت افغانستان برای ما هم چو بهشت است اگر ارزشش را بدانیم.
من آدم حساس هستم تحمل آمریکا برایم بسیار سخت شده بود، چون کسی با کسی به راحتی دوست نمی شد و پیدا کردن دوست بسیار مشکل بود، اما آن چه که مرا خیلی رنجاند و باعث هم شد که من آن جا را ترک کنم و به وطنم بازگشت کنم این بود، در همان فارم مرغ داری که من کار می کردم یک پیر زن عربی هم کارش را شروع کرد و من خواستم که به سرعت با او دوست شوم و خیلی باهم درددل می کردیم و حتا برخی کارهایش را من می کردیم و یک روز برایش گفتم که تو چرا با این کشور آمدی؟ و او با حالت مأیوس کننده ی داستان آمدنش را با آمریکا برایم گفت که خیلی دردناک بود، یعنی او زمانی که نوجوان بود توسط آدم رُبایان و مافیاهای قاچاق انسان برای بهره برداری جنسی او به کشور آمریکا آورده شده بود و در یک فاحشه خانه به فروش رسیده بود و او مانند غلام جنسی در آن جا زنده گی می کرد و هر روز برایش دواهای سکسی و شهوت برانگیز می دادند و او را مجبور می کرد که هر روز با مردهای خوک صفت سکس کند و از هر سکسش به صاحب فاحشه خانه پول می دادند و زمانی که آن زن پیر شد دیگر به دردشان نمی خورد و او را از فاحشه خانه به بیرون انداخته بودند و او از ناچاری در آن فارم مرغ داری به کار کردن شروع کرده بود، چون او بسیار دیر شده بود که آن جا بود و حتا پدر و مادرش را هم نمی شناخت و ناچار بود که تا دم مرگ آن جا کار کند و یا در خانه سالمندان برود.
من بعد از شنیدن داستان آن پیر زن دیگر نمی توانستم که در آمریکا زنده گی کنم، هرچه زودتر به افغانستان برگشتم، چون من دانستم که، به جای پاک کردن کثافات مرغ ها در آن جا، بهتر است در کشور خودم مزدورکاری کنم، یا حد اقل از گرسنه گی این جا بمیرم نه به آن کشوری که از هر لحاظ مناسب من نیست.
بعد از آمدن از آن جا یک مقدار پول هم آورده بودم و اکنون یک شغل آزاد را برای خودم ساخته ام و با دختر عمه ام عروسی کرده ام و از زنده گی ام نهایت لذت را در کشور خودم می برم، افغانستان هر چه که هست برایم مانند بهشت است، اروپا و آمریکا هر چه که هستند برای مردم خودشان بهشت است نه به مهاجران، پس من از همه مردم خواهش می کنم که پیش رفت و اقتصاد آمریکا و اروپا دل تان را فریب ندهد، چون آن ها پول شان را به کسی مفت و رایگان نمی دهد، این بهتر است که در کشور خودتان مزدورکاری کنید اما سگ شویی و گارسونی آن ها را نکنید، وقتی که ما در کشور خود ما درست زنده گی را ساخته نتوانستیم در آن جاها نیز نمی توانیم، بیایید مرد و زن این کشور دست به دست هم بدهیم و کشور خودمان را با زحمت فولادین بسازیم.
باز هم در پایان می نویسم که، اگر در کشور ما کسی پول دار باشد ایا او یک روپیه اش را مفت به کسی می دهد؟ البته که نمی دهد و به همین شکل خارجی ها نیز همین گونه هستند و شما فریب آن کشورها را نخورید و فرق کشور ما با آمریکا در امنیت آن است اگر این جا امنیت ساخته شود کشور ما هم چنان مانند آن کشورها با زحمت کشیدن ساخته می شود و به جای این که از کشور ما فرار کنیم بهتر است به حکومت فشار بیاوریم که امنیت را بهتر کند.
به امید هر چه امنیت بهتر.
پایان/ بهار ۱۳۹۶
داستان برایم بفرستید.
دلیل اتفاق داستان، اگر ما کشور خود را مانند کشورهای پیش رفته بسازیم نیاز نیست که ما آن جاها مهاجر شویم و پیش رفت هر کشور مربوط به هر فرد فرد یک کشور می شود، تنها مقامات کشور را ساخته نمی توانند.
دیدگاه های تان را در کُمنت بنویسید.

کون نمایی زن سن بالای سکسی هراتی

کون نمایی زن سن بالای سکسی هراتی

gap3xy کون نمایی زن سن بالای سکسی هراتی

ویدیوی سکسی افغانی در پشاور پاکستان

کون سکسی زن پشتون در پشاور

کون سکسی زن پشتون در پشاور

gap3xy کون سکسی زن پشتون در پشاور

بدن مجتبی جان از مزارشریف سکسی

بدن مجتبی جان از مزارشریف سکسی

gap3xy بدن مجتبی جان از مزارشریف سکسی



  • تگها